|
مثل همهی شاگردها، استادی دارم در اين راه
–داستاننويسی– که مرا از نوشتن شرححال خودم منع کرده. اعتقاد دارد که
من و نسل من بايد پيش از نوشتن اتوبيوگرافي، برای دغدغههای انسانیمان
بنويسيم؛ دغدغههايی که به چند دليل بسيار مهم هستند. نخست اين که
ايرانیام و ديگر اين که بيست و پنج سالهام. روزنامهنگار بودهام در
ايران و آخرين دليلش هم اين است که اين روزها ، تيغ نامرد سانسور،
روبهروی نگاهم نيست.
اين که من در يکی از مهمترين سالهای تاريخ سياسی يک قرن اخير
ايرانيان (سال ۱۳۵۷) به دنيا آمدهام، به اين معنا نيست که آدمی مهم
هستم. يا اين که هميشه در حال نوشتن بودهام و حتی از اين راه نان
خوردهام، يا حتی اين که اين روزها در شهری مهگرفته و عجيب در قلب
اروپای مرکزی زندگی ميکنم هم چندان مهم نيست. بهراستی نمیدانم
استادم چرا اصرار دارد که هميشه به جای نوشتن اتوبيوگرافي، سعي کنم
بيوگرافی همهی انسانهای روی زمين را بنويسم.
اوايل فکر میکردم خيلی راحت است. اين روزها که مثل زنهای زائو ، يک
جايی در بدنم درد میکند تا جلوی استادم شرمنده نباشم، میفهمم که کار
سادهای نيست. در خيابانهای اين شهر که اساسا شهری تنهاست، قدم میزنم
و به اين فکر میکنم که حالا شرح حال چه کسی را بنويسم.
تنها چيزي که دربارهی خودم فقط میتوانم بگويم اين است که مردی
عاشقام و هنوز بسياری از خوابهايم، در ايران اتفاق میافتند.
پراگ |