کتابخانه

صفحه‌ي اصلي

پنجره‌ي پشتـي

کتابخانه / داستان‌ها
 

 


نام داستان: دلبستگی

نويسنده:
ادم هزلت Adam Hazlett

مترجم
: مژده دقیقی

   

داستان زیبای «دلبستگی» سرشار از حسرت گذشته، عشق‌های بر باد رفته و رازهای ناگفته است. داستانی است درباره‌ی خویشتن‌داری و امنیتِ به یک حال ماندن. این داستان در سال ۲۰۰۳ در نشریه‌ی یِیل ریویو منتشر شده و در مجموعه‌ی بهترین داستان‌های کوتاه امریکاییِ همان سال نیز آمده است. نویسنده‌ی داستان، اَدم هَزلت (متولد ۱۹۷۰) در نیویورک زندگی می‌کند و مشاور حقوقی پاره‌وقت و استادیار دوره‌ی نویسندگی دانشگاه کلمبیاست. اولین کتابش را در سال ۲۰۰۲ منتشر کرده است: مجموعه داستانی با عنوان شما اینجا غریبه نیستید که به فهرست نهایی جایزه‌ی ملی کتاب امریکا و جایزه‌ی پولیتزر راه یافت و جایزه‌ی وین‌شیپ/پنِ نیوانگلند و جایزه‌ی داستان مجله‌ی نیویورک را به دست آورد.

دلبستگی
اوئِن از پشت پنجره‌های قدیِ باز، باغچه را نگاه کرد. برای ماه ژوئن روزِ گرمی بود؛ خورشید پریده‌رنگی که در آسمان بی‌ابر می‌درخشید، آخرین زنبق‌ها را پژمرده می‌کرد، و گل‌های آزالیا می‌پلاسیدند. نسیمی در میان درختچه‌های آبنوس تزئینی وزید و برگی از روزنامه‌ی یکشنبه را در حاشیه‌ی باغچه میان گل‌های رز انداخت. سگ گله‌ی خانم جایلز آن طرف حصار پارس کرد. اوئن با دستمالش عرقِ پشت گردنش را خشک کرد.

خواهرش، هیلاری، ایستاده بود پشت پیشخوان و توت‌فرنگی‌ها را سوا می‌کرد. تهیه و تدارک شام را تقریباً تمام کرده بود، گو اینکه بِن تا چند ساعت دیگر نمی‌رسید. لباس کتان کرم‌رنگی پوشیده بود که قبلاً به تنَش ندیده بود. موهای جوگندمی‌اش را، که معمولاً بالای سرش گوجه می‌کرد، روی شانه ریخته بود. به نسبت یک زن پنجاه‌وچهار پنج ساله، هیکل باریک و متناسبی داشت.
اوئن گفت:«خیلی شیک کردی.»
هیلاری گفت:«شراب. چرا یک بطر شراب قرمز باز نمی‌کنی؟ اون ظرف‌ نقره رو هم باید از اتاق ناهارخوری بیاری.»
«نقره‌ها رو درآوردی، آره؟»
«آره، فکر کردم بد نباشه.»
« کریسمس هم نقره‌ها رو درنیاورده بودیم.»
به هیلاری نگاه کرد که توی یخچال دنبال چیزی می‌گشت.
هیلاری گفت:«باید سمت راست باشه، زیر دیس خوراک.»

اوئن از روی صندلی بلند شد و به اتاق ناهارخوری رفت. ظرف‌های سس و دیس‌های خوراک را از بوفه بیرون آورد تا عاقبت ظرفِ سیاه‌شده را پیدا کرد. چینی‌ها و نقره‌آلات پدر و مادرشان بعد از مرگ پدرش به آنها رسیده بود، همین‌طور میزهای عسلی و صندلی‌های راحتی و تابلوهای آویزان به دیوارها.
رو به آشپزخانه فریاد زد: «تمیز کردنِ این یک ساعت طول می‌کشه.»
«نقره‌پاک‌کن توی قفسه است.»
«توی بوفه پنج‌تا ظرف خیلی خوب داریم.»
«پشت بطری مشروب، سمت چپ.»
اوئن دندان‌هایش را به هم فشار دارد. رفتار هیلاری گاهی دیگر خیلی تحکم‌آمیز می‌شد.

وقتی دوباره پشت میز آشپزخانه نشست، زیر لب غُر غُر کرد: «این هم از اون کارهاست.» پارچه‌ای را توی نقره‌پاک‌کن زد و روی سطح صاف فلز کشید. کم پیش می‌آمد شام مهمان داشته باشند. خاله فیلیپا، که ساکن شراپشِیر بود، معمولاً کریسمس‌ها می‌آمد پیششان و سه چهار شب می‌ماند. هیلاری گاه‌گداری یکشنبه‌ها میریام فرَنکز ، یکی از معلم‌های دیگرِ دبیرستان، را دعوت می‌کرد. بعد از شام، می‌نشستند توی اتاق نشیمن و قهوه می‌خوردند و درباره‌ی شاگردها حرف می‌زدند. گاهی که رستوران جدیدی در های استریت باز ‌شده بود، برای شام بیرون می‌رفتند، ولی هیچ‌وقت زیاد اهل غذا نبودند. بیشتر شرکای اوئن در دفتر وکالت مدعی بودند که در سن معینی شراب را کشف کرده‌اند و حالا تعطیلاتشان را در ایتالیا می‌گذراندند. او و هیلاری دو هفته‌ی آخر ماه اوت کلبه‌ای در لِیک دیستریکت اجاره می‌کردند. سال‌ها بود که می‌رفتند آنجا و خیلی هم راضی بودند. خانه‌ی سنگی کوچکی بود که تمام بعدازظهر آفتاب می‌گرفت و منظره‌ی دریاچه‌ی ویندرمیر از پنجره‌هایش پیدا بود.

پارچه را محکم‌تر روی ظرف کشید و گوشه‌های سیاه‌شده را سابید. سال‌ها پیش در مهمانی‌های شام شرکت‌ می‌کرد، در نایتزبریج و مِی‌فِیر. ریچارد استَلیبرس ، دلال آثار هنری، در آپارتمانش در بِلگریو پلِیس به قول خودش مهمانی‌های خصوصیِ مردانه می‌داد. همه آدم‌های خیلی بافرهنگ. وکلا، روزنامه‌نگارها، یک دوک یا نماینده‌ی پارلمانِ عجیب و غریب، که در دهة‌1970 همگی با این اطمینان می‌آمدند آنجا که هیچ‌چیز به بیرون درز نمی‌کند. نصفشان زن و بچه داشتند. سال تامپسن ، دوست قدیمی دوران مدرسه‌اش، پای او را به این دنیای کوچک باز کرده بود، و اوئن تا سال‌ها سخت مجذوب آن بود. به تشویق سال، که از او می‌خواست حومه‌ی شهر را ترک کند و از تفریحات لندن لذت ببرد، چند آپارتمان را در مرکز شهر دیده بود.

ولی همیشه موضوع هیلاری و این خانه در میان بود. او و اوئن مادرشان را در کودکی از دست داده بودند، و همین باعث شده بود از خیلی از خواهر و برادرها به هم نزدیک‌تر باشند. اوئن تصورش را هم نمی‌کرد که او را اینجا در ویمبلدون تنها بگذارد. فکرِ تنهایی خواهرش عذابش می‌داد و نقشه‌هایش را برای جابه‌جا شدن سال به سال عقب می‌انداخت.

آن‌وقت سال مرده بود؛ یکی از اولین کسانی بود که آن بیماری همه‌گیر از پا در آورده بود. یک سال بعد هم ریچارد استَلیبرس مُرد. ارتباط اوئن با این محافل مردانه همیشه محدود بود. ایدز آن را محدودتر کرد. همکاری‌اش با آن دفتر وکالت ادامه پیدا کرد. کارش را دوست داشت و، بر خلاف تصورِ احتمالی ناظران، بدبخت و مفلوک نبود. سرنوشتِ همه یک‌جور نبود. همه عاقبت جفتشان را پیدا نمی‌کردند.
«شراب چی شد، اوئن؟ خیال نداری بازش کنی؟»
ولی بعد با بِن آشنا شده بود و اوضاع عوض شده بود.
گفت: «چی‌گفتی؟»
«شراب. روی بوفه‌ست.»
هیلاری گیلاسی را جلو نور گرفت که ببیند لک نباشد.
اوئن گفت: «راستی راستی داریم خیلی مایه می‌گذاریم.» و وقتی دید هیلاری جواب نمی‌دهد، دنبال حرفش را گرفت: «خیلی عجیبه، همین چند دقیقه پیش از لباست تعریف کردم، ولی تو نشنیدی چی گفتم. تا به حال این لباس رو ندیده بودم. رفته بودی خرید؟»
«تو از لباسم تعریف نکردی، اوئن. گفتی خیلی شیک کردم.»
هیلاری از پنجره‌ی بالای ظرفشوییِ آشپزخانه بیرون را نگاه کرد. دوتایی برگِ دیگری از ساندِی تایمز را تماشا کردند که آرام در باغچه‌های گل غلتید.
هیلاری گفت: «فکر کردم بد نیست سالاد رو بیرون بخوریم. شاید بِن دوست داشته باشه باغچه رو ببینه.»

اوئن جوراب‌پوشیده جلوِ درِ باز کمدش ایستاده بود و ردیفِ کت‌وشلوارهای خاکستریِ راه‌راه را یکی یکی کنار می‌زد. دنبال کُتِ بلیزرِ تابستانیِ سبز‌رنگی می‌گشت که یادش می‌آمد پارسال در گاردن پارتیِ دفتر ساری پوشیده بود. گَردِ روی شانه‌های کت را گرفت، و آن را روی پیراهن سفیدش پوشید.
روی طبقه‌ی بالای کت‌وشلوارها، یک کلاه حصیری بود- اصلاً به ذهنش نمی‌رسید که آن را کجا سرش گذاشته بود- و درست پشتش آن جعبه‌کفش به زحمت پیدا بود. یک لحظه، خیره به گوشه‌ی جعبه، مکث کرد. بِن تا یکی دو ساعت دیگر اینجا بود. اولین دیدارش از پانزده سال پیش که برگشته بود امریکا. چرا حالا؟ اوئن تمام تعطیلات آخر هفته این را از خودش پرسیده بود.
پنج‌شنبه که جوابِ تلفن را داده بود، بِن گفته بود: «قراره توی یک کنفرانس شرکت کنم.» با این حال، می‌توانست خیلی راحت بیاید لندن و برود، بی‌آنکه آنها را خبر کند.

اوئن، مثل سه شب گذشته، دستش را دراز کرد و جعبه‌کفش را از پشت کلاه حصیری پایین آورد. چهارده سال دست‌نخورده همان‌جا مانده بود، حالا دوباره جای انگشت‌هایش روی درِ جعبه دیده می‌شد. گوش کرد ببیند صدای هیلاری از طبقه‌ی پایین می‌آید یا نه، بعد رفت آن طرف اتاق و در را بست. نشست روی صندلی بی‌دسته و درِ جعبه را برداشت و از بین چهار نامه‌ای که داخل آن بود، تای آخری را باز کرد.

4 نوامبر 1985
بوستن

هیلاری عزیز،
نامه نوشتن برایم خیلی سخت است چون از جواب نامه‌های دیگرم خبری نشده. فکر می‌کنم به‌زودی پیامت دستگیرم بشود. فعلاً هنوز مبهوتم. تنها چیزی که به ذهنم می‌رسد این است که تو فکر می‌کنی من به خواست خودم رفته‌ام نه به دستور روزنامه‌ی گلوب، و اصلاً خیال برگشتن ندارم. نمی‌دانم دیگر چه می‌توانم بگویم که تو متقاعد شوی. به سردبیرم گفته‌ام شش ماه فرصت دارد که دوباره کاری در لندن به من محول کند، وگرنه استعفا می‌دهم. با چند نفر در لندن صحبت کرده‌ام که ببینم چه کارهایی آنجا پیدا می‌شود. اگر می دانستم همه‌ی این کارها برای هدفی است، خیلی برایم آسان‌تر بود.
می‌دانم همه‌چیز خیلی دیر شروع شد، و من خیلی زود مجبور شدم بروم و ما فرصت زیادی نداشتیم. اوئن مدت‌ها تو را مخفی نگه‌داشته بود. ولی آن چند ماه برایم مثل رؤیا بود. اگر بگویم با خاطرات آن ماه‌ها زندگی می‌کنم، احساس می‌کنم یک دلقک احساساتی‌ام، ولی این حرف در مجموع دور از واقعیت نیست. دیگر اینجا آرام و قرار ندارم. همه‌چیز به طور مأیوس‌کننده‌ای آشناست و احساس می‌کنم قلاده‌ای به گردنم بسته‌اند. وسوسه شده‌ام همه‌ی خاطراتم را از آخرِ هفته‌هایمان، از شب‌هایی که با هم گذراندیم، بنویسم، فقط برای آنکه بیشتر در ذهنم بمانند، ولی سوزناک می‌شود و تو خوشت نمی‌آید- البته من هم برای همین دوستت دارم.
اگر این رابطه تمام شده، به خاطر خدا به من بگو.

دوستدار تو
بِن

اوئن کاغذ را برگرداند توی پاکتش و دوباره آن را توی جعبه‌ی روی پایش گذاشت. غبار در روشنایی پشت پنجره معلق بود. مستطیلِ آفتابِ کفِ اتاق روی کرک‌های قرمزرنگِ قالی می‌خزید.

اوئن بیشترِ عمرش از یکشنبه‌ها نفرت داشت. از سکون آزاردهنده‌شان، از خاطرات محوِ مذهب. روزی که تنهایی پیروز می‌شد. ولی در این چند سال اخیر آن هراسِ ناچیز و خاموش رنگ باخته بود. او و هیلاری یکشنبه‌ها همیشه صبحانه‌ی مفصلی درست می‌کردند و بعد از آن در چمنزار قدم می‌زدند. زمستان‌ها دوتایی در اتاق نشیمن کنار شومینه می‌نشستند و روزنامه می‌خواندند و عصر اغلب پیاده به شهر می‌رفتند که فیلمی ببینند. در بهار و تابستان، ساعت‌ها در باغچه وقت می‌گذراندند. آدم‌های ماتمزده‌ای نبودند.
از بسته‌ی سیگارِ کنار تختخوابش سیگاری برداشت. آن را بی‌توجه بین انگشت شست و سبابه چرخاند. یعنی این را، این زندگی را، از دست می‌دادند؟ یعنی بِن دنبال جواب می‌آمد اینجا؟

سیگار را تا فیلترش کشید، بعد دوباره‌ی جعبه‌کفش را گذاشت سرِ جایش و درِ کمد را بست. بِن حالا ازدواج کرده بود، دوتا بچه داشت. این چیزی بود که پای تلفن گفته بود؛ یکی دو دقیقه بیشتر حرف نزده بودند. یعنی هنوز هم در این فکر بود که چرا هیچ جوابی به دستش نرسیده؟

اوئن از پنجره خواهرش را می‌دید که داشت فنجان‌های چایشان را از روی میزِ حیاط جمع می‌کرد. هیلاری در طول این سال‌ها با مردهای دیگری هم شام بیرون رفته بود. یکی آقای کرِسک ، پدرِ طلاق‌گرفته‌ی یکی از شاگردهای سال‌های آخر دبیرستان، که با ماشین از پاتنی آمده بود. معلم ریاضی، آقای هَمیلتن، پیش از برگشتن به اسکاتلند چندبار او را برای دیدن نمایش به شهر برده بود. اوئن سعی کرده بود درباره‌ی این شب‌ها حرف‌های دلگرم‌کننده‌ای به هیلاری بگوید، ولی لحن هیلاری هیچ تردیدی باقی نگذاشته بود که چیزی جز این نبوده‌اند. فقط یک شب.

توی آشپزخانه، هیلاری ایستاده بود پای ظرفشویی و گل‌های رز را توی گلدان می‌گذاشت.
اوئن گفت: «می‌بینم که اتاق مهمان رو هم حاضر کردی.»
هیلاری که متوجه حرفش نشده بود، مستقیم نگاهش کرد. اوئن می‌دانست که دارد سعی می‌کند چیزی را به خاطر بیاورد. عادتشان بود: هر وقت حواسشان پرت می‌شد، به همدیگر خیره می‌شدند، همان‌طور که ممکن است آدم به انگشترِ توی انگشتش چشم بدوزد.
«تختِ مهمان. آماده‌اش کردی.»
هیلاری، که دوباره به خود آمده بود، گفت: «آهان، آره. آماده‌اش کردم. فکر کردم اگه شام طول بکشه و حوصله نداشته باشه با قطار برگرده ... »
«البته.»

اوئن دوباره نشست پشت میز، و ظرف نقره را برداشت. تصویر خودش، و موهای جوگندمی‌اش را توی آن می‌دید. فکر کرد، بِن حالا چه شکلی است؟
هیلاری گفت: «پیازچه‌ها. پیازچه‌ها یادم رفت.»

بین این‌همه جا، از طریق دفتر وکالت با هم آشنا شده بودند. بِن داشت گزارشی درباره‌ی تفاوت‌های وکلای انگلیسی و امریکایی برای روزنامه‌ی گلوب تهیه می‌کرد. رفته بودند ناهار بخورند و به دلیلی صحبتشان گل انداخته بود. اوئن یادش می‌آمد که به او گفته بود: «شما همه‌جور سؤالی می‌کنید.» درست می‌گفت. بِن برای پرس‌وجو درباره‌ی زندگی خصوصی اوئن اصلاً تردید نمی‌کرد، کجا زندگی می‌کرد، وقتش را کجا می‌گذراند. آن هم در نهایت سادگی و بدون شیله پیله، انگار این سؤال‌ها هم بخشی از کارش بودند.

هیلاری پیازچه‌ها را گذاشت روی تخته و گفت: «امیدوارم به چیزی حساسیت پیدا نکرده باشه.»
تقریباً یک سال می‌شد که بِن در لندن بود، ولی زیاد جایی را ندیده بود. اوئن پیشنهاد کرد راهنمایش باشد. آخرهفته‌ها به هَمپستد یا کَمدِن تاون سفر می‌کردند، یا به ایست اِند می‌رفتند، ساعت‌ها پیاده‌روی می‌کردند، و سرِ راه ناهاری می‌خوردند. از هر دری حرف می‌زدند. معلوم شد بِن هم در کودکی یکی از والدینش را از دست داده. اوئن این را که شنید، فهمید چرا به طرف بِن کشیده شده: انگار بِن نوع خاصی از غم را با حس ششم درک می‌کرد. اوئن درباره‌ی مرگ مادرش با هیچ‌کس غیر از هیلاری حرف نزده بود.

یادش آمد که بِن گفته بود: «خیلی چیزها در قیاس با این موضوع به ذهنم می‌رسه. مثلاً اینکه قبلاً سوختم و دیگه تا شعله به اون داغی نباشه، چیزی حس نمی‌کنم. یا مثل اینکه زندگی آدم‌ها به آخر رسیده باشه و من برای خودم بی‌هدف توی خانه‌ی متروکی می‌چرخم. راستش هیچ‌کدام اینها مؤثر نیستند. ولی باید یک‌جوری این مشکل رو بررسی کرد.»
از آن حرف‌ها نبود که اوئن توی دفتر با همکارهایش می‌زد.

پارچه را برداشت و دوباره کشید وسط ظرف که دیگر برق افتاده بود. اوئن و خواهرش خیلی شبیه هم بودند. این را همه می‌گفتند. از حرف زدنِ بریده‌بریده و حرکاتشان گرفته تا زوایای ذهنشان، آن‌طور که قبل از حرف زدن جوانب کار را می‌سنجیدند، و فقط چیزی را که لازم بود می‌گفتند. کاملاً منطقی بود که هیلاری هم مجذوب بِن شده باشد.

هیلاری آمد آن طرف آشپزخانه و ایستاد و دست‌هایش را گذاشت روی شانه‌های اوئن. گرمای کفِ دست‌های او را از پشت کُتِ بلیزرِ کتانی‌اش حس می‌کرد. این کار عادی نبود؛ عادت نداشتند به همدیگر دست بزنند.
او و هیلاری بیست‌وپنج سال پیش به این خانه آمده بودند. فکر کرده بودند این وضعیت موقتی است. هیلاری تدریس می‌کرد؛ او تازه در دفتر وکالت مشغول کار شده و هنوز تصمیم نگرفته بود کجا زندگی کند. به نظر می‌رسید شروعِ چیزی است.
«فکر می‌کنم زنش به خاطر بچه‌ها نتونسته بیاد.» شست‌های هیلاری روی یقه‌ی او بود. حالا که سال و بقیه مرده بودند، هیلاری تنها کسی بود که می‌دانست او مردها را ترجیح می‌دهد. هرگز درباره‌ی او قضاوت نکرده بود، هرگز ابرو بالا نینداخته بود.
اوئن گفت: «جالبه که بعد از این‌همه مدت تماس گرفته.»
هیلاری دست‌هایش را از روی شانه‌های او برداشت. «به نظرت عجیبه، آره؟»
«یک کمی.»
هیلاری گفت: «به نظر من که لطف کرده.»
«البته.»
در راهروِ جلویی، زنگ به صدا درآمد.
هیلاری گفت: «خدایا، چقدر زود آمده!»
اوئن به صدای قدم‌های او گوش کرد که از اتاق بیرون رفت، و جلوِ آینه‌ی راهرو ایستاد.

آن شب که اوئن بالاخره از احساساتش با بِن حرف زده بود، او گفته بود: «من هم یک‌بار با مردی دوست بوده‌ام.» این حرف مثل آن بود که دعایی مستجاب شده باشد. آخر مگر عاشق شدن جنایت بود؟
چند قدم دیگر و بعد صدای چرخیدن چفت.
صدای خواهرش را شنید: «اوه. خانم جایلز. سلام.»
اوئن چشم‌هایش را بست. فعلاً خیالش آسوده شده بود. پسر خانم جایلز در استرالیا زندگی می‌کرد؛ شوهرش پارسال مرده بود. از آن به بعد، گاهی آخرهفته‌ها سری به آنها می‌زد، اوایل به بهانه‌ی قرض کردن یک فنجان چیزی ولی بعدها فقط برای دیدن.
خانم جایلز پرسید: «با این هوای گرم چطورید؟»
هیلاری گفت: «اِی، بد نیستیم.»
اوئن در راهرو به آنها ملحق شد. از قیافه‌ی خواهرش پیدا بود که داشت سعی می‌کرد به خودش جرئت بدهد و بگوید که قرار است برایشان مهمان برسد.
خانم جایلز گفت: «سلام، اوئن. امروز اسم دفترتان رو توی روزنامه دیدم.»
«راستی؟»
«بله، یک چیزی درباره‌ی دادگاه‌ها نوشته بودند. اخبار دادگاه‌ها همیشه توی روزنامه هست. این روزها توی تلویزیون هم خیلی زیاده. آره، مثل رامپول پیر.*»
اوئن گفت: «درسته.»
«راستش ... فقط داشتم از اینجا رد می‌شدم ... ولی شماها حتماً گرفتارید.»
هیلاری گفت: «نه، اصلاً.» و نگاهی به اوئن انداخت. «دیرتر مهمان داریم ... ولی همین الآن می‌خواستم زیر کتری رو روشن کنم.»
خانم جایلز گفت: «خواهش می‌کنم زحمت نکش.»
«اصلاً زحمتی نیست.»

نشستند توی اتاق نشیمن، و هیلاری گهگاه نگاهی به ساعتش می‌انداخت. یک اجرای بینوایان به پِرت رسیده بود، و پیتر جایلز یکی از نقش‌های اصلی را داشت.
خانم جایلز همان‌طور که چایش را خوش‌خوشک می‌‌نوشید گفت: «داستانش فوق‌العاده است، مگه نه؟»
هوای اتاق دم کرده بود، و اوئن احساس می‌کرد پشت پیراهنش خیسِ عرق شده است.
«پیتر نقش مقابل یک دختر استرالیایی رو بازی می‌کنه. راستش نمی‌دونم چطور این نمایش رو با اون لهجه اجرا می‌کنند، ولی خُب می‌کنند. احساس می‌کنم به این دخترک علاقه داره، گو اینکه توی نامه‌هاش در این مورد چیزی نمی‌نویسه.»
دور و برِ پرتره‌ی پدر و مادرشان بالای پیش‌بخاری، مگسی وِزوِز می‌کرد. اوئن بی‌حرکت روی کاناپه نشسته بود، و از روی شانه‌ی خانم جایلز به عقب خیره شده بود.

خواهرش همیشه سحرخیز بود. ساعت پنج‌ونیم یا شش بیدار می‌شد و صبحانه می‌خورد و برای کلاس آماده می‌شد. ساعت هفت‌ونیم از خانه بیرون می‌رفت که به گردهمایی صبحگاهی برسد. اوئن که یکی از شرکا بود، هرگز مجبور نبود زودتر از ساعت نُه و ده دفتر باشد. وقتی قهوه‌اش را می‌نوشید، فاینَنشال تایمز را می‌خواند و به هر چه با پست رسیده بود نگاهی می‌انداخت. هیچ عملیات پیچیده، یا دلواپسی به خاطر بعضی مسائل در بین نبود. موقعیتی خود به خود پیش آمده بود. نامه‌های بِن رسیده بود. اوئن آنها را برده بود طبقه‌ی بالا به اتاقش. فقط همین.
«باز هم چای می‌خوری؟»
اوئن گفت: «نه، متشکرم.»
شورای محلی تصمیم گرفته بود خیابان‌های مرکز شهر را یک‌طرفه کند، و خانم جایلز معتقد بود این کار اوضاع را بدتر می‌کند. «این برنامه رو توی وینچستر پیاده کرده‌اند. خواهرم می‌گه افتضاح شده.»
اوئن گفت: «حتماً همین‌طوره.»

فقط یک‌بار همدیگر را بوسیده بودند، بعد از نیمه‌شب، در یک از شب‌های ماه اوت، روی کاناپه‌ی آپارتمان بِن. نور چراغ‌های خیابان از پنجره‌های بلند به داخل می‌تابید. کمی قبل از آن، وقتی قدم‌زنان از روی پل بَتِرسی برمی‌گشتند، اوئن داستان خودش و هیلاری را برای او تعریف کرده بود. آنها را فرستاده بودند دنبال مادرشان؛ پیاده از میان مزرعه‌ها گذشته و به جنگلی رسیده بودند که مادرشان گاهی صبح‌ها به آنجا می‌رفت؛ باران گرفته بود و تا به زیر سایبانِ بلوط‌ها برسند خیسشان کرده بود، و سرشان را که بلند کرده بودند، هیکل لاغر مادرشان را در بارانیِ کرم‌رنگش دیده بودند. صورتش بی‌جان بود، پیکرش در باد می‌چرخید. اوئن برای بِن تعریف کرده بود که چطور خواهرش- که دوازده سال داشت- همان‌ موقع، همان‌ جا، او را بغل کرده بود، آن منظره‌ی هولناک را از چشمش پنهان کرده بود، و به نجوا در گوشش گفته بود: «ما طاقت می‌آریم، طاقت می‌آریم.» این داستان را هرگز برای کسی تعریف نکرده بود. و وقتی او و بِن یک بطری دیگر شراب را تمام کرده بودند، همان‌طور که روی کاناپه لم داده بودند همدیگر را بغل کرده و بعد، در حالی که دست توی موهای هم فرو کرده بودند، همدیگر را بوسیده بودند.

وقتی اوئن سرش را روی سینه‌ی بِن گذاشته بود، او به نجوا گفته بود: « این کار از من ساخته نیست.»
خانم جایلز گفت: «هر چی که داری می‌پزی، بوش محشره.» هیلاری سر تکان داد.
اوئن در آن لحظه که بِن هنوز چیزی نگفته بود، وقتی در آغوش او آرمیده بود، ایمان داشت که عشق آفریننده است، که زندگی آدم گِلی است در دست‌های عشق.
«باید بِرَم به غذا سر بزنم. اوئن، چرا باغچه رو به خانم جایلز نشان نمی‌دی؟ گل‌های زبان در قفا رو ندیده‌اند، مطمئنم.»
به لبخند مضطرب خواهرش نگاه کرد و گفت: «حتماً.»
به انتهای چمن که رسیدند، خانم جایلز گفت: «فکر می‌کنم به باغچه‌ام نرسیده‌ام. این جان بود که از گل و گیاه سررشته داشت. من خیلی ناشی‌ام.»
پوست دست‌هایش پُر از لک و پیس و شُل و آویزان بود. حلقه‌ی طلایی که هنوز به دست داشت، کمی به انگشتش گشاد بود.

یک شب که در اتاق نشیمن اخبار شامگاهی را تماشا می‌کردند، هیلاری گفته بود: « شاید من و بِن یکی از تعطیلات آخر هفته بِریم سفر.» هیلاری و بِن همین چند هفته پیش با هم آشنا شده بودند. در واقع، تصادفی بود. هیلاری که برای انجام کاری در شهر بود و آمده بود چیزی به اوئن بدهد، در آخرین لحظه تصمیم گرفته بود شام را با آنها بخورد. وسطِ غذا از دفتر به رستوران تلفن کرده بودند، و اوئن مجبور شده بود آنها را با هم تنها بگذارد.
یکی از تعطیلات آخر هفته را در کلبه‌ی کنار دریاچه‌ی ویندرمیر گذرانده بودند.
اوئن همیشه خودش را آدمی منطقی می‌دانست، فکر می‌کرد واقع‌بین است. در دوران مدرسه، اتلّو را خوانده بود. هان ای سرور من، از حسادت برحذر باش! هیولایی سبزچشم است که گوشتی را که خوراک اوست ریشخند می‌کند! وقتی پای احساسات خودت در میان بود نه احساسات دیگران، ادبیات چندان کمکی نمی‌کرد.

خانم جایلز گفت: «مسخره است، سرِ چیزهای خیلی عجیب و غریب جای خالیش رو احساس می‌کنم. ما همیشه چاتنی رو می‌گذاشتیم بالای اجاق، و چون فقط شب‌ها چاتنی می‌خوردیم، همیشه خانه بود که اون رو بیاره پایین. فکرش رو که می‌کنم، می‌بینم خیلی عجیبه که برای آوردن چاتنی از نردبان بِرَم بالا. می‌شه گذاشتش همون‌جا روی پیشخوان.»
اوئن گفت: «درسته.»
با هم به گل‌های آبی‌رنگ خیره شدند.
خانم جایلز گفت: «فکر می‌کنم چیزی نمانده بِهش ملحق بشم.»
«این چه حرفیه؟ شما خیلی سرحالید، باور کنید.»
«این موضوع ... ناراحتم نمی‌کنه. قبلاً ناراحت می‌شدم، ولی حالا دیگه نمی‌شم. من در زندگی خیلی شانس آوردم. مرد خوبی بود.»
اوئن صدای زنگ تلفن را از داخل خانه می‌شنید.
هیلاری از آشپزخانه فریاد زد: «می‌شه گوشی‌ رو برداری؟»
«می‌بخشید، من ... »
خانم جایلز گفت: «خواهش می‌کنم، برو به کارِت برس.»

اوئن او را همان‌جا گذاشت، و از اتاق ناهارخوری رد شد و رفت آن طرفِ راهرو پای تلفن.
«اوئن، سلام، من بِن هَنسِن هستم.»
«سلام، بِن.»
«ببین، من خیلی متأسفم، ولی نمی‌تونم امشب بیام اون‌جا.»
«راستی؟»
«آره، جلسه‌ی ما اینجا با تأخیر برگزار می‌شه و قراره من هم چند کلمه صحبت کنم. همه چیز عقب افتاده. متأسفانه تنظیم وقتشان افتضاحه.»
اوئن شنید که خواهرش درِ فِر را بست؛ شیرِ آب ظرفشویی باز بود.
«از این بابت متأسفم. خیلی حیف شد. می‌دونم که هیلاری بی‌صبرانه منتظر بود که تو رو ببینه. هر دوِ ما بی‌صبرانه منتظرت بودیم.»
بِن گفت: «خودِ من هم خیلی دلم می‌خواست شما رو ببینم. واقعاً دلم می‌خواست. ببینم، اوضاع و احوالت خوبه؟»
اوئن خندید: «اوضاع و احوال من؟ آره، خوبه. این طرف دنیا چیزی زیاد فرق نکرده ... انگار یک قرن پیش بود که اینجا بودی.»
یک لحظه هیچ‌کدام چیزی نگفتند.

اوئن همان‌جا توی راهرو که ایستاده بود، یکدفعه دلش برای بِن تنگ شد. او را همان‌طور که اغلب در خیال می‌دید مجسم کرد، بلند و باریک، یک قدم جلوتر روی پل بَتِرسی، دست‌ها مشت‌شده در جیب‌ها. و مردهایی را مجسم کرد که گاهی دست در دست در سوهو یا پیکادلی می‌دید. در ماه ژوئن، شاید درست همین یکشنبه، هزاران نفرشان رژه می‌رفتند. دلش می‌خواست به بِن بگوید که وقتی در خیابان از کنار دو تا از این مردها می‌گذشت چه حالی می‌شد، و چطور همیشه کم و بیش وحشت داشت.
«هنوز هم با همون دفتر وکالت کار می‌کنی؟»
اوئن گفت: «آره. با همون دفتر وکالت.» می‌خواست بگوید که از دیدن زوالِ جسمِ ویران دوستش سال چقدر وحشت کرده بود، و کابوس بیماری چطور دل و جرئتش را گرفته بود. و چطور او، یعنی بِن، برایش پناهگاهی بود.
«تو چطور، اوضاع و احوالت خوبه؟»

به حرف‌های بِن گوش کرد که داشت زندگی‌اش را شرح می‌داد- حالا در روزنامه ستونی داشت، بچه‌ها تازه رفته بودند مدرسه؛ آن لحن بی‌قید و کم‌وبیش خسته را در صدایش تشخیص می‌داد- خستگی پدر و مادرها. و به این فکر افتاد که خودشان در خاطرات بِن چه جایی داشتند. آیا هیلاری و اوئن سیمپسن فقط دو نفر بودند که سال‌ها پیش در دوران اقامت یک‌ساله‌اش در خارج از امریکا با آنها آشنا شده بود؟ آیا به دنبال جواب می‌آمد اینجا، یا اینکه فقط یک شب آزاد بود و می‌خواست بداند چه به سرشان آمده؟
حالا دیگر چه اهمیتی داشت؟ امشب دیگر قرار نبود چیزی فاش شود. باز هم از خطر جسته بود.
پرسید: «احتمالش هست که یک وقتِ دیگه برگردی؟» احساس می‌کرد گفت‌وگویشان رو به پایان است و ترس بَرَش داشته بود.
«حتماً. راستش این یکی از اون چیزهاییه که می‌خواستم ازت بپرسم. من و جودی توی این فکر بودیم که بچه‌ها رو بیاریم اینجا- شاید تابستان آینده- و من یادِ اون جایی افتادم که شما توی شمال اجاره می‌کردید. کسی هست که بشه تلفنی ازش درباره‌ی یکی اون‌ها پرس‌وجو کرد؟»
«اون کلبه‌ها رو می‌گی؟ ... بله، البته.»
«چه خوب، عالی شد. سعی می‌کنم وقتی خواستیم برنامه‌ریزی کنیم، یک زنگی به تو بزنم.»
«جودی چطوره؟ حالش خوبه؟»
«آره، کلی از شما براش تعریف کردم، دلش می‌خواهد یک وقتی با هر دوتاتون آشنا بشه.»
اوئن گفت: «عالی می‌شه.» دلتنگی دوباره برگشته بود.
«بِن؟»
«بله؟»
هیلاری که همان موقع آمده بود توی راهرو، پرسید: «کیه؟» داشت دست‌هایش را با دستمال آشپزخانه خشک می‌کرد. طلسمِ قرمزرنگی را که مال مادرشان بود، به گردن انداخته و روی پیش‌سینه‌ی لباس کتانش آویزان بود.
اوئن لب‌هایش را بی‌صدا تکان داد: «بِن.»
هیلاری بفهمی نفهمی خشکش زد.
اوئن توی گوشی گفت: «هیلاری همین الآن آمد. چرا چند کلمه باهاش حرف نمی‌زنی؟» و گوشی را گرفت طرف او.
«نمی‌تونه بیاد.»
هیلاری گفت: «راستی؟» مستقیم خیره شده بود به او. گوشی را گرفت. اوئن برگشت توی اتاق ناهارخوری؛ کنار بوفه مکث کرد.
شنید که خواهرش گفت: «نه، نه، لوس نشو. اصلاً مسئله‌ای نیست.»

وقتی برگشت توی ایوان، خانم جایلز گفت: «غروبِ قشنگیه، مگه نه؟»
هوا حالا ملایم بود، خورشید کم‌کم در میان درخت‌ها فرو می‌رفت. ابرهایی شبیه به کوه‌های دوردست در افق پدیدار شده بودند.
گفت: «بله،» داشت منظره‌ی غروبِ دریاچه را از باغچه‌ی کلبه‌شان مجسم می‌کرد، آن‌طور که گذر روزها را تماشا می‌کردند و منتظر می‌ماندند که ببینند خورشید پشتِ کدام شیبِ تپه‌ها از نظر پنهان می‌شود.
خانم جایلز از روی نیمکت بلند شد. «دیگه باید بِرَم.»
اوئن همراهش از کنار خانه تا بیرون دروازه رفت. هوا هنوز روشن بود، ولی چراغ‌های خیابان شروع کرده بودند به چشمک زدن. کمی بالاتر، همسایه‌ای چمن‌هایش را آب می‌داد.
«برای چای متشکرم.»
اوئن گفت: «خواهش می‌کنم.»
«امیدوارم خبر بدی نرسیده باشه.»
اوئن گفت: «نه، نه. فقط یکی از دوستان بود که تلفن می‌کرد.»
«پس خبرِ خِیره.» خانم جایلز کنار دیوار آجری کوتاهی که باغچه‌ی جلو خانه‌هایشان را جدا می‌کرد، مکث کرد: «اوئن، می‌خواستم یک چیزی بگم. توی اتاق نشیمن من، توی میزِ گوشه‌ی اتاق، کشوِ بالایی. یک نامه گذاشتم اون تو. می‌فهمی که. می‌خواستم مطمئن بشم که یک نفر می‌دونه کجا دنبالش بگرده. البته اصلاً جای نگرانی نیست، هیچ مسئله‌ی خاصی نیست ... ولی اگه اتفاقی افتاد ... می‌فهمی؟»
اوئن سر تکان داد، و او در جوابش لبخند زد؛ اشک توی چشم‌هایش جمع شده بود. اوئن پیکر کوچکش را تماشا کرد که چرخید و از دروازه‌ی حیاط خودش گذشت، از پله‌ها بالا رفت، و وارد خانه شد.

اوئن کمی توی پیاده‌رو ماند و به چمنزار نگاه کرد، به گستره‌ی چمن، به تیرهای سفید دروازه که در زمین فوتبال روبه‌روی درخت‌ها کار گذاشته بودند. سایه‌ی بلندی که از خانه‌ی آنها و خانه‌های دیگر روی این قسمت خیابان می‌افتاد، زمین فوتبال را پوشانده بود. نگاهش کرد که آهسته آهسته به سمت درخت‌های شاه‌بلوط کِش می‌آمد؛ تاریکی آهسته از تنه‌ی درخت‌ها بالا می‌رفت و کم‌کم برگ‌های شاخه‌های پایین را هاشور می‌زد.

به خانه که برگشت، دید هیلاری پشت میز آشپزخانه نشسته. دست‌هایش را روی زانوهایش توی هم قفل کرده بود. تکان نمی‌خورد و خیره شده بود به باغچه. چند دقیقه‌ای به همان حال ماندند؛ اوئن ایستاده بود کنار پیشخوان، و هیچ‌کدام چیزی نمی‌گفتند. بعد خواهرش از جا بلند شد، طوری از کنار او گذشت که انگار آنجا نبود، و درِ فِر را باز کرد.
گفت: «خُب، دیگه حاضره.»
شامشان را توی اتاق ناهارخوری خوردند. در نوری که به تدریج کم می‌شد، با ظرف‌های نقره و گیلاس‌های کریستال. رزهای صورتی و سفید توی گلدانی وسط میز بود. حالا که دیگر بشقاب‌های سرویس را بیرون آورده بودند، هیلاری خوراک مرغ با سُسِ مارسالا را توی سرویسِ چینیِ مادرش کشید. شمع‌ها در جاشمعی‌های نقره روشن‌نشده باقی ماندند.
اوئن گفت: «باز هم میاد.» هیلاری سر تکان داد. شامشان را در سکوت تمام کردند. بعد از شام، هیچ‌کدام به توت‌فرنگی‌هایی که توی ظرف نقره‌ی برق‌افتاده چیده شده بود، میلی نداشتند.
بشقاب‌ها را که روی پیشخوان روی هم چیدند، اوئن گفت: «اینها با من.» مایع ظرفشویی سبزرنگ را توی ظرفِ فِر فشار داد و نگاهش کرد تا پُر از آب شد. سرش را کمی چرخاند و گفت: «می‌خواهی برات یک گیلاس برندی بریزم؟» ولی وقتی برگشت، دید خواهرش از آشپزخانه بیرون رفته.
کاسه‌ها و بشقاب‌ها را آب کشید و مرتب توی ردیف‌های ماشین ظرفشویی چید. گیلاس‌های شراب را با اسفنج زیر آب گرمِ شیرْ تمیز شست و گذاشتشان روی جاظرفی که خشک شوند. کارش که تمام شد، شیرهای آب را بست، و آن‌وقت آشپزخانه در سکوت فرو رفت.

برای خودش یک گیلاس اسکاچ ریخت و نشست پشت میز. درِ رو به باغچه باز مانده بود، و بوته‌ی آزالیا و گل‌هایش را در میان سایه‌ها تشخیص می‌داد. آخرِ کوچه‌ای که در کودکی آنجا زندگی می‌کردند، یک خانه‌ی اربابی بود با باغچه‌های پُرگل و خندقی که دورتادورِ خانه کشیده شده بود. پیرزنی آنجا زندگی می‌کرد که اسمش را گذاشته بودند خانم مانتگیُو. اجازه می‌داد توی چمن‌های پست و بلند و در هزارتوی شمشادهای هرس‌شده بازی کنند. تابستان‌ها، ساعت‌ها آنجا بازی می‌کردند، روی پشته‌ها دنبال هم می‌دویدند، و وانمود می‌کردند با یک چوب و یک تکه نخ توی خندق ماهیگیری می‌کنند. اوئن همیشه در بازیِ قایم‌موشک برنده بود چون هیچ‌وقت چشم‌هایش را کامل نمی‌بست، و می‌دید هیلاری به کدام سمت می‌رود. بعد از آنکه او را تا مخفیگاهش دنبال می‌کرد و آهسته ضربه‌ای به سرش می‌زد، خشم و سرخوردگی عجیبی احساس می‌کرد؛ این احساس را هنوز به خاطر داشت. حالا آن باغ را مجسم می‌کرد که گل‌هایش هوای خنک شامگاهی را می‌نوشیدند، و شاخه‌های درختانش در تاریکی طراوتی دوباره می‌یافتند.

از اتاق نشیمن صدایی شنید- ناله‌ای که با نفس‌های کوتاه بیرون می‌آمد- و فهمید خواهرش دارد گریه می‌کند.
اوئن زندگی او را تباه کرده بود. حالا دیگر می‌دانست که همیشه سعی کرده بود به نحوی این موضوع را از ذهنش بیرون براند- از این بابت مطمئن بود. سال‌ها به خودش اجازه داده بود که فکر کند هیلاری بِن را فراموش کرده، یا دست‌کم دیگر به یادش نیست. از پشت میز بلند شد و رفت آن طرفِ آشپزخانه، ولی جلو درِ راهرو ایستاد. حالا دیگر چطور می‌توانست دلداری‌اش بدهد؟

وقتی آنجا ایستاده بود و به صدای گریه‌ی او گوش می‌کرد، به یاد آخرین باری افتاد که صدای گریه‌اش را شنیده بود. مدت‌ها پیش بود، آن‌قدر دور که به خاطره‌ی زندگی دیگری شباهت داشت: در یک صبح تابستان بود، وقتی هیلاری از دانشگاه برگشته بود، و زیر آفتاب درخشان با هم در مزرعه‌ها قدم زده و به درخت‌های بلوط رسیده بودند که برگ‌های سبزشان برق می‌زد، و شاخه‌هایشان از میوه‌های بلوط سنگین بود. آن موقع، هیلاری برای اولین بار در آن سال‌ها، بعد از آنکه مادرشان به زندگی خود پایان داده بود، گریه کرده بود. اوئن حالا می‌توانست دلداری‌اش بدهد- بالاخره نوبتش رسیده بود، بعد از همه‌ی آن کارهایی که هیلاری برای حمایت از او کرده بود.

هیلاری وقتی صدای پای او را در راهرو شنید، ساکت شد. اوئن کنار درِ اتاق نشیمن دوباره مکث کرد. وقتی سرِ میز صبحانه آن نامه‌ها را که از امریکا رسیده بودند می‌خواند، فقط به دلبستگیِ بِن نبود که حسادت می‌کرد. حسودی‌اش می‌شد که کسی جایش را بگیرد. از این موضوع وحشت داشت. ضعیف‌تر از آن بود که بتواند بر این ترس غلبه کند.
دستش را به نرده‌ها گرفت، پاهایش را روی ساییدگی‌های موکت می‌گذاشت و از پله‌ها بالا می‌رفت. فکر می‌کرد ممکن است بقیه‌ی عمرشان در سکوت زندگی کنند.
در اتاق خودش، رفت کنار پنجره و دوباره به چمنزار نگاه کرد.

بچه که بودند، یکشنبه‌ها به دهکده می‌رفتند که موعظه‌ی کشیش را بشنوند. درباره‌ی احسان و فداکاری. به یک کلیسای نورمان می‌رفتند که سنگ‌های کفِ آن در گذر قرن‌ها از قدم‌های اهل کلیسا گود شده بود. صدای آواز عبادت‌کنندگان هنوز توی گوشش بود. کمان طلای آتشینم را به من بدهید! تیرهای اشتیاقم را به من بدهید! مادرشان هم با آنها می‌خواند. صداهای غمزده اوج می‌گرفت. آیا آن پاها در روزگاران قدیم بر سبزه‌های کوهساران انگلستان قدم گذاشته‌اند؟ اوئن یادش می‌آمد که دلش می‌خواست بعضی چیزهای آن مراسم را باور کند، اگر نه کلام کتاب مقدس، شاید اندوهی را که در موسیقی احساس می‌کرد، حسرتی را که در آواز مردم موج می‌زد. بعد از مراسم تدفین مادرش، دیگر کلیسا نرفته بود. در طول سال‌ها، مناظری که از پنجره‌ی قطار پیدا بود یا منظره‌ی غروبِ همین چمنزار جای مذهبش را گرفته بود، و میل به فکر کردن درباره‌ی چیزهای بزرگ‌تر را از بین می‌بُرد.

حالا که نگاهش می‌کرد، از بی‌طرفیِ سبزه‌ها و درخت‌ها و خانه‌های آن طرفشان به حیرت می‌افتاد، از اینکه در آرامش خود نه داوری می‌کردند و نه می‌بخشیدند. یک لحظه‌ی دیگر هم به زمین بازی خیره شد. و بعد آرام رفت طرف کمد و جعبه را آورد پایین.

هیلاری توی اتاق نشیمن صدای پای برادرش را از طبقه‌ی بالا و بعد صدای بسته‌شدنِ درِ اتاقش را شنید. اشک‌هایش خشک شده بود، آرام بود و هیچ احساسی نداشت، و خیره شده بود به راحتیِ پشت‌بلندِ روبه‌رویش- یک تکه از اثاثیه‌ی کهنه‌ی پدر و مادرشان. دسته‌هایش نخ‌نما شده و حاشیه‌ی جلوِ رویه‌اش شکافته بود. اول خیال داشتند خیلی چیزها را از سر باز کنند، فرش‌های رنگ و رو رفته، پرده‌های مخمل سنگین، ولی اسباب‌اثاثیه‌ی پدر و مادرشان توی این خانه مانده بود، و بعد هم انگار دیگر ضرورتی وجود نداشت.
توی صفِ صندوقِ سوپرمارکت، گاهی چشمش به روی‌جلدِ یک مجله‌ی دکوراسیون می‌افتاد، اتاق آفتابگیری با کفِ چوب کمرنگ، رنگ‌های یکدست روشن، ملافه‌ای سفید بر تختی سفید. حسرت این اتاق معمولاً یک لحظه بیشتر دوام نمی‌آورد. می‌دانست توی چنین اتاقی بیگانه است.
جرعه‌ی آخرِ شرابش را نوشید و گیلاسش را روی میزِ جلوِ مبل گذاشت. دیگر تاریک شده بود، و عکسِ آباژور و پیش‌بخاری و قفسه‌ی کتاب را توی شیشه‌ی پنجره می‌دید.
«خنده‌داره، مگه نه؟ می‌بینی چطور همه‌چیز دست به دست هم می‌ده؟» اگر صحبت به اینجا می‌کشید که چرا هیچ‌کدامشان ازدواج نکرده‌اند، دوستش میریام فرنکز فقط همین را می‌گفت. هیلاری سر تکان می‌داد و یاد یکی از آن شب‌هایی می‌افتاد که با بِن در آن کلبه گذرانده بود؛ می‌نشستند توی باغچه، و درباره‌ی اوئن حرف می‌زدند، و هیلاری پیش خودش فکر می‌کرد فقط می‌تواند با کسی دوست باشد که به اندازه‌ی بِن برادرش را درک کند.

چراغ اتاق نشیمن را خاموش کرد و رفت توی آشپزخانه. اوئن پیشخوان‌ها را دستمال کشیده و هر چیزی را سرِ جای خودش گذاشته بود. یک لحظه فکر کرد دوباره دارد گریه‌اش می‌گیرد. برادرش زندگی خیلی سخت و پر‌قیدوبندی را پشت سر گذاشته بود، دوستانش را از دست داده بود، و همیشه وحشت داشت که مردم از چیزی خبر داشته باشند. هیلاری همه‌ی این سال‌ها آن‌قدر دوستش داشت که ترس‌ها و قیدوبندهای او را با تمام وجودش احساس کرده بود. وقتی پنجره‌های قدی را می‌بست، از خودش پرسید، اگر غیر از این بود، عشق و علاقه‌اش چه فایده‌ای داشت؟

در طبقه‌ی بالا، چراغ اتاق اوئن هنوز روشن بود، ولی هیلاری بر خلاف همیشه در نزد یا شب‌بخیر نگفت. آن طرفِ راهرو، توی اتاق خودش، در را پشت سرش بست. دسته‌ی کوچکِ نامه‌ها روی تختش بود. سال‌ها پیش خوانده بودشان؛ ایام کریسمس بود و دنبال جعبه‌ای می‌گشت. آن‌ موقع، بِن دیگر ازدواج کرده بود؛ این را وقتی تلفن کرد فهمید. خشمش چهار پنج ماهی ادامه پیدا کرده بود، ولی همیشه یادش می‌آمد که اوئن چه فرصت‌هایی داشت که او را ترک کند و هرگز این کار را نکرده بود، و جلوِ زبانش را می‌گرفت.

حالا ایستاده بود کنار تخت و به آن پاکت‌های آبیِ کمرنگ نگاه می‌کرد و خوشحال بود که برادرش بالاخره آنها را رها کرده است. فردا شب توی آشپزخانه شام می‌خوردند. اوئن پیشنهاد می‌کرد که از این خانه برود، و او در جوابش می‌گفت اصلاً حرفش را هم نزند.
نامه‌ها را یک گوشه گذاشت و لباس‌هایش را درآورد. بعد از آنکه رفت توی تخت، دست دراز کرد و چراغِ کنار تختش را خاموش کرد. یک لحظه، همان‌طور که توی آن تاریکیِ ناگهانی دراز کشیده بود، احساس کرد باز هم همان‌جاست، در همان جنگل، و تا سر بلند می‌کند و به بلوطِ تنومند نگاه می‌کند، دستش را جلوِ چشم‌های برادرش می‌گیرد.

------------------------
Horace Rumpole، وكيل پا به سن گذاشته‌ی اهل لندن كه از همه‌جور موكلي دفاع مي‌كند.اين شخصيت داستاني در داستان‌هاي كوتاه، رمان‌ها، برنامه‌هاي راديويي و سريال‌هاي تلويزيوني ظاهر شده است.


تاریخ نشر در خوابگرد: ۲۱ تیر ۸۷

فهرست کتابخانه
 

topñ

Google

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: 

HOME

بازنشر چاپی آثار بدون اجازه، به شدت ممنوع است و لينک دادن، آزاد.
shokrollahi[at]khabgard[dot]com