<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?> 
<!--  generator="ASP-Rider Ver:1.6" --> 

<rss version="0.91">
	 <channel>
	 <title>خوابگرد</title> 
	   <link>http://www.khabgard.com</link> 
	   <description>shokrollahi&apos;s weblog</description> 
	   <webMaster>shokrollahi@khabgard.com</webMaster> 
	   <pubDate>Tue, 13 May 2008 02:18:59 +0330</pubDate><item>
	<title>
		مردی که گورش گم شد
	</title>
	<link>
		http://www.khabgard.com?id=1210427181</link><description>حافظ خیاوی، کشف‌ِ امسال داستان کوتاه ایران خواهد بود. یک سال و نیم پیش، داستانی از حافظ خیاوی را برای اولین بار در این‌جا منتشر کردم و خبر دادم که قرار است، اگر بلایی از آسمان نازل نشود، مجموعه‌داستان نخستِ این نویسنده‌ی جوان به زودی منتشر شود. خب بلا که نازل شد،‌ ولی با یک سال تأخیر از سرش گذشت و کتاب‌اش ـ شاید به عنوان آخرین کتاب داستانی سال ۸۶ ـ منتشر شد. همان یک سال و نیم پیش هم گفتم که حال و هوای داستان‌های مجموعه‌اش آدم را یاد «غلامحسین ساعدی» از نوع به‌روز‌شده‌اش می‌اندازد و ربطی به داستان «دختر ِ باتوم‌خور» او در کتابخانه‌ی خوابگرد ندارد. از وقتی که قصد کردم که در باره‌ی کتابش چند سطری بنویسم، یادداشت بسیار موشکافانه و تحلیل درستِ فرشته احمدی از داستان‌های خیاوی مانع شد بدجور و حالم را گرفت بدجورتر! چون چیزی را که در ذهنم بود، به هرشکلی اگر می‌نوشتم، نهایتاً به بخش‌هایی از نظرهای فرشته احمدی می‌رسید. پس پیشنهاد می‌کنم نقد او بر این کتاب را حتماً بخوانید و نگران حال من نباشید!پدیده‌ی داستان‌ کوتاه پارسال، اگر امیرحسین خورشیدفر بود با مجموعه‌ی زیبای «زندگی مطابق خواسته‌ی تو پیش می‌رود»، پدیده‌ی داستان کوتاه امسال بی‌شک حافظ خیاوی ست، با این تفاوت که خیاوی نه از پیشینه‌ی ادبی خورشیدفر بهره‌مند بوده و نه هم‌چون او در فضای ادبی محافل ادبی پایتخت نفس کشیده، که اصلاً در مشکین‌شهر زندگی می‌کند.از مجموعه‌داستان «مردی که گورش گم شد» عطر و آوایی بسیار لذت‌بخش و تازه به مشام می‌خورد و به گوش می‌رسد. کم نیست این که بتوانی با نثری چنین روان و بی‌تکلف، بی‌هیچ نمایشی از تکنیک‌های ملال‌انگیز و رایج ادبی این روزها و دور از فضاهای تک‌ساحتی مثل داستان‌های موسوم به «آپارتمانی»، داستان‌هایی بنویسی که هم رنگ ملایمی از بومی‌نگاری دارند، هم لذتِ گم‌شده‌ی داستان‌خوانی را نصیب خواننده می‌کنند، هم به دلیل رسوخ نگرش انسان‌شناختی و هستی‌شناختی نویسنده در لایه‌های زیرین ماجراهایی گاه بکر و گاه غریب، «جهان داستانی» ویژه‌ای خلق می‌کنند؛ به‌خصوص که به قول فرشته احمدی، ترتیب و چیدمانِ این داستان‌ها ساختارمند است و منطق قرارگيری‌شان در مجموعه، با منطق روايت داستانی خطی، به شکل جالبِ توجهی منطبق می‌شود. به این‌ها بیفزایید زبان شوخ و شنگی که متأثر از همین نگرش نویسنده به دنیای بومی خود، در همه‌ی داستان‌ها حضوری دل‌انگیز دارد و ما را به ظرافت، به نقطه‌ی دید فلسفی نویسنده می‌رساند.نخستین مجموعه‌داستانِ حافظ خیاوی، در میان مجموعه‌های امسال سر بلند خواهد کرد و خوش خواهد درخشید، هم‌چنان‌که در میان نامزدهای جایزه‌ی روزی روزگاری نیز آشکارا بختِ بیش‌تری برای برنده شدن دارد. افزون بر این، می‌پندارم حافظ خیاوی، با هوشمندی عجیبی که در ناخودآگاهش موج می‌زند و شخصا‍ً در او سراغ دارم و به گواهی قدرتِ خلاقیت و پرداختی که در همین مجموعه‌ی منسجم وجود دارد، از رمان‌نویسان خوبِ سال‌های آینده نیز می‌تواند بود، البته اگر به نوشتن «رمان» هم روی بیاورد و سایه‌ی مهرورزی ممیزی ارشاد هم کمی سبک‌تر شود!داستان‌های کتاب «مردی که گورش گم شد» بی‌شک اشکالاتی هم دارند که در خلوت به حافظ خیاوی خواهم گفت، ولی یقین دارم از مطالعه‌ی این کتاب پشیمان نخواهید شد؛ به‌خصوص داستان کم‌نظیری در این مجموعه هست به نام «صفِ دراز مورچگان» که پیشنهاد می‌کنم خود را از لذت و اثرپذیری خواندنِ آن محروم نکنید.به زودی در باره‌ی پدیده‌ی رمان امسال نیز در این‌جا خواهم نوشت.</description></item><item>
	<title>
		عذرخواهی بابتِ کندی‌های اخیر هفتان
	</title>
	<link>
		http://www.khabgard.com?id=1210186869</link><description>از یک سال و نیم پیش، برای راحتی کاربرانِ هفتان، این سایت را از روی یک سرور اشتراکی با حمایتِ پنداروب به یک سرور اختصاصی منتقل کردیم با پهنای باند خوب تا دسترسی به آن هیچ‌گاه دچار مشکل نباشد. تا اکنون نیز به جز موارد معمولی، وضع خوشایندی داشته‌ایم. اما دو سه هفته‌ای ست که هفتان ـ که روزبه‌روز هم دیتابیس آن سنگین‌تر می‌شود و هم بازدید‌های آن افزایش می‌یابد ـ در برخی ساعت‌ها به سختی باز می‌شود و گاهی مثل امروز هم دچار سکته‌ی کامل می‌شود. اشکال اخیر، یک مشکل فنی خاص است که نیما افشار نادری و همکاران‌اش در پنداروب در پی رفع آن به طور اساسی هستند. ممکن است تا چند روز دیگر هم دسترسی به هفتان دچار کندی باشد و آزار ببینید. از این بابت صمیمانه از طرف هفتان و نیز از طرف نیما افشار نادری، از شما عذر می‌خواهم و خواهش می‌کنیم چند روز دیگر صبوری کنید تا مشکل به طور اساسی حل شود.</description></item><item>
	<title>
		ضدِ گزارش سفر به آلمان
	</title>
	<link>
		http://www.khabgard.com?id=1209754726</link><description>شهر برلین، دستِ‌کم برلین غربی، به طرز احمقانه و اعصاب‌خرد‌کنی پاکیزه، منظم، آرام و خلوت است، ولی دیدار عباس معروفی در پایان روزی آفتابی در خیابان کانت، در جایی که تابلوی فارسی «خانه‌ی هنر و ادبیات هدایت» را بر پیشانی دارد، ابهتِ این همه نظم و سکوت شهر را به کنج پرآشوبی از رد و بدل شدن نگاه‌ها میان من و او می‌کشاند و می‌شکند. عباس معروفی که تا دو هفته‌ی دیگر ۵۱ ساله می‌شود، بی‌وقفه از این سوی فروشگاه کتاب‌اش به آن سو می‌رود، چای درست می‌کند، با شوقی کودکانه کتاب‌هایی را که در پستوی همان فروشگاه چاپ کرده، برایم روی میز می‌چیند و وقتی از نفس می‌افتد، خودش تازه متوجه می‌شود که بردن این همه کتاب برای من کمی دشوار است. از میان‌شان گلچین می‌کنم و او، آخرین شماره‌ی «گردون»اش را روی آن‌ها می‌گذارد.به شامی دعوتم کرد که در کنارش چه مزه‌ای داد و چه زود گذشت! بریده بریده حرف می‌زدیم و در سکوت‌های پیاپی میان‌مان، انگار بغض‌هایی چندین‌ساله را فرو می‌دادیم که هر یک به لبخندی ملایم و چشم در چشم پایان می‌گرفت. از لحظه‌ای که پس از نیمه‌شب، پس از پیاده‌روی از خانه‌اش تا هتل از هم جدا شدیم، به قدر چند دقیقه بعد فقط، دلم برایش تنگ شد. گویی هنوز این همه سال است ندیده‌ام‌اش. در اتاق هتل، پیش از آن که از بی‌خوابی چهل ساعته چشم بر هم بگذارم، آخرین «گردون»اش را برمی‌دارم و به دست‌خط‌اش خیره می‌شوم که برایم نوشته است: &quot;امید که روزی کنار هم‌دیگر دست به انتشار افکار زیبای مردم بزنیم&quot; و من به کلمه‌ی «امید» خیره می‌شوم و باز هم یک ساعت دیگر خوابم نمی‌برد تا پس از چهل و یک ساعت، روی تخت بیهوش شوم...</description></item><item>
	<title>
		نیایش عاشقانه
	</title>
	<link>
		http://www.khabgard.com?id=452725774</link><description>در نیایش‌های پیشوایان دینی، گاهی تکه‌های زیبایی هست که آدم را نگه می‌دارد. سرآمدشان در نیایش‌های علی(ع) و گفت‌وگوهای عاشقانه‌اش با خداست و پس از او، امام سجاد(ع). امروز این را دیدم از امام سجاد (ع):خداوندامن در کلبه‌ی فقیرانه‌ی خودچیزی را دارمکه تو در عرش کبریایی خود نداریمن چون تویی دارمو توچون خود نداری.</description></item><item>
	<title>
		یک نامه‌ی خیرخواهانه به وزیر ارشاد
	</title>
	<link>
		http://www.khabgard.com?id=1128366414</link><description>جناب آقای صفار هرندیوزیر محترم فرهنگ و ارشاد اسلامیسلام. چندین بار خواسته‌ام به مناسبت‌های گوناگون، خطاب به شما نامه‌‌ی سرگشاده بنویسم، ولی بر خلافِ زمان دولت قبلی که با آسودگی چنین می‌کردم، هیبت‌تان تا اکنون چنین اجازه‌ای را به من نداده است؛ هیبتی که ریشه در سابقه‌ی کارتان در سپاه و روزنامه‌ی کیهان دارد. اکنون اما، از روی خیرخواهی تردید را پس می‌زنم و می‌نویسم.این روزها، به‌خصوص پس از انتشار نامه‌ی اعتراض اتحادیه‌ی ناشران به شما، انتقادها و اعتراض‌ها به روندِ کار اداره‌ی کتاب ارشاد و نیز مواضع تاب‌آلود و آمیخته به توهین شما روزافزون شده است. عنوان و پیوند شماری از برجسته‌ترین نقد و اعتراض‌های اخیر را در زیر این یادداشت آورده‌ام که امیدوارم تا کنون دیده باشید.آقای وزیرموضوع بسیار ساده است؛ روندِ کار در اداره‌ی کتاب ارشاد که مهم‌ترین وظیفه‌ی دولتی‌اش، بررسی و پاسخ دادن به ناشران و نویسندگان و مترجمان است، چنان کند و متوقف شده که در زمینه‌ی نشر ادبیات، فلسفه، تاریخ و علوم اجتماعی، به اداره‌ی نیمه‌تعطیل تبدیل شده و نارضایتی شمار زیادی از اهل فرهنگ و هنر ایران را موجب شده است. سخن بر سر کیفیت و شدتِ ممیزی و مواضع عجیب و غریبِ شخص شما در عرصه‌ی فرهنگ و هنر نیست، که سخن در این باره بسیار است، بلکه سخن بر سر حالتِ نیمه‌تعطیلی ست که اداره‌ی کتاب به آن دچار شده و این که این اداره، نه تنها به وظایف تعریف‌شده‌ی خود عمل نمی‌کند که درخواست‌های مکرر ناشران و نویسندگان و مترجمان را برای بررسی آثارشان را هم غالباً بی‌پاسخ یا بی‌نتیجه می‌گذارد. با شمایلی از این تعاریف، اداره‌ی زیر نظر شما می‌تواند همه‌ی آثار را رد کند و به آن‌ها مجوز نشر ندهد، ولی بررسی نکردن آثار و معطل کردن و بلاتکلیف گذاشتنِ آن‌ها از سه ماه تا یکی دو سال و حتا بیش‌تر، مفهوم‌اش انجام ندادن وظیفه‌ی اداری مدیران و کارمندان این اداره است که پیامدهای منفی آن در رکودی که بر نشر حاکم شده، کاملاً آشکار است.آقای وزیراز حقوق انسانی و لوازم و تعاریف فرهنگ سخنی نمی‌گویم، چون تفاوت دیدگاه شما با اهل فرهنگ و هنر بسیار روشن است و سخن بر سر آن بسیار؛ ولی شما بهتر از من می‌دانید که ناشران و نویسندگان و مترجمان، قانوناً و به شکل مدنی «حق» دارند که از اهمال اداره‌ی کتاب و فرار کردن ایشان از انجام وظیفه‌ای که بر عهده‌ی ایشان است، بر اساس اصل نودم قانون اساسی، به کمیسیون نود مجلس شکایت کنند. متن این قانون چنین است: «هر کس شکایتی از طرز کار مجلس یا قوه‌ی مجریه یا قوه‌ی قضاییه داشته باشد، می‌تواند شکایت خود را کتباً به مجلس شورای اسلامی عرضه کند. مجلس موظف است به این شکایات رسیدگی کند و پاسخ کافی دهد و در مواردی که شکایت به قوه‌ی مجریه و یا قوه‌ی قضاییه مربوط است، رسیدگی و پاسخ کافی از آن‌ها بخواهد و در مدت متناسب نتیجه را اعلام نماید و در موردی که مربوط به عموم باشد به اطلاع عامه برساند.‏»هم‌چنین بهتر از من می‌دانید که همین ناشران یا نویسندگان و مترجمان بر اساس قانون حق دارند، انفرادی یا گروهی، با استناد به اصل‌های هشتم، نهم، و بيست و سوم، و به‌‏خصوص اصل ۲۴ قانون اساسی جمهوری اسلامی ايران و ماده‌ی ۳ (به ويژه بند ب و تبصره ۲ ماده‌ی ۳) و نيز ماده‌ی ۴ مقررات نشر مصوب شورای عالی انقلاب فرهنگی، از وزارت ارشاد به دیوان عدالت اداری شکایت کنند. [متن قانون اساسی] [تقدیم دادخواست به دیوان عدالت اداری]مقصودم این است که فارغ از تفاوت دیدگاه‌ها و جدای از اقتداری که در رفتار و گفتار شما نسبت به اهل فرهنگ وجود دارد، و فارغ از مباحث فرهنگی و حقوق انسانی، بیش از دو سال است که در اداره‌ی زیر نظر شما، بی‌توجهی به قانون و حقوق ذی‌حقان به شکل اداری و گسترده در حال رخ دادن است و حقوق شهروندی شمار زیادی از اهل فرهنگ و نهادهای مستقل فرهنگی، در این اداره، با بی‌پاسخ گذاشتن درخواست‌ها و طولانی کردن زمان پاسخ‌گویی، در حال پایمال شدن است. و این روند عجیب در اداره‌ی کتاب، از منظر قوانین فعلی و مقبول شما نیز اشکال اساسی دارد.آقای وزیرسخن بر سر مواضع شما در باره‌ی نشر ادبیات و فرهنگ نیست، و من نیز واقع‌بینانه، همه‌ی کاستی‌های موجود در اداره‌ی کتاب را لزوماً به تزریق دیدگاه شخصی شما در روندِ کار این اداره مربوط نمی‌دانم. بلکه به نظر می‌رسد، بخشی از این رفتار اداره‌ی کتاب و عمل نکردن به وظایف، ناشی از نوع مدیریت شما در وزارت ارشاد باشد که گویا مدیران زیردست شما، بیش از آن که بر انجام وظایف خویش متمرکز باشند و بر آن همت گمارند، در تشویش دایمی ناراضی شدن شما هستند و در اندیشه‌ی دایمی سرنوشت اتاقی که معلوم نیست صبح فردا به روی‌شان باز می‌شود یا نه. چنین وضعی طبیعی ست که به تلنبار شدن انبوه کتاب‌ها در اتاق مدیر این اداره بینجامد و حقیقتاً هم برآمدن از پس این همه کار انباشته، کار یک روز و دو روز و یک نفر و دو نفر نیست. شنیده‌ام در یکی دو سال گذشته که برخی مدیران زیردست شما طلبِ یاری هم از برخی اهل فرهنگِ به زعم شما خودی کرده‌اند و البته روی خوش ندیده‌اند! در این باره پیشنهاد می‌کنم با معاون فرهنگی خود که او نیز هم‌چون شما بر این همه فضای منفی و انتقادی چشم بسته، گفت‌وگو کنید؛ شاید ایشان بتوانند به شما بگویند که که بخشی از این کاستی، نه لزوماً بر اثر دیدگاه‌ شخصی شما که بر اثر کمبود نیروی انسانی و سخت‌افزاری و بی‌تجربگی و نابلدی ست.آقای وزیرشما بر اساس دیدگاه شخصی‌تان و با تکیه‌ی مقتدرانه بر جایگاه‌تان و اموال عمومی، می‌توانید هر نوع و تعداد کتابی را که می‌خواهید به زعم خودتان در راستای اهداف «انقلاب و قرآن» منتشر کنید یا از ناشران دولتی و شبه‌دولتی و برخی ناشران خصوصی بخرید، ولی یقیناً می‌پذیرید که شمار ناشماری از آثاری که در اداره‌ی کتاب ارشاد خاک می‌خورند، گرچه در راستای این موضوعات نوشته نشده‌اند، لزوماً منافاتی هم با آرمان‌های شما ندارند و مشکل‌شان فقط این است که زیر دستان شما در اداره‌ی کتاب اصلاً فرصت و امکان بررسی آن‌ها را ندارند. اگر از معاونان خود یا مدیران زیر دست خود بپرسید و ایشان شجاعانه و صادقانه پاسخ‌تان را بدهند، یقیناً خواهید پذیرفت که شمار ناشماری از این آثار اصلاً خوانده نشده‌اند!با این وضع، آیا بهتر نیست برای کاستن از آسیب بزرگی که به بدنه‌ی نشر وارد شده، و آسیب بزرگ‌تری که در حال وارد شدن به اندام رنجور فرهنگ و ادبیات ایران است، به اصلاح حداقلیِ این وضع برخیزید و با فعال کردن اداره‌ی کتاب و بررسی آثار خاک‌گرفته در این اداره، فقط افتخار جلوگیری از نشر یا سانسور آثار ِ به زعم خود مشکل‌دار را برای خود حفظ کنید و دست‌ِ‌کم با رعایت ظاهر قانون‌های فعلی هم که شده، اجازه ندهید بیش از این حقوق شهروندی و قانونی اهل فرهنگ و هنر و اندیشه در وزارت‌خانه‌ی شما پایمال شود؟پیوندها:ـ نامه‌ی انتقاد و درخواستِ اتحادیه‌ی ناشران [+]ـ مشکل هم سانسور است، هم آشفتگی [+]ـ در ستایش دعوای میخ و سنگ! [+]ـ حاشیه‌ای بر نامه‌ی اتحادیه‌ی ناشران [+]ـ به دنبال امکانی برای جدال با سانسور کتاب [+]ـ آقای وزیر، کتاب‌های ما کجاست؟ [+]ـ یک پیشنهادِ ناممکن به وزارت ارشاد [+]ـ انتشار اعتراض‌آمیز یک رمان تازه در وب [+]ـ واکنش اهل ادبيات به وضع نشر و مواضع وزارت ارشاد [+]:: بازنشر کاغذی و الکترونیکی این نامه به هر شکل و در هر جا آزاد است.</description></item><item>
	<title>
		 یک پیشنهادِ ناممکن به وزارت ارشاد و ناشران!
	</title>
	<link>
		http://www.khabgard.com?id=819357753</link><description>محمدهاشم اکبریانی: یا صداها آن‌قدر بلند نیست که گوش‌ها بشنوند، یا گوش‌ها آن‌قدر بسته است که صدای بلند را هم نمی‌شنوند. گرچه فرض دوم واقعیت دارد، اما هر چه هست نتیجه یکی ست و این که کتاب‌ها هم‌چنان در مجوزی ارشاد می‌مانند و جوابی هم در کار نیست. با این همه قرار است نمایشگاه کتاب، هم‌چون چند سال گذشته برگزار شود و عده‌ای ناشر و نویسنده، کتاب‌هایشان را عرضه کنند و عده‌ی زیادی بازدیدکننده و علاقه‌مند به کتاب هم به نمایشگاه بیایند و کتاب‌های مورد علاقه‌ی خود را خریداری کنند. با این حال نباید تردید کرد که کتاب تازه کم است و علاقه‌مندان نمی‌توانند آن گونه که دوست دارند، کتاب‌های مورد علاقه‌ی خود را پیدا کنند.شاید مدیران و مسئولان ارشاد، همان‌گونه که بارها پاسخ داده‌اند، به ارایه‌ی آمار و ارقام بپردازند و از رشد انتشار کتاب بگویند و پاسخ دهند که عناوین منتشرشده در یکی دو سال اخیر و در مقایسه با دولت‌های قبلی افزایش چشمگیری دارد. حال که به ایام نمایشگاه نزدیک می‌شویم و طبیعی ست که ارایه‌ی این گونه آمار و ارقام هم افزایش پیدا کند، بد نیست مسئولان برای اثبات گفته‌های خود به یک پیشنهادِ انجام‌نشدنی هم کمی فکر کنند. این پیشنهادِ انجام‌نشدنی می‌تواند کم و کیفِ آمار و ارقام ارایه‌شده را برای مردم و دوست‌داران کتاب مشخص کند.پیشنهادِ انجام‌نشدنی آن است که هر ناشر در کنار غرفه‌ی خود، تعداد کتاب‌های منتشرشده در یکی دو سال اخیر را به همراه تعداد کتاب‌هایی که در بخش ممیزی وزارت ارشاد بلاتکلیف مانده است، اعلام کند. بهتر است مدیران وزارت ارشاد برای نشان دادن حقانیت خود و نیز اثبات گفته‌هایشان، هر ناشر، به ویژه ناشران کتاب‌های ادبی را موظف کنند علاوه بر تعداد کتاب‌هایی که در ارشاد دارند، اسامی آن‌ها به همراه نام نویسنده یا مترجم‌شان را نیز در کنار غرفه‌ی خود نصب کنند.این پیشنهادِ ناممکن می‌تواند نشان دهد که در نمایشگاه امسال چه کتاب‌هایی می‌توانستند حضور داشته باشند که ندارند، چه نویسندگانی می‌توانستند با اثر یا آثاری جدید در نمایشگاه باشند که نیستند، چه کتاب‌هایی که می‌توانستند دل خریداران را شاد کنند که نتوانستند و مهم‌تر از همه، چه آمار و ارقامی واقعیت دارد که ندارد. حالا که قرار است پیشنهادِ انجام‌نشدنی ارایه شود، بهتر است در کنار تعداد و اسامی کتاب‌هایی که هر ناشر در کنار غرفه‌ی خود به نظر بازدیدکنندگان می‌رساند، مدت و زمان انتظار کتاب‌های مانده در ممیزی ارشاد را هم اعلام کند. باید باور کرد تحقق این پیشنهادِ غیرواقعی می‌تواند نمایشگاهی پربار را در اختیار بازدیدکنندگان قرار دهد. [متن این یادداشت در روزنامه‌ی اعتماد]</description></item><item>
	<title>
		شمع به جای لعنت!
	</title>
	<link>
		http://www.khabgard.com?id=1207642346</link><description>کنفوسیوس ِ نامسلمان، یک زمانی خیلی وقت پیش‌ها گفته: به جای این که به تاریکی لعنت بفرستید، برخیزید و شمعی روشن کنید. والله! [«والله» از خودم است.]</description></item><item>
	<title>
		مشاعرمان کار نمی‌کند یا مشاعر نداریم؟!
	</title>
	<link>
		http://www.khabgard.com?id=1207502260</link><description>وقتی می‌گویم تعاریف وزیر ارشاد با تعاریف دیگران فرق دارد، نگویید نه! او امروز در پاسخ این همه منتقدان خاص و عام حوزه‌های سینما و نمایش با ذکر برخی آمار و ارقام غیرمحتوایی گفته: &quot;بعضی‌ها متأسفانه اين پيشرفت‌ها را ناديده گرفتند و با ژست فيلسوف‌مآبانه گفتند كه وضع فعلی فرهنگ از وضع قبلی بدتر است. به نظر من اين افراد خودشان را متهم می‌كنند و مشاعرشان درست كار نمی‌كند.&quot; توجه کنید که او در سخنرانی امروز خود، منتقدان وضع نشر کتاب را در حدِ همین پاسخ آلوده به توهین هم قابل ندانسته و هیچ اشاره‌‌ای به وضع نشر نکرده است؛ انگار نه انگار که وزارت ارشاد، اداره‌ی عریض و طویلی هم دارد به نام اداره‌ی کل کتاب. شاید هم منتقدانِ این عرصه اصلاً مشاعری ندارند که کار کند یا نه! به گفته‌ی وزیر ارشاد، &quot;امسال بذری را كه در اين سال‌ها كاشته‌اند، درو خواهند كرد.&quot; پیوند: حاشیه‌ی سیدابوالحسن مختاباد</description></item><item>
	<title>
		در ستایش ِ دعوای میخ و سنگ!
	</title>
	<link>
		http://www.khabgard.com?id=1207395102</link><description>نه نامه‌ی اعتراض اتحادیه‌ی ناشران به وزیر ارشاد و نه هیچ یک از اعتراض‌ها و قهرهای جداگانه و گاه به گاهِ نویسندگان و مترجمان به وزارت ارشاد، خمی بر ابروی وزیر و اداره‌ی نیمه‌تعطیل کتابِ وزارتخانه‌اش نمی‌آورد. موضوع این است که ایشان به خوبی و بهتر از همه می‌دانند در اداره‌ی ممیزی کتاب وزارتخانه چه می‌گذرد. اگر به سخنان دو سه سال اخیر وزیر ارشاد و معاون فرهنگی‌اش نگاهِ دوباره بیندازید، می‌بینید که ایشان «صادقانه» عزم بر این کرده بودند که وضع نشر ادبیات، فلسفه، تاریخ و علوم اجتماعی و انسانی در ایران به چنین روز و حالی برسد. ادبیاتی که نسبتی با انقلاب و اسلام نداشته باشد، همان به که وجود نداشته باشد [نقل مضمون].اکنون حتا موضوع این نیست که به آثار انبوهی که به وزارت ارشاد فرستاده می‌شود، مجوز داده نمی‌شود، بلکه موضوع این است که همان «بی‌اجازگی» هم صادر نمی‌شود و آثار بلاتکلیف‌اند. آیا نمی‌شود تحلیل کرد که این خود نوعی سانسور کم‌هزینه‌تر است؟ فرق هست میان فهرستِ آثاری که «رسماً» مجوز نمی‌گیرند و فهرستِ آثاری که مجوزشان از چند ماه تا یک سال و نیم بلاتکلیف مانده. مگر در بخش مطبوعات نمی‌بینید که برخوردهای قضایی پرهزینه، جایش را به اعلامیه‌های بی سر و صدای هیأت نظارت بر مطبوعات داده است؟این که ناشران ـ البته جسورتران‌شان ـ هر ماه آمار کتاب‌های «ردشده» را منتشر کنند بهتر است یا هر چند ماه، آمار کتاب‌هایی که «در انتظار مجوز»ند؟! بله، موضوع دیگر حتا این نیست که اداره‌ی ممیزی اصلاحيه‌های گل و گشاد و چند باره بر آثار می‌زند؛ بلکه موضوع این است که از صدور اصلاحیه هم خودداری می‌کند. تو گویی نویسندگان و مترجمان و پژوهشگران، شایسته‌ی دریافتِ اصلاحیه هم نیستند و همان بهتر که اصلاً خودشان هم نباشند. کتاب‌های آموزشی و کنکور و زناشویی و عرفان‌بازی و خرافه‌گرایی و... که به وفور اجازه‌ی چاپ می‌گیرند و منتشر می‌شوند، به اندیشه و تحقیق و تاریخ و جامعه‌شناسی هم که نیازی نیست، شعر هم که به درد مردم نمی‌خورد، ترجمه هم از مصادیق تهاجم فرهنگی ست، ادبیات داستانی را هم که خود ارشاد هوشمندانه پیش‌بینی‌اش را کرده و قرار است به جای همه‌ی ناشران، نزدیک به یک‌صد اثر داستانی را در نمایشگاه کتاب منتشر کند و سال بعد هم انواع و اقسام جوایز ادبی را برگزار کند.نه دوستان؛ تعطیلی نصفه‌نیمه‌ی اداره‌ی کتاب ارشاد، اتفاقی نیست که وزیر یا معاون آن از بی‌خبر باشد. ایشان، هم از توانِ اندکِ زیردستان خود در این اداره آگاه‌اند و از آن احتمالاً خرسند(!) هم از وضع نشر آگاه‌اند و نارضایتی روزافزون و سرخوردگی عمیق جامعه‌ی نویسندگان و مترجمان و پژوهشگران و روشنفکران ـ حتا به زعم خود خودی ـ را می‌فهمند. در چنین اوضاعی، شور و شوق وزارت برای نمایشگاه بین‌المللی کتاب هم ابداً خنده‌دار نیست. مشکل بر سر اختلافی ست که میان جامعه و ایشان وجود دارد بر سر مفاهیمی چون «فرهنگ»، «منافع ملی»، «سرمایه‌های فرهنگی»، «ادبیات»، «اندیشه» و...از وزیر ارشاد که سال‌ها در روزنامه‌ی کیهان مشغول «رصد فرهنگی» بوده [نقل مضمون]، نخواهید که دغدغه‌های فرهنگی یا صنفی شما را درک کند؛ او با بینش کامل و مأموریتی که به آن پایبند و متعهد است، بر صدر نشسته و از آن‌جا و آن کس هم که باید، قدر می‌بیند و نیازش هم به وزیرنوازی شمایان نیست. مشکل بر سر نگاه «امنیتی» حاکم بر همه‌ی عرصه‌ها از جمله فرهنگ است؛ نگاهی که شما آن را قبول ندارید و زیان‌بارش می‌دانید، ولی منش ایشان بر «آن» استوار است و هرچند به‌غلط، تدوام مهتری را در پیروی از اصول «آن» در همه‌ی عرصه‌ها از جمله فرهنگ می‌دانند. پس بیهوده میخ بر سنگ نکوبید. بهتر این است که در میخ و سنگ خویش بازنگری کنید. فضای پاکیزه‌ای که وزیر ارشاد در آغاز وزارت وعده‌اش را در بخش نشر داده بود، اکنون فرادست آمده، و اگر شمایان چنین نمی‌پندارید که یقیناً نمی‌پندارید، چاره‌ای ندارید جز این که این رخوتِ تزریق‌شده را از خود برانید. اکنون می‌توانید اوج پیروزی اقتدارگریان در عقب‌راندن جامعه‌ی روشنفکر و هنرمند را از پیشانی جامعه بنگرید و عمق فاجعه را در گسستِ جامعه‌ی روشنفکری ایران درک کنید؛ جامعه‌ای که با ترفندهای گوناگون، به هزارجزیره‌ی پاره پاره و بی‌خاصیت تبدیل شده و جز سکوت و قهر و دشنام زیرلبی کاری دیگر در ذهن‌اش جا نمی‌گیرد، یا می‌گیرد و گمان می‌کند توان‌اش را ندارد. این، منفعت شخصی شما نیست که بر باد می‌رود، این، سرمایه‌ی فرهنگی ایران است که از دست می‌رود. مگر این که تعاریف شما نیز با تعاریف مقتدران عرصه‌ی فرهنگ یکی شده باشد!از دوستِ جوانی که نخستین کتاب‌اش را چند ماهی ست به وزارت ارشاد سپرده و معطل است، تا نویسنده‌ای کهنه‌کار که بیش‌تر آثارش در زمینه‌ی جنگ بوده، تا عموم منصب‌داران سابق دولتی و برخی منصب‌داران کنونی، همه و همه از این روند گله‌مندند و به آن معترض. درست شبیه آن‌چه در زمینه‌ی اقتصاد و سیاست، به شکلی دیگر دیده می‌شود. آن‌چه ذهن مرا به خود مشغول کرده این است که این همه انرژی منفی، در سکوت، چگونه و چه‌قدر و تا کجا تلنبار و فشرده خواهد شد؟ و مقتدران کنونی ِ عرصه‌ی فرهنگ (و سیاست) این روندِ ظاهراً امنیتی، اما به‌راستی بیمار و خطرناک برای منافع ملی را تا کی ادامه خواهند داد؟ از گسستِ عمیق و روزافزون قشرهای گوناگون جامعه با حکومت، به‌خصوص گروه‌های مرجعی چون دولت‌مردان سابق، استادان، روشنفکران، دانشجویان و فعالان عرصه‌ی فرهنگ و هنر، بیش‌ترین آسیب در درازمدت متوجهِ کجا خواهد شد؟ بر شاخه نشستن و بُن بریدن تا کِی؟</description></item><item>
	<title>
		نیم‌فاصله‌ی نازنین در ویستا
	</title>
	<link>
		http://www.khabgard.com?id=1524020127</link><description>شمار فارسی‌زبانانی که از ویندوز ویستا استفاده می‌کنند، روزبه‌روز بیش‌تر می‌شود. برخی از دوستان ناراحت بودند که برنامه‌ی «تری‌لی‌آوت» در ویندوز ویستا اجرا نمی‌شود و از نعمتِ ایجاد «نیم‌فاصله» به شکل اصولی، محروم‌اند و زندگی بر ایشان تلخ گردیده! پاسخی برای‌شان نداشتم تا یکی از خودِ ایشان راه حل را یافت و برایم نوشت، به این قرار:ابتدا به پوشه‌ای بروید که برنامه‌ی «تری‌لی‌آوت» را در آن گذاشته‌اید. روی آيکون اجرایی برنامه راست‌کلیک کنید. سپس روی گزینه‌ی Properties کلیک کنید. برگه‌ی Compatability را انتخاب کنید و در بخش Compatability Mode جلوی عبارتِ Run This Program in Compatability Mode For را تیک بزنید، اوکی کنید و دوباره از زندگی لذت ببرید.
از کسانی که نخستین‌بار است با موضوع «نیم‌فاصله» روبه‌رو می‌شوند، و نیز کسانی که سیصدمین بار است با آن روبه‌رو می‌شوند، ولی هم‌چنان به آزار دادن خوانندگان وبلاگ یا سایت خود ادامه می‌دهند؛ خواهش می‌کنم به این صفحه بروند و این راهنمای بسیار ساده را یک‌بار برای همیشه بخوانند و به کار گیرند. برای خیلی تنبل‌های عزیز هم فشرده‌‌ترین صورتِ ممکن ِ آن راهنما را در زیر می‌آورم:نیم‌فاصلهبرای ایجاد فاصله میان کلمات، از کلید Space استفاده می‌کنیم که به آن می‌گوییم «فاصله». اما یک نوع فاصله هم برای ما فارسی‌‌نویسان هست که به آن می‌گوییم «نیم‌فاصله» که با زدن هم‌زمان دو کلید Shift و Space ایجاد می‌شود. برخی کلمه‌ها هستند که از چند پاره تشکیل شده‌اند، ولی در مجموع یک کلمه محسوب می‌شوند، مثل «می‌شود»، «رفته‌اند»، «دست‌ها»، «همه‌ی» یا همین کلمه‌ی «نیم‌فاصله». بیش‌ترین کاربردِ «نیم‌فاصله» در «می» افعال مضارع، «ها»ی جمع، پسوند فعل‌ها، و کلمه‌هایی ست که از دو یا چند جزء تشکیل شده‌اند.برنامه‌ی تری‌لی‌آوتروی این لینک کلیک کنید و یک برنامه‌ی بسیار سبک را (به اسم تری‌لی‌آوت) دانلود کنید. این یک فایل zip است. آن را از حالت زیپ خارج کنید و روی آیکون برنامه کلیک کنید. بلافاصله به سمت راست نوار پایین Desktop شما یک علامت تازه اضافه می‌شود. بدون نیاز به وارد شدن به این برنامه، از این پس شما در هر محیطی از ویندوز که تایپ کنید (نت‌پد یا ورد یا هر محیط دیگر) امکان ایجاد «نیم‌فاصله» را نیز دارید؛ کافی ‌ست به جای زدن کلید Space کلید Shift را بگیرد و هم‌زمان کلید Space را بزنید.علاوه بر امکان ایجاد «نیم‌فاصله»، با این برنامه می‌توانید حتی کلیدهای کیبورد خود را به دلخواه خود تعریف کنید. کافی‌ ست روی آیکون برنامه راست‌کلیک کنید و بعد از انتخاب گزینه‌ی «آرایش صفحه کلید» قولنج کیبوردتان را بگیرید. توصیه می‌کنم اعداد ردیف بالای کیبورد خود را هم یکی یکی با اعداد فارسی جایگزین کنید و هنگام تایپ از آن‌ها استفاده کنید تا اعداد میان نوشته‌های شما روی وب، در هر ویندوزی به شکل فارسی دیده شود.برای مطالعه‌ی راهنمای کامل این برنامه و نیز راهنمای ساده‌ی درست‌نویسی فنی در کامپیوتر و برای وب، روی این‌جا کلیک کنید، با دقت مطالعه کنید و به کار بندید تا، رستگار شوید.</description></item><item>
	<title>
		عیدانه‌ی ناگزیر ۸۷
	</title>
	<link>
		http://www.khabgard.com?id=534473589</link><description>
در آخرین روزهای سال که با توقیفِ نه نشریه‌ی دیگر، آخرین عیدی را هم از دولت مهرورزی گرفته‌ایم و کام‌مان از شیرینی ِ زیاد به سوزش افتاده، عیدی دادن‌ ما به خودمان دیگر از آن حرف‌هاست! در این گرفت‌وگیر اقتصادی، فرهنگی و سیاسی، چه برمی‌آید از ما جز دو کار؟ یکی آن که خویش را با همین کارها سرِ پا نگه داریم و سر حال نشان دهیم، و دیگر آن که از کوچک‌ترین ذره‌های باقی‌مانده‌ی کیان فرهنگی‌مان پاس‌داری کنیم؟ پارسال را یادم است که در بی‌خبری همگان، می‌دانستم یعقوب یادعلی در زندان است و بیم‌ناک جانش بودم و هنوز اجازه‌ی نشر خبر را نداشتم و با دل‌شوره و بغضی سنگین، عیدانه‌ام را گذاشتم و از خاکِ سنگین تهران کندم. امسال، بدتر از پارسال، یعقوب یادعلی هنوز در آستانه‌ی ورودِ دوباره به زندان است، دولتِ مهرورز هر روز هدیه‌ای بی‌نظیر عطایمان می‌کند و چنان حیران شده‌ایم که نه از هفته‌ی دیگر ِمیهن که، از همین فردای خود هم بی‌خبریم! اما، بنا به ضرورتِ همان‌ها که گفتم، یعنی خویشتن‌داری و پاس‌داری، عیدانه‌ی ناگزیرم را تقدیم می‌کنم. بلندگوی کامپیوترتان روشن کنید و در ادامه‌ی این یادداشت، زیباترین ترانه‌ی علیرضا قربانی در آلبوم «روی در آفتاب» را بشنوید، همراهِ دو داستان کوتاهِ زیبا که سر فرصت می‌خوانیدشان. [ادامـه]

 

به نظر من، «روی در آفتاب» نام مناسبی برای یک آلبوم موسیقی نیست، ولی خودِ آلبوم که گویا ششمین کار علیرضا قربانی ست، اثر بسیار ارزشمندی ست با موضوع مولانا که پاییز امسال منتشر شد. آهنگ‌ساز آن صادق چراغی ست که هنر اصلی‌‌اش در نوازندگی، ساز بالابان است. این آلبوم دو سی‌دی دارد، یکی به نام «بهار و تابستان» و دیگری به نام «پاییز و زمستان». با قطعاتی که پرویز بهرام برای این آلبوم دکلمه کرده، کل اثر به روایتی هنرمندانه از گفت‌وگویی شورانگیز  میان مولانا و شمس تبدیل شده است. آفرینش این آلبوم موسیقی دو سال زمان برده و صدای سازهایی را در آن می‌شنوید که بعید است حتا یک‌بار نام برخی از آن‌ها را شنیده باشید! اگر می‌خواهید قطعاتِ دیگر این آلبوم را هم بشنوید، به این‌جا بروید. آن‌چه این‌جا می‌شنوید، کیفیتی در حدِ فایل فلش دارد که دوست نازنینم امیرعباس ریاضی آن را برای خوابگرد فراهم کرد. اگر خود آلبوم را تهیه کنید و با کیفیتِ درست آن را بشنوید، بی‌شک لذت فراوان خواهید برد و به سادگی از آن دل نخواهید کند.و اما دو داستان، که هر دو تقدیرشده‌ی دومین دوره‌ی جایزه‌ی داستان کوتاه شهر کتاب هستند؛ یکی داستان «آقا» نوشته‌ی «درّصدف سلیمانی» ست که خیلی وقتِ پیش هم داستان «مرتضا»ی او را در همین‌جا خوانده‌اید. شروع داستان «آقا» این است: یه روز سرد بود. پاییز بود. من می‌رفتم بالا. تنها بودم. بی‌پول بودم. کاغذ تو جیبم بود. نفسم نم نم داشت می‌افتاد تو خط. دُوییده بودم تا اون جا. وقتی افتاد، وقتی اون جور زدم تو پاش، دیگه موندن نداشتم. یه بار دیگه گفتم چرا به مادرم ناسزا گفتی؟ زدم شونه‌اش. راه افتادم بالا... [متن کامل داستان]و داستان زیبای دیگر، داستانی ست با نام «اشک‌های مابَعدُ‌الرَّحِمی» از داستان‌نویسی به نام «سینا برازجانی». شروع  داستان این‌گونه است: بالأخره باید به مستراح می‌رفتم. احتیاج مبرم به قضای حاجت، منِ طفل معصوم را به مستراح کشانده بود. و چه حس ترسی و چه حس ترسی... خیلی آرام در مستراح را باز کردم، به داخل سرک کشیدم، سکوت و سکون… [متن کامل داستان]</description></item><item>
	<title>
		شهر امن و امان است، اما تو باور مکن!
	</title>
	<link>
		http://www.khabgard.com?id=1205604917</link><description>کتاب‌های سال روزنامه‌ها، بیش‌تر مایه‌ی دردسرند تا لذت! می‌خری و نگه می‌داری برای روزهای ملال‌انگیز نوروزی که چند روزش را به ضربِ مسافرت آسان‌گذر می‌کنی. ولی تا از ساک سفری‌ات درش می‌آوری، هزار تا مشتری پیدا می‌کند که همه هم می‌خواهند نگاهی بیندازند فقط. ولی خب کتاب سال است؛ هم حجیم و هم مثل بقالی، همه جور جنسی در آن ریخته. آخر سر تو می‌مانی که شب‌ها که همه خواب‌اند، به رسم زندگی در خانه، بی‌صدا شروع کنی به ورق زدن و خواندن، و از همه مهم‌تر مروری بر آن‌چه طی یک‌سال اخیر گذشته؛ رویدادهایی عمدتاً تلخ و ناگوار در عرصه‌ی فرهنگ، سیاست، اجتماع، اقتصاد و حتا ورزش! اما، برای به حافظه سپردن این همه بدبختی، بد نیست؛ خصوصاً اگر کتاب سال «شهروند امروز» باشد و افزون بر مرور گذشته، آکنده از خواندنی‌هایی که در هیچ جای دیگری یافت نمی‌شوند. آرزو می‌کنم عمر این هفته‌نامه‌ی خوب، آن‌قدر کوتاه نباشد که سال‌نامه‌ی دوم آن را هم سال دیگر بخوانیم.از میان ۲۸۰ صفحه کتاب سال «شهروند امروز»، یادداشت خواندنی پدرام رضایی‌زاده را بخوانید که مهم‌ترین حاشیه‌ی ادبی سال، یعنی ماجرای یعقوب یادعلی را روایت کرده با عنوان «شهر امن و امان است». یادداشتِ «جواد مجابی» را هم من در این‌جا می‌گذارم که در چندین سطر، حال و روز وخیم فرهنگ و هنر این ممکلت در این سال‌های تیره را به شیرین‌ترین‌شکل یا درست‌تر اگر بگویم، «تلخ‌ترین» شکل روایت کرده است.مرگِ مخاطب مجهولجواد مجابی: اتفاق افتاد که پیش از پایان سال، کتابی خواندم به نام «مخاطب مرگ مجهول». داستان مردی به نام «بهمن» تندیس‌گر، که گفته بود: موقعی ما کارهامان را عرضه کردیم که در غرب خریدار نداشت و در وطن نوظهور بود. او مجسمه‌ای می‌سازد به نام «نی‌نواز» که سال ها جلو تئاتر شهر بوده، بعد به دلیل قلمبگی بت‌وارش، از جا می‌کنند و اره‌ا می‌کنند و می‌اندازند تهِ انبار. تندیس‌گر اسم‌اش را عوض می‌کند که شاید سرنوشت و بخت‌اش را عوض کند. از آن پس «پرویز» نامیده می‌شود، اما مجسمه‌ي او را هم از پارک برمی‌دارند، تکه‌تکه می‌کنند و چال می‌کنند زیر زمین.این بار حرفه‌اش را عوض می‌کند و فیلم‌ساز می‌شود و نامش را می‌گذارد «داریوش» و فیلمی می‌سازد به هزار والذاریات و پانصد میلیون هزینه، به نام «سنتوری». مجوزهای معتبری برای برای هر مرحله می‌گیرد که در آخر به یک حمله، نامعتبر می‌شود. فیلم ممنوع و کپی‌های قاچاق آن آزاد و تهمت‌هایی هم به راه.فیلم‌ساز به شعر رو می‌آورد، یعنی یاغی و باغی و طاغی می‌شود و اسم‌اش را می‌گذارد «جواد». پس از پنجاه سال کار و شست‌تایی کتاب، وامی‌دارندش از یک مجموعه اشعار ۱۴۴ صفحه «شعر تأمل» را حذف کند. مجموعه قبلاً اجازه گرفته و چاپ شده بود و با انتشار آن ـ در این عالم لاکتاب ـ نه آسمان به زمین می‌آمده، نه بنیانی زیر و زبر شده بود.می‌گوید برویم داستان‌نویس شویم. حالا اسم‌اش «یعقوب» است و «آدب بی‌قراری» او پس از سه ماه زندان به یک سال ارتقا می‌یابد. اسم‌اش را می‌گذارد «صادق». می‌پرسند هدایت یا چوبک؟ می‌گوید چه فرقی می‌ند وقتی به هیچ کدام‌شان اجازه‌ی ظاهر شدن نمی‌دهید. جوان می‌شود کتاب‌اش را چاپ نمی‌کنند، پیر می‌شود به‌اش مجوز چاپ نمی‌دهند. اعتراض می‌کند، پاسخ می‌شنود: برو فکر پیر داشته باش تا هم کتاب‌ات چاپ شود هم جایزه بگیری.باری این «بهمن» که از دگردیسی به ستوه آمده، در گشت و گذارش به جماعتی انبوه برمی‌خورد که بر بالای فلات نشسته، مناسکی دارند. می‌پرسد شما کیستید و چرا چنین چنین بر سرنوشتِ خویش گریه ساز کرده‌اید؟ یکی از آن‌ها معترض که چرا قلمبه ـ سلمبه حرف می‌زنی؟ ما مشتری کارهای کارهای شما بودیم. فیلم می‌دیدیم، کتاب می‌خواندیم، گاهی تئاتر می‌رفتیم. اما حالا یک بیماری به جان ما افتاده به نام «مرگ مخاطب». عده‌ای از پزشکان می‌گویند علت‌اش هواست، هوا وارونه شده، بر اثر تشویش روزافزون این وارونگی، نه کسی حوصله و ذوقی دارد که به بازار هنر و ادبیات سر بزند، نه گرفتاری‌های زندگی چنین مجالی به او می‌دهد.تازه، پس از این همه تکه پاره کردن اثر و نگفتن‌های اجباری و اختیاری شما، آن‌چه عرضه می‌شود ـ اگر بشود ـ چیزی از واقعیتِ این جامعه و حقیقتِ هنر در آن باقی نمانده که دردی از خودتان و ما دوا کند. ادبیات لذتِ هم‌دلی و هم‌سخنی ست، اما... «بهمن» می‌پرسد: این که اسفند است، بهار که آمد چی؟ مخاطب مجهول، با کوله‌بار زمستانی‌اش، به قلب بهار می‌رود.</description></item><item>
	<title>
		من رأی می‌دهم، به اصلاح‌طلبان
	</title>
	<link>
		http://www.khabgard.com?id=1205359508</link><description>وارد شدن حتا یک نفر از اصلاح‌طلبان به مجلس هشتم با «رأی من»، با همه‌ی نقدهایی که به ایشان دارم، برای من بسیار مهم‌تر از «پیش‌نمایش» اقتدارگرایان در بررسی صلاحیت‌ها، و بسیار مهم‌تر از تعبیرهای «بی‌ربط» و «بیهوده»‌ی ایشان از «رأی دادن» من است.برای این که یک پست صرفاً سیاسی ننوشته باشم، حکایتی را که امروز در گلستان سعدی می‌خواندم، این‌جا می‌آورم. البته کاملاً آشکار است که این حکایت هیچ ربطی به هیچ چیز ندارد و فقط به سعدی علیه‌الرحمه مربوط است!گلستان سعدی، باب اول، در سیرت پادشاهان، حکایت ۲۱، تصحیح دکتر محمد خزائلیمردم‌آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد. درویش را مجال انتقام نبود. سنگ را نگاه همی داشت تا زمانی که مَلک را بر آن لشکری، خشم آمد و در چاه‌اش کرد. درویش اندر آمد و سنگ بر سرش کوفت. گفتا: تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی؟ گفت: من فلان‌ام و این همان سنگ است که در فلان تاریخ بر سر من زدی. گفت: چندین روزگار کجا بودی؟ گفت: از جاه‌ات، اندیشه می‌کردم، اکنون که در چاه‌ات دیدم، فرصت غنیمت شمردم.
ناسزایی را که باشد بخت یار | عاقلان تسلیم کردند اختیارچون نداری ناخنِ درنده تیز |  با ددان آن به، که کم گیری ستیزهرکه با پولاد بازو پنجه کرد | ساعدِ مسکینِ خود را رنجه کردباش تا دستش ببندد روزگار | پس به کام دوستان مغزش برآر</description></item><item>
	<title>
		خوابگردِ نو
	</title>
	<link>
		http://www.khabgard.com?id=286065582</link><description>در روزهایی که  همه چیز مملکت به خوبی و خوشی پیش می‌رود، تا انرژی هسته‌ای یک گام بیش‌تر نمانده، یعقوب یادعلی قرار نیست به زندان بیفتد، انتخابات مجلس با شکوه بسیار برگزار خواهد شد، گوشت گوسفند کیلویی ده هزار تومان نیست، قرار است قدرت اول اقتصادی شویم، ناشران ادبیات و فلسفه و... هفتاد تا هفتاد تا کتاب در ارشاد ندارند، نویسنده‌ها چند ماه چند ماه بلاتکلیف نمانده‌اند، وزیر ارشاد معتقد است اصلاح نژاد شده‌ایم، کنسرو ماهی تن هزار و پانصد و پنجاه تومان نشده، روزنامه‌ها از فرط آزادی بیان دیگر حرفی برای گفتن ندارند، مدیران فرهنگی، اقتصادی و سیاسی از نخبه‌ترین و آگاه‌ترین آدم‌های روزگارند، هیچ کس در بازداشتِ غیرقانونی نیست، اراذل و اوباش از صفحه‌ی روزگار محو شده‌اند، مترو تا تنگ‌ترین کوچه‌های تهران هم ایستگاه زده، دانشگاه‌ها از شدت نشاط در حال ترکیدن هستند، چکمه‌ها‌ی خانم‌ها جملگی درون شلوارهای‌شان رفته، تحریم هیچ اثری بر هیچ جای‌مان ابداً نگذاشته و نخواهد گذاشت، و خلاصه در روزهایی که همه چیز در عالی‌ترین و عادی‌ترین و بی‌مشکل‌ترین وضع ممکن قرار دارد، برای پرهیز از یک‌نواختی، و برای این که تحولی عظیم در این کشور پدید آورم، تصمیم گرفتم این همه عادی بودن اوضاع را تکانی بدهم و لباس تازه‌ای به خوابگرد بپوشانم.البته روزی که این خانه‌تکانی شروع شد، هنوز سیدمحمد خاتمی رئیس جمهور بود و اوضاع کشور بسیار وخیم بود و بدحال و آشفته و نابسامان و افتضاح. و اکنون، پس از این همه صبوری برای طراحی، اجرا و نصب، بسیار شادمانم که گشایش خوابگرد جدید، در روزهایی رخ می‌دهد که خدا را شکر خاتمی رئیس جمهور نیست، اوضاع کشور هم اصلاً وخیم، بدحال، آشفته، نابسامان و افتضاح نیست. در چنین اوضاعی بس یک‌نواخت، گشایش خوابگردِ نو قطعاً رخداد بزرگی محسوب می‌شود!پی‌نوشت:از آرش خاکپور، که نمی‌دانم اکنون کجاست و به چه پروژه‌ی سنگینِ دیگری مشغول است، بسیار سپاسگزارم که زیبایی این صفحه، نتیجه‌ی طراحی اوست. و از آیدین نصیری عزیزم ممنون‌ام که مثل همیشه مهربانانه و بی‌دریغ یاری‌ام کرد در اجرای فنیِ طراحی. و تعظیم می‌کنم به سرجهازی خوابگرد، نوید خادم که خوابگرد نو هم با پشتیبانی برنامه‌ی «اسپ‌سوار» او در اختیار من و پیش رویِ شماست. و آخر این که، هنوز بخش‌هایی از امکاناتِ جانبی خوابگردِ نو ایراد دارد که به مرور رفع خواهد شد.</description></item><item>
	<title>
		چند و چون چند داستان ممتاز
	</title>
	<link>
		http://www.khabgard.com?id=-1186320115</link><description>نقد و مرور داستان‌های برگزیده‌ی دومین دوره‌ی جایزه‌ی داستان کوتاه شهر کتابنشستِ ویژه‌ی این بررسی، در سه‌شنبه‌ی هفته‌ی پیش ۳۰ بهمن‌ماه، برگزار شد. ماجرای تلخ یعقوب یادعلی باعث شد نشر این گزارش عقب بیفتد؛ ماجرایی که هنوز به نتیجه‌ی امیدوارکننده‌ای نرسیده و نزدیک است که زمان معرفی یادعلی به زندان فرا برسد و برای اولین بار در تاریخ ایران، یک داستان‌نویس، به دلیل سطرهایی از داستان‌اش رسماً، هرچند غیرقانونی، به مدتِ یک‌سال زندانی شود. فعلاً بگذریم...برای کسانی که داستان‌های برگزیده را خوانده باشند، این نقد و مرور، شایان توجه خواهد بود. اگر هم نخوانده‌اید، در ابتدای سخنان هرکس، نام داستان را به متن آن لینک کرده‌ام. ابتدا داستان را بخوانید و سپس این نقد و نظرها را. آقای سیدحسینی هم در این نشست حضور داشت و چند جمله‌ای هم در باره‌ی داستان‌ها و نظرها گفت که در پایان این گزارش می‌خوانید. همان‌طور که پیش‌تر گفته بودم، در آینده، شمار دیگری از بهترین داستان‌های این مسابقه را نیز در کتابخانه‌ی خوابگرد منتشر خواهم کرد. از دوستانی هم که پیش از این نقد و نظرشان را در باره‌ی این داستان‌ها در این‌جا نوشتند، سپاسگزارم. ترتیبِ نقد و نظرها در این‌جا، ترتیبی ست که در نشست پیش آمد. [ادامـه] 


داستان «بعد از نیمه‌شب» ـ برگزیده‌ی نخستِ مشترکدکتر امیرعلی نجومیان: این داستان از نظر موضوع، در میان داستان‌هایی که خواندم بسیار جذاب بود. داستان درباره‌ی نگهبان یک مجتمع بالای شهر به نام یوسف است. یوسف در واقع، مشاهدات‌اش را از زندگی ساکنان مجتمع برای ما تعریف می‌کند. البته از آغاز تا پایان داستان، توجه او معطوف به دو خواهری ‌ست که تنها زندگی می‌کنند. در کنار این،  افراد دیگری هم حضور دارند که یوسف احساس‌اش را درباره‌ی آن‌ها بیان می‌کند. انتخاب چنین زاویه‌ی دیدی از یک طبقه‌ی اجتماعی خاص به یک طبقه‌ی دیگر، به نظرم کار جدید و جالبی ‌ست. نگاه یوسف به زندگی این افراد دو تنش، تقابل و تضاد اصلی را در داستان روشن می‌کند: تضاد طبقاتی بسیار شدید بین فردی از یک طبقه‌ی اجتماعی پایین که برای امرار معاش، نگهبان یک مجتمع است و هر روز مورد تحقیر هم قرار می‌گیرد. در کنار آن، تنش و تضادی که از سرکوب جنسی یا از میل جنسی این نگهبان نشأت می‌گیرد. این نگهبان احساسات و تمایل به جنس مخالف را در داستان دارد. داستان‌نویس این تمایل را بسیار ظریف به صورت معکوس نشان می‌دهد. یعنی با زبانی مخالف زبان تمایل و عشق و اشتیاق، آن را بیان می‌کند. در داستان، دختر مرتب با انتقاد یوسف مواجه می‌شود، اما این انتقاد و تنش، خود، اوج میل و خواستن است. این تنش بین خواستن و به کنار زدن در داستان پرورانده شده است.نکته‌ی انتقادی‌ای که درباره‌ی این داستان مطرح شده، درباره‌ی زبانی ‌ست که نگهبان با آن صحبت می‌کند. البته نویسنده می‌توانست زبان دیگری هم انتخاب کند و شاید نتیجه‌ی خوبی هم می‌گرفت، اما به نظر من، خود این مسائل هم کم‌کم دارد تبدیل به کلیشه می‌شود که به سرعت وقتی کسی را در یک طبقه‌ی اجتماعی خاص می‌بینیم، یک گونه صحبت کردن خاص را بر آن شخصیت اجتماعی تحمیل می‌کنیم که این کار در داستان‌نویسی معاصر، خیلی زیاد انجام شده است، وقت آن رسیده که به این توجه کنیم که همه‌ی انسان‌های طبقه‌ی‌ اجتماعی خاص با یک زبان صحبت نمی‌کنند. در ادبیات دیگر کشورها لزوما یک نگهبان مجتمع با زبان یک فرد بی‌سواد صحبت نمی‌کند.به نظر می‌رسد که این رابطه‌ی طبقاتی بسته‌ای را در اجتماع ما آورده و ما به راحتی این بسته را به آن طبقه‌ی اجتماعی وصل می‌کنیم و به راحتی می‌خواهیم مسائل‌مان را با آن حل کنیم؛ من با این مخالف‌ام. شاید هم اگر خانم «زیادلو» زبان دیگری را برمی‌گزید برای نگهبان، نتیجه‌ی دیگری به دست می‌آمد، اما من مصرانه به همین زبان می‌خواهم از دید مثبت نگاه کنم.نکته‌ی دیگری که در این داستان اهمیت دارد این است که در این داستان هیچ اتفاق مهمی جز در پایان داستان، نمی‌افتد و البته این عیب داستان نیست. این داستان، داستان یک زندگی روزمره‌ی جامعه‌ی معاصر است و یکی از درون‌مایه‌های ادبیات معاصر، پرداختن به کسالت و تکرار روزمرگی ‌ست. در پایان این داستان یک اتفاق بسیار مهم می‌افتد. یکی از دلایلی که من به این داستان در مسیر داوری امتیاز دادم، به دلیل پایان آن است.  در داستان‌نویسی، شروع و پایان مهم‌ترین است و به نظرم پایان این داستان، یکی از درخشان‌ترین پایان‌های داستان‌هایی بود که من در مسابقه‌ی داستان کوتاه شهرکتاب خواندم. ممکن است در این داستان علائم سجاوندی درست رعایت نشده باشد که به نظرم این مسائل را می‌توان حل کرد، اما هرکسی نمی‌تواند این پایان را بنویسد. جایی که دستِ کمک و یاری برعکس می‌شود. در این‌جا دو انسان بی‌توجه به فاصله‌ی طبقاتی در پایان، نگاه مشترک و انتظاری مشترک را تجربه می‌کنند.داستان «پژواک» ـ برگزیده‌ی سوم ِ مشترکدکتر نجومیان: این داستان اطلاعات‌اش را خیلی با خساست در اختیار خواننده قرار می‌دهد. یکی از زیباترین و بااهمیت‌ترین نکات در این داستان این است که اتفاقی که در این داستان می‌افتد به صورت ضمنی و آرام آرام، به آن شکلی که واقعاً در واقعیت به گوش خواننده می‌رسد، برای خواننده توضیح داده می‌شود. این داستان بسیار ساده است، اما آن‌چه این داستان را گیرا می‌کند، این است که این داستان از نظر موضوع درباره‌ی یک فاجعه است و خانواده‌ای که در درون فاجعه به سر می‌برد. اما جالب این است که لحن داستان به هیچ عنوان سعی در فاجعه‌بار نشان دادن این موضوع ندارد. لحن بسیار آرام و حتا در برخی جاها کمیک است. دیالوگ‌ها در این داستان بسیار واقعی هستند. در تمام داستان‌هایی که خواندم تنها دو داستان «پژواک» و «هدیه» دیالوگ‌نویسی درخشانی داشتند. به خاطر این‌که آن‌چنان از دیالوگ استفاده می‌کردند که گویی در یک لحظه تمام یک شخصیت را برای مخاطب بازنمایی می‌کردند. شاید تنها نمونه‌ی خوب این را در فیلم «هامون» و دیالوگ‌نویسی مهرجویی می‌بینیم که استثنایی ست. در این داستان کوتاه، من ردپای دیالوگ‌نویسی فیلم هامون را دیدم. این داستان، تجربه‌ی لذت‌بخشی ست، اما نکته‌ی آیرونی این داستان این است که این تجربه درباره‌ی زندگی‌های در حال از هم پاشیدگی است. درباره‌ی مرگ، اختلافات و روابط بسیار تلخ است اما با زبانی که اصلا در آن اغراق نیست. آن‌چه جالب است این‌که در کنار این تلخی‌ها، بدفهمی‌ها، سوءتفاهم‌ها و جدایی، زندگی موج می‌زند. انرژی مثبتی که این داستان در پایان دارد، قابل توجه است. شخصیت شایان و رامین باوجود حاشیه‌ای بودن، تاثیرگذارند. پس جالب است داستانی که درباره‌ی یک زن و شوهر است، بیش‌تر شخصیت‌های دیگر در این داستان حضور دارند. اطلاعاتی که این قصه به ما می‌دهد، خارج از قصه است و ما اصلا نمی‌دانیم دعوای این زن و شوهر بر سر چیست؟ اطلاعات بیش‌تر غایب است و به نظرم این نقطه‌ای مثبت است که داستان را از یک مساله خاص به مسائل بزرگ‌تر تعمیم می‌دهد.

داستان «ماهی‌های رنگی» ـ برگزیده‌ی سوم ِ مشترکمهسا محب‌علی: این داستان رابطه‌ی عجیب و غریبی با خطوط و اشکال گرافیکی دارد. راوی این داستان مدام سعی می‌کند که هر چیزی را به نوعی هندسه و گرافیک منتزع کند. حتا شخصیت‌پردازی آدم‌ها را از این طریق پیش می‌برد.  جذابیت این داستان بر دو محور است: مهم‌ترین محور آن، مسأله‌ی «دید زدن» است. دید زدن محور اصلی هنرهای زیادی ست، به خصوص هنری که در آن روایت هست. وقتی داستان یک شخصیت یا دو آدم را می‌نویسید، به نوعی در حال دید زدن  هستید و دارید تکه‌ای از زندگی او را می‌بینید و بعد به نفر سوم نشان می‌دهید. وقتی یک فیلم را می‌بینید در واقع نوعی چشم‌چرانی می‌کنید. منتها این چشم‌چرانی به معنای بد مطرح نیست، بلکه تمایلی ‌ست به منتزع شدن یک تکه از زندگی آدم‌ها و دوباره دیدن آن؛ تمایل ما برای شنیدن قصه در هر چیزی، در واقع همین تمایل به دید زدن. تمایل ما برای شنیدن قصه‌ها همین است که بدانیم دیگران چگونه زندگی می‌کنند و تمایلات‌شان چگونه است.در این داستان هیچ اتفاقی نمی‌افتد؛ ما زن و شوهری داریم که کنار هم نشسته‌اند و سوپ می‌خورند. در واقع در این داستان، داستان از قصه تهی شده و یک نوع ضدِ قصه است. داستان‌نویس از عناصر سینما در داستان استفاده می‌کند، نه به این معنا که ما را به یک فیلم ارجاع بدهد. دقیقاً از آن دوربین شکاری مثل یک دوربین فیلم‌برداری استفاده می‌کند و حسی که یک کارگردان موقع ساختن یک فیلم دارد که در آن لحظه باید کلوزآپ بگیرد، لانگ شات بگیرد یا میدل شات و این حس را وارد داستان‌نویسی می‌کند. یعنی کسی که می‌نویسد آگاهی دارد به این‌که ما الان به یک کلوزآپ از این دختر احتیاج داریم، برای این‌که داستان‌مان پیش برود و از عناصر تصویری که در فیلم‌برداری استفاده می‌شود، در این کار بهره می‌گیرد.نکته‌ی دیگر، مسأله‌ی نوع نگاه و نوع نوشتن است. این داستان قصه‌ای به آن معنا ندارد. نوعی ضدقصه است. از نظر نوع روایت، شخصیت زن و مرد را نویسنده به یک مجموعه خطوط تقلیل می‌دهد. یعنی همه‌ی نشانه‌هایی که برای ما استفاده می‌کند تا شخصیت‌پردازی کند، لکه‌ها هستند. این لکه‌ها: لکه‌ی قرمه‌سبزی روی شلوار است، خمیردندان روی پیراهن، دکمه‌های گرد چوبی، خال گوشتی دماغش، لکه سوپ و حتا دایره‌ی آبلیمو در سوپ. برعکس، زن، چیزهایی که ازش روایت می‌شود، چند تار مو ست که کج افتاده روی صورت‌اش، خشی ست که روی صفحه‌ی ساعت‌اش هست، بخیه‌ای ‌ست که در تصادف کودکی روی صورت‌اش مانده، مویی ‌ست که در بشقاب‌اش دیده می‌شود که به صورت قلب است و بعد به شکل گلابی می‌شود. ‌آخر داستان هم وقتی که شوهر برگه‌های شاگردان‌اش را تصحیح می‌کند، دور نمراتی که می‌دهد، دایره می‌کشد و بعد خط نگاه زن است که می‌رود به سمت آپارتمانی که آن دو پسر، آن دختر را نگاه می‌کنند.یعنی نویسنده به عنصر خط و دایره تا آخر داستان وفادار می‌ماند و به هیچ وجه از این قرارداد خارج نمی‌شود. از قراردادی که در ابتدا برای ما می‌گذارد که ما با این‌که هیچ از این دو آدم نمی‌دانیم اما از آن ابتدا احساس می‌کنیم که این دو آدم به شدت با هم در تضادند. با تقلیل دادن این آدم‌ها و منتزع کردن آن‌ها به خطوط کاری می‌کند که بدون این‌که هیچ اطلاعاتی درباره این آدم‌ها و کشمکش‌شان بدهد و بدون ایجاد یا روایت کردن قصه، تقابل و تضاد این دو شخصیت را به ما نشان ‌دهد. ما احساس می‌کنیم که این دو آدم آشتی‌ناپذیرند و یک مشکلی این وسط وجود دارد، بی‌آن‌که اشاره‌ای به آن شود. قصه به آستانه‌ی قصه‌ شدن می‌رود و برمی‌گردد. انگار نمی‌خواهد قصه شروع شود. وقتی در ابتدا قصه را شروع می‌کنیم، احساس می‌کنیم که یک گرافیست همان تقابلی که از خطوط می‌تواند ایجاد کند برای رساندن آن چیز، از آن ابزار در داستان کمک می‌گیرد. داستان «ماهی‌های رنگی»  تلاش خوبی ‌ست برای راه یافتن به نوعی نوشتن که شاخص آدم خاصی ست و تکرار یا تقلید از چیزی نیست.داستانِ «هدیه» ـ برگزیده‌ی دوم ِ مشترکمهسا محب‌علی: حرف زدن درباره‌ی این داستان خیلی سخت است. دلیل‌اش این است که با این‌که داستان خیلی خوبی ست، اما نمی‌دانیم درباره‌اش چه می‌توان گفت. کل داستان روی نظرگاه نمایشی است و حدود ۹۵ درصد داستان روی دیالوگ است. در ابتدای داستان، نویسنده میزانسن را کاملا برای ما تشریح می‌کند که شش عضو این خانواده به چه صورتی کنار هم قرار گرفته‌اند و بعد یک مراسم آیینی شروع می‌شود که خواننده هرچه پیش می‌رود، متوجه می‌شود چه اتفاقی می‌افتد و برای آمدن خواستگار، این افراد باید چیزهایی تهیه کنند. دیالوگ‌نویسی این داستان فوق‌العاده است و آن‌قدر طبیعی پیش می‌رود که احساس تصنعی بودن نمی‌کنیم.مساله‌ای که در داستان‌های ایرانی به چشم می‌خورد این است که ما در دیالوگ‌نویسی ضعیف‌ایم، حتا در فیلم‌ها و سریال‌ها که وضعیت بسیار بدی داریم. در این داستان، دیالوگ‌ها فوق‌العاده است و در پاسخِ هم نیستند که یکی چیزی بگوید و دیگری هم جواب آن فرد را بدهد. در دنیای واقعیت هم همین طور است که وقتی حرف می‌زنی، طرف مقابل همیشه جواب شما را نمی‌دهد و ممکن است جواب دیگر‌ی بدهد و یک نوع حذف و ایجاز در حرف زدن همیشه هست. خیلی وقت‌ها در برابر یک سوال فقط یک حرکت و واکنش صورت می‌گیرد که در این داستان خوب رعایت شده است. شخصیت‌پردازی در لحن حرف‌ زدن این آدم‌ها و نوع حرف‌ زدن‌شان به صورتی ‌ست که شش ‌آدم را در عرض شش صفحه می‌شناسیم.نقطه‌ی قوت این داستان موضوع آن است که بی‌آن‌که اشاره شود، درباره‌ی خانواده‌ای ‌ست که در نوعی مضیقه‌ی خاص مالی قرار دارد و از نظر مالی در حد فروپاشی‌ ست، اما با این حال فضایی به شدت صمیمی و محیطی کاملا دوست‌داشتنی در اطراف آن‌هاست، به رغم این‌که در تمام این مدت، این‌ها در حال نیش و کنایه زدن به هم هستند و دخترها و پسرها کاملاً در دو جناح مختلف هستند. در تمام داستان بدون این‌که نوشته شود که این حرف را کی می‌زند از صفحه دوم می‌توان از نوع لحن دیالوگ تشخیص داد  که هر دیالوگ مال چه کسی است. در سال‌های اخیر داستان‌های ما به سمت ذهنی شدن رفته و از روایت کردن و دیالوگ‌نویسی فاصله گرفته، به دلیل این‌که این یک کار سهل و ممتنع است. شاید در ظاهر خیلی ساده به نظر برسد که داستانی فقط بر اساس دیالوگ باشد و شاید یک نوع راه رفتن بر روی لبه‌ی تیغ باشد، و خوب درآوردن چنین داستان‌هایی کار بسیار مشکلی ست.

داستان «موج»، برگزیده‌ی نخستِ مشترکسیدرضا شکراللهی: من بنای نقد این داستان را ندارم، بلکه به هوای مضمون داستان یک یا دو نکته را می‌گویم، بعد هم به برخی از ویژگی‌های این داستان اشاره می‌کنم که برای من به عنوان یکی از داوران خیلی مهم بود. اصلِ ماجرای این داستان، یعنی موشک‌باران محله‌ي برق آلستوم تهران، واقعی ست. که اتفاقاً دو هفته پیش، بیستمین سالگردِ آن بود و در یکی از روزنامه‌ها، مادربزرگی، یک اعلان منتشر کرده بود و یادِ بیش از بیست نفر از اعضای خانواده‌اش رو که در این حادثه از دست داده بود، زنده کرده بود. آگهی غریبی بود. اما چرا به این موضوع اشاره می‌کنم؟ در پاسخ به ایرادِ منتقدِ عزیزی که معقتد بود نویسنده‌ی این داستانِ رئالیستی، اصلاً این فضا را نمی‌شناخته و اساس ماجرای داستان، یعنی شب‌نشینیِ اهل محل، هنگام بمباران، جلوی در، واقعیت ندارد و داستان ساختگی به نظر می‌رسد.من خودم در این دوره‌‌ی زمانی در تهران نبودم و البته اصلا در هیچ شهری نبودم. ولی پرس و جو کردم و متوجه شدم که در بسیاری از محله‌های تهران، کار هرشبِ مردم هنگام اعلام وضعیت قرمز همین بوده که در جلوی خانه‌ها جمع شوند، تا هم زیر سقف نباشند، هم از احساس امنیتِ کنار هم بودن استفاده کنند و هم همگی آسمان را رصد می‌کردند به هوای دیدنِ لکه‌های نور متحرکی که یا موشک بوده‌اند یا گلوله‌های ضدهوایی.از این نظر، فضاسازیِ موجود در این داستان، به واقعی‌ترین و داستانی‌ترین شکل ممکن، چنین فضایی را به خوبی، هم نمایش داده و هم حس‌های پیرامون آن را القا کرده است. و نکته‌ی فرامتنیِ جالب توجه‌تر این که راوی این داستان، در این هنگام سیزده چهارده‌ساله بوده که با سن نویسنده هم‌خوان است. با این حال جزییات ماجرای داستان را اگر مرور کنیم، می‌بینیم که نویسنده در ریزترین موضوعات هم یا آگاهی کافی داشته یا این که این اطلاعات را جست‌وجو کرده و با استفاده از آن‌‌ها بستر واقع‌گرایانه‌ی داستانش را فراهم کرده است. برای مثال زمان واقعی داستان را به یاد بیاورید که حدود یک ماه مانده به پایان سال است و در اوج سرما.از چیزی که گفتم، به عنوان مقدمه هم استفاده می‌کنم برای این که بگویم انگار وقت‌اش رسیده داستان جنگ را نسل جدید، به‌ویژه زنان نویسنده شروع به روایت کنند. نسلی که جنگ را نه در خودِ جبهه که، در شهرها و در فضایی آکنده از بیم و هراس و در عین حال هیجان و حیرت و از زاویه‌ی دیدی دخترانه و زنانه تجربه کرد. هم‌چنان‌‌که در سال گذشته هم داستان «حجله‌های خاموش» مهناز رونقی ـ رتبه‌‌ی سوم اولین دوره‌ی مسابقه داستان کوتاه شهرکتاب ـ مضمونی شبیهِ این داستان داشت، البته با ساختاری متفاوت و البته نه به قدرتِ داستان «موج». چه آن داستان و چه داستانِ موج، هر دو به شکلی غریب و اثرگذار، راویِ هولناک‌ترین پیامد جنگ هستند. یعنی زخمی شدنِ احساس‌ها، پارگیِ روح آدم‌ها و ماندگاری زخم‌های درمان‌نشدنیِ ناشی از فاصله‌های ناگزیر.و اما در باره‌ی خودِ داستان، مواردی را می‌خواهم ذکر کنم که شاید در نگاه اول «باید»های اولیه‌ی داستان‌نویسی به نظر برسند، مثلاً توصیف‌ها و تصویرسازی‌ها و روایتِ روان و منسجم و بی‌دست‌انداز. اما داستانی که به بهترین و حرفه‌ای‌ترین شکل ممکن این بایدهای داستان‌نویسی در آن رعایت شده باشد، نهایتاً یک داستان خوب است و ممکن است  بعد از خواندن،  بلافاصله تمام شود. اما داستانی که با رعایت این موارد ماندگار می‌شود، داستانی ست که «آنِ» داستانی داشته باشد و فقط خودِ نویسنده از پس آن برمی‌آید و اصلاً نویسنده با این «آن» داستانی تعریف می‌شود. و اِلّا استفاده‌ی صرف از تکنیک‌های داستان‌نویسی و رعایت همه قواعد داستان‌نویسی، وقتی که در داستان بن‌مایه‌ی درخشان یا لحظه‌ی نابی نباشد، یا به خوبی پرداخت نشده باشد، ارزش چندانی در طول زمان نخواهد داشت. اما داستان «موج» از این گونه است، داستانی ‌ست که تأثیرگذاری‌اش ماندگار است و بایدهای اولیه را به شکل اصولی رعایت کرده منتها همه را به استخدام بیان حسِ خاصی که مد نظرش بوده، درآورده و موفق هم عمل کرده است.در جلسه‌ی قبلی در همین‌جا، اشاره‌ی درستی شد به سینماگونگی داستان‌های کوتاه امروز و این که نسل جدید نویسنده‌ها، به دلایل گوناگون، به شدت تحت تأثیر روایت‌های سینمایی‌اند. داستان «موج» هم به شدت متأثر از سینماست. هم در تکنیکى کلیِ آن که متکی بر فلاش بک یا بازگشت به گذشته است و هم در تصویرسازی‌های بسیار زیاد و حتا تقطیع (دکوپاژ) ‌شده. من حتا فکر می‌کردم که چه‌قدر راحت می‌توان این داستان را به یک فیلم‌نامه تبدیل کرد. اما تکنیک فلاش‌بک در این داستان ویژگی خیلی خاصی دارد. معمولاً اشکالی که در داستان‌های از این دست وجود دارد، این است که محمل بازگشتِ راوی به گذشته‌اش و این رفت‌وآمدهای زمانی در گذشته، بیش‌تر  ذهنی ست، مثل یک موقعیت ساکن که از نظر بیرونی ساکن است اما از نظر درونی، شخصیت دچار اتفاقی می‌شود که با یک دیالوگ یا روبه‌رو شدن با یک صحنه، وارد زمان گذشته می‌شود و داستان شروع می‌شود.اما این داستان، داستان «پوپکی» نیست که یاد گذشته می‌افتد و حس‌اش را روایت می‌کند، داستان «پوپکی» ست که می‌خواهند منزل پدری‌اش را بفروشند و آمده اتاق‌اش را تحویل بدهد و وسایل‌اش را جمع کند. از قبل تصمیم ندارد به گذشته بازگردد. وقتی این محمل عینی باشد، به همین سادگی و به همین روشنی، بسیار طبیعی و واقعی‌تر به نظر می‌رسد و خواننده را با مشکل تصنع در رفت‌وبرگشت‌های زمانی مواجه نمی‌کند. درحالی که اگر مثل خیلی از داستان‌های مشابه دیگر، از محملی ذهنی استفاده شود، غالباً نویسندگان از پس آن برنمی‌آیند و خواننده دچار عذاب می‌شود. یعنی این‌که وسط ماجرا حس می‌کند که بهانه‌ای ست برای این‌که من بروم این‌جا. در «موج» اما این اتفاق نمی‌افتد. برای جابه‌جایی با دختر تماس گرفته‌اند که بیاید و وسایل‌اش را جمع‌آوری کند. نفس ورود به این اتاق با این جمله که «بوی ماندگی می‌داد»، ما را آماده  می‌کند که بدانیم اتفاقی در این اتاق افتاده، و ما وارد این اتفاق می‌شویم و همراه می‌شویم، و در سول راه از لایه‌های پشت داستان کنده نمی‌شویم و چگونگی این رفت و آمدها به عنوان یک تکنیک خودشان را اصلاً به رخ نمی‌کشند و انگار همه چیز به «بیانی» هنرمندانه و غیرمستقیم اتفاق می‌افتد.آن‌چه باعثِ انسجام این داستان شده این است که در تمام داستان، همه چیز به شکل غیرمستقیم اتفاق می‌افتد. در واقع بزرگ‌ترین ویژگی این داستان، «بیان» هنرمندانه‌ی روایت و غیرمستقیم بودن تمام عناصری‌ ست که در این داستان استفاده شده‌اند. ماجرای این داستان به شدت حسی و عاطفی ست و در واقع عاشقانه است از نوعِ بسیار درونی و ظریف و به شکل یک راز، اما ـ از نثر آن که جای کار و پرداخت بیش‌تر دارد، بگذریم ـ زبان داستان در عین حال کاملاً غیررمانتیک است و  نویسنده کاملاً تعمدی و آگاهانه از یک زبان رمانتیک پرهیز کرده است. به چند مورد متفاوت اشاره می‌کنم تا مقصودم را روشن کنم.مثلاً توصیف‌های حسی داستان که زیاد هستند. راوی در داستانی که چند موقعیتِ اشک‌انگیز دارد، هیچ‌جا از فعل «گریه کردن» استفاده نمی‌کند. جایی که دخترِ عاشق، حجله‌ی پسر را با آن صحنه‌پردازی زیبا می‌بیند و متوجه می‌شود که چه اتفاقی افتاده، و گریه ناگزیرترین واکنش است، ما در جمله‌ی بعدش چنین می‌خوانیم: بوی باران می‌آمد. اشك‌هایش با خاك روی شیشه بویی شبیه باران می‌دادند...در تصویرسازی هم نویسنده به همین گونه رفتار کرده. دو تصویرسازی درخشان در این داستان وجود دارد، یکی آن لحظه‌ای ست که پسر، پوپکِ یازده ساله را از موجِ انفجار نجات می‌دهد و از روی زمین بلندش می‌کند. ما می‌خوانیم: موهایم را از جلوی چشمم كنار زد. دست كرد و از تویشان یك تكه الماس درآورد... تا این جا که: ... دستم را بلند كردم و خواستم الماسی را از لای موهایش در بیاورم. مامان دستم را توی هوا گرفت و دو تا محكم زد به پشتم. گریه می‌كرد. یلدا را زده بود زیر بغلش و یلدا هم یك بند جیغ می‌كشید.ـ ذلیل شی الهی. نصفه جونم كردی. هی می‌گم مثل بچه‌های دیگه بشین كنار مادرت، تمام تنت خورده شیشه شده...لحظه‌ی عاشق‌شدن پوپکِ یادزه‌ساله در یک تصویر بسیار زیبا درمی‌آید و آن هم با «تکه‌های درخشان الماس» لای موهای دو طرف. اما بحث‌ام درباره‌ی غیرمستقیم بودن یک توصیف ساده است. از اول حرف از خرده شیشه نمی‌زند، حرف از نقل و نبات می‌زند که در عروسی پخش می‌کنند، بعد الماس، و بعد در دیالوگ مادر متوجه می‌شویم که تمام سر و صورت او پر از خرده شیشه است. جایی که متوجه شهادتِ رزمنده می‌شود هم تصویرسازی درخشانی از همین گونه دارد که حتماً خوانده‌اید.در دیالوگ‌ها هم وضع به همین گونه است. مثالی بزنم. وقتی که پوپک چند سال بعد با حمید رزمنده در خیابان مواجه می‌شود، چنین می‌خوانیم:گفتم: سلام.سرش را بلند كرد و یك لحظه نگاهم كرد. دوباره سرش را انداخت پایین.ـ علیك سلام خانوم.علیك را مثل معلم عربی‌مان گفت...حتا این‌جا هم در دیالوگ نمی‌گوید که «علیک را غلیظ گفت» یا «از ته حلق گفت». می‌گوید مثل معلم عربی گفت. یعنی حتا در دیالوگ هم غیرمستقیم عمل می‌کند.اطلاع‌رسانی به شکل ظریف و غیرمستقیم هم در این داستان زیاد است و نویسنده اطلاعات را قلمبه در دهان ما نمی‌چپاند.. سرهنگی که در داستان هست و گرایش سلطنت‌طلبانه دارد. درباره‌اش می‌آورد: سرهنگ به آسمان نگاه كرد. خیلی سال قبل سرهنگ بود. بعد بیكار شده بود... و ادامه می‌دهد تا جایی که زنش او را صدا می‌کند و تنها دیالوگ‌اش را در داستان می‌گوید که: دوباره گرفتارمان نکن. این «دوباره گرفتارمان نکن» یعنی چه؟ یعنی او سرش بوی قرمه سبزی می‌داده و گرفتار هم شده اما انگار هنوز آدم نشده و زنش باید هوای او را داشته باشد. با همین یک جمله‌ی غیرمستقیم.موضع شخصی خودِ نویسنده هم از این حالت برخوردار است. جایی که موضع‌گیری نویسنده درباره‌ی شخصیت بیان می‌شود که البته شاید خود نویسنده هم قبول نداشته باشد اما من تحلیل خودم را به عنوان خواننده بیان می‌کنم. همین سرهنگ قدیمی که حتا برای نان گرفتن کراوات می‌زند و راحت از عقاید سلطنت‌طلبی‌اش جلوی جمع حرف می‌زند، تنها کسی ست که وقتی صدای بمب شنیده می‌شود، با پیژامه و زیرپوش توصیف می‌شود که آمده بیرون. همه‌ی این‌ قضاوت‌ها هم فقط در یک جمله‌ی غیرمستقیم نهفته است: «برای نان گرفتن هم کراوات می‌زد ولی با پیژامه و عرق‌گیر آستین‌دار توی کوچه بود.» حتا در جمله‌ی بعدش هم می‌آورد که «موهای تنش هم سیخ شده بود»، که ایهام دارد که از ترس بود یا از سرما. من این را به حساب موضع‌گیری بسیار ظریف و خیلی غیرمستقیم نویسنده می‌گذارم.و آخرین مثال، که به درون‌مایه‌ی اصلی این اثر مربوط می‌شود که روایت یک عشق یک‌سویه و نافرجام است یک وجه خاص دارد که هنوز که هنوز است، یک راز محسوب می‌شود. یعنی حتا نه تنها این عشق را برای طرف‌ خود بیان نکرده بوده، بلکه حتا به خانواده‌اش هم نگفته و با شتاب در مسیر زندگی قرار گرفته و اکنون فرزندی هم دارد ولی گرمای این عش نافرجام یک‌سویه‌ی ناگفته هنوز در جانش شعله می‌کشد. این را در پایان داستان می‌فهمیم. هرچند در جایی که پدر و مادر از پوپک دل‌جویی می‌کنند، آن‌جا هم مبهم است که آیا این پدر و مادر می‌دانند یا نمی‌دانند. اما در پایان داستان چنین می‌خوانیم که دختر از اتاق می‌آید بیرون، مادر بغل‌ش می‌کند و می‌گوید:گریه نکن مادر جان. من هم به خدا دلم خون است. فکر می‌کنی من خوشم می‌آد از این جا برم توی یه آپارتمان...حالا یک موقعیت طنزآمیز هم ایجاد می‌شود که مادر ذهن‌اش کجاست و او ذهن‌اش کجا! این در ذهن ما اتفاق می‌افتد و ما می‌فهمیم که این هنوز که هنوز است رازی ست در دل دختر. تمام این عناصری که به شکل غیرمستقیم بیان شده‌اند، بسیار منسجم بیان شده‌اند که من می‌توانم تک‌تک مثال بزنم اما در تمام داستان این رعایت شده است، از گفت‌وگوها، اطلاعاتی که ما می‌دهیم، از دوستانی که می‌شناسیم و همه‌ی این‌ها باعث شده که کل کار یک اثر منسجم بشود با بیانی فکرشده و خلاقانه که حاصل آن ماندگاری آن حس و تاثیرگذاری بر من خواننده شده است.ویژگی دیگر این داستان، هویت‌دار بودن مکان و جغرافیای داستانی ست. در داستان‌های امروزی، خصوصاً داستان‌های معروف به آپارتمانی، موقعیت‌های مکانی ـ البته در جایی که نیاز هست ـ، غالباً درست توصیف نمی‌شوند، شکل نمی‌گیرند و هویت نمی‌یابند. نویسندگان عاجزند از این‌که یک فضای جغرافیایی در ذهن خواننده ایجاد کنند و خواننده راحت خودش را رها کند و داستان‌ و آدم‌ها را پی بگیرد. در این داستان این نکته به خوبی رعایت شده. ما محله داریم، خانه‌ای داریم، ما حتا می‌توانیم تشخیص بدهیم که پنجره به کدام سمت است و به کجا باز می‌شود. در محله تقریبا می‌توانیم تشخیص بدهیم که خانه‌ها چه فاصله‌ای دارند، کاملا مکان را می‌بینیم و فضا را بدون این‌که نویسنده به توصیف مکان جغرافیایی بپردازد، حس می‌کنیم.به زعم من، این داستان یک ایرادِ خاص هم دارد که البته به کلیتِ آن آسیبی نزده ولی بهتر بود نویسنده در باره‌ي آن حوصله و دقت بیش‌تری خرج می‌کرد. در کنار تمام شخصیت‌هایی که کاملاً پرداخته شده‌اند و مشخص هم هستند که از چه طبقه‌ای هستند و چه ذهنیتی دارند، من با شخصیت پدر دچار مشکل بودم. از این نظر که آن چیزی که در طول داستان در رفتار پدر در گذشته می‌بینیم، با تنها جایی که می‌آید و با دخترش صحبت می‌کند که از او دل‌جویی کند، تناقض دارد. یعنی پدری که جور دیگری با فرزندش حرف می‌زند و سرگرمی‌اش باغچه است و تنها گرایش‌اش به هنر احتمالاً فقط سینما بوده، بعید است که یک دفعه فیلسوف بشود و به دخترش بگوید که تو سعی کن که فراموش نکنی و باید بگذرد تا این را روایت کنی. این به نظرم با اجزای دیگر داستان ناهم‌خوان است. هرچند نویسنده کمی مشعوفِ همین صحنه و دیالوگ شده و انگار خودِ اوست که در پی توصیه‌های فلسفی پدرش، اکنون همان پوپکی شده که قرار بوده داستان را روایت کند، حتا اگر نام واقعی‌اش لیلا قاسمی باشد!

داستان «پرستو، به غلط، بادخورک» ـ برگزیده‌ی سوم مشترکپیمان اسماعیلی: همان صحبتی که درباره‌ی سهل و ممتنع بودن یک سری داستان‌ها مطرح می‌شود درباره‌ی این داستان هم صادق است. این داستان در خوانش اول، به نظر نمی‌رسد که جز یک خوانش گزارشی چیز  بیش‌تری باشد اما  چیزهایی در پس‌زمینه‌های این داستان هست که باعث می‌شود این داستان از سطح اولیه به شدت فراتر برود و وارد سطح یک داستان خوب بشود. من سعی کردم برای این داستان الگو پیدا کنم. چون در برخورد اول احساس کردم که این لحن به شدت گزارشی داستان برای نزدیک شدن به داستان سد ایجاد می‌کند، فکر کردم این داستان با چه الگویی در داستان‌نویسی قابل مقایسه است.اصلی‌ترین الگویی که به ذهنم رسید، الگوی داستان «یک روز خوش برای موزماهی» سلینجر بود. در قسمتی که سیمور به حس نابودی خودش اشاره می‌کند، صحنه موزماهی است. در آن داستان به دختر می‌گوید موزماهی‌ها سرنوشت خیلی دردناکی دارند، چراکه به دنبال موز می‌روند در یک تنگه و بعد آن‌قدر می‌خورند که نمی‌توانند بیایند بیرون و همان‌جا می‌میرند و این دقیقا بیانگر نوعی حالت نیست‌انگارانه یا تمایل به خودکشی است که ما در شخصیت می‌بینیم و بعد یک حس سرخوشی موقتی که به او دست می‌دهد در لحظه‌ای که پای دختر بچه را می‌بوسد که یک نوع چندلایگی در داستان ایجاد کرده است. حالا من  پرداخت این  داستان را  می‌خواهم با این داستان این‌همانی کنم. تفاوت اصلی‌ در این است که برخلاف داستان سلینجر که آن‌جا با شخصیت‌های مختلف از طریق دانای کل روبه‌رو می‌شویم و به آن‌ها نزدیک می‌شویم و بعد می‌بینیم که این شخصیت‌ها چه احساسات و مشکلاتی دارند، این‌جا فقط با زاویه‌ی‌‌دید این دختر روبه‌روییم با گزارشی که این دختر از کلیت قضیه می‌دهد.جالب این است که این گزارش به شدت خودش را فاصله می‌دهد با آن پسر. در تمام لحظاتی که با آن پسر روبه‌روست سعی می‌کند به شکل نمایشی فقط حالات پسر را به نمایش بگذارد. به طور واضح و قوی‌ترین قسمت این مساله جایی‌ست که دختر با پسر در کتابخانه برخورد می‌کند و فقط از طریق تکان خوردن ریش پسر است که می‌گوید او به من چیزی گفت و اصلا به دختر نزدیک نمی‌شود. به طور کلی اطلاعات دختر هم راجع به پسر آن‌قدر نیست که بتواند هیچ‌گونه واکاوی و شناسایی راجع به این قضیه بکند. نوع روایت و زاویه دیدی که نویسنده انتخاب کرده است، از نظر من اصلا قابلیت آن نوع نزدیک‌ شدن سلینجروار را ندارد. هرچند روند کلی داستان، کلا از لحاظ الگویی با «یک روز خوش برای موزماهی» تطابق دارد.در دو نقطه، این دو داستان به هم گره می‌خورند، دو نکته‌ی بسیار اساسی که به نظرم از این دو نقطه می‌خواسته آن جنس داستانی که سلینجر برای تحلیل شخصیت‌ها می‌کشد و ایجاد فضای ذهنی شخصیت‌ها، در این داستان استفاده کند، یک نقطه‌ی اصلی بحث این است که وقتی درباره‌ی تفاوت پرستوها و چلچله‌ها صحبت می‌کنند، دختر می‌گوید پرستوها بالاتر پرواز می‌کنند چون پای خوبی برای نشستن ندارند و اصلا نمی‌توانند بنشینند.  بعد پسر به او می‌گوید آیا پرستویی را دیدی که تعادل خودش را در لحظه‌ی شیرجه زدن از دست بدهد و با سر به زمین بخورد؟ یعنی آن حالت تمایلی که ممکن است پرستو به شکل استعاری از وضعیت خود پسر به مرگ داشته باشد، عین صحنه‌ای است که سیمور به موزماهی اشاره می‌کند، در این‌جا به از دست رفتن تعادل اشاره می‌شود و آن جنسی که مطمئنا به مرگ پرستوها منجر می‌شود و جالب این‌جاست که دختر می‌گوید داخل کتابی که من دارم چنین فصلی وجود ندارد و بازی زیبایی هم در درک و ادراک دختر نسبت به هستی اطراف‌اش ایجاد می‌شود.نقطه‌ی دیگر هم درباره‌ی حس سرخوشانه است که آن سرخوشی بعد از دیدن این پرنده‌ها به پسر دست می‌دهد که با موقعیت خودکشی تطابق ندارد. روایتی که از سرخوشی می‌شود که پسر دچار آن شده، به هیچ وجه شما نمی‌توانید بگویید که کسی که در این موقعیت قرار دارد، قرار است مثلا دو دقیقه بعد خود را بکشد. عین همین اتفاق در داستان سلینجر افتاده است. با این طرح الگو، این داستان از آن جنس داستان وام‌گیری می‌کند اما به دلیل لحن گزارشی و نوع راوی و زاویه‌ی دیدی که راوی انتخاب کرده، به طور کلی امکان نزدیک شدن به شخصیت‌ها را از خودش سلب می‌کند، بر خلاف اتفاقی که در داستان سلینجر می‌افتد انگار نویسنده به طور آگاهانه یک مانع بر سر راه خودش ایجاد می‌کند و از این مانع می‌خواهد به مرحله‌ی جدیدتری از زیبایی‌شناسی داستانی برسد که اثرگذاری ندارد و فقط یک مرحله‌ی جدیدی را بیان می‌کند. در لحظه‌ی پایانی کار وقتی گزارشی از نحوه‌ی کشته شدن آن پسر را می‌شنویم، متوجه می‌شویم که صحنه‌ی پایانی خودکشی پسر، همان فصل ناپیدای کتاب دختر است، فصلی که پرستوها بالاخره تعادل خودشان را از دست می‌دهند و این عدم تعادل حتما باعث مرگ‌شان می‌شود که این بازی داخل اسم داستان هم  هست.برای من جالب بود که چرا نویسنده در عنوان آورده است که «پرستو به غلط بادخورک» چون مطالعه که کردم دیدم پرستو همان بادخورک است. از نظر زیبایی‌شناسی واژگانی به گفته‌ی یکی از دوستان که من هم موافق‌ام که پرستو به طور کلی واژه‌ی عاطفی‌تر و عاشقانه‌تری‌ست تا یک اسم علمی به نام «بادخورک». یعنی در انتهای داستان این دو از هم جدا می‌شوند. نویسنده بین انسانی که شبیه پرستو تعادل خودش را در نهایت از دست می‌دهد، فضای زیبایی‌شناسانه‌ی بسیار زیبایی ایجاد می‌کند.در پایان داستان نیز وقتی این فرد روی زمین افتاده با صحنه‌ی شیرجه زدن یک پرستو روبه‌رو می‌شویم که از نزدیک‌اش عبور می‌کند. انگار نویسنده می‌خواهد به ما بگوید این همان پرستویی‌ست که دیگر تعادلی برای‌اش باقی نمانده است. همان پرستویی‌ست که بسیار بلند پرواز می‌کرد و دقیقا با شرایط پسر نیز هم‌خوان است که خیلی چسبیده به زمین نیست، کسی بوده که خیلی چیزها را می‌توانسته تجربه کند اما پای درستی برای نشستن ندارد و این عشق و تمایلی که به این دختر دارد، دقیقا نقطه‌ی بر هم زدن تعادل این آدم است و این تعادل همسان می‌شود با همان عدم تعادلی که هنگام شیرجه زدن برای پرستوها ایجاد می‌شود و این دو در انتها یکی می‌شوند و ما به یک زیبایی‌شناسی می‌رسیم که هر پرستویی هم بادخورک نیست و یک سری از پرستوها نه باد می‌خورند، نه حشره می‌خورند، فقط بر اثر یک چیزی که تعادل‌شان را از دست می‌دهند، وارد یک فضای جدیدی می‌شوند و یک واژه عاشقانه‌ی جدیدی ایجاد می‌کنند.داستان «شست دالی» ـ برگزیده‌ی دوم مشترکپیمان اسماعیلی: به نظرم این داستان، داستان درخشانی بود. برخلاف استاد ارجمندی که گفته‌اند این داستان رب‌گری‌یه‌ای‌ست به نظرم داستانی بالاردی‌ست. و ما به  چنین داستان‌هایی نیاز داریم. نکته‌ی جالب این داستان شاید روان‌شناسی‌ای باشد که از تحقیر ارائه می‌کند. این خانواده، خانواده‌ای هستند که یک نوع کلیت یک‌پارچه از این‌ها از ابتدا می‌بینید یعنی همان کلیت یک‌پارچه‌ای که در خانواده‌های سنتی وجود دارد. اتفاق خیلی قشنگی که در این داستان افتاده است این است که می‌گوید «اگر یک خط خود را از ضرورت بازنمایی یک شیء رها کند، خودش تبدیل به یک شی‌ء می‌شود.» «شست دالی»،  ما را به این سوق می‌دهد که شست را به شکل یک شیء ببینیم.  این خانواده تعادل‌اش را  با فرهنگ تحقیر حفظ می‌کند.  و این مساله را  داستان‌نویس به زیبایی بالاردی و یک زیبایی مازوخیستی به شست خواهر تقلیل داده است که با جدا شدن آن شست انگار این زنجیر پاره می‌شود و این‌ها مثل خطوط جداگانه‌ای در صفحه بوم پراکنده می‌شوند و آن فرآیند تحقیر حالت جدیدی می‌یابد.صحنه‌ای که آن‌ها متوجه اتاقک سرهنگ می‌شوند را با صحنه‌ای مقایسه کنید که دختر متوجه شست خواهر می‌شود. چقدر نوع پنهانی آن که اشاره به تحقیر پنهانی دارد بسیار خوب توصیف شده است. انگار در آن لحظه با جدا شدن این حلقه، سعی می‌شود که با این‌همانی کردن کلیت تحقیر آن خانواده، آن را دفن کند و از بین ببرد. جالب این جاست که در انتهای داستان خود انگشت که به شکل یک استخوان مانده با یک حلقه‌ی دیگری از این تحقیر که همان خروس مردنی فاسد باشد، یکسان می‌شود و این انگشت عینا شبیه چنگک خروس می‌شود و نویسنده یکی یکی  با این تحقیر بازی می‌کند تا بتواند از این تحقیر عبور کند.جالب این‌جاست که بعد از عبور از چنین نقطه‌ای‌ست که تعادل خانواده به هم می‌ریزد. یعنی این خانواده تا زمانی که قانون تحقیر بر آن‌ها حاکم است، متعادل‌اند و وقتی این اتفاق می‌افتد توصیفات خانواده فرق می‌کند. شما می‌بینید وقتی دختر می‌خواهد برود، پدر می‌خواهد ریخت او را نبیند و مادر حتا بدرقه‌اش نمی‌کند، جنس تعریفات حتا عوض می‌شود. آن شستی که خودش تبدیل به یک دال و شیء شده از خانواده جدا می‌شود و آن‌ها مثل حلقه‌های پاره‌شده‌ی یک زنجیر منفک می‌شوند.البته ایرادهای کوچکی در شخصیت‌پردازی داستان بود. مثلا یک جایی می‌گوید که خواهر این آگاهی را دارد که مردم لب دریا در آمریکا چه کار می‌کنند. اما وقتی از باغ سرهنگ صحبت می‌شود، می‌گوید این باغ برای ما بهشت بود در صورتی که کسی که چنین آگاهی‌ای دارد باید توازنی نسبت به برداشت‌های‌اش درباره‌ی مسائل مختلف باشد. یکی یا دو جا اطلاعات‌دهی‌های‌اش نابجاست یا در جای درست خودش داده نشده است. مثلا جایی می‌آورد که من از او پنج سال کوچک تر بودم. اما اصلا معلوم نیست چرا این را می‌آورد نه کسی از او چیزی پرسیده و نه دلیل دارد. یا می‌آورد که: «خیلی یادم نمی‌آید آن روز چه اتفاقاتی دور و برم افتاد» و بعد به شکل جزء جزء همه‌ی اتفاقات را توصیف می‌کند و بعد من فکر می‌کردم اگر یادش می‌آمد می‌خواست چه چیزهایی را بگوید. به غیر از این چند مورد این داستان لذت‌بخش بود. من بعد از خواندن داستان‌های ذهنی‌ای که بد نوشته شده‌اند، داستانی خواندم که بن‌مایه‌های ذهنی بسیار قوی‌ای داشت و خوب نوشته شده بود و  برای من جالب و دوست‌داشتنی بود.رضا سیدحسینی:من می‌خواهم به کلیاتی درباره‌ی داستان‌ها و خصوصا داستان‌های جنگ اشاره کنم. وقتی در پایان جنگ درباره‌ی آن چیزهایی نوشته می‌شد، به دوستان‌ام می‌گفتم که وقتی بخواهیم در باره‌ی جنگ داستان بنویسیم باید صبر کنیم، و فاصله بگیریم. الان این فاصله گرفته شده و احساس می‌کنم که باید منتظر رمان‌هایی در این باره باشیم و باید شاهکارهایی درباره‌اش به وجود آید. این‌که بر اساس مباحث فلسفی و نظری داستانی به وجود آید، این‌کارهای خیلی زیاد در دنیا انجام شده است. به بورخس نگاه کنید. دایرة‌المعارف‌ها را مثل رمان خوانده، در نتیجه دنیاهای دیگری به وجود آورده که به نوبه‌ی خودش ما نیز می‌توانیم  نظیرش کاری کنیم که به جای خودش است. اما الان درباره‌ی رئالیسم ساده صحبت می‌کنم. زندگی‌های خودمان؛ که واقعا نیاز داریم به نوشتن آن. حدود سی‌سال پیش زندگی دیگری داشتیم، با زندگی فرنگی روبه‌رو شدیم و بعد هم که جنگ را دیدیم و همه‌ی این‌ها که باید منتظر نوشتن شاهکارهایی درباره‌شان باشیم. چون این زندگی‌ها را هنوز مکتوب نکرده‌ایم. داستان «موج» و داستان «حجله‌های خاموش» ـ برگزیده‌ی سوم اولین دوره‌ی جایزه‌ی داستان کوتاه شهرکتاب ـ به نظرم شروع انتظاری ست که من داشتم. خیلی چیزها نوشته نشده است. چیزهای عظیمی که داستان نشده و ما باید آن‌ها را بنویسیم.</description></item></channel></rss>