کتابخانه

صفحه‌ي اصلي

پنجره‌ي پشتـي

کتابخانه / داستان‌ها
 

 


نام داستان: ‌‌شب جشن مأموران پلیس

نويسنده:
دونالد بارتلمی        برگردان: علی‌رضا کیوانی‌نژاد

   

هوراس مشغول درست کردن مرغ‌های شکاری بود برای یک شام مخصوص. می‌دانست که مرغ‌ها یخ‌زده و منجمدند. داشت یونیفورم و شلوار آبی‌اش را می‌پوشید.

درست کنار دست مرغ‌های شکاری، توی یک ظرف پلاستیکی، دل و جگر یخ‌زده‌ی مرغ بود. برای بیرون کشیدن دل و جگر یخ‌زده‌ی مرغ‌ها به چیزی شبیه انبرک احتیاج داشت. داشت با خودش فکر می‌کرد که امشب شب جشن مأموران پلیس است: «امشب به یه رقص و پایکوبی درست و حسابی احتیاج داریم.» ولی اول مرغ‌های یخ‌زده باید می‌رفتند تو اجاق‌گازی با درجه‌ی حرارت سیصد تا پانصد درجه.

کفش‌های سیاه هوراس می‌درخشیدند: «نکنه امشب مارگوت نذاره بهش دست بزنم؟ تو این شب رؤیایی؟»
ـ اگه نذاشت چی؟
هوراس حواسش به گردن مرغ‌ها بود که داشت آن‌ها را با انبرک به دو نیم می‌کرد. با خودش فکر کرد این درست نیست: «چون من یه مأمور پلیس‌ام. باید تلاش کنم که تنفرم رو کنترل کنم. باید تلاش کنم که الگویی باشم واسه مردم. اگه مردم نتونن به ما اعتماد کنن... به ما مردان آبی‌پوش...»

بیرون آپارتمان، ماموران پلیس بی‌خبر از همه جا منتظر هوراس و مارگوت بودند.

مارگوت تنها بود. هم اتاقی‌اش، آخر هفته را رفته بود به یک ایالت دیگر. مارگوت، رو ناخن‌هاش، لاک مرواریدی زده بود به ناخن‌هایش که با رنگ مرواریدهای دوخته‌شده روی لباس بلند تازه‌اش هم‌خوانی داشته باشد. می‌دانست که فرماندهان و درجه‌داران پلیس آن‌جا هستند. قهرمان خودش هم آن‌جا بود. برای آخرین‌بار با لباس درباری‌اش چرخی زد و خودش را برانداز کرد: «درخشش مروارید چشام مثه درخشش فولاده.»

مارگوت تاکسی گرفت و رفت به محله‌ی هوراس. راننده‌ی تاکسی تو این فکر بود که عجب تکه‌ای! می‌توانستم عاشقش باشم.

هوراس مرغ‌ها را از توی فر درآورد. چند تا وسیله‌ی تزیینی کوچک طلایی را گذاشت توی یک جعبه، درست جایی که چوبه‌های طبل را گذاشته بود. بعد، همین‌طور که داشت بطر مشروب را باز می‌کرد، فکر کردعجب شهر بی‌رحمی: «به این می‌گن شهر بی‌رحم. برای کسانی که صداشون به جایی نمی‌رسه. خوشبختانه یونیفورم...»
چرا مارگوت خودش را در اختیار هوراس نمی‌گذاشت؟ فکر می‌کرد، آیا می‌توانست در برابر قدرت هوس‌انگیز هوراس مقاومت کند؟ در برابر نیرویی مافوق همه‌ی نیروها؟

ـ این مرغ‌ها هم که پخته شدند.

هوراس و مارگوت داشتند می‌رفتند به "آرموری" و راننده‌ی تاکسی جدید داشت به بسکتبال فکر می‌کرد.

ـ چرا مردم همیشه واسه کسی که شوت می‌زنه، دست می‌زنن؟
ـ چرا توپ رو تشویق نمی‌کنن؟
ـ واقعا توپ می‌ره تو تور؟
ـ من که هرگز ندیدم یه نفر بیفته تو تور.

۲۰ هزار مأمور پلیس با هر درجه و رسته‌ای در جشن سالانه شرکت کرده بودند. دلقکی روی صحنه بود با رنگ‌های شاد و شهری. سقف آرموری چادری بود و حسابی خرجش کرده بودند. فرماندهان و درجه‌داران به یونیفورم‌های سیاه، دستکش‌های سفید و لباس‌های بلند نقره‌ای نگاه می‌کردند.

ـ امشب؟
ـ نه هوراس، این صحنه خیلی قشنگه. می‌خوام اونو درست و حسابی ببینم.
هوراس با خودش فکر کرد:«این صحنه؟ یعنی من کم‌تر از این صحنه‌ام؟

فرمانده گفت: «من از شما می‌خوام با شهروندان رفتاری معقول داشته باشین. اونا هستن که در هر صورت حقوق ما رو می‌دن. می‌دونم که گاهی مشکلاتی هم درست می‌کنن. اونا گاهی اوقات از خیلی چیزا محروم‌اند. یه چیزای احمقانه‌ای هم هست. مثل این می‌مونه که بیان وسط دفتر کار ما اتوبان بزنن. ولی من از شما می‌خوام با تمام این اوصاف، رفتاری معقول با شهروندان داشته باشین. می‌دونم که کار سختیه. می‌دونم که این کار آسون نیست. می‌دونم وقتی یک ماشین بزرگ دهه‌ی هفتاد رو می‌بینین که زده وسط بازار قشنگ مکاره‌ی شهر و داره همه چیز رو اعم از تخم‌مرغ‌ها، اجناس و رنگ‌ها با هم مخلوط می‌کنه، طبیعتا یه تکونی به خودتون می‌دین... می‌دونم که در وهله‌ی اول به همه‌ی مردم فکر می‌کنین و در وهله‌ی دوم به جایگاه سازمان نظامی خودتون. دلم می‌خواد ازتون اسم این قدرت بازدارنده رو که تو وجود شماهاس بپرسم. برای سازمان نظامی کشور بزرگ‌ترین اصل، رعایت قانونه. حتا اگه نقض قانون هم کردین شرافتمند باشین. البته در جایی که شما مردان هستین، قانون نقض نمی‌شه. شما انسان‌های خوبی هستین. بهترین‌اید. شما امریکایی هستین. جاودانه در یاد و خاطره‌ی هر آمریکایی. مراقب رفتارتون باشین. رفتارتون معقول باشه و خودتون هم متین باشین. به نام پدر، پسر، روح‌القدس. حالا مایل‌ام فرمانده جدید آتش‌نشانی "ورسینگ توریکس" رو به‌تون معرفی کنم که بیاد و برامون چند کلمه‌ای از افتخارات بهترین انسان‌ها حرف بزنه.»

موجی از تشویق به افتخار فرمانده محوطه را در بر گرفت.

مارگوت گفت: «پیرمرد جذابی‌ست!»
هوراس هم در جوابش گفت: «اهل ایالت جنوبیه. به این جا هم که رسیده کلی سختی و مرارت کشیده.»

مقامات دولتی چکسلواکی نماینده‌ای را به مراسم جشن فرستادند: «مأموران ما چندان که باید و شاید شاد نیستن. راه‌کارهای زیادی رو برای بهتر شدن‌شون امتحان کردیم. این جشن هم یکی از اون راه‌حل‌هاس. البته می‌تونه بهترین راه حل ممکن هم نباشه. اما... من دوست دارم انواع و اقسام ویسکی‌ها رو بنوشم. منو سر حال می‌آرن!»

یه نفر که پشت بار ایستاده بود، داشت فکر می‌کرد: «اون دختره با اون موهای بور تو اون لباس مرواریددوزی شده کیه؟»

حال و هوای جشن عوض شد. حالا رقص‌ها هیجان بیش‌تری داشتند. چشمان مارگوت از شامپاینی که خورده بود، می‌درخشیدند. طعم خوب مرغ‌هایی که هوراس پخته بود، رفته بود زیر دندانش. مارگوت تصمیم گرفت: «من باید امشب چیزی رو که هوراس ازم می‌خواد در اختیارش بذارم.» قهرمانش مستحق آن بود. هوراس بین ما و آن‌ها ایستاده بود. هوراس دوباره ثابت کرده بود که تو جامعه بهترین است؛ بزرگوار، منظم، با اعتماد به نفس، قوی، از تبار مردان آسمانی، اهل سیگار! نه، او هرگز لب به سیگار نزد. ابرهای سیاه مثل روغن سوخته تو آسمان جمع شدند. ورسینگ توریکس با کسی که داشت می‌رقصید، شبیه اشراف‌زاده‌ها شده بود.

افسردگی، گوشه‌ای از سالن، صبورانه منتظر بود. حتا یک مأمور پلیس هم فکر می‌کرد که افسرده است. ما آخر سر خودمان را به مأمور پلیس رساندیم.

تو آپارتمان هوراس، همان قطعه‌ي تزیینی طلایی که قبلا گذاشته بودش آن جا، خورد به پای مارگوت.

افسردگی از آپارتمان هوراس رفته بود. ولی مأموران پلیس و همسران‌شان افسرده بودند. همه افسرده بودند. اعتماد به نفس از آن جا گویی رخت بر بسته بود. ها ها ها ها.
 

فهرست کتابخانه
 

topñ

Google

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: 

HOME

بازنشر چاپی آثار بدون اجازه، به شدت ممنوع است و لينک دادن، آزاد.
اگر نويسنده و يا مترجم هستيد و پيشنهادی برای انتشار اثری داريد، ايميل بزنيد.
shokrollahi[at]khabgard[dot]com