بایگانی لینکده


سفارش آگهی آگهی

شهرکتابققنوس
کتاب دوشنبه

برخی آشنایان

چند و چون بهترين داستان‌های مسابقه‌ی بهرام صادقی [۴]
مرگ ماروسيای کوچولو ـ مازيار نيشابوری
مرخصی ـ علی جعفری ساوی
دريا هنوز هم توفانی بود ـ عزيزالله ايما
بيا برويم به مزار ـ سپينود ناجيان

«مرگ ماروسيای کوچولو» نوشته‌ی «مازيار نيشابوري»
[متن داستان]
جهان داستان همين چيزهايش است که جالب است. تنها در همين جهان است که می‌شود يک نفر از ديار خيام و عطار برود و بنشيند داستانی بنويسد از سرزمين «کورتاسار» و «مارکز». نمي‌دانم دوستان جوان‌ترم يادشان هست که درنيمه‌ی دوم دهه‌ی شصت، تب رئاليسم جادويی ايران را فراگرفته بود. البته چند اثر ايرانی خوب مثل «اهل غرق» منيرو روانی‌پور و «طوبی و معنای شب» شهرنوش پارسی‌پور از تويش درآمد. ولی بعضي‌ها ديگر شورش را درآورده بودند؛ در داستان‌هايشان يکهو يک دسته فيل پرواز مي‌کرد يا يک نفر همين‌طوری بی‌خبر مثل رمديوس خوشگله (يکی از شخصيت‌های صدسال تنهايي) پرواز مي‌کرد مي‌رفت پی کارش. قضيه آن‌قدر شور شد که شاملوی بزرگ صدايش درآمد که: «بابا اين رئاليسم جادويی را ما خودمان بهترش را داريم. برويد "عزاداران بيل" ساعدی را بخوانيد». انصافآ هم راست مي‌گفت. غلام‌حسين ساعدی در عزاداران بيل، سال‌ها پيش از مارکز و اعوان انصارش اين نوع داستان‌نويسی را به اوج رسانده بود. به‌نظر من که خواندن اين مجموعه برای آقای مازيار نيشابوری و ساير دوستانِ هم‌دندان او از اهم واجبات است.

«مرگ ماروسيای کوچولو»اگر چه از الگوهای اين نوع داستان‌نويسی مانند تقديرگرايي، جان‌پنداری طبيعت، پلشتی زندگی روزمره، روستا، اوهام وخرافات و از همه مهم‌تر روايت خونسرد عجايب بهره برده است، ولی فضای داستانش در آمريکای لاتين مي‌گذرد. اگرچه هيچ کس حق ندارد به نويسنده بگويد چه چيزی را بنويسد و يا چه چيزی را ننويسد، اماخواننده هم حق دارد بنا به سليقه‌ی خودش داستان بخواند. برای همين است که بنده به‌رغم قوت نويسنده در ترسيم فضای وهم‌زده‌ی داستان «مرگ ماروسيای کوچولو» هم‌چنان ترجيح مي‌دهم داستان‌های «موسرخه» و «گاو» از مجموعه‌ی «عزاداران بيل» را بخوانم. چه کار کنيم؛ ما هنوز به پشت سرمان نگاه مي‌کنيم.

«مرخصي» نوشته‌ی «علی جعفري ساوي»
[متن داستان]
آقای جعفری ساوی تنها دو سال از پدر من کوچک‌تر هستند. بنابراين نبايد بی‌ادبی کنم و پاهايم را جلويشان دراز کنم. مي‌توانم درباره‌ی داستان ايشان چيزهای زيادی بگويم. مثلا از هوشمندي‌شان درشروع که ما را در انتظار اصل واقعه نگه مي‌دارند. يا انتقاد کنم از اين همه شخصيت بدون نشانه گذاری حداقل فيزيکي، تا ما ميان‌شان گم نشويم و... اما اين چيزها نه دردی از من دوا مي‌کند و نه از ايشان. داستان‌شان چنان مملو از درد و زخم و بريدگي‌های چاک چاک تن و روح است که بدسليقگی‌ست مته به خشخاش گذاشتن. با اين همه و با اين که خيلی سخت است به کسی که سيلی به گوشش زده‌اند نصيحت کرد طرف ديگر صورتش را جلو بياورد، بايد بگويم اتفاقآ داستان‌نويسی عرصه‌ی طرف ديگر صورت است. به نظرم وقتی احساس پرشوری نسبت به چيزی داريم (چه شيفتگی وچه انزجار) نبايد به سراغ نوشتن داستانش برويم، چون ما را مجبور به موضع‌گيري‌های شفاف مي‌کند. و مي‌دانيم گرچه شفافيت در فرم از حسن‌های داستان نويسی‌ست اما شفافيت در محتوا... و دست آخر  آنکه؛ گرچه بيان واضح احساس انزجار و يا شيفتگی در داستان، دل آدم را خالی مي‌کند ولی بسيار سخت است که داستان را بر دل‌ها حک کند. آقای جعفري، ببخشيد اگر بازهم
نتوانستم جلوی خودم را بگيرم و مثل بچه‌ی سرتق خانه پايم را جلوی شما دراز کردم.

«دريا هنوز هم توفانی بود» نوشته‌ی «عزيزالله ايما»
[متن داستان]
ديده‌ايد بعضی وقت‌ها آدم هر کاری مي‌کند نمي‌تواند وسوسه‌ی توصيه کردن به اين و آن را از خودش دور کند. اين حقير، درست در همين لحظه در چنين موضعی هستم. برای همين است که کمی محجوبانه به آقای عزيزالله ايما، نويسنده‌ی داستان «دريا هنوز هم طوفانی بود» مي‌گويم داستان شما را بيش‌تر دوست مي‌داشتم اگر کشتی جنازه‌ها نمی‌آمد. و آن همشهری شما و من (من هم اهل خراسان بزرگ هستم) هم‌چنان، به انتظار در جوار دريايی که هنوز توفاني‌ست، می‌شمرد شب را و روز را، وهنوز را. زيرا که انتظار، هم‌نشين خاموش غربت است برادر. حتمآ بهتر از من مي‌دانی که در انتظار فاجعه بودن؛ بسيار فاجعه‌بارتر از خود فاجعه است. اين يک ويژگی (و به نظرم ضعف) بيش‌تر دوستان عزيز نويسنده‌ی افغاني‌ست که فاجعه را در بيرونی‌ترين شکل آن مصور مي‌کنند؛ يعنی در سطح ماجرا. همين باعث مي‌شود که سنگينی ماجرايی هولناک، اجازه‌ی عبور از لايه‌های نخست داستان را به خواننده ندهد.

«بيا به برويم به مزار» نوشته‌ی «سپينود ناجيان»
[متن داستان]
اين که خانم سپينود ناجيان يک وبلاگ معروف دارد، و اين که شخصا ارادت خاصی به ايشان دارم و در چند ملاقات معدودی که با ايشان داشتم، متوجه شدم فارغ از تمام حب و بغض‌های معمول اين روزها کار فرهنگی‌اش را مي‌کند، و اين که او هم مثل من عاشق برنامه‌ی نود است، باعث نمي‌شود که نگويم داستان «بيا برويم به مزار» واجد بدترين نوع سانتی‌مانتاليسم ممکن است. ايشان حتا رغبت نکرده‌اند «مصور» را واقعا يک افغانی از طبقه‌ی فرودست نشان دهد (اوشاعر هم هست). انگار او بايد گذشته‌ی نيمه فرادستی داشته باشد تا لايق خانم منشی شود. محافظه‌کاری آن هم از نوع احساسات‌گرايی‌اش تا اين‌جا هم پيش رفته است. خانم منشی هم که نماد زن مظلوم ايراني‌ست. احتمالا يک شوهر پدرسوخته داشته که يکهو رفته دنبال قرتی‌بازی و او را ول کرده. يک رييس پفيوز دارد که مرتب سر F&C & FOB  سرش داد مي‌زند و باعث مي‌شود ريمل خانم بريزد. و از همه بدتر يک صاحبخانه‌ی سبيل‌کلفت بی‌پدر و مادر که هی بر سر اين زن مظلوم غر مي‌زند که مهمان نيار، کرايه خانه را زياد کن، بمير، بخواب و... و بعد اين دو تا آدم، مثلا با فاصله طبقاتی زياد، طاق‌شان جفت مي‌شود و قصد رفتن به مزار مي‌کنند.

آخ خدايا! مطمئن‌ام که ته‌مانده‌ی آشنايي‌ام با خانم ناجيان بدجوری ماليد. واقعآ من اين قدر آدم بی‌ادبی نيستم ولی دوستان مي‌دانند که در مورد داستان‌نويسی با هيچ‌کس شوخی ندارم. تازه فکر مي‌کنم تعريف بی‌سبب، خيانت به دوستانم است.


نظرات خوانندگان
۱۹:۳۸ ۱۳۸۳/۰۳/۰۱ بالاخره نوبت مام رسید! اقای شهسواری ممنون از شما من خودم یه کمی کامل تر از شما آن داستانم را شهید کردم! داستان سانتی مانتال ایرادی ندارد اما ابزارهای داستان نویس این اجازه را می دهد که به گونه های متفاوت به این قضیه نگاه کنیم و آن را تعریف کنیم. که نویسنده داستان بیا برویم به مزار به هیچ عنوان توجه به این مسئله نکرده. گمان می رود که ایشان عناصر داستانی را خوب به خدمت روایت نگرفته اند. دیالوگ های مختصری که می توانست کمی فضا را تازه کند و از خطی بودن روایت بکاهد، بسیار بد بیان شده اند به قول سینماگر ها بسیار سردستی اند. مصور افغانی شخصیت پردازی قابل قبول تری را از خانم منشی دارد و پاره ی دوم که به خانم منشی پرداخته شده بسیار بی فکر و با عجله بوده. انگار که زمان فرستادن داستان بهرام صادقی داشته به پایان می رسیده! و اما درون مایه اصلی ترین مورد که نقطه ی اشتراک نظر من با شماست: خانم ناجیان! عمر داستان های شاه و پریان به این سبک به سر رسیده شما در یک فضای رئال و واقعی امروزی ، غیرقابل باورترین و خنده دارترین( بنا به مقتضیات زمان) درون مایه را انتخاب کردید. راوی جهت دار شما حتا این فرصت را به ذهن مخاطبش نداد که بپذیرد که آیا این طاق و جفت شدن چه سودی را نصیب دو شخصیت داستان شما می کند؟ بله، بله الان دیگر همه ی درون مایه ها و سوژه ها تکراریند ولی آیا بیان امروزی را از ما گرفته اند؟ ابزارها کجایند؟ /
۱۹:۲۹ ۱۳۸۳/۰۳/۰۳ سلام عزیز: تمام داستان ها را با وسواس خاص خودم خواندم و نظرات شما را هم. شاید این حرف نهایت بی ادبی باشد اما حس می کنم با و جود نقاط قوت بسیاری که در هر کدام از آنها دیده می شود اما در کل هیچ یک از آن ها انتظاراتی را که از یک داستان خوب داشتم را بر آورده نکرده بود. با نقد شما از داستان آخر (بیا بریم به مزار) کاملا موافق هستم. در ارتباط با داستان های دیگر هم تا حد زیادی. به هر حال دنیا پر است از انسان ها مختلف با ذوق و سلیقه های گوناگون. با سپاس از شما. سبز باشید و همیشگی
۰۳:۲۳ ۱۳۸۳/۰۳/۰۴ من همچنان این نقدها را می خوانم و روزشماری می کنم . این خیلی بی انصافی است که شما از روی آن لیست نقدهایتان را می نویسید . ای کاش گاهی تفالی هم به ته لیست می زدید !!!
۱۴:۱۶ ۱۳۸۳/۰۳/۰۴ ادمه دهيد. می خوانيم. (اگر نمی گفتم می خوانيم ادامه نمی داديد ديگه، درسته :)))
۱۴:۲۶ ۱۳۸۳/۰۳/۰۸ خدا رو شکر خانم سپینود خودشان می دانند که داستان بدی نوشته اند
۲۲:۵۲ ۱۳۸۳/۰۳/۱۲ با سلام به آقای شهسواری وبا سپاسگزاری از دقت نظرشان، تصورم این بوده که گاهی در سفر غربت عزیز ترین داشته ها از دست مان رفته . رفتن پنهان از چشم قانون به غربتی که توفان و صدها سختی دیگر در راه است؛ شاید عمق فاجعه را در سرزمین اصلی و عامل غربت و در آن سوی داستان یافت. شاید...
۱۴:۴۴ ۱۳۸۴/۰۹/۰۶ آقای شهسواری من ممنون از این داستان خواهشان در مورد مشکلات جوانان بنویسید .با تشکر

نام
ایمیل
وب‌سایت
پیام



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.