کد داستان: ۱۲۳

نويسنده: سارا درويش

برگزيده‌ی نخست وبلاگ‌نويسان

تصوير پشت آينه

سرش را که فرو می‌کند توی بالش، چين‌های نازک کنار چشمش بيشتر می‌شوند. دهانش نيمه‌باز است انگار که طرح بوسه‌‌ای ناتمام مانده باشد.  پای راستش  را که تا صبح از تخت آويزان مانده، بالا می‌کشد و زانو را جمع می‌کند توی شکمش و پای چپ رها می‌ماند.  همان حوالی است که من سرما را حس می‌کنم. دستش روی انحنای کمر يا آن پايين‌ترها دنبال پتو می‌گردد، از اين تلاش او سردم می‌شود. مثل هر شب آنقدر ناآرام خوابيده که پتو پايين تخت افتاده است. دلم می‌خواهد پتو را بکشم روی اندامش تا زير گودی گردن.
سپيده که می‌زند ديگر از زجرناله‌های او و صدای قژقژ تخت اتاق مجاور خبری نيست. کم‌کم لب‌هايش به تلخی بسته می‌شوند. به خودش کش و قوسی می‌دهد. انگار که درد در تنش بيدار شده باشد، صورتش جمع می‌شود. بلند می‌شود و پنجره را می‌بندد. چند ليوان آب می‌خورد، کتری را از آب پر می‌کند و کبريت می‌کشد. شعله که به پوستش می‌رسد، کمی ‌مکث و بعد فوت می‌کند. حوله را برمی‌دارد. حتی نيم‌نگاهی هم به من نمی‌اندازد و در حمام را پشت سرش می‌کوبد. من می‌مانم و اين اشيا محقر و ته‌مانده بوی تن غريبه که مشام را می‌آزارد.
آب با شدت مثل سوزن روی کوفتگی تنش فرو می‌ريزد. صدايش موقع خواندن آهنگ محبوبش چقدر محزون‌تر به نظر می‌رسد. روزها که از پی هم می‌گذرند صدايش کلفت‌تر می‌شود، انگار کسی طناب انداخته باشد به گلويش و رد طناب جا مانده باشد روی صدا. گه‌گاه صداي افتادن نمی‌دانم صابونی، شامپويی، چيزی به گوش می‌رسد. از درز زير در عطر زنانه شامپو بيرون می‌زند. قبل‌ترها اين عطر ماندگارتر بود توی اتاق.  مدت‌هاست ديگر  آن شامپوها را نمی‌خرد، فقط اين نيست که نمی‌تواند، ديگر ميلی در او نمانده است.
يک روز موهای نرم و بلند ريحانه را که می‌بافت، حسرت بود يا لذت که در چشمانش برق می‌زد، نمی‌دانم.
«اين موهای لامصب رو اونقدر رنگ و مش و کوفت کردم که که مثل سيم ظرف شوری شدن!»
صدای آب را که بی حضور اندام او با شدت به کاشی‌های کف می‌خورد، می‌شنوم. دستش از لای در لگن قرمز لباس‌های شسته را بيرون می‌گذارد. شانه‌هايش حالا بايد زير دوش باشد. باز می‌خواند، محزون‌تر. ناگهان ناله می‌کند:
«حرومزاده وحشی!»
شير آب را می‌بندد، و من تازه هق‌هق گريه‌‌اش را می‌شنوم.
از حمام می‌آيد بيرون. چايی را با کمی دارچين دم می‌کند. برای پهن کردن لباس‌ها با حوله از اتاق خارج می‌شود. فکر نکنم هنوز پايش به ايوان رسيده باشد که صدای سوت بلند می‌شود و خنده جلف زن‌های اتاق‌های مجاور را در خودش گم می‌کند.
لگن خالی را توی حمام می‌گذارد. می‌رود، از روی طاقچه پای پنجره يک آينه کوچک بيضی شکل برمی‌دارد. آينه را که توی گودی دستش جا گرفته، دور و نزديک می‌کند تا بتواند چهره‌‌اش را کاملاً ببيند. به عکسی که به پشت آينه چسبيده شده، خيره می‌شود. حسرت، عشق و شايد خواهشی سرکوب شده، در نگاهش موج می‌زند. با وجود من چرا به اين تکه آينه حقير احتياج دارد؟ شايد اين نياز به آن عکس است که روزی چند بار او را می‌کشد تا پای پنجره. و آن آينه؟...نه! او هم دخيل است.
سيگار را روشن می‌کند. آن‌چنان پکی می‌زند انگار که بخواهد هستی سيگار را بگيرد. به طرف من می‌آيد، موهايش را شانه می‌کند و بدون وسواس بيگودی می‌پيچد. گاهی از گوشه چشم نيم‌نگاهی به من می‌اندازد. دوباره ناله می‌کند و بيگودی‌ها روی زمين قل می‌خورند. دستش را توی يقه حوله می‌برد و سينه‌‌اش را مشت می‌کند. دندان‌ها را به هم می‌سايد:
«حيوون رذل.»
چهره‌‌اش از درد منقبض می‌شود. پيچيدن موها را تمام می‌کند. توی ليوان لب پريده چای می‌ريزد و داخل يخچال دنبال چيزی برای صبحانه می‌گردد، اما جز شيشه‌های نيمه خالی مشروب و آب، کمی نان و پس‌مانده غذای ديروز چيزی نمی‌يابد. حرص می‌خورد و با پشت پا در يخچال را می‌‌بندد. چای را کنار وسايل بزک می‌گذارد. دوباره بلند می‌شود و نان را از يخچال درمی‌آورد. به صورتش کرم می‌مالد و پوست سبزه خوش‌رنگش يک‌باره سفيد می‌شود.
نان را توي چای شيرين فرو می‌برد تا کمی نرم شود. کمر حوله‌‌اش را سفت‌تر می‌بندد. توی اتاق راه می‌رود. برمی‌گردد. باقی نان را توی چای فرو می‌کند و چای را تا ته ليوان سر می‌کشد.
آرام آرام با کف دست روی گونه هايش می‌زند تا کرم روی صورتش بنشيند. اين صدا چقدر مرا عصبی می‌کند وقتی غريبه‌‌ای با اين تک ضربه‌ها روی کفل‌هايش می‌زند. تند می‌زند و کفل‌هايش مثل ژله تکان می‌خورند. باز ضرب‌آهنگ را کند می‌کند. حالا ديگر کرم روی پوستش نشسته است. روبه‌روی تصوير زن برهنه روی ديوار می‌ايستد. برهنه می‌شود. گردنش کشيده‌تر است اما شانه‌های زن تصوير کمی ‌پهن‌تر است. حتی سينه‌هايش بزرگتر است و خونآبه نوک سينه‌‌اش آن‌قدر تازه که انگار هر لحظه نزديک است خون از آن شره کند.
کاسه روسی قديمی ‌را از روی يخچال برمی‌دارد تا بين خنزر پنزرهای داخل آن، پماد را پيدا کند. اين کاسه را آن دفعه که با آن مردک به رشت رفته بود،  با خودش آورد. شراره دهانش باز مانده بود که:
«پتياره، اين عتيقه رو از کجا آوردی؟»
برای شراره گفته بود:
«رشت پر از ظرفای اين ريختيه! از روسيه می‌يارن! از آب گذشته‌س.»
چقدر به خودش می‌باليد. اين اواخر خودش هم باورش شده بود که روی يخچال، عتيقه دارد. هر وقت غريبه‌‌ای می‌خواست از اتاق بيرون برود، نگاهش می‌رفت روی يخچال که مبادا بدزدتش.
با پماد کمی‌ سينه‌‌اش را چرب می‌کند، اما هنوز درد دارد. چند وقتی می‌شود که ديگر دکتر غريبه را نمی‌بينم، از وقتی که پماد را به او داد چند هفته‌‌ای نگذشته بود که برای بار آخر آمد و ديگر پيدايش نشد. داد می‌زد:
«هرزه لجن! پر از مرض و کثافتی.»
دست گذاشته به گودی کمرش. کفل‌هايش چقدر از زن تصوير بزرگ‌تر است. و غريبه‌ها چقدر اين را دوست دارند. روی کشاله پای راستش رد پنچه‌‌ای مانده. و ساق‌ها را انگار به زيباترين فرم تراشيده باشند.
چهره‌‌اش گشاده می‌شود. نگاهم می‌کند و تلخ می‌خندد. توی کمد دنبال شورت می‌گردد، آن‌که گيپور زرشکی دارد و با بند ساتن روی استخوان‌های تهی‌گاهش بسته می‌شود را انتخاب می‌کند. بند سوتين را پشت گردنش می‌بندد. دورتر می‌ايستد و به من نگاه می‌کند. روی موهايش را سشوار می‌گيرد و کم‌کم بيگودی‌ها را باز می‌کند. دست می‌برد لای موها و تابشان را مرتب می‌کند. ريشه موهايش به اندازه دو بند انگشت سياه است و باقی بلوند. پلک‌ها را با سايه سياه می‌کند و ماتيک سرخی به لب می‌مالد و با همان به گونه‌هايش هم رنگی می‌دهد. چشم‌ها را خمار می‌کند و زبانش را روی لب‌ها می‌کشد.
انگار می‌لرزم. گويی همه غبارهای عالم روی تنم نشسته باشد، همه‌چيز را مه‌آلود می‌بينم و يا شايد اين‌ها همه تصوری از ديدن است. 
پيراهن بدن‌نمای قرمزی از جنس حرير می‌پوشد. نگاهش مدام به من است و خودش را برانداز می‌کند، شايد اين نور انعکاسی است از قرنيه من روی چهره‌اش که اينقدر خواستنی شده است. اين شهوت نمی‌دانم در چشمان اوست که شعله می‌گيرد يا من. کاش زمان ساکن بماند و يا او روبه‌رويم، تا مدام تصويرش را شفاف‌تر کنم، صيقلی‌تر حتی از تماميت درونم.
باز می‌رود پای پنجره. کف دستش را می‌گيرد جلوی آينه. نگاه می‌کند به خطوطی که به هم نزديکند و گاه از هم فاصله می‌گيرند. غرق می‌شود در تصوير پشت آينه. حتماً نبض کف دستش به تندی می‌زند زير آينه يا تصوير. تپشی که هميشه از من دريغ کرده است. کسی که از گذشته‌‌ای دور در او ريشه کرده است، تنها مردی که هميشه جسمش را از او دريغ کرد و بعدها روحش را نيز. مردی که حضورش همواره برای من در سايه بوده است. سايه‌‌ای که خلوت‌های او را هم مبهم می‌کند و عريانی‌اش را از من می‌گيرد.
تقه‌‌ای به در می‌خورد. دستانش با اندک رعشه‌‌ای آينه عکس‌دار را روی طاقچه می‌گذارد و نگاهش را مدام از تصوير، يا نمی‌دانم آينه منحنی، می‌دزدد. سر برمی‌گرداند به سمت من. نيم رخش موازی ظرافت شانه‌ها قرار می‌گيرد. اندامش لوند به سمت در می‌روند. کاش کسی مرا تکه تکه می‌کرد قبل از گشودن در. هميشه چنين وقت‌هايی در من صدای خرد شدن و شکستن می‌پيچد، و صدای گام‌های کسی که روی تکه‌های خرد شده پا می‌گذارد، مثل سوهان هستی‌ام را می‌فرسايد.
تا به خودم بيايم، بوی غريبه مسخم کرده است. هميشه اواسط عشق‌بازی به لجن کشيده هوشيار می‌شدم. اما هنوز هيچ رخ نداده است. او مثل مار دور غريبه می‌پيچد. چيزی در من سقوط می‌کند. نمی‌دانم در ذهن خراب اين غريبه چه می‌گذرد که اين‌طور مثل مصيبت‌زده‌ها مستاصل مانده است. اما او کارش را خوب بلد است و کم‌کم وارد بازی‌‌اش می‌کند.
مردمکان غريبه گشاده می‌شود از شهوت و يا حتی از توحش. دستانش را حلقه می‌کند دور او و هلش می‌دهد به سمت تخت. نگاهم کدر می‌شود از هرزگی حرکات او. غلت می‌خورد روی غريبه که تقلا می‌کند از سلطه اندام او خارج شود. نگاه غريبه لحظه‌‌ای روی من ثابت می‌ماند. چهره‌‌اش گر می‌گيرد و انگار همزمان کسی خون صورتش را کشيده باشد، مثل گچ رنگ می‌بازد. سگ‌لرز می‌کند. او تکانش می‌دهد. و نگاه من همچنان خيره مانده روی مردمکان دريده‌اش. چشمش می‌افتد به زيرسيگاری برنجی کنار تخت. هنوز چشم‌هايش مردد به نظر می‌رسند. او باز تکانش می‌دهد. غريبه او را از خود می‌راند و دست می‌برد زير سيگاری را بلند می‌کند. او ترسيده، اندامش در پی دفاع خيز می‌گيرد. گويی نبضی در التهاب نقاط کانونی‌ انديشه‌ام می‌زند. زيرسيگاری توی دستان غريبه شتاب می‌گيرد. و اين‌بار واقعيت شکستن به صدا درمی‌آيد. ‌غرق می‌شوم در خون. انگار کسی چشم‌های او را دوخته باشد به اين ترک، شکاف، به زخم عميقی که نمی‌دانم کجای اين بی جسمی‌ام را دريده است.
سفيدی چشم‌هاش که در خلوت و آرامش ته‌مايه‌‌ای آبی دارد را خون گرفته است. نرمای سرانگشتش سرمای هميشگی اين روح خفته را می‌زدايد. اين بغض که در سراسر وجودم رخنه کرده را ديگر تاب فرو خوردن ندارم. و هيچ منفذی نمی‌يابم به بيرون،... به او.
او نفسش را ‌ها می‌کند توی من، تا بخارمانندی بنشيند روي حضورم. نفس‌هايش تقطير می‌شود روی منی که دارم ذوب می‌شوم. بس است شايد، می‌خواهم رخوت نفس‌هايش را ببلعم، رها شوم و تمام کنم اين مدام صيقل دادن خودم را و انديشه‌ام را، تنها او را شفاف می‌خواهم که بيابم توی خودم.
پنجره را باز می‌کند. ماه کامل است و کمی باد می‌آيد. آينه کوچک را که جلوی صورتش می‌گيرد، شرم می‌دود به چشمانش که حالا ديگر وقيح نيستند. دردمندند و بی‌رمق اما پرشور، وقتی به تصوير مرد پشت آينه نگاه می‌کند. روی تخت دراز می‌کشد. برهنه می‌شود، آينه در گودی دست چپش جا دارد. سرش را بلند می‌کند، خيره به حسرت من می‌نگرد. انگشت‌های دست راست را آرام می‌سراند روی تنش. به تصوير، نرم لبخند می‌زند و دستش را می‌برد پايين‌تر، بين کشاله‌های ران.
انگشت‌هايش را گاه آرام، گاه شتابان روی رطوبت لزج پوستش می‌کشد.  نفس‌هايش تند می‌شود. کفل‌های منقبضش از تخت بلند می‌شود، سرش را توی بالش به عقب فشار می‌دهد، قوس کمرش آشکارا به طرزی وحشی نمايان می‌شود، انگار که برهنگی‌‌اش پلی روی تخت زده باشد.  ماهيچه‌های گونه‌‌اش می‌لرزند. صداهايی بم و خفه، بريده بريده از گلويش خارج می‌شود. سرش به سبکی از روی بالش بلند می‌شود و با تکانه‌هايی پياپی روی بالش آرام می‌گيرد. پسِ سرش بايد سنگين شده باشد، مثل سرب.
از سستی بيهوش می‌شود و رضايت در اندامش موج می‌خورد.
آينه از رخوت انگشتانش کنار تخت، روی پتو رها می‌شود.


?نظر خوانندگان (۲۶)
هرگونه بازنشر چاپی آثار مسابقه بدون اجازه‌ی نويسنده اکيداً ممنوع است.