|
ياحق!
محمدحسين محمدی هستم، و به قول ما افغانها: محمدحسين ولد قنبرعلی. پدرم میگويد: 1354 به دنيا آمدهای ـ چلهی تابستان بوده گويی ـ اما در تذكرهام نوشتهاند: 17 سالهی 1375 و در كارت مهاجريی كه داشتم، سالي ديگر را نوشته بودند و در گذرنامهام سالی ديگر... و من ماندهام كی به دنيا آمدهام؛ مگر يك آدم چند بار به دنيا میآيد؟!
از سال 1361 سالهای زيادی را در مشهد زندگی كردم و تا ديپلم علوم تجربی درس خواندم و بعد به شهرم ـ مزارشريف*ـ برگشتم و با خود میگفتم:«به شهر خود روم و شهريار خود باشم...» كه نشد. يك سال را در دانشكدهی «ابوعلیسينای بلخی» پزشكی خواندم و بعد با سقوط شهرم به دست طالبان و بعد از اينكه تا دوقدمی اسارت ـ نی، مرگ ـ رفته بودم؛ برگشتم و در خزانی دلگير دوباره به ايران پناهگزين شدم. چند سالی را پشت چرخ خياطي زندگي كردم. روزها رنگ آفتاب را نمیديدم و در دل شب، در كنج آشپزخانهای كه من اتاقش ساخته بودم، زخمهای دلم را بخيه میزدم و مینوشتم... تا اينكه در دلو (بهمن) 1379 در دانشكدهی صدا و سيمای جمهوری اسلامی ايران پذيرفته شدم و حالا سال سوم كارگردانی برنامهسازی تلويزيون هستم.
از سالهای لیسه ـ دبيرستان ـ به داستان روی آوردم و با وجود اينكه در دانشكده بايد فيلمنامه بنويسم اما من همچنان به داستان سخت دلبستهام. سالی يكي ـ دو داستان كه بنويسم، تسلای دلم ميشود. داستانهايم بيشتر در نشريات مهاجرين و افغانستان منتشر شده است و كمتر در ايران. مجموعهای از داستانهای كوتاهم «پروانهها و چادرهاي سفيد» توسط «مركز فرهنگی نويسندگان افغانستان» در سال 1378 منتشر شده است. و مجموعه شعر «يك آسمان گنجشك» را برای نوجوانان، كانون پرورشی فكري كودكان و نوجوانان ايران در سال گذشته چاپ كرد و مجموعه داستان «انجیرهای سرخ مزار» را آمادهی چاپ دارم. امسال در بخش داستان کوتاه «جایزهی ادبی اصفهان» مقام اول را به دست آوردم و... همین.
*ـ مزارشريف؛ مركز استان بلخ، شهری در شمال افغانستان كه میگويند بارگاه امام علی(ع) در آنجاست. |