

در بخش اولِ مبحث، اين موضوع بررسی شد كه چهطور گروههای اقليت و اكثريت رسانههايی مخصوص به خود دارند. حالا از سر حوصله ميبينيم داستان كوتاه به عنوان يك شكل ادبي چه سرنوشتي دارد.
البته بحث رسانههاي اقليت و اكثريت به همين سادگي و روشني كه مطرح شد نيست. زيرا كه جوامع انساني داراي يك سطح نيستند بلكه سطوح مختلفي وجود دارد كه همواره در دل هم زندگي ميكنند. از طرف ديگر جامعهی انساني به گونهايست كه اجزا در بيشتر موارد به لحاظ ساختاري از كل پيروي ميكنند. يعني همان طور كه مثلا در سطح جامعهی جهاني گروه اكثريت واقليت داريم، در سطح يك كشور نيز اين تقسيمبندي وجود دارد؛ همينطور استان، شهر، گروه، وخانواده. ضمن آن كه در گروههاي اقليت نيز به اين دو سطح برميخوريم. يعني برای مثال در ميان طرفداران تيم استقلال كه خارج از فضاي هواداران پرسپوليس قرار گرفتهاند، باز دو گروه طرفداران حجازي و قلعهنوئي هستند كه يكي اكثريت وديگري اقليت است. در جهان داستان نيز همينطور است. با بررسي تاريخي متوجه ميشويم كه رمان بسيار بسيار زودتر از داستان كوتاه به وجود آمده است. البته برخي، حكايت را ريشهی اصلي داستان كوتاه ميدانند كه به نظر نگارنده اين گونه نيست. (هرچند براي رد يا اثبات اين مدعا ميبايد مجالي ديگر ميسر شود). اگر دنكيشوت (ق 17ميلادي) را سرآغاز رمان بدانيم، اولين تئوريها در باب داستان كوتاه را ادگار آلن پو در نيمه قرن 19انجام داد. براي اثبات آن كه داستان كوتاه، رسانهی اقليت است به نظرات دو متفكر در اين زمينه استناد ميشود. ميلان كوندرا در كتاب «هنر رمان» خود معتقد است فلسفهی مدرن، تفكر پيرامون جهان غيرتجربي را فراموش كرد. اگر اين حركت ادامه مي يافت به طور مسلم مدرنيته سقوط ميكرد. هشداري كه هوسرل و هايدگر بارها داده بودند. اما كوندرا معتقد است اين وظيفه را رمان به خوبي انجام داده است. (براي فهم بهتر نظريات كوندرا دراين زمينه از شما دعوت ميكنم يك بار ديگر مقالهی «ميراث بيقدر شدهی سروانتس» را بخوانيد). با اين وصف، رمان، رسانهاي در جهت گسترش مدرنيته بوده است، كه البته چيز خيلي پنهاني نيست. زيرا كه رمان با تاكيد فراواني كه بر ايجاد يك جهان منحصر به خود، و نيز وفاداري به اصول مدرنيته (به خصوص مهمترين آن يعني دانستن عقل به عنوان سلاح برتر شناخت) خواسته يا ناخواسته به تحكيم جهان مدرن همت گذاشته است. حتا وقتي به نقد تفكر مدرن برميخواست سعي در فروكاهي آن نداشت، بلكه خلاهاي آن را نشان ميداد تا جهان مدرن اروپايي بتواند نقاط ضعف خود را بپوشاند. به همين دليل است كه كوندرا به رغم نقد اساسي بر زندگي جاري در غرب، آنقدر متعصبانه از ميراث مشترك اروپا دفاع ميكند. جورج لوكاچ نيز در پيشگفتار كتاب «جامعه شناسي رمان» به صراحت بيان ميكند كه رمان، نوع غالب و حاكم در هنر مدرن بورژواریست. با اين وجود طبيعیست كه روشنفكران و نويسندگان، از نيمه قرن 19 در نقد رويكرد تماميتخواه رمان به سمت خلق داستان كوتاه روي بياورند. به همين سبب است كه شما كمتر نويسندهاي را ميتوانيد سراغ بگيريد كه در هر دو حوزهی (رمان و داستان كوتاه) آثاری درجه يك به وجود آورده باشد: آلن پو، او هنري، موپاسان، چخوف، همينگوي، سينكلر، سيلينجر، كارور، هدايت، آلاحمد، چوبك، ساعدي، صادقي و گلشيري و...
در مورد نويسندگان وطني به دو مورد ميتوان اشاره كرد. اول آن كه آثاري مانند بوف كور و شازده احتجاب را در نهايت نميتوان رمان خواند. (بحث چالش برانگيزي كه باز هم رد و يا اثبات آن را بايد به مجالي ديگر عودت داد.) و دوم آن كه جامعهی ايراني را (و اساسا جامعهی جهان سوم را) نميتوان جامعهاي مدرن خواند. اين جوامع تلفيق يا به زباني بهتر، آش درهمجوشي از سنت، مدرنيته و پستمدرنيته است. به گونهاي كه رسانههاي سنتي، مدرن و پستمدرن در كنار يكديگر و گاه به يك اندازه موثر هستند. به عنوان مثال، پيش از انقلاب كه رسانهی پست مدرن (تلويزيون) در دست گروه اكثريت بود، گروه اقليت با رسانههاي سنتي (منبر) و مدرن (اعلاميه و نوار ضبط صوت) توانست آن را به زير كشد. در اينجا مجبورم براي وضوح بيشتر، به نظرات يك انديشمند غربي توسل جويم كه اگر از حوصلهتان خارج است میتوانيد از آن بگذريد.
ديويد رايزمن جامعهشناس آمريكايي در فصل اول كتاب معروفش «انبوه تنها» تاريخ تحول جامعهی انساني را بر حسب رسانهای كه مورد استفاده قرار میدهند، به سه دوره تقسيم میكند.
1- جامعهی باستاني يا سنتي (از سنت رهبر)
در اين مرحله ذهنيت انسانها تخيلی و اسطورهای است. نظام اجتماعي دودماني و قبيلهاي، جمع گرايي ناآگاهانه و بدویست و وابسته به طايفه و قبيله و جنبه كندويي دارد. واكنش انسان از سنت هدايت شده و در مقابل فشار سنتها، مكانيكي و در مجموع فاقد خلاقيت و ابتكار است. در اين مرحله رسانه ی غالب، شفاهیست كه به وسيلهی افسانهها واسطورهها ارزشهای گروه غالب در ذهن مخاطب تقدس يافته و جاگير میشود.
2ــ جامعهی فردگرايي (ازدرون رهبر)
در اين برههی تاريخي، ذهنيت انفرادي و واقع گرا، بر اثر اختراع خط و كتابت به ويژه چاپ، كه «باروت روح» آدمیست، پديد میآيد. در اين دوره، فردگرايي به واسطهی آن كه انسان براي مطالعه نياز به سكوت و تنهايي داشت، به سرعت بسط میيابد و حاكميت پدرسالاري به ضعف میگرايد، تفكر تجربي جاي احتجاجات انتزاعي منطقي را میگيرد و علوم طبيعي به رقابت با الهيات برمیخيزد؛ مصلحت فرد بر مصلحت جمع پيشي میگيرد و روند جدايي فرد از جمع و خودخواهي او به اوج مي رسد و در نتيجه انسان از درون هدايت شده و پا به عرصهی وجود میگذارد. در اين دوره همان طور كه گقته شد رسانهی گروه غالب خط و كتابت است.
3ــ جامعهی مصرف و فراواني (ازبيرون رهبر)
در چنين جوامعی، ديگر اين نگرش كه بايد توليد كرد و صرفهجويي داشت اهميت چنداني ندارد. در عوض بايد سرمايهها را به كارانداخت؛ زيرا در چنين شرايطي وجود «ديگران» براي فرد مسالهی اصلي است و زندگي هر فرد چه در زمينهی عاطفي و به خصوص مادی، به وجود ديگران بستگي دارد. بنابراين فرد پيوسته ناچار است خود را با ديگران انطباق دهد و از تمايلات و انتظارات آنها پيروي كند. در اين مرحله كه ما شاهد آن هستيم (به ويژه درجهان غرب)، فرد بار ديگر به جمعگرايي رشد يافتهی اجتماعي و آگاه میرسد و نسبت به امور و وسايل، ديدي كلي پيدا میكند. انسان از بيرون (وسايل ارتباط جمعي) هدايت شده و در دامن چنين شرايطي پديد میآيد. در اين دوره رسانهی غالب همين وسايل ارتباط جمعیست (راديو، تلويزيون، سينما، خبرگزاریها و...).
اگربيشتر دقت كنيد خواهيد ديد كه درحال حاضر بخشها و لايههايي از اجتماع ما در هر كدام از اين فضاهاي متفاوت سير میكنند. در واقع نگارنده معتقد است زيرساخت فرهنگي اكثر طبقات در ايران، در همان دورهی اول (عشيرهاي وقبيلهای) سير میکند. اما در لايههای بعد میتوان شواهدی از دورههاي دوم و سوم پيدا كرد. اما از آن جا كه مدرنيته حاصل دوران دوم است، و مدرنيته در طول دويست سال گذشته، جامعهی ما را در دو زمينهی مادی و معنوی تحقير كرده است، عامه و روشنفكران ما در عين شيفتگي ظاهري، در درون از آن متنفر هستند. شايد به همين سبب است كه مباحث و توليدات پستمدرن، كه شاخص مرحلهی سوم است (كه برخي از ويژگیهای مرحلهی اول رادارد) اين قدر در جامعهی ما مورد استقبال واقع شده است. و باز شايد به همين دليل است كه توليد رمان (به قول لوكاچ: اين نوع غالب و حاكم در هنر مدرن) اين قدر غريب افتاده است.
نگارنده نيز معتقد است كه درحال حاضر، داستان كوتاه ايراني، رسانهی قالب گروه اقليت است. همان طور كه مشاهده میكنيم اين نوع ادبي ،از چند دهه پيش تا زمان حاضر، به خوبي توانسته است با همتايان غربي خود رقابت كند. حال اگر نتوانسته است به جايگاه واقعي خود در سطح محافل ادبي جهان برسد، بحث ديگریست. اين امر بيشتر به مهجور بودن زبان فارسي و نيز تصوير منفي ايران در اذهان جهانی برمیگردد. در حالي كه نگارنده، ساخت رمان را براي اعتلای فرهنگ قوم خويش (میبينيد! فرهنگ عشيرهای بيداد میكند) از نان شب هم واجبتر میداند. هر چند معتقد است در سالهای آينده نيز وضع بدينگونه خواهد بود و داستان كوتاه سرآمد همگنان باقي خواهد ماند. همان طور كه در اين زمينه، شعر را كه حداقل هزار سال رسانهی اكثريت و اقليت بوده است، مقهور قدرت خويش كرد و آن را از تخت پادشاهي به زير كشيد.
با اين همه نگارنده با احترام به همه انواع ادبي، معتقد است كه تنها با عبور سالم از فردگرايي دورهی دوم، میتوان به جمعگرايي دورهی سوم رسيد. زيرا كه جمعگرايي دورهی سوم به طور ذاتي با جمعگرايی دورهی اول متفاوت است.
در بخش سوم و پايانی، دامنهی بحث به عرصهی وبلاگنويسی کشيده خواهد شد و وبلاگستان فارسی را از منظر جايگاه رسانهای آن بررسی خواهيم کرد.