

یادش بخیر آن روزها که درگیر جمع و تفریق امتیازهای داستانهای رسیده به مسابقه ادبی بهرام صادقی بودیم. آنروزها طبیعی بود که من هم مثل بقیه منتظر بودم ببینم انتخابهایم در سنجش با دیگر داوران به چه سرانجامی میرسد. قبلا توضیح دادهام برخی از داستانهای رسیده به مسابقه بودند که از نظر من ارزش آمدن به مرحلهی نهایی را داشتند اما دیگر دوستان داور چنین عقیدهای نداشتند (که امری طبیعیست) بنابراین این داستانها بالا نیامدند. بعد من برای این که از سلیقهی ادبی خودم دفاع کنم شروع کردم به معرفی آنها. که داستانهای «زنی که از جنس نور بود و مردی که او هم از جنس نور بود و خيلی خشن بود و پسرها» نوشتهی خانم «مینا نادی» و «پارک خيابان اصلی» نوشتهی «محمدامين زمانی» از آن جمله بودند. اما یکدفعه اتفاق غریبی افتاد...
در ادامهی بدبیاریهای سریالی آقای شکراللهی در آن زمان، در یک روز خجسته (حدود یک سال و نیم پیش) کامپیوتر جناب ایشان همراه با همهی متعلقاتش منفجر شد! خدا همهی اسیران خاک را بیامرزاد! یکی از این متعلقات، کل آرشیو مسابقهی بهرام صادقی بود که دود شد و رفت به هوا. بنابراین بررسی این داستانها متوقف شد. همان موقع از دوستان نویسنده که اسامیشان را ذکر کردم خواهش کردم که داستانهایشان را برایم بفرستند تا با انتشار آنها در کتابخانهی خوابگرد، دیگران هم از آثار خوبشان لذت ببرند. در این فاصله نویسندگان محترم: «ناصح کامگاری» نویسندهی داستان «فواره و باد»، «امیر مهاجر» نویسندهی داستان «رانندهها» و «سروش چیتساز» نویسندهی داستان «مردان رقصان» لطف کردند و آثارشان را برایم فرستادند. این داستانها را اکنون آقای شکراللهی در کتابخانهی خوابگرد منتشر کرده است.
این بار بد ندیدم پیش از چند خطی که دربارهی داستانها مینویسم، دوستان عزیز علاقهمند به داستان هم نظرشان را هر چند مختصر، دربارهی داستانها بنویسند تا پس از آن، چند خط من حوصلهبری کنم. پس همت کنید، مثبت یا منفی، نظرتان را بدهید. از نویسندگان محترمی هم که نامشان در زیر میآید خواهش میکنم اگر مایلاند داستانشان را برای انتشار در کتابخانهی خوابگرد بفرستند:
نشست زیرزمینی (مهدی وحدتی) / مقایسه (اسماعیل محمدولی) / بوتول (جمشید اسفندیارنیا) / حقیقت چیست؟ (امیر مسعود فرهمند) / غبار (محدثه سادات طباطبایی) / باید کاری میکردم (درصدف سلیمانی)
دوباره خواهش میکنم به سه داستان تازهمنتشرشده، از طریق لینکهای زیر مراجعه کنید و پس از مطالعهی این داستانهای کوتاه خواندنی، به این صفحه برگردید و نظرتان را بنویسید تا بعد نوبت به خودم برسد.
:: داستان کوتاه «فواره و باد» نوشتهی ناصح کامگاری [لینک داستان]
:: داستان کوتاه «مردان رقصان» نوشتهی سروش چیتساز [لینک داستان]
:: داستان کوتاه «رانندهها» نوشتهی امیر مهاجر [لینک داستان]
یک خواهش
دوستان عزیز لطفا (به خاطر احترام به نویسندههای محترم) تنها به اظهار نظر در مورد داستان بپردازید. فحشهای محترمانه یا غیرمحترمانه را برای این که پاک نشوند، در صفحهی ویژهای که خوابگرد فراهم کرده، منتشر کنید. این هم لینکش!
داستان فواره و باد، مهمترین عنصرش «فضاسازی»ست. ظاهرا هیچ اتفاقی نمیافتد، اما در پس این نیفتادن هیچ اتفاقی، قرار هم نیست ما هزار جور فکر کنیم و ذهنمان را به این سو و آن سو پرتاب کنیم. همین که فضای حاکم بر این گفتوگوی سادهي ساده و کوتاه را درک کنیم، نویسنده به مقصودش رسیده. و جالب این است که ناصح کامگار خیلی راحت از پس این فضاسازی برآمده. جالبتر این است که از هر چیزی هم که میتوانسته کمک گرفته، و به خوبی هم کمک گرفته، از حضور آن پیرمد و پیرزن گرفته تا خانههای میز شطرنج در پارک تا باد و بازی با تهسیگار و... تا از خلال این این توصیفهای کم و دیالوگهای کمتر، عمق ملال، دلتنگی، درماندگی در عشق، و موقعیت دشوار هر دو طرف را درک کنیم. این داستان زیادهگویی ندارد، زبانش شلخته و سرگردان نیست و می خواهم تاکید کنم که گاه توصیفها و لحظههاب بسیار نابی دارد که عجیب تآثیرگذارند.
اما این را هم باید بگویم که این داستان به روال معمومل بیشتر داستانهای کوتاه ایرانی، مشکل «پایان» دارد. من شخصا چنین پایانی را از نظر کنش داستانی میپذیرم، و آن را هماهنگ با سایر اجزا داستان میدانم، ولی این پایان، به لحاظ ریودادی که درون آن نهفته، آن چیزی نیست که انتظار خوانندهای مثل من را برآورده کند. شاید اگر این پایانبندی چیز دیگری بود، همه چیز فرق میکرد.
با این حال کشتهی این جمله از داستانم: "باد خلواره خاكستر را میخواست ببرد كه دختر بر آن انگشت كشید: نگو نه، خودم میدونم."
نظری که دادم صرفا در حد کامنت است؛ کم و زیاد، و چند و چونش را ببخشید.