بایگانی لینکده


سفارش آگهی آگهی

شهرکتابققنوس
کتاب دوشنبه

برخی آشنایان

دوباره از مسیر بهرام صادقی
معرفی سه داستان دیگر از بایگانی مسابقه

یادش بخیر آن روزها که درگیر جمع و تفریق امتیازهای داستان‌های رسیده به مسابقه ادبی بهرام صادقی بودیم. آن‌روزها طبیعی بود که من هم مثل بقیه منتظر بودم ببینم انتخاب‌هایم در سنجش با دیگر داوران به چه سرانجامی می‌رسد. قبلا توضیح داده‌ام برخی از داستان‌های رسیده به مسابقه بودند که از نظر من ارزش آمدن به مرحله‌ی نهایی را داشتند اما دیگر دوستان داور  چنین عقیده‌ای نداشتند (که امری طبیعی‌ست) بنابراین این داستان‌ها بالا نیامدند. بعد من برای این که از سلیقه‌ی ادبی خودم دفاع کنم شروع کردم به معرفی آن‌ها. که داستان‌های  «زنی که از جنس نور بود و مردی که او هم از جنس نور بود و خيلی خشن بود و پسرها» نوشته‌ی خانم «مینا نادی» و «پارک خيابان اصلی» نوشته‌ی «محمدامين زمانی» از آن جمله بودند. اما یک‌دفعه اتفاق غریبی افتاد...

در ادامه‌ی بدبیاری‌های سریالی آقای شکراللهی در آن زمان، در یک روز خجسته (حدود یک سال و نیم پیش) کامپیوتر جناب ایشان همراه با همه‌ی متعلقاتش منفجر شد! خدا همه‌ی اسیران خاک را بیامرزاد! یکی از این متعلقات، کل آرشیو مسابقه‌‌ی بهرام صادقی بود که دود شد و رفت به هوا. بنابراین بررسی این داستان‌ها متوقف شد. همان موقع از دوستان نویسنده که اسامی‌شان را ذکر کردم خواهش کردم که داستان‌هایشان را برایم بفرستند تا با انتشار آن‌ها در کتابخانه‌ی خوابگرد، دیگران هم از آثار خوب‌شان لذت ببرند. در این فاصله نویسندگان محترم: «ناصح کامگاری» نویسنده‌ی داستان «فواره و باد»، «امیر مهاجر» نویسنده‌ی داستان «راننده‌ها» و «سروش چیت‌ساز» نویسنده‌ی داستان «مردان رقصان» لطف کردند و آثارشان را برایم فرستادند. این داستان‌ها را اکنون آقای شکراللهی در کتابخانه‌ی خوابگرد منتشر کرده است.

این بار بد ندیدم پیش از چند خطی که درباره‌ی داستان‌ها می‌نویسم، دوستان عزیز علاقه‌مند به داستان هم نظرشان را هر چند مختصر، درباره‌ی داستان‌ها بنویسند تا پس از آن، چند خط من حوصله‌بری کنم. پس همت کنید، مثبت یا منفی، نظرتان را بدهید. از نویسندگان محترمی هم که نام‌شان در زیر می‌آید خواهش می‌کنم اگر مایل‌اند داستان‌شان را برای انتشار در کتابخانه‌ی خوابگرد بفرستند:
نشست زیرزمینی (مهدی وحدتی) / مقایسه (اسماعیل محمدولی) / بوتول (جمشید اسفندیارنیا) / حقیقت چیست؟ (امیر مسعود فرهمند) / غبار (محدثه سادات طباطبایی) / باید کاری می‌کردم (درصدف سلیمانی)

دوباره خواهش می‌کنم به سه داستان تازه‌منتشرشده، از طریق لینک‌های زیر مراجعه کنید و پس از مطالعه‌ی این داستان‌های کوتاه خواندنی، به این صفحه برگردید و نظرتان را بنویسید تا بعد نوبت به خودم برسد.
:: داستان کوتاه «فواره و باد» نوشته‌ی ناصح کامگاری [لینک داستان]
:: داستان کوتاه «مردان رقصان» نوشته‌ی سروش چیت‌ساز [لینک داستان]
:: داستان کوتاه «راننده‌ها» نوشته‌ی امیر مهاجر [لینک داستان]

یک خواهش
دوستان عزیز لطفا (به خاطر احترام به نویسنده‌های محترم) تنها به اظهار نظر در مورد داستان بپردازید. فحش‌های محترمانه یا غیرمحترمانه را برای این که پاک نشوند، در صفحه‌ی ویژه‌ای که خوابگرد فراهم کرده، منتشر کنید. این هم لینکش!


نظرات خوانندگان
۰۱:۵۸ ۱۳۸۴/۱۲/۱۳ امشب نکته‌ای را درباره‌ی داستان «فواره و باد» می‌گویم و شب‌های بعد، اگر توانستم، درباره‌ی دو داستان دیگر هم نظر شخصی‌ام را می‌نویسم.
داستان فواره و باد، مهم‌ترین عنصرش «فضاسازی»‌ست. ظاهرا هیچ اتفاقی نمی‌افتد، اما در پس این نیفتادن هیچ اتفاقی، قرار هم نیست ما هزار جور فکر کنیم و ذهن‌مان را به این سو و آن سو پرتاب کنیم. همین که فضای حاکم بر این گفت‌وگوی ساده‌ي ساده و کوتاه را درک کنیم، نویسنده به مقصودش رسیده. و جالب این است که ناصح کامگار خیلی راحت از پس این فضاسازی برآمده. جالب‌تر این است که از هر چیزی هم که می‌توانسته کمک گرفته، و به خوبی هم کمک گرفته، از حضور آن پیرمد و پیرزن گرفته تا خانه‌های میز شطرنج در پارک تا باد و بازی با ته‌سیگار و... تا از خلال این این توصیف‌های کم و دیالوگ‌های کم‌تر، عمق ملال، دلتنگی، درماندگی در عشق، و موقعیت دشوار هر دو طرف را درک کنیم. این داستان زیاده‌گویی ندارد، زبانش شلخته و سرگردان نیست و می خواهم تاکید کنم که گاه توصیف‌ها و لحظه‌هاب بسیار نابی دارد که عجیب تآثیرگذارند.
اما این را هم باید بگویم که این داستان به روال معمومل بیش‌تر داستان‌های کوتاه ایرانی، مشکل «پایان» دارد. من شخصا چنین پایانی را از نظر کنش داستانی می‌پذیرم، و آن را هماهنگ با سایر اجزا داستان می‌دانم، ولی این پایان، به لحاظ ریودادی که درون آن نهفته، آن چیزی نیست که انتظار خواننده‌ای مثل من را برآورده کند. شاید اگر این پایان‌بندی چیز دیگری بود، همه چیز فرق می‌کرد.
با این حال کشته‌ی‌ این جمله از داستانم: "باد خلواره خاكستر را می‌خواست ببرد كه دختر بر آن انگشت كشید: نگو نه، خودم می‌دونم."
نظری که دادم صرفا در حد کامنت است؛ کم و زیاد، و چند و چونش را ببخشید.
۱۱:۴۶ ۱۳۸۴/۱۲/۱۳
براي شناخت تبار اين داستان بايد ( يا جايي كه اين داستان مي خواهد در آن قرار گيرد) به داستانهاي همينگوي و از ميان آنها به تپه هايي چون فيل سفيد و گربه اي در باران نظر داشته باشيم زبان داستان ، خلق فضا از طريق ديالوگ هايي كه معنا را در خود مي خورند ،در خدمت اين ايده قديمي است كه تن وجان در شخصييت زن تفكيك ناپذير است ومرد هميشه از منظر تفكيك اين دو به زن نزديك مي شود اين مضمون دستمايه جندين وجند رمان وفيلم بود ه است و ياد آور آن جمله از آندره برتون است - آن نوع خاص زن/كودك آنچه هميشه شاعران راشيفته خود كرده چرا كه زمان به او دسترسي ندارد-
اما آنچه كه اين قصه را در مرز قصه شدن رها مي كند حضور پير زن وپبر مرد در پارك است حضور پير زن وپير مرد در آن حوالي خواننده را در مرز تاثير از فضا و يا تبديل متن به معنا نگه مي دارد ،كار كرد واحد داستان كوتاه را بدو نيمه مي كند و خواننده در متن بدنبال دوخرگوش مي دود يك : وجود فضايي دال برخويش وهيچ چيز ديگر و دو : حضور پيرزن وپير مرد نماد جهاني واقعي و عقلاني با ان چه كه به آن مترتب است. آنجا كه خواننده از خود مي پرسد پيرزن وپيرمرد در اين داستان چه مي كنند ...؟ داستان فرو مي ريزد وتبديل به متني توصيفي مي شود يرشي از ديلوگ دو نفر بي هيج ارجاعي.........

۱۲:۲۹ ۱۳۸۴/۱۲/۱۳ داستان مردان رقصان
مشكل اصلي اين قصه عدم موفقيت نويسنده در بردن خواننده به فضايي انتزاعي است فضايي كه در آن مرگ فقدان عشق وهرچيز نيستي گرانه يانه اي ساختار آن را مي سازند. اين مهم البته به اين سادگي ها بدست نمي آيد و نويسنده بايد توجه داشته باشد كه با ساختن متني انتزاعي نمي توان خواننده را در گيرمفهومي انتزاعي كرد. دستمايه نزديك به اين داستان را يا حداقل ازنقظه نظر تمهيداتي كه نويسنده بكار برده است مي توان در داستان يكي دوستمان كلبي را تهديد كرده بود از بارتلمي مثال زد در آن جا تمام جزييات اعدام واقعي وعيني است هيچ جمله اي كه خواننده را از فضاي عيني دور كند بكار نرفته. بارتلمي از درون نگاهي عيني به واقعيت خوااننده را به فضايي مي برد كه نيستي موزاييك وار تمام بدنه آن را پوشانده است . جملاتي كه نويسنده در داستان مردان رقصان بكار مي گيرد خود مرگ وخودكشي است نه رهنمون به آن......... آسمان وكلاغها و خامه هايي به رنگ بنفش ( كه نگارنده تاكنون از وجود خامه هايي به رنگ بنفش بي خبر بود ه است) و آن نقطه سرخ آخر قصه و همه اين تمهيدات خلق فضا چون خود انتزاعي اند نمي توانند جانشين مفهومي انتزاعي گردند. و اين جاست كه هم نشيني
۱۲:۳۳ ۱۳۸۴/۱۲/۱۳ جمله آخر جا افتاده بود ببخشيد
و اين جاست كه هم نشيني كلمات ، واژه ها و ديالوگ ها نمي تواند جانشين ذهنيتي گردد كه نويسنده درصدد انتقال آن به خواننده است
با پوزش از دوستان
۰۱:۱۴ ۱۳۸۴/۱۲/۱۴ در مورد داستان «مردان رقصان» متأسفانه باید بگویم که به رغم خلاقیت و تلاش ستودنی نویسنده در انتخاب موقعیت مکانی مهم و غافلگیرکننده‌ی داستانی و نیز توانایی او در شناساندن تدریجی این موقعیت به خواننده، یک مشکل بسیار بزرگ با این داستان دارم که باعث می‌شود از روی آن به آسانی بگذرم. مشکلم این است که گفت‌وگوهای نسبتا زیاد و مهم این سه مرد از نظر لحن و جهان‌بینی و شخصیتی چنان شبیه هم است که حتا خود نویسنده هم ترجیح داده از خط تیره برای جداسازی آن‌ها استفاده کند! از اساس، فرقی نمی‌کند این جمله را چه کسی گفته، آن یکی را چه کسی. مثلا حتا اگر به جای این سه نفر، دو نفر روی تیرآهن بودند، چه اتفاق خاصی می‌افتاد برای این داستان؟ همین دیالوگ‌ها تقسیم می‌شدند بین دونفر به‌جای سه نفر. دقیقا به همین دلیل (شاید سلیقه‌ای) من برای این داستان جایگاه برجسته‌ای قائل نیستم.
۱۱:۲۴ ۱۳۸۴/۱۲/۱۴ خب من به عنوان یه خواننده معمولی نظر میدم ... داستان اول رو دوست داشتم از همون جملات اولش . تا آخر داستان آدم پیش میره باهاش . می دونی که اتفاقی قرار نیست توی داستان بیوفته ولی اینقدر فضا سازی ماهرانه و ظریفه که خود به خود دنبالش کشیده می شی و آخرشم هیچ انتظاره دیگه ای نداری ...
داستان دوم اما از همون اول حال نداد . جمله هاش یه جورایی توی ذوقم می زد . تا آخرش خوندم بدون اینکه توجهم رو جلب کنه ...
و داستان سوم کار قوی بود به نظرم . و در عین حال خیلی ساده فکر می کنم همین ها کافی باشه براش
۱۵:۴۵ ۱۳۸۴/۱۲/۱۴ تصویر‌های ساخته شده در داستان "فواره و باد" مثل تکیه دادن سر پیرزن به شانه پیرمرد خیلی کلیشه‌ایه و باصطلاح زیادی گل‌درشتِ. در مورد پایان داستان هم با نظر خواننده حرفه‌ایی موافق نیستم چرا که اقتضای این نوع داستان این نوع پایان ِ. یعنی پایان ِ دیگه‌ایی رو نمی‌طلبه. این داستان از اون مدل داستان‌هایی نیست که خواننده برای آگاهی از پایانش یا فهمیدن سرانجام ماجرا، کل داستان رو بخونه. و در انتها وقتی پایان ِ نامتعارف رو ببینه سرخورده بشه.
۰۱:۰۲ ۱۳۸۴/۱۲/۱۵ نام داستان: فواره و باد
نويسنده: ناصح کامگاری
توجه به جزییات به جاست و کنجکاوی خواننده را تحریک می کند . از نثر داستان معلوم است که نویسنده دغدغه ی زبان دارد و این اگر معتقد باشیم که کلمه سلوا سازنده ی داستان است ارزشمند است. اما جاهایی علی رغم اراده‌ی نویسنده کلماتی به کار رفته که با فضا و لحن داستان جور نیست مثلن عبارت «فعالیت‌ها» انگار توی ذوق می زند در میان صف کلمات قبل از خود. یا چند خط بعدتر وقتی می‌گوید: از فاصله‌ای دور نور چراغ اتومبیلی. . . می‌شد گفت نور ماشینی که می‌گذشت. اگرچه کلمه‌ی ماشین هم واژه‌ی بیگانه‌ای است اما شاید داستانی‌تر باشد یا با این فضا بیش از عبارت اتوموبیل جور دربیاید.اگرچه نویسنده در چند خط بعدی به جای اتوموبیل کلمه‌ی خودرو را آورده که این همه تاییدی است بر این گمان که مولف دغدغه‌ی زبان داشته اما گاه با این پدیده سهل‌انگارانه برخورد کرده. از طرفی گاهی توجه به زبان بیش از حد به نظر می‌رسد و فاصله‌ی لحن گفتگوها با فضاسازی و توصیفاتی که توسط راوی بیان می‌شود خیلی زیاد به نظر می‌رسد مثلن در این چند خط کلماتی به کار رفته که نه چندان مصطلح است و نه آن چنان که باید با زمان و فضای داستان هم‌خوانی دارد:
فواره قیفی شكل وسط آب‌نما در باد معوج شد. پیرمرد برخاست و كیسه مشمای سیاهی از روی نیمكت برداشت و به پیرزن داد........ مرد آتش سیگار را بر لبه میز فشرد، خوشه اخگری بر زمین بارید....
می‌شود گفت چیزی که این داستان را پیش می‌برد دیالوگ است که معمولن خوب از آب درآمده. دیالوگ دراین داستان نه محاوره‌ای ساده و روزمره که گفتگویی است که خواننده را مانند شنونده‌ای ثالث کنجکاو می‌کند تا چند وچون داستان را بفهمد. در طی داستان گاه توجه زیاد به جزییات و توصیف لحظه به لحظه‌ی حرکات اجسام وآدم‌ها ذهن خواننده را چنان درگیر می‌کند که خط داستان که به خودی خود چندان آشکار نیست بیش‌تر گم و از دست رفته شود. اما پایان داستان هم مانند آغازش خوب بوده و خواننده با تمام شدن داستان هم‌چنان درگیر می‌ماند.
۰۷:۳۱ ۱۳۸۴/۱۲/۱۵ نام داستان: مردان رقصان
نويسنده: سروش چیت‌ساز
این داستان هم داستانی است بر پایه‌ی دیالوگ. راستش من هیچ شناختی از نویسنده‌های این داستان ها ندارم. وقتی قرار است درباره‌ی اثر کسی حرف بزنیم که قبلن چیزی از او نخوانده‌ایم کار کمی دشوار است. مثلن آدم اگر مثل من منتقد حرفه‌ای نباشد درست نمی‌فهمد بعضی از روش‌ها در کار نویسنده ادا و اصول است یا از صمیم قلب است. مثلن در داستان «فواره و باد» من شک دارم که مولف خودش اعتقاد به زبان ورزی داشته باشد و خیال می‌کنم نکند او نگاهش به زبان به عنوان پدیده‌ای باشد که این روزها بحثش کمی بالا گرفته و به اصطلاح مد شده. حالا بگذریم. در مورد داستان مردان رقصان هم باید گفت به نظر من که خودم در دیالوگ نویسی چندان مهارت ندارم و این کار بسیار سخت می‌دانم خیلی جسارت می‌خواهد آدم داستانی بنویسد بر پایه‌ی گفتگو وبداند کجا چه بگوید و جمله را کجا رها کند تا داستان لو نرود. کاری که آقای چیت ساز خوب از پسش برآمده. البته شاید یکی از ایراداتی که برنگارش گفتگوها وارد است یکسان بودن لحن هر سه مرد است. به قول دوستی که خیلی خوب اشاره کرده وقتی فکر می‌کنم می‌بینم اگر به جای سه مرد یک مرد آن بالا بودند در اصل ماجرا تفاوتی نداشت. در ضمن چرخش راوی در پایان داستان اگرچه ناگهانی است و خواننده را غافلگیر می‌کند اما چندان منطقی به نظر نمی‌رسد.
۰۷:۴۹ ۱۳۸۴/۱۲/۱۵ نام داستان: راننده‌ها
نويسنده: امیر مهاجر
این داستان روایتی شسته و رفته است که جز بعضی اشکالات کوچک می‌شود گفت خوب از آب درآمده. منظورم از اشکالات کوچک استفاده‌ی مکرر از کلماتی مانند «تو» (به معنی داخل) یا «همکار» است. با کمی توجه می‌شد به جای استفاده‌ی مداوم از کلمات محدود، عباراتی هم‌معنا را جایگزین کرد. نکته‌ی دیگر این که یک جای داستان با اشاره به این که از رنگ مو و پوست یکی از راننده‌ها معلوم است که اهل شرق است، خواننده درمی‌یابد که با محیطی خارجی، جایی غیراز ایران مواجه است. این در حالی است که نه قبل از آن و نه بعد از آن نویسنده باتمام جزییاتی که شرح داده و البته به جا هم بوده چون خیلی خوب حالات و نظرگاه دو آدم منتظر را توصیف کرده، به فضای غیر ایرانی هیچ اشاره‌ای نداشته در صورتی که این بهانه‌ا‌ی بود تا مولف تصاویری بسازد که برای خواننده تازگی داشته باشد. از طرفی می‌شد هیچ اشاره‌ای هم به محیطی غیر از ایران نکرد. چرا که این اشاره نه تنها کاربردی ندارد بلکه اگر نویسنده می‌خواست بیشتر به آن بپردازد بعید نبود از هدف اصلی خود که نمایش انتظار است درماند.
۰۸:۱۸ ۱۳۸۴/۱۲/۱۵ شايد اصلي ترين نكته اي كه در داستان فواره و باد از ياد رفته نياز به يك مركز ثقل براي داستان كوتاه است . فضا سازي در اين داستان خوب است . يعني اطلاعات محيطي اي كه از طرف نويسنده در حين روايت داستان شخصيتها داده مي شود دقيق و ريز بينانه است . اما مشكل اصلي در قسمت دوم جمله قبل است . آيا اصلا ما روايت شدن داستاني روبه رو هستيم يا نه ؟ اصلي ترين نكته اي كه در داستانهايي از اين دست مورد نياز است وجود ديالوگهاي دقيقي است كه در بستر فضا سازي انجام گرفته به شناخت و درك شخصيتها كمك كند . ديالوگها در اين داستان كوتاه ، منقطع و نامشخصند . واقعا ما از بين اين ديالوگها قرار است چه چيزي دستگيرمان بشود ؟ اينكه پسر براي مواظبت از دختر مي خواهد او را ول كند ؟ چه چيزي نبايد اتفاق مي افتاده ولي افتاده ؟ دختر چه چيزي را مي خواسته بگويد كه نمي گويد ؟ براي هركدام از اين سوالها چندين جواب منطقي قابل استخراج است . والبته چندين سوال ديگر هم قابل طرح است . پسر مي گويد : اولش منگي ، يه آدم ممنوعه برات جذابه ... يعني رابطه اين دونفر يك رابطه ممنوعه است ؟ مثلا پسر قبلا ازدواج كرده و حالا با اين دختر رابطه دارد ؟ داستاني به اين كوتاهي در هر دو سه خطش بين يكي از اين سوالات مهم و اساسي در نوسان است . اشارات به اين درون مايه ها هم بسيار كوتاه و گاهي در حد يك جمله است ( مثل درون مايه عشق ممنوعه ) . ديالوگ ها و فضا سازي ما را به سمت مشخصي هدايت نمي كند . مثلا با توجه به درون مايه عشق ممنوعه قضيه آن پيرمرد و پيرزن را چه طور مي شود تفسير كرد ؟ آيا پسر آن پيرمرد و پيرزن را پاياني خيالي براي رابطه ممنوعه شان مي داند ؟ آيا پير مرد و پيرزن و ناتواني آنها دليلي براي دوري كردن پسر از ايجاد يك رابطه رسمي با دختر است ؟ آيا ... آيا ... نه فضا سازي و نه ديالوگها پاسخ مشخصي به اين سوالات نمي دهند . در واقع تعداد زيادي سوال ( كه هركدام از آنها توانايي ايجاد يك درون مايه قوي در داستان را دارند )نيمه كاره و پرداخت نشده رها شده اند توي فضاي داستان . اصلا مگر توي داستاني به اين كوتاهي ( و اصلا بخوانيد داستان كوتاه ) فرصتي براي پرداختن به اين درون مايه ها پيش مي آيد ؟ پس مركز ثقل كجاست ؟ خطي كه روابط علي معلولي داستان ، پرداخت داستان و نوع قصه بر اساس آن توجيه مي شود كجاست ؟
۱۷:۲۱ ۱۳۸۴/۱۲/۱۶ با سلام. من صبح آمدم اینجا و سه داستان را خواندم و نظر دادم ولی یک نوشته ای آمد که یک چیزی فعال شده و من فکر کردم نظرم رفته بررسی شود و بعد اینجا گذاشته شود ولی مثکه نظرم پریده. خیلی عجیبه!! به هرحال کسی چیزی از دست نداده.
۱۱:۴۸ ۱۳۸۴/۱۲/۱۷ اول راجع‌به داستان فواره و باد نظرم را می‌گویم تا بعد برسم به داستان‌های بعد؛ ابتدا این‌که به‌نظرم این‌جور فضاها (زن و مردی که در پارک یا فضایی مشابه نشسته‌اند و درباره‌ی رابطه‌شان صحبت می‌کنند) از بس در داستان‌های مختلف نویسنده‌های ما (بخصوص جوان‌ترها) تکرار شده‌اند، کم‌کم به کلیشه طعنه می‌زنند (خود من در کارگاه‌های مختلف داستان ده‌ها نمونه از این‌جور داستان‌ها را شنیده یا خوانده‌ام)؛ با این وضعیت اگر قرار باشد داستانی که چنین دستمایه‌ای دارد موفق از آب در بیاید باید ویژگی خاص و نگاهی نو داشته باشد که به نظر من "فواره و باد" این خصوصیت را ندارد. همان‌طور که دوستان اشاره کرده‌اند نویسنده سعی دارد با دیالوگ داستان را پیش ببرد اما به‌نظرم ضعف دیالوگ‌ها مانعی برای فضاسازی قوی و قوام‌یافتن داستان "فواره و باد" شده. خیلی از دیالوگ‌های داستان کلیشه‌ای و ناپخته به نظر می‌رسند. مثلن این‌ها را ببینید:
- «غنیمتی، نمی‌دونی!»
- «كاش می‌شد حفظت كنم، نگه‌ت دارم و دل سیر تا ابد نگات كنم.»
- «حالا پاشو كه وقت نخود نخوده!"

دیالوگ‌ها به نظرم اصلن در داستان جا نیفتاده‌اند و آن قدرت لازم را ندارند. نثر نویسنده هم در بسیاری از قسمت‌ها جا برای کار بیش‌تر دارد؛ خیلی از عبارت‌ها و کلمه‌ها غیرداستانی هستند و بعضی‌ها هم آن‌قدر شاعرانه شده‌اند که به داستان لطمه می‌زنند. مثلن "مرد از ... باز آمد"، "مزاحم فعالیت‌هاتم"، "پیرمرد برخاست"، "دندان‌های صدفی‌اش دمی درخشید" و عبارات شاعرانه‌ای مثل این‌ها : "خوشه اخگری بر زمین بارید"، "كیسه مشمایی... اسیر دست باد..."، "فواره قیفی در باد انحنای هندسی‌اش را باخت" و ... جای برای کار بیش‌تر و اصلاح دارند.
درباره‌ی رابطه‌ی زن و مرد هم تقریبن با حرف‌های پیمان اسماعیلی موافقم و دوباره تکرارشان نمی‌کنم.
فکر می‌کنم این داستان از اولین تجربه‌های نویسنده‌ی احتمالن جوانش باشد و لابد طی این مدت که از مسابقه بهرام صادقی گذشته خودش تا حدود زیادی به ضعف‌های داستانش واقف شده.
۱۲:۳۶ ۱۳۸۴/۱۲/۱۹ خب انگار که جمع، جمع‌شد. جمعه‌ای بود و گفتیم بیاییم، حالا که آمدیم می‌بینیم همه‌چیز گفته شده! خدا را شکر و بقای شما
۱۶:۵۱ ۱۳۸۵/۰۱/۰۴ مدتی است که به طول و تفسیر پیرامون نقد در کامنت ها نمی پردازم و این دلیل نبودن و نخواندنم نیست چرا که تجربه به من آموخته در یک کامن کوچک نمی توان راجع به داستان مطالب کاملی گفت و ذکر جزئیات تنها به خطا رفتن مخاطب را منجر می شود . از این رو از نظر فرم داستان می توان به یک دایره اشاره کنم که تمام سمبل های این داستان روایت دیگریست از این دایره . حال این دایره و مفهوم آن را باز به خواننده فهیم می گذارم تا هر کس از ذن خود به استنباطی برسد .
۲۳:۵۶ ۱۳۸۵/۰۱/۰۴ سلام من داستان مردان رقصان اقاي چيت ساز رو خوندم و با خود اقاي چيت ساز براي اجازه از استفاده ي طرح شون براي يك فيلمنامه نياز دارم
لطفا به من بگوييد چطوري ميتوانم با ايشان در اين مورد صحبت كنم ممنون
۰۱:۳۴ ۱۳۸۵/۰۱/۱۲ ««فواره و باد»»
در مورد این داستان گفتنی‌ها گفته شد. فقط این می‌ماند که در مورد فضاسازی خوب و به‌جای داستان با خواننده حرفه‌ای موفقم و با دیلوگ‌های خوب و مختصر و مفید داستان با خانم پونه بریرانی. همین‌طور در مورد مرکز ثقل با نکته مهم آقای اسماعیلی که به‌جا بیان شده است. و در مورد کمی تکراری بودن داستان با آقای جاوید. البته باید توجه داشته باشید به تاریخ داستان که حداقل مال دو سال پیش است. ( واقعاً خیلی زحمت کشیدم که با نظر این دوستان موفقت کردم! خدا قوت) . فقط این نکته می‌ماند که آقای کامکاری وبلاگی دارند با این اسم «درام و داستان به روایت ناصح کامگاری» که آدرسش این است: http://www.iraniandrama.persianblog.com/
««مردان رقصان»»
آن چه مرا به داستان مردان رقصان جذب کرد نوعی رهایی و نبود توضیح در مورد موقعیت اصلی بود که ابهام شیرینی را به جان داستان تزریق می‌کرد. گاه ابهامی در داستان به وجود می‌آید که از خام‌دستی نویسنده است و باعث می‌شود خواننده حتا حس برآمده از موقعیت اصلی را هم از دست بدهد. یعنی ابهام آن قدر هست که خواننده می‌ماند اساساً در این مورد چه حسی باید داشته باشد. اما ابهامی که در مردان رقصان است، درست که درک
موقعیت اصلی را آونگان می‌کند اما هول‌آوری برآمده از این موقعیت که هدف اصلی داستان و نویسنده بوده را، مشدد می‌کند.
اما داستان در شخصیت پردازی کمی ناموفق است. پیش از این گفته بودم که زمانی در شخصیت‌پردازی در داستان موفقیم که خواننده در بار دومی که به شخصیت اشاره می‌کنیم، بداند او کیست. مثلاً او همان است که عاشق است یا دماغ بزرگی دارد یا شب‌ها بد می‌خوابد و یا ... . ولی در داستان مردان رقصان تو به تویی سه شخصیت اصلی، آن‌ها را به انداز ه کافی از هم مستقل نکرده و باعث شده که گاه آن‌ها را با هم اشتباه بگیریم.
««راننده‌ها»»
احتمالاً این داستان را کسانی با عمق جان درک می‌کنند که درد غربت را کشیده باشند. آن چه این داستان را در تصویر موقعیت اصلی موفق کرده، فاصله مناسبی است که راوی با هر دو شخصیت ایجاد می‌کند. و آین مهم با استفاده از زاویه دید دانای کل محدود به ذهن به دست آمده است که هر بار پسِ پشت ذهن هر یک از راننده‌ها قرار می‌گیرد. این زاویه دید این حسن بزرگ را دارد که عدسی را به دست نویسنده می‌دهد تا فاصله مناسب را با شخصیت‌ها ایجاد کند. هم می‌تواند به اول شخص نزدیک شود و احساسات خواننده را هدف قرار دهد (مانند حس هر دو شخصیت و فرسودگی‌شان از این شغل لعنتی و البته تنهایی ژرف و غیرقابل درمان‌شان) و هم در موقعیت درست و مناسب، سوم شخص باشد تا با دوری از شخصیت‌ها از افتادن در دام سانتی‌مانتالیسم جلوگیری کند. در واقع هر وقت بخواهیم از فضاسازی و شخصیت‌پردازی تقریباً به یک میزان استفاده کنیم، دانای کل محدود به ذهن، چاره خوبی‌ست. و نویسنده داستان «راننده‌ها» چه خوب با این چاره، بی‌چارگی دو شخصیت اصلی‌اش را در غربت غروب بلاد فرنگ، زیر فواره‌ها و سنگ‌های سیاهی که مهاجم‌اند، نمایش می‌دهد. غربتی که حتا گپ زدن معمولی را از ما دریغ می‌کند. اگر می‌رفتیم راه‌آهن آیا بهتر نبود؟
۲۲:۲۱ ۱۳۸۵/۰۸/۱۸ ba salam va ehteram be khedmate dooste honarmandam jenabe aghaye mahammah
hasan e shahsavary e aziz, dasteane shoma ra a:z door miboosam ta khastegie deletan taskini yabad
az afasooos az ean zamaneye , bihayohovoye laal paraste past ...
:(---,'--{@ );
man indastan ra copy kardam va gonahkaram mara be bakhshid (: @}-,'--- :)
۰۳:۲۲ ۱۳۸۶/۰۱/۰۲ نظرات داده شده بسیار جامع بود و من با کامنت آقای اسماعیلی (فواره و باد)بیشتر موافقم . به نظر من جزئیات داده شده برای فضا سازی بیشتر اوقات حواس خواننده را پرت می کردند تا کمک به درک فضای داستان کنند. نمیدانم که نویسنده تلاش در ایجاد ابهام دارد یا ایهام ، در صورت اول به گمانم موفق بوده.
۰۳:۵۹ ۱۳۸۶/۰۱/۰۲ در داستان راننده ها با اینکه بر خلاف "فواره وباد" جزئیات زیادی مطرح نشده فضای داستان بسیار قابل فهم و انتقال است و درک خوبی از احساسات شخصیت هایش چه در مورد خودشان و چه موقعیتشان به خواننده می دهد اما من دلیل شباهت زیاد این دو نفر به هم را نمی فهمم و این نگاه را بسیار قشری و خط کشی شده می بینم. مثل اینست که بگوئیم راننده ها اینطورند...
۲۳:۵۳ ۱۳۸۸/۰۴/۱۵ من یک رمان نویس زیر زمینی هستم . نه داستان کوتاه نویسم ن نقاد ادبی هستم ، اما به خودم اچازه می دهم و نظرم را می گویم . اول اینکه هیچ شخصیتی ساخته نشده من چیزهایی درباره ی داستان کوتاه می دانم دوستان ولی سایه ها یی هم که حضور دارند حضورشان بی مایه است . فضایی به خوبی ساخته شده با زبر دستی ولی از این فضا استفادهع نشده و مهمتر دیالو
ها به سرانجام نمی رسند . شاید این داستان به چند کلمه احتیاج داشته باشد تا تبدیل به یک داستان کامل وعالی شود . با تشکر رمان نویس زیرزمینی
۰۰:۰۶ ۱۳۸۸/۰۴/۱۶ من قرار گذاشتم با خودم که دربارهی هر داستان اینجا چیزی بنویسم. من تو نظرات قبلی دربارهی خودم گفته بوده ام که یک رمان نویس زیر زمینی هستم . راستش را بخواهید اصلا نباید اینجا چیزی می نوشتم . اما خب شرط کرده بودم با خودم . نمی خواهم ب
.یم که از خواندن این داستانو وقت گذاشتن برای آن شاکی هستم . این داستان هم بخش ها یی کم داشت . قسمت هایی باید بیشتر پر داخت می شد که نشده بود . به هر حال کم و کسر داشت . اما کلا نمره ی قبولی می گرفت . اما پایین ترین نمره . امیدوارم از نویسنده ی آن کارهای بهتری بعد از این شاهد باشیم .

نام
ایمیل
وب‌سایت
پیام



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.