سفر به دل تاریکی از میان حفرههای خالی نگاهی به داستان «میان
حفرههای خالی» نوشتهی «پیمان اسماعیلی»
نويسنده: مرجان حسنی راد
داستان «میان
حفرههای خالی» داستان دکتر جوانی ست که برای گذراندن دورهی طرح خود،
به روستایی دورافتاده میرود. نام روستا را از نامههای او نمیفهمیم، ولی
تصویری کاملاً مرموز و گوتیک از موقعیت اقلیمی روستا در اختیار ما قرار داده
میشود. بعد از اتفاقات مرموزی که به دنبال کنجکاوی دکتر جوان برای فتح
دواشکفته (غارهای ممنوعهی روستا) روی میدهد، روستا از سکنه خالی میشود و
راوی که همان نویسندهی نامههاست، همانطور که خود در این اتفاقات مرموز حیران
میشود، ما را نیز در سرگردانی رها میکند.
فضاسازی داستان و رفتار ساکنان روستا
از همان ابتدا، فضای سرد و مرموزی بر داستان حاکم است. خود راوی در جملهی دوم
داستان به این مسئله این گونه اشاره میکند: «خیلی سرد است.» رفتار مردم روستا
کاملاً غیرعادی ست. گویی آنها در این دنیا زندگی نمیکنند و در دنیایی کاملاً
متفاوت از دنیای راوی سیر میکنند.
رفتار روستاییان، چهار بار در طول داستان تغییر میکند. اولین عکسالعمل آنها
نسبت به ورود این غریبه، یعنی پزشک جوان، تردید است. آنها در برقراری
ارتباط با این غریبه دچار تردید هستند و با این که «صلاح» (تنها فردی که با
دنیای بیرون ارتباط دارد و در واقع مفسر وقایع برای روستاییان است) با او کمی
گرم میگیرد، خیلی وقتها به او اعتماد ندارد. یکی از مسایلی که تردید
روستاییان را در برقراری ارتباط با پزشک جوان نشان میدهد، این گونه در نامه
آمده: اینجا کار زیاد نیست. یعنی عادت ندارند بیایند بهداری. هر مرضی هم داشته
باشند دور و بر من پیدایشان نمیشود.
صلاح میگوید: «این جوریاند این آدمها. خوب نیستند با غریبه.»
مرحلهی بعدی مرحله تقبیح است. پس از تلاش ناموفق جوان برای رفتن به
دواشکفته، صلاح عصبانی میشود و شروع میکند به تقبیح جوان: «تا چند ساعت اصلا
حرف نمیزد. بدجوری عنق بود.» و سعی میکرد با گفتن داستانهایی از اتفاقات
گذشته در غار، جوان را از رفتن به غار منصرف کند. ولی وقتی بالاخره جوان
بیتوجه به اخطارهای صلاح میرود داخل غار، گویی به سطحی دیگر منتقل میشود
(initiation) و مورد تقدیس روستاییان قرار میگیرد. روستاییان طوری با
او برخورد میکنند انگار سرهنگ خدای آنهاست و جوان با خدا ملاقات کرده: «شما
میروید پیش سرهنگ. رسم است.»
به همین دلیل برای او غذا می آورند و او را مانند یک قدیس پذیرایی میکنند. اما
پس از مدتی شاید به خاطر این که متوجه حضور نامرئی سرهنگ در روستا که به دنبال
جوان است، میشوند , دچار ترس و وحشت شده و آن طور که راوی در نامههایش
میگوید روستا را ترک میکنند. بنابراین ورود جوان به دنیای مرموز
روستای مرزی، چهار نوع تقابل در روستاییان برمیانگیزد که اینهاست: تردید،
تقبیح،تقدیس، ترس و از پی آن ترک.
فضای گوتیک و نامهنگاری
گونهی ادبی گوتیک یکی از گونههای پرطرفدار در اواخر قرن هجده به حساب میآمد.
اولین اثر گوتیک «قلعه اترانتو» اثر «هوراس والپول» است. در ادبیات غرب در
ابتدا این داستانها به طور معمول در فضاهای دلگیر قلعههای قرون وسطی اتفاق
میافتاد. ولی کم کم فضاهای دیگری وارد این داستانها شد، مثل عمارتهای
ملالآور و بزرگ سنگی، خانههای بزرگ مخروبه، سیاهچالها و سردابهای هولناک و
مملو از ارواح. البته این فضاها که ناشی از سبک معماری اروپایی ست و به نوعی
بیانگر فضاهای جدا افتاده از دنیای پرهیاهوی انسانهاست، مناسب داستانهای غربی
ست. در ایران چنین معماری یا وجود ندارد یا آن قدر اندک است که نمیتواند فضای
غالب داستانهای گوتیک ایرانی را تشکیل دهد. به همین دلیل، اکثر نویسندههای
ایرانی، روستاهای دورافتاده را فضایی مناسب برای به تصویر کشیدن سکون و
دورافتادگی و جدایی از دنیای پرهیاهوی انسانها به حساب میآورند تا از دو عنصر
هراس و جداافتادگی نوع ادبی گوتیک استفاده کنند. کاری که «ساعدی» در
مجموعهی «عزاداران بیل» آن را به اوج رساند.
در این داستان هم یکی از نکتههای مهمی که توجه ما را به خود جلب میکند، فضای
داستان است. داستان در روستایی دورافتاده با حداقل امکانات ارتباطی اتفاق
میافتد. راوی تنها از طریق نامههایی که هر چند وقت یک بار صلاح برایش به شهر
میبرد، با دنیای بیرون ارتباط دارد. مردم روستا فارسی هم بلد نیستند، یا
اگر بلد باشند، به روی خودشان نمیآورند. این یعنی حداقل ارتباط. همین فضای
روستایی یکی از بهترین فضاها برای داستانهای گوتیک است. وجود کوهها و غارها و
حداقل ارتباط با دنیای خارج، مه و سرما و رفتار غیرعادی مردم، خود به خود فضایی
مناسب برای داستانهای گوتیک به وجود میآورد.
همانطور که گفته شد، این داستان، زیرمجموعهی ژانر یا گونهی ادبی گوتیک
قرار میگیرد. ولی نکتهی جالب این که داستان در زیرمجموعهی ژانر
نامهنگاری هم قرار میگیرد. این ژانر در قرن هجده ابداع شد و «پاملا» و
«کلارسیا» اثر «ریچاردسون» از بهترین نمونههای آناند. تکنیک نامهنگاری امکان
فهم احساسات نویسندهی نامه را برای ما فراهم میکند و از سوی دیگر، از طرز
نامهنگاری او تا حدی با شخصیت و طبقه اجتماعی و عادات کلامی او آشنا میشویم.
در این داستان هم ما از طریق نامههای پزشک جوان، از اتفاقاتی که برای او در
روستا افتاده و عکسالعمل فیزیکی و روانی او نسبت به این اتفاقات باخبر
میشویم. اما نکتهی مهمتر در این داستان، استفاده از فرم پینوشت است.
اولین بار وقتی صلاح فراموش میکند نامه او را به پست بفرستد، ما با پینوشت
جوان رو به رو میشویم. اما از جایی به بعد، دقیقاً از زمانی که رد پاهای سرهنگ
پیدا میشود، نامه دیگر فقط پینوشت است و نویسنده با ظرافت به ما میفهماند که
دیگر نامههای جوان فرستاده نمیشود، یا شاید اصلاً نوشته نمیشود. جوان در
تمام مدت دارد به آخرین نامه، پینوشت اضافه میکند. آخرین پینوشت که
کوتاهترینشان هم هست، بیشک بیشترین معنا را در بردارد.
عبور از مرزهای دنیای زندگان و نزدیک شدن به دنیای مردگان
جوان از لحظهای که وارد غار میشود، از دنیای زندگان جدا میافتد. البته او
نمیمیرد. او هنوز زنده است، ولی ورود او به غار، شروع عبور از مرزهای دنیای
زندگان است. بنابراین میتوانیم بگوییم او وارد دنیای میانه یا همان برزخ شده.
برزخی که دیگر در آن نه امکان برگشت به دنیای زندگان وجود دارد، نه مردگان.
در انتهای داستان هم خبری از مرگ نیست. البته کم کم فاصلهی او از دنیای زندگان
زیاد میشود و به دنیای مردگان نزدیک. ولی باز هم به مرگ نمیرسد. در واقع او
در آستانه قرار دارد. در آستانهای که مانند «برزخ» دانته بسیار بدتر از مردن
است. تکلیف او به هیچ وجه معلوم نیست و این سردرگمی و حیرانی در آستانهی مرگ،
بدترین عذاب است. نامههای جوان دیگر فرستاده نمیشوند و ما نمیدانیم
آیا این نامهها، حقیقت خارجی دارند یا مانند نویسنده از عالم ماده و زندگان
جدا افتادهاند.
از طرف دیگر میتوانیم بگوییم جدایی جوان از دنیای زندگان، در اصل از بدو ورود
او به روستا آغاز میشود. چون این روستا از حداقل امکانات ارتباطی با خارج
برخوردار نیست و این خود شروعی است برای جداشدن جوان از دنیای انسانها. ولی
ورود به غار، نقطهی نهایی جدایی اوست. حتا مکان داستان هم به آستانه و لب مرز
بودن تاکید دارد: «نزدیک مرز است. گفته بودم، اما فکر نمیکردم به این نزدیکی
باشد.»
هر کس بعد از ورود سرهنگ به غار، آن جا رفته، برنگشته و سرهنگ به صورت نوعی
اسطوره برای مردم روستا درآمده به طوریکه کاملاً اعتقاد دارند نباید به غار
رفت: «این دو تا غار حرمت دارد برای مردم. نرو آنجا.»
از طرف دیگر صلاح میگوید: «فرمانده بیسرباز نمیماند. پیدا میکند برای
خودش». جوان تنها کسیست که از غار زنده باز میگردد. البته او ظاهراً زنده
است. هر کس به آن غار میرود، بیاختیار سرباز سرهنگ میشود و سربازان سرهنگ،
دیگر نمیتوانند در دنیای زندگان سیر کنند. به همین دلیل سرهنگ به دنبال سرباز
فراری خود میافتد تا او را به قرارگاه، یعنی غار بازگرداند. کم کم همان
چیزهایی که جوان «دیوانه بازی» مینامدش، درست از آب در میآید و او
باید جزء یکی از سربازان سرهنگ شود. جوان در جایی میگوید سرهنگ «هم هست و هم
نیست.» مثل خود جوان که حالا سربازی از سربازان سرهنگ شده و هم هست و هم نیست.
جملهی آخر داستان بیشک هولناکترین جملهی داستان است. این جمله نشاندهنده
سرگردانی و رهاشدگی جوان در این برزخ و امکانناپذیری بازگشت برای اوست. اکثر
خوانندگان داستان این احتمال را میدهند عکسی که ظاهر خواهد شد، تصویری از جوان
در بر نخواهد داشت.
دیگری
مسلماً «ادیسهی فضایی» ساختهی کوبریک، یکی از بهترین نمونههایی ست که به
بررسی مفهوم «دیگری» پرداخته. این «دیگری» همیشه در پیش روی ما و همیشه دست
نیافتنی ست. در این داستان هم یکی از مفاهیم غالب مفهوم «دیگری» و اهمیت رعایت
فاصله با آن است. در ابتدا، جوان حکم «دیگری» را برای مردم روستا دارد و مردم
از معاشرت با او ابا دارند. سرهنگ نامرئی هم حکم «دیگری» را برای مردم روستا
دارد. به طوری که مردم هم از او میترسند و هم چون او را موجودی فراطبیعی
میدانند، تقدیساش میکنند و سعی میکنند مرز بین خود و او را حفظ کنند. جوان
بیتوجه به این اعتقادات، وارد حریم «دیگری» میشود و این عدم توجه به «دیگری»
و عدم رعایت فاصله با اوست که موجبات سقوط او را فراهم میکند.
هویت و بحران هویت
در ابتدای داستان، پزشکِ جوان ظاهراً هویتی منسجم دارد. او اعتقادات خود را
دارد و اعتقادات روستاییان را خرافه و دیوانهبازی میپندارد. ولی هرچه بیشتر
در داستان جلو میرویم، هویت او کمرنگ و کمرنگتر میشود و گویی در دنیای پر
رمز و راز غار، حل میشود. در پایان داستان به نظر میرسد در آستانهی از دست
دادن کامل هویت خود است. البته او فقط در آستانه است و هیچ اطلاعی از گذر او از
این برزخ نداریم، ولی همین در آستانه بودن است که هویت جوان را به هویتی سرگشته
و سرگردان تبدیل میکند.
انتظار
از ابتدا گویی نوعی سکون در داستان وجود دارد. مردم روستا در تکاپو نیستند،
آنها منتظرند: «هوا که خیلی سرد میشود مردها هم میمانند توی خانه. اواخر
بهار و تابستان، قاچاق میبرند کرکوک. کار و بارشان همین است. همیشه هم منتظر
بهارند. منتظر اینکه هوا خوب بشود و بروند کرکوک.» این انتظار به نوعی ما را
برای انتظار اصلی داستان آماده میکند؛ انتظار مرگ. همان انتظاری که تا آخر
داستان به نتیجه نمیرسد. این انتظار، انتظاری ست هولناک مثل انتظار برزخیان
«دانته» پشت دیوارهای جهنم و بزرگترین عامل وحشت در این داستان، همان در
آستانه بودن و انتظار بیپایان است.
و سرانجام سفر به حفره هایخالی؛ سفر به دل تاریکی در این داستان، جوانی را میبینیم که نوعی مسیر تکاملی را طی میکند، یعنی
از بیخبری یا بیاعتقادی به دنیای متافیزیک، به سوی حل شدن و یکی شدن در این
دنیای فراطبیعی، پیش میرود. بنابراین می توان گفت او ناخواسته وارد مسیر
مکاشفه میشود، البته در سطح فیزیکی. ولی از سوی دیگر میتوان گفت داستان
جنبهی فیزیکی نداشته و این مکاشفه در ذهن راوی و در ناخودآگاه او صورت
میگیرد؛ مثل «مارلو» در داستان «دل تاریکی» نوشتهی «ژوزف کنراد». بسیاری از
منتقدان سفر مارلو به دل آفریقا یا دل تاریکی را، سفری ذهنی میدانند؛ سفری به
اعماق تاریک ذهن مارلو.
در این داستان، راوی وارد لایههای تاریک ذهن خود میشود. سفر او به این روستا
یا بهتر بگویم ذهن خود، در اصل نوعی سیر به خودشناسی ست. دنیای مرموز روستا،
همان لایههای مرموز و ناشناختهی ذهن خود راوی ست و ساکنان مرموز و سرد روستا،
همان افکار پنهان جوان هستند. نکتهی جالب این که جوان از ابتدای داستان، نام
ندارد. شخصیتهایی که با او در ارتباطاند نام دارند، ولی او نام ندارد. آیا
این به آن معنا نیست که او هویتی یکپارچه ندارد؟
فروید اولین کسی بود که هویت انسان را به سه قسمت تقسیم کرد؛ هویت انسان از
نهاد(id)، خود(ego) و فراخود (superego) تشکیل شده. بنابراین
ما هویتی واحد نداریم تا با یک اسم آن را ثابت و واحد جلوه دهیم. بینام بودن
جوان به این معناست که او فقط از «خود» تشکیل نشده و «خودهای» دیگری هم در
نهادش دارد و عدم نامگذاری جوان، به نوعی چندگانه بودن شخصیت او را نشان
میدهد. همان طور که فروید میگوید، نود درصد ذهن انسان را ناخودآگاه او تشکیل
میدهد. بنابراین قسمت خودآگاه ذهن ما درصد کمی از هویت ما را تشکیل میدهد.
جوان با ورود به دنیای سرد و تاریک غار، یک قدم در لایههای درونیتر و
تاریکتر ناخودآگاه ذهن خود جلو میرود. گویی سرهنگ همان خود تاریک و یاغی جوان
است. سرهنگ همان «نهاد» یا نیمهی گمشده در ناخودآگاه جوان است که به خاطر
سرکوبهای «فراخود» جوان، رها شده و در تاریکیهای ناخودآگاه او، خود را پنهان
کرده. سرهنگ بر خلاف جوان که انسانی مفید و شهروندی محترم به نظر میرسد، یک
یاغی ست که از دست مردم فرار کرده و در غار پنهان شده. او که همان نیمهی تاریک
جوان است، از دست «فراخود» فرار کرده و در ناخودآگاه جوان پناه گرفته است. این
یاغی درون، قادر است مرتکب هر نوع جنایتی بشود؛ دقیقاً همان چیزهایی که جوان
خود را از انجام دادن آنها منع کرده و در ظاهر کسی فکرش را هم نمیتواند بکند
که او چنین افکاری در اعماق ذهن خود داشته باشد.
در داستان، از لحظهای که جوان وارد غار، یعنی اعماق ناخودآگاه ذهن خود میشود،
سرهنگ او را دنبال میکند و مانند سایه دنبال او میافتد. هر جا جوان میرود،
او هم هست. گویی به هیچ وجه حاضر به رها کردن او نیست. تاریکی غار و سکوتی که
در غار حاکم است و مه اطرافِ غار و حتا سفیدی برف، همه نشاندهنده رمزآلود بودن
اعماق ذهن جوان است. جوان مینویسد: «تمام درها را قفل کردهام. دستگیرهی
پنجرهها را با طناب به هم بستم. دو اِشکفته را نمیبینم. آن طرفها را مه
گرفته.»
او برای فرار از سرهنگ یا همان «نهاد» خود، درها را قفل میکند، ولی در پایان،
راه فراری ندارد، چون سرهنگ همان «نهاد» خودش است و همیشه همراه اوست. او
نیمهی تاریک ذهن خود را کشف کرده و دیگر راه فراری از خودِ یاغیاش ندارد. این
مکاشفه اگرچه دردناک است، ولی چیزی نیست جز حقیقت مطلق او.