نويسنده: درّصدف سلیمانی (تقدیرشدهی دومین دورهی جایزهی داستان کوتاه شهر کتاب)
یه روز سرد بود. پاییز بود. من میرفتم بالا. تنها بودم. بیپول بودم. کاغذ تو
جیبم بود. نفسم نم نم داشت میافتاد تو خط. دُوییده بودم تا اون جا. وقتی افتاد،
وقتی اون جور زدم تو پاش، دیگه موندن نداشتم. یه بار دیگه گفتم چرا به مادرم ناسزا
گفتی؟ زدم شونهاش. راه افتادم بالا... از چند روز پیشاش آدرس گرفته بودم واسه
کار... رضا مجاور گفته بود من برنمیگردم. ولی برو؛ نمون این جا. به دلم اومده بود
میزنم به ریپ بهنام، پسر صاحبکار... صاحبکارمون که حاجی میگفتیم بهاش، حج
نکرده بود، خوشاش نمیاومد، میگفتیم اما حاجی. وقتی پسر حاجی افتاد رو زمین، گفت
آدم شدی بهزاد؟ زدم بیرون. گفتم درسته بِِهام حال دادی، اول که نشستم پای جمع، تو
دادی دستم. وقتی که مینشستیم جلو عکس مولا که شبهای جمعه توری میکشید روش؛
میخندید دل باید صاف باشه، دل باید با مولا باشه، برو بالا بهزاد... دمات گرم اول
تو دستم دادی. اول اولی هیچ چی یاد آدم نمیره. ولی این نمیشه پسر حاجی به مادرم
ناسزا بگی. بهاش گفتم اول. همون اول قلاب را نزدم تو پاش. وقتی گفت مادرفلان... من
سرم تو کار بود. خیلی تمیزکار نبودم. گفته بود حاجی، گفته بود بهزاد درست کار در
نیاری، میذارم نخزنی که اول اومدی نشستی پاش... نخزنی؟ الله... بچهها رو
مادرهاشون از تو کوچه تابستونها جمع میکردن به هوای کار و پول میآوردن تو
کارگاه... بهزاد حواسات باشه ها... گفتم چشم حاجی... گفت چسب نباید بزنه بیرون،
مشتری چشم داره، یارو بنکدار عاشق چشم و ابروی من نیست، کار خراب باشه حالا یه
مینی، بار برمیگردونه... گفتم باشه. دیگه حیثیتی بود کار. این میپرید، دیگه رفته
بودم. شوت شده بودم. هم جا واسه خواب بود هم جا واسه کار... نمیگفت ولی میدونستم
واسه بابام آورده بودتم... اگه نبود اون رفاقت با بابام یه موقعهایی، وقتها قبلِ
از کار افتادناش؛ قبلِ مردناش... وسط کارگاه، اولِ صبحی گارد گرفته بودیم وُ
دستهامون به هم میپرید. قلاب قالب تو دست اون بود اول. بیحوصله بود. از در اومد
گرفتم؛ نفهم نبودم، من زیردست اون بودم... با پا سبدها رو هل داد، سبدها که شباش
سوا کرده بودم کارها را، ریخته بودم توش. رفت بشینه پشت چرخ، پاش گیرکرد به یه قالب
بزرگِ پا. داد کشید مادر... این اینجا چی کار میکنه؟... شنبهها اون جور بود،
شباش تا نصفهها بیرون بود. زور داشت ساعت هفت پاشه. اول فکر کردم با حاجیه. عادت
داشت پشتاش میپروند. با اون نبود با من بود. خودم را زدم به نشنیدن. یه بار دیگه
گفت. انگارحال میاومد با فحش. بلند نشدم ولی گفتم ناسزا نگو آقا... مثل خود
مادرم... وقتهایی که باباهه بیحوصله از خونه نشستن، میبستاش به فحش، فحش
بابا... مادرم سر مینداخت پایین، دست میکشید به فرش به هوای انگار مثلاً جمع کردن
خردهریزه. میخندید با صورت قرمز میگفت حیف شماست، به پدرم ناسزا نگو آقا. بابام
نگاش میکرد. از تنگ و تا نمیافتاد، گیر میداد به چیزای دیگه وُ یواش یواش صداش
میخوابید... قلاب را از رو تختهی بغل سرش برداشت. پرت کرد. جاخالی دادم، قلاب
خورد به شیشه، ریخت زمین. دیوونه شد اومد بپره، قلاب را برداشتم. گفت بابا بهزاد
بابا پسر گل. خندید. بد خندید. زدم. افتاد. نفهمیدم تیزیش گرفت به شلوار کارش، به
گوشتاش. خون ندیدم ولی افتاد. گفت آدم شدی بهزاد؟ من دوییدم بیرون.
تو
خیابان بودم. نمیشناختم نشانی را. اسماش را هم نشنیده بودم، ولی دربند رفته بودم
با همین پسر حاجی. گفتم حال میداد دم میداد ولی... یکی را دیدم سن وسالدار بود.
حرف دست انداختن بود آخه تو محل. رفتم جلو. نشاناش دادم کاغذ را... رضا مجاور نبود
و اِلّا از خودش پرسیده بودم. کاغذ را داده بود، گفته بود میرم سفر، ولی برو این
جا برات کار نمیشه... مرده گفت اووه، حدوداش رو میشناسم، ولی اینجا کجا اونجا
کجا؛ سه تایی ماشین باید سوار شی، اینجا که شاپوره، برو پارک شهر، بپرسی ماشینهاش
رو نشون میدن، تا یه جایی برو. ایستگاه آخر بپرس راه نشون بدن بهات؛ از بلیتیها
بپرس. بعد نگاهم کرد از سر به پا. رفت. برگشت: پارک شهر رو که میشناسی؟ میشناختم.
پیاده راه افتادم. پول نداشتم؛ تا هفتهی پیش هر چی بود فرستاده بودم.
از
بلیتی پرسیدم. سوار واحد شدم. مغازهها هنوز یکسر باز نبودند. جمهوری را
میشناختم. پسر حاجی اون جا گوشی برداشته بود. دو تا خیابان بعد دیگه
نمیشناختم.
یه جا نزدیک میدان پیاده شدیم. پر ماشین بود. هر طرف میرفتند.
راه برای رد شدن نبود. رفتم جلو. به بلیتی نشان دادم. گفت کدوم خط رو میخوای؟ گفتم
نمیدونم، میخوام برم اینجا. کاغذ را نشان دادم. گفت اسمشو بگو کجا میخواهی بری؟
گفتم. گفت بچه این جا که میخوای بری چه ربط به این جا داره؟... گفتم یارو
بلیتی گفت سوار شم. گفت لابد عوضی گفتی. اسم الانِ خیابون رو گفتی بهاش؟ گفتم بابا
اینی که رضا مجاور این جا نوشته، بهاش گفتم. تا نصفهها هم باشه
میرم... یکی دست دراز کرد گفت ده تا. ناخنهاش رنگی بود. نگاش کردم موهاش ریخته
بود رو پیشونیش. گفت کجا میخوای بری؟ جواب ندادم. راه افتادم. رسید از عقب:
صبر کن پسر... رسید بهام. دستم را کشید. کاغذ را ازم گرفت. نگاهم کرد. سن مادرم
بود. بزککرده اما. روپوشاش عین چی چسب تنش. ـ این جا میخوای بری؟ گفتم
آره. گفت بیا با من. اسم خیابون اینی نیست که این جا نوشته. عوض شده، ولی من
میشناسم. اون جا میخوای بری پیش کی؟ جواب ندادم. بازم پرسید. گفتم کجا باید
سوار شم؟ خندید: چرا میترسی؟ بریم تو دفتر بهت میگم. ناخن کشید کنار
لبش. گفتم: چرا این جا نمیگی؟ رفت تو یه راهرو. پیچید رفت زیرزمین. برگشت
گفت بیا یه چیزی بخور. دوستام ماشین دارن، میرسوننات. تهران مثل کف دستشون...
رفتم پایین.
یکی نشسته بود پشت میز. کت شلوار و جلیقه داشت. زنه رفت پیش
یارو. یه چیزی گفت. رو دیوارها عکس بود. معلوم نبود عکس چی. دیگه هیچی نبود تو
اتاق. مَرده بلند شد پیشم نشست. خیلی راهه که تا اونجا پسرم... زنه گفت برم چای
بیارم. مرده گفت: قهوه بیار خانوم بذار آقا قهوه بخوره... زنه قاه قاه خندید. چشمک
زد. مرده دم گوشم گفت: ناقلا پیش کی میخوای بری؟ پول مول داری؟ آ... ببینم شاید
هم... میدونی خیلی جوونا میآن این جا. مستقیم از راهآهن ماشین میگیرن میآن
اینجا، من خودم از داهات اومدم، بچه شهرستان مثل اینه برام... رگ گلوش را نشان
داد. ولی امتحان میکنم، جنم نداشته باشه، میگم برو عملگی کن تا آخر عمرت. رک
میگم. زد رو پام... حیف که تو کار نمیخوای وگرنه... مثلاً فرز میرفتی امانتی
تحویل میدادی و میاومدی، منم زنگ میزدم به یاروها میگفتن بابا خوب حرف میزنه،
استخدام میشدی... چه کار میکردی مثلاً؟ میپریدی تو آسانسور میزدی رو پنج، اون
جا بیرون میرفتی در اول نه، دوم؛ زنگ میزدی میدادی میاومدی... این تسته ببینم
چی کار میکنی؟ دست زد رو پام، من کشیدم کنار. دست دراز کرد از رو میز، یه مشت
شکلات آورد جلو صورتم: یکی بردار... افتادند لای پام. دست انداخت برداره. گفت آآ...
شاکی شدم. گرفتماش فحش. خندید. زنه رسید. دست خالی بود. خودم را انداختم
بیرون.
صاف میدُوییدم، از جلو مغازهها آدمها ماشینها. فحش میدادم. نفسم
برید. واستادم. دست بردم زانو. افتادم لب جو.
بلند شدم. از صبح هیچی
نخورده بودم. تو راه، رد شده بودم از کلهپزی. مردم کیپ تا کیپ کاسه سر میکشیدند.
نون تلیت میکردند. گفتم بهزاد سوت بزن برو بالا. دست بکن تو جیبات سوت بزن. سرت
رو به چپ کن بعد به راست. انگار کن دنیا به هیچ جات نیست. به ریش دنیا بخند. نزدیک
ظهر بود. شکمام زبان حالیش نمیشد. سوت که میزدم، انگار فحش میبستم به کس و
کارش. دیدم یه جا شلوغه. رفتم جلو گفتم چه خبره؟... هیشکی جواب نداد. یه بار دیگه
گفتم چی شده حاجی؟... گفتن این کاره هستی برو بالا. رفتم بالا تو راهرو تو اتاقها
عکس یه آدم بود. ژست گرفته بود، عکس انداخته بود. جلو در یه پسره گفت خوب میدن.
گفتم چی؟ گفت: دیروز ستاد اون یارو بودم تا غروب چسبوندیم ولی... این جا تو دست و
بالشون پوله. دنبالش رفتم، کاغذ لولهها رو دادن دستمون، با سطل سریش. خوب بود.
زدیم هر جا دیوار خالی بود. هر جا پا میداد. گفتم چیه؟ گفتن بابا میخواد وکیل بشه
دیگه، وکیل مجلس.
برگشتیم. ناهار میخوردن. گفتیم. گفتن الان مسئولش نیست.
دم غروب با همه حساب میکنن. پسره پا به پا کرد، من ساعت را دید زدم. از پلهها
پایین رفتم. راه افتادم. از یکی آدرس پرسیدم، گفتش اووه... برو بالا. از کنار
خیابان راه افتادم. یکی وایستاده بود. میخندید. نگاه تو چشم میکرد. گفتم این جا
بخوام... چه جور برم؟ گفت مستقیم بری، میرسی یه چهارراه، از اون جا سربالایی
هست، دست چپات مستقیم بالا. سر تکان دادم. راه افتادم. یارو از پشت گفت: عمو،
پیاده خیلیه ها... ماشین... ابرو اومد ماشین بایس بشینی. سر تکان دادم. وایستادم
مثلاً منتظر ماشین. نمیرفت. نگاه میکرد. لبههای دهناش رفته بود دم گوشاش.
چشمهاش برق میزد. اومد جلو: پول نداری؟ من راه را کشیدم برم. گفت عیب نیست
عمو، عوضاش مال که داری. شستاش را بالا آورد. میخندید. فشار داد تو کاسهی
دستاش. قاه قاه زد. شستاش را بالا آورد و برد تو. جست زدم روش. از چپ و راست
کوبیدم. میخندید بیشرف. خسته شدم. راه افتادم. خیابان خلوت بود. برگ درختها
میریخت. چشمهام میسوخت. داد کشیدم اَی... مشت زدم به دیوار رو عکسها. راه کشیدم
باز جلو.
همین طوری خودم را انداختم تو یه جای بزرگ. چند تا زن و مرد با
لباس یهدست پشت میز نشسته بودند. تمیز بودند. بالاسرشون عکس هواپیما تو آسمان،
زیرش دریا. داد کشیدم من میخوام برم این جا... افتادم زمین. یکی اومد بالا سرم،
دستاش النگو داشت گذاشت رو سرم... نشسته بودم رو صندلی. کیک میخوردم. یه مرده پشت
آدرسم چیز میکشید. گذاشت جلوم: ببین همه جاش رو کشیدم، تو میری این جا که علامت
زدهام. بردم سوار خط کرد. دست تکان داد. من سرگذاشتم به میله. چشم
بستم. تو چهارراه صدام کرد راننده. پیاده شدم. رفتم دست چپ رو
سربالایی.
وسطای سربالایی بودم. دو طرف دیوار بود. بالا دیوار نرده. اون ور
دیوار نمیدونم کجا بود چی بود. دورتر کوه بود. وایستادم نفس تازه کنم؛ یه دختر
بالا میاومد. سرش صاف بود. دستهاش بغل پاهاش. پاهاش بلند بود. قدم بلند برمیداشت
با کفش کتانی. مال کارخونهی حاجی نبود. یغور بود. تمیز بود. مارک خارج خورده بود.
دختره اومد رد شد. بوی خوش اومد رد شد، گفتم این چه جوریه؟ من کاری نکردم. من
نخواستم. ولی بو خورد به دماغم. رفت تو سرم. چرخ زد تو بدنم. نگاه کردم پشتاش، یه
کیف گنده میخواست کمر دختره رو با سربالایی خم کنه؛ نمیذاشت اونم. عقب میداد سرش
رو، انگار خیابان رو متر کنه ولی قشنگ، قشنگ متر میکرد. حاجی میگفت، میگفت هر
کاری میکنی بکن بهزاد ولی تمیز بکن، قشنگ بکن. قشنگ راه میرفت
دختره.
بیهوا سوت زدم. وایستاد. دیگه نزدم. برنگشت. سرش را تا نصفه چرخاند
عقب، خم کرد. نگاه میکرد. گفتم دیدی چی کار کردی پسر؟ دردسر میخواستی؟ پسرحاجی
میگفت، میگفت حواسات باشه بهزاد همهشون مثل هم نیستند؛ بعضیشون دستِ بزن
دارند، زنجیر میذارن تو کیفشون. یه سریها دفاع شخصی بلدن. بدون طرفات کیه. بدون
کجا هستی... یا مولا، نکنه شوهر داره، نبنده به فحش سر و صدا
کنه...
میخندید. دختره میخندید. من برگشتم عقب. نگاه کردم با کی بود؟
بیشتر خندید. بلند خندید. سرش را تکان میداد. بلند گفت بیا بالا. از کنار
دیوار رفتم. رسیدنی جلوش نگاه انداختم زمین. گفت ببین! بعد صدا اومد. نگاه کردم،
لبها گرد غنچه سوت زد نه مثل من. گفت بلدی؟ سر تکان دادم. بلند خندید. گفت
بزن حتماً بلدی. من زدم . خندید، بلندتر. انگار نگین یا زرریزه زیر دندوناش
بشکنه مثل زنجیر بریزه بیرون. گفت فقط سوت بلبلی بلدی؟... راهات کجاست؟
بالا را نشان دادم. کجا؟ نابلدی؟ آدرس را نشان دادم. نگاهِ کاغذ کرد.
نگاهِ من کرد. داد دستم: یه کم پرته ولی راهی نمونده، ما جمالآبادیم. تا یه جا با
هم بریم، باشه؟... باشه؟ من خندیدم. گفت بریم.
راه افتاد. دستهاش را حلقه
کرد تو بند کیفش. من تند کردم. سوت میزد میرفت. من زور زدم. با سوت بهام اشاره
کرد. با انگشت لبهاش را نشان داد. مثل پرنده بود لبهاش، بال باز کرده باشه
سرکشیده باشه بالا بخواد بپره. نگاهشون کردم شروع کردم زدن. وسط سوت زدن گفت آهان
حالا شد... این مال زندانی سیاسیها بوده، پدرم یاد داده... قشنگه؟... داد کشید
قشنگه؟ من خندیدم. بلندتر سوت زدم. بالا رفتیم. راه عوض شده بود. باز شده بود، قشنگ
شده بود. سوتاش را قطع کرد گفت بیا بیا؛ اینجا رو. امامزاده دیدی؟ سر تکان دادم.
زد به پیشونیاش: گیجام، امامزاده همه جا هست، ولی این فرق داره، عُمراً دیده
باشی، بیا... از پلهها رفتیم پایین.
پُر دار و درخت بود. یه سمت، دره بود.
خیابان دیده نمیشد. حیاط خلوت بود. زیر درخت وایستاد چرخ زد رو به من: قشنگه؟ من
نگاه به گنبد کردم. به یه پیرمرد که با آفتابه میرفت. به کفترها که تندتند دونه
میچیدند. بلند گفت قشنگه تمیزه ماهه؛ میبینی؟ چسبید به درخت. دستم را عقب زد.
بعد کشیدش. نمیخندید. بوها زد تو سرم. دستم را برد پایین، داغ بود. بلند نفس
کشیدم. جلو چشمام مه شد. برد پایین، نرم بود. دست انداخت به پوست درخت، کنده شد.
بلند گفت آه؛ کفترها سیر، دسته پر زدند بالا؛ پشتِ درخت تو مه. نفس تازه کرد.
انگار وقتها مونده باشه زیرآب، یکهو راه پیدا کنه سر بیاره بیرون. تو چشات چرا
این جوریه... نه زاغه... هر یه دونه حرفش تا بعدیش نفس گم میکرد، سر میرفت زیر
آب، میچرخید تا باز بیرون بیاد و اون یکی از دهناش مثل کفتر بپره هوا... نه
میشی... عجیب... غریبه... تازه اومدی؟ خجالت کشیدم. اومدم کنار. پیرمرد از
گوشهی حیاط میاومد. گفت: قشنگه همون... حیف یه کم بچرخی تو شهر رنگش
برمیگرده. برگردیم؟ داد کشید: خدافظ بابا. راه افتاد بالا. من برگشتم.
پیرمرده دست تکان داد. نشست زیر آفتاب. دُوییدم. رسیدم بهاش. لبهاش کیپ بود.
نگاهم کرد. چشمهاش را چپ کرد. خندیدم. خندید. ساکت رفتیم. گفت کفشهات چینیه؟
نگاه کردم. کِی دهن وا کرده بود؟ گفتم نه... حاجی میاومد کارگاه، دمغ. میگفت
بازار راکده بهنام از فردا یه اکیپهاش کن... کارگرها نگاه میکردند. کیها باید
میرفتند؟ میرفت پشت پرده تو اتاقاش. پسر حاجی فحش میداد. میرفت دنبالش...
میشنیدم پسره داد میزد. حاجی میگفت ما له میشیم. بازار رو گرفتن... کارها
مونده، نه ما، مال همه. وایستادم. وایستاد: بیا دیگه، یه خرده دیگه باید سوا
شیم. عین اوناست آخه. کفشهای چینی دوام ندارن. بیا دیگه نه میش نه زاغ. بیا. پا زد
زمین. دُوییدم. یه پسر با ماشین رد شد. یه چیزی گفت. دختره پرید. سنگ پیدا کرد
شوت کرد به ماشین. داد کشید: عوضی. خندید. وایستاد: من این وریام، اون راه رو
صاف برو. از مغازهدارها بپرس، نشون میدن. خدافظ حدافظ. مثل بچه گفت، نگفت؛ پرسید.
سرش را کج کرد. دست دراز کرد. دست دادم. عقب عقب رفت. رُوش به من بود. من وایستاده
بودم. راه نمیرفت. میپرید. زانوهاش بلند تا شکم بیشتر بالا میاومد. انگار
میرفت تو هوا برمیگشت. راه افتادم به چپ. صدام کرد: نه میشی نه زاغی هوی...
برگشتم. داد کشید: منو از یاد نبریها، باشه؟ بی حس شدم. داد کشید: باشه؟...
گریهام گرفت. برگشتاش. رفتاش.
هوا تاریک میشد. به کفشهام نگاه کردم.
آدم کم بود. مغازه کم بود. یه جا مثل ده بود. یه پیرمرده نشسته بود زیر درخت
قلیون میکشید. ازش پرسیدم. نگام کرد. پک زد به سر قلیون، آب قل قل کرد تو شیشهی
نقشدار. یه زن با سینی چای از در چوبی بیرون اومد، چادرپیچ. پیرمرده من را با دست
نشان داد. اشاره کرد. پیرزنه رفت. با لیوان قرمز برگشت. سر کشیدم. آستین کشیدم به
دهن. کاغذ را نشان دادم. باد گرفت. دُوییدم.گرفتماش. نگاهِ عقب کردم. پیرمرده
سرقلیان را چسبانده بود رو صورتاش. نگاهِ دور میکرد، پیرزنه نگاهِ من. جلوم
نانوایی بود. نشان دادم... چند قدم بعد دوراهییه، اونی که راست میره بالا. اون.
راستاش رو بگیر برو. سواد که داری؟ کوچهی پنجم یا هفتم... نگاه کن به اسم
کوچهها. راه افتادم. این ور عوض شد. خانهها بلند بودند. تمیز بودند. تازه
بودند.
شمارهها را شمردم. جلو آخری وایستادم. زنگ زدم. صبر نکردم. باز زدم.
یکی گفت کیه؟ هیچی نگفتم. گفت کیه؟ گفتم وا کنید. گفت با کی کار
دارین؟ صدا مال مرد بود. در باز شد. پشتاش زن بود، چادرِ سفید سرش، روگرفته.
سفید بود صورتاش. پشتاش استخر بود، شلنگ کنارش. کاغذ را نشان دادم. نگاه کرد:
آدرس درسته، ولی این آدم نداریم. گفتم: چرا... رضا مجاور داده بهام... برای
کار. زن دست دراز کرد رو زنگ. پیرهناش آبی بود، آستیناش تا دور مچ. انگشتهاش
سفید بود بلند. صدا بلند گفت: کیه؟ زن گفت: به حاج آقا بگو بیان
پایین. ترسیدم. زن عقب رفت. ماتِ من شد. من تکیه دادم به دیوار. صدای پچ پچ
میاومد. برگشتم. گفتم رضا مجاور داده به خدا، گفت برام کار هست... مرد کاغذ
را زیر و رو میکرد. سر بالا آورد. نگاهم کرد... غروب بود. من میرفتم پایین...
اون آقا که تو میخوای این جا نیست. اون آقا خیلی وقته رفته. اونی که بهات آدرس
داده یا بیخبر بوده یا خواسته شوخی کنه... بیا تو، صورتات رو آب بزن... چرا
گریه... هوا سرد بود. پاییز بود. من میاومدم پایین.