کتابخانه

صفحه‌ي اصلي

پنجره‌ي پشتـي

کتابخانه / داستان‌ها
 

 


نام داستان: مجلس رقص پلیس‌ها

نويسنده:
دونالد بارتلمی

   

در تاریکی، بیرون مجلس رقص پلیس‌ها، وحشت‌ها در انتظار هوراس و مارگوت بودند.
مارگوت تنها بود. هم‌اتاقی‌اش برای تعطیلات به پراوینس‌تاون رفته بود. مارگوت ناخن‌هایش را لاک صدفی زد تا با پیراهن صدفی تازه‌اش جور باشد. با خودش فکر کرد: افسرهای پلیس، تیمسارها، سرهنگ‌ها؛ همه آن‌جا خواهند بود. شخص سرفرمانده‌ی پلیس هم. مقابل سکوی مهمان‌ها پیچ‌و‌تاب می‌خورم و به بالا نگاه می‌کنم و مروارید چشمان‌ام با خاکستری فولادین عالی‌مقام تلاقی می‌کند.
مارگوت تاکسی گرفت و به سوی خانه‌ی هوراس رفت. راننده‌ی تاکسی با خودش فکر کرد: چه تیکه‌ی خوشگلی. می‌شد که معشوقه‌ی من باشد.
هوراس مرغ‌ها را از اجاق درآورد. ریشک‌های طلایی تزیینی همراهِ بسته‌بندی را روی استخوان پای مرغ‌ها سراند. بعد چوب‌پنبه‌ی در بطری شراب را بیرون کشید و فکر کرد: این شهر، شهر بی‌رحمی است. برای آن‌ها که صدای‌شان طنین قدرت ندارد. خوش‌بختانه یونیفورم ما... چرا مارگوت خودش را تسلیم نمی‌کند؟ فکر می‌کند می‌تواند در مقابل زور مقاومت کند؟ زور ِ زور؟
"این مرغ‌ها خیلی لذیذند"
راننده‌ی تاکسی جدید درحالی‌که هوراس و مارگوت را با کندی به مقر نظامی می‌رساند در فکر بازی بسکتبال بود.
چرا همیشه بازیکن گل‌زن را تشویق می‌کنند؟
چرا توپ را تشویق نمی‌کنند؟
عملا، توپ است که داخل تور می‌افتد.
آدم که داخل تور نمی‌افتد.
هرگز ندیده‌ام که آدم داخل تور بیافتد.

بیست‌هزار پلیس، با درجات مختلف در جشن سالگرد شرکت کرده بودند. صحنه را مثل دربار آرتورشاه تزیین کرده بودند، با رنگ‌های شاد و پرچم‌های سه‌گوش. سقف مقر دست‌ودل‌بازانه از داخل چادرپوش شده بود. تیمسارها و سرهنگ‌ها از آن بالا به یونیفورم‌های تیره، دستکش‌های سفید، و پیراهن‌های رقص نقره‌یی نگاه می‌کردند.
"امشب؟"
"حالا نه، هوراس. این صحنه خیلی درخشان است. می‌خواهم به‌خاطر بسپارم‌اش."
هوراس با خودش اندیشید: "این‌را؟ من را نه؟"
سرفرمانده صحبت کرد: "از شما انتظار دارم در برابر شهروندان منطقی باشید. هرچه باشد، آن‌ها حقوق ما را می‌پردازند. می‌دانم که گاهی وقت‌ها مشکل‌ساز می‌شوند. گاهی حماقت می‌کنند، حتا گاهی مرتکب جرم می‌شوند، اغلب در کارمان به این چیزها برمی‌خوریم. اما از شما می‌خواهم، علی‌رغم همه‌ی این چیزها، منطقی باشید. می‌دانم که مشکل است. می‌دانم کار آسانی نیست. می‌دانم که مثلا وقتی اتوموبیل بزرگی را می‌بینید، یک بایسکین ِ سقف‌دار مدل 70 را، که با سرعت تقریبا زیاد سر پیچ می‌پیچد، سه‌نفر جلو و سه‌نفر عقب نشسته‌اند؛ از همه‌جور با سن‌ها و جنس‌ها و رنگ‌های مختلف، می‌دانم که واکنش طبیعی‌تان ـ اولین چیزی که به فکرتان می‌رسد این است که همه‌شان را! با هم! فکر بعدی‌تان هم این است: زور! اما من باید به نام همان زور از شما بخواهم که خویشتن‌دار باشید. زیرا که زور، این اصل بزرگ، بیش از هر وقتی هنگام نقض قوانین و رعایت قوانین حرمت دارد. و جای شما هم همین‌جاست، موقع نقض قوانین. شما مردان نیکی هستید، نیک‌ترین‌ها. شما امریکایی هستید. پس به خاطر امریکا، مراقب باشید. منطقی باشید. آرام باشید. به‌ نام پدر، پسر و روح‌القدس. حالا مایل‌ام ورسینگیتوریکس، سرپرست آتش‌نشانان را به شما معرفی کنم، که حامل سلام و درود آن مردان نیک به ما است."
امواج کف‌زدن و تشویق سرفرمانده آن فضای چادری را پر کرد.
مارگوت گفت: "پیرمرد جذابی است."
هوراس به او گفت: "در ایالات غربی به دنیا آمده و به‌رغم لیاقت اندک‌ش تا این مرحله پیشرفت کرده است.
حکومت چک‌وسلوواکی ناظرانی را به مجلس رقص می‌فرستد. تیمسار سرهنگ چپیکی توضیح داد: "پلیس‌های ما آن‌قدر که باید شاد نیستند. در پی طرقی هستیم که حس‌وحال‌شان را بهتر کنیم. یک راه‌اش این است. شاید بهترین راه ممکن نباشد، اما... تازه، دوست دارم ویسکی کارمندی بخورم! سرخوش‌ام می‌کند!."
یک متصدی بار در این فکر بود: آن دختر موطلایی با آن لباس صدفی‌رنگ‌اش کیست؟ خوش سر و سینه است.
حال و هوای مجلس رقص عوض شد. رقص حالا جدی‌تر شده بود. چشم‌های مارگوت از جام‌های شامپاینی که نوشیده بود می‌درخشید. نفس هوراس را که مثل مرغ عشق نوک‌زنان می‌بوسیدش روی گونه‌اش حس می‌کرد.
تصمیم‌اش را گرفت: چیزی را که می‌خواهد به او می‌دهم، امشب، پاداش دلاوری‌های‌اش. او بین ما و آن‌ها می‌ایستد. نماینده‌ی بهترین‌های اجتماع است: وجاهت، نظم، امنیت، قدرت، سوت خطر، دود. نه، نماینده‌ی دود نیست، آتش‌نشانان نماینده‌ی دوداند. ابرهای عظیم سیاه، چرب و مواج. این ورسینگتوریکس چه ظاهر نجیبی دارد. الان با چه کسی دارد می‌رقصد؟
وحشت‌ها، بیرون در، بی‌صبرانه در کمین بودند، در این اندیشه که: حتا پلیس‌ها را. حتا پلیس‌ها را هم آخرش می‌گیریم.
در آپارتمان هوراس، یک ریشک طلایی روی یک پنجه‌ی صدفی گذاشته شده بود.
بیرون آپارتمان هوراس وحشت‌ها به راه افتاده بودند، در این اندیشیده که حتا پلیس‌ها هم در امان نیستند. هیچ‌کس در امان نیست. امنیت وجود ندارد. هاهاهاها!

برگرفته از کتاب «زندگی شهری» ـ برگردان شیوا مقانلو ـ نشر بازتاب نگار

فهرست کتابخانه
 

topñ

Google

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: 

HOME

بازنشر چاپی آثار بدون اجازه، به شدت ممنوع است و لينک دادن، آزاد.
اگر نويسنده و يا مترجم هستيد و پيشنهادی برای انتشار اثری داريد، ايميل بزنيد.
shokrollahi[at]khabgard[dot]com