مرامنامهی تبلیغ در این ستون و سفارش آگهی
سال ۸۶ دبیر دومین دورهی جایزهی داستان کوتاه شهر کتاب بودم. از میان داستانهای ۴۶۲ نویسنده، پانزده داستان به مرحلهی نهایی رسید. همان زمان یادداشتی نوشتم در روزنامهی مرحوم اعتماد ملی با هدف معرفی این پانزده نفر با عنوان «این نامها را به خاطر بسپارید». دیروز برخوردم به این مطلب و با خودم گفتم از برخی از این پانزده نفر هیچ اطلاعی ندارم. یعنی ما اشتباه کردیم؟
در ادامه، آن مطلب را با سرعنوان دیروز و خبرها یا بیخبریام از این پانزده نفر را با عنوان امروز، بخوانید. [ادامـــه]
اشاره: این مطلبی ست که در شمارهی آبان ۱۳۹۰ همشهری داستان، با اندکی تغییرات چاپ شد. فقط یک نکته به مطلب اضافه کردم که در انتهای متن میآید.
اوایل دههی هشتاد بود به گمانم. شده بودم مسئول صفحهی داستان روزنامهی همشهری جوان. با این همشهری جوانی که الان هست و هفتهنامه، فرق دارد. ضمیمهای بود که هفتهای یک شماره لای روزنامهی همشهری میدانند دست مردم. سردبیر همشهری جوان، خانم «سحر نمازیخواه»، تاکید داشت در هر شماره یک داستان کوتاه چاپ کنیم؛ یک شماره داستان ایرانی، یک شماره داستان خارجی.
پیرم درآمده بود. پیدا کردن داستانِ تا حدودی پاستوریزه، مشکل بود. نویسندگان به دردبخور ایرانی که علاقهای به چاپ داستانهایشان در روزنامه نداشتند. آن روزها نویسندگان برای خودشان کلی احترام قائل بودند و برای مطرح شدن حاضر نبودند هر کاری بکنند. مثلا «پیمان هوشمندزاده» وقتی بهش گفتم داستان بهم بده گفت: «کلی زحمت بکشم و یک داستان تمام کنم و آن وقت بدهم تو توی روزنامهات چاپش کنی که چی؟ صبر میکنم عین آدم همه را میآورم توی یک مجموعه. عجله که ندارم.» [ادامــــه]
معیارهایی برای انتخاب سریالهای دیویدی
و یک خواهش دوستانه
از زمان انتشار این مطلب، دوستان چه حضوری و چه با ایمیل، از من سوال میکنند چه سریالهایی را برای دیدن توصیه میکنم. حق دارند برای این وسواس. چون هم همهمان وقت کم داریم و هم دامنهی انتخاب گسترده است.
با برآورد من، نزدیک به سیصد سریالِ زیرنویسشده در بازار غیررسمی دیویدی ایران وجود دارد. به زیرنویسنشدهها هم اشاره نکنیم بهتر است. بنابراین انتخاب سریال برای دیدن، کار سادهای نیست.
اما من فقط میتوانم به همسلیقهایهای خودم پیشنهاد بدهم. مثلاً من بین ژانرها، از «کمدی»، «علمی، تخیلی» و یا «هارور» زیاد خوشم نمیآید، اما میمیرم برای «درام». این است که واقعاً نمیشود به طور قطع سریالی را به کسی که زیاد نمیشناسیماش پیشنهاد داد. اما میتوانم روشی را که خودم برای انتخاب سریال پیش گرفتهام، توصیه کنم. [ادامـــه]
درآمد
در این یادداشت در ابتدا قصد دارم کمی دربارهی نسبت داستان با امور یقینی سخن بگویم و سپس با استفاده از موارد طرحشده، چند جملهای هم در بارهی زاویه دید بیان کنم و البته همهی اینها در حوزهی قصص قرآن. [متن کامل]
محمدحسن شهسواری: سال ۱۳۸۲ این مطلب را نوشتم. دادم به یوسف علیخانی تا در وبلاگش قابیل منتشر کند. الان نمیدانم چرا این کار را کردم چون پنجرهی پشتی را که لطف سید خوابگرد بود، داشتم. به هر حال ممنون آقایوسف. «پاگرد» را نوشته بودم و دو بار در ارشاد رد شده بود. دوستِ آن زمان عزیزی، تشویقم کرد پیگیری کنم. زمستان آن سال را هفتهای یک دو بار از اداره میرفتم ونک و از آنجا موتور میگرفتم و میرفتم میدان بهارستان. سینوزیتی که الان دارم، یادگار همان زمان است. نیز این یادداشت که بعد از این همه سال دوباره آن را خواندم و عجب که هنوز برای خودم تا این حد زنهاردهنده است. حتماً آن موقع هم مخاطب، خودم بودم؛ در لحظات نومیدی محض و این که چه خواهد شد. بخوانید و فکر کنید مخاطب شما هستید. فکر کنم مخاطب من هستم. [متن کامل]
محمدحسن شهسواری
پیش از ورود به بحث سه نکته را یادآور میشوم.
در ابتدا باید تشکر کنم از نویسندهی محترم آقای وحید پاکطینت که دو اثر بنده را با این دقت مطالعه کردهاند. چنین امری برای هر نویسندهای لذتبخش است.
دیگر این که، بنده در زمینهی صرف و نحو زبان فارسی یک دانشآموز هستم و سوادم علاوه بر آموزشهای مرسوم، دو واحد «درستنویسی» دانشگاه و شش ماه مطالعهی کتاب «دستورنامه در صرف و نحو زبان پارسی» نوشتهی دکتر «جواد مشکور» است. بنابراین، این مطلب بیگمان جوابیهای به آقای پاکطینت نیست. چون به دلایلی که خواهم گفت فهم بنده و ایشان از زبان در داستان، به دو کهکشان مختلف متعلق است که دیالوگ در این زمینه را ناممکن میکند.
و سوم این که با همهی سواد محدودم در این زمینه، گمان میکنم وقتی قرار باشد کسی مقالهای با ظاهری چنین موشکافانه در باب اصول نگارش و دستور زبان فارسی بنویسد، متن او حداقل باید عاری باشد از غلطهای فاحش؛ آن هم از نوعی که حتا من نیز متوجه آن میشوم. [متن کامل]