نويسنده: ناهید انواری (برگزیدهی سومِ مشترکِ دومین دورهی جایزهی داستان کوتاه شهر کتاب)
در آیفون، تصویرکسی دیده نمیشد. پرسید:« یاسمن جان تویی؟» جواب به صورت تکان
دادن دست بچهای دیده شد. در را باز کرد و منتظر شد تا دخترک از آن عبور
کند. چیز بقچه مانندی در دست او توجهش را جلب کرد. گوشی را گذاشت. زیر بغلش را بو
کرد و به اتاق خوابش رفت. در حال دگمه کردن بلوز نارنجی چهارخانهای که یاسمن به
مناسبت روز پدر برایش خریده بود، از راهرویی که اتاق خوابها را جدا میکرد، خارج
شد.آن بلوز را فقط درمیهمانیهای خانوادگی خیلی خصوصی میپوشید و به همین دلیل
هنوز تمیز مانده بود. مقابل آینه کنار در ورودی موهایش را با دست مرتب کرد.
فرورفتگی جای ساعت هنوز روی گونه راستش مشخص بود. به موقع در آپارتمان را باز کرد.
دخترک تازه از آسانسور خارج شده بود. ـ سلام بابا. ـ سلام عزیزم
.خوبی؟ بقچه در دست چپش بود و خودش را به سمت راست متمایل کرده بود.دختر
شش ساله سبزه لاغراندامی بود با موی قهوهای بلند تابدار و چشمهای درشت سیاه.
پیراهن زرد گلداری پوشیده بود که خیلی بهش میآمد. بقچه را با دو دست گرفت و دم و
بازدم پرصدایی کرد. از اینکه وانمود میکرد بارش سنگین است، قند توی دل پدرش آب شد.
با همان دمپایی خانه چند قدم جلو رفت. بقچه را با دست راست گرفت. دست چپش را دور
کمر دختر حلقه کرد و صورت او را به سینهاش چسباند. مواظب بود که ریش چند روزهاش
با صورت و بازوی لخت دختر برخورد نکند. دخترک دستهایش را دور گردن او حلقه کرد و
گونه چپش را بوسید. از بابت ریش هم ادا و اصول درنیاورد. بهروز پرسید:«
تنهایی؟» ـ مامان و شایان پایین منتظرند. باید زود برگردم. برایت کلم پلو
آوردهایم. ـ معلوم است. بویش مستم کرده. یاسمن به طرف اتاقش
دوید و با یک خرس قهوهای همقد خودش برگشت. بهروز در میان روزنامهها و کتابهایی
که همه جا پخش و پلا بودند، جایی در روی میز برای قابلمه باز کرد. روی مبل ولو شد و
قوزک پای راستش را روی زانوی پای چپ گذاشت. شلوار جین گشادی پوشیده بود که او را
لاغرتر و درازتر از آنچه واقعأ بود نشان میداد. پردهها را کیپ کشیده بود. در نور
خفیفی که رنگ سبز غالب آپارتمان را به قهوه ای چرکمرد تبدیل کرده بود، خسته و
تکیده به نظر میرسید. یاسمن روبریش نشست و با نگرانی به او خیره شد. ـ دستپخت
مامان است. نه؟ کار مامان صبا یا تو که نمیتواند باشد. ما هم که خانم خانهدار
دیگری این طرفها نداریم. ـ کلمها را من خرد کردم. مامان صبا از صبح یک ریز غر
زد که بوی گند خانه را برداشت. آن هم روز سهشنبهای که دوره زنانه دارد. ما هم خوب
چه کار کنیم؟ عادت داریم سهشنبهها کلم پلو بخوریم. همین دوهفتهای که نخوردیم،
کلم خونمان پایین افتاده. من و مامان مجبور شدیم هرکدام یک بشقاب پر بخوریم. شایان
هم ای نصفه بشقابی خورد. گفت که تو مدرسه ساندویچ خورده.آدم چند تا قاشق که
میخورد، کمکم خوشش میآید. مامان گفته بود که اولش سعی کنم با بینی نفس نکشم.
شایان همهاش با دماغش نفس میکشید. ـ نصفه بشقاب هم خیلی بوده. واقعأ همه تان
فداکاری کردید. دیگر میتوانیم انجمن جهانی دوستداران کلمپلو را راه بیندازیم.
شایان را هم به عنوان عضو افتخاری میپذیریم. چه میشود کرد؟ باید یک جوری تحملش
کرد. دلت خیلی برای خرست تنگ شده بود؟ ـ نه. میخواهم به آقای صابری نشانش بدهم.
بهش گفتهام که خودم یک خرس خوشگل گنده دارم. باور نمی کند. ـ کدام آقای
صابری؟ ـ پسرعموی مامان دیگر. هرشب با بابا صابر شطرنج بازی میکند.کچل
بدترکیب! ـ اِ... اِ.. اِ... هر کی بشنود که تو اینطوری حرف میزنی، فکر میکند
که خدای نکرده ما هرشب توی خانه خودمان تلویزیون تماشا میکنیم. ـ به! مامان صبا
که فقط ماهواره میبیند، همهاش همینطور حرف میزند. میگوید کچلی برای مرد عیب
نیست. بیعرضگی ....... یاسمن بقیه حرفش را خورد. کمی مکث کرد و بعد بلند شد و
روی طرح موزاییکی فرش شروع به بازی لیلی کرد. بهروز صبر کرد تا دوباره به خط
شروع برسد و سنگ خیالیاش را به خانه شماره دو بیندازد، بعد یک دسته از موی جلوی
سرش را به دست گرفت و گفت:« همین کاکل را میبینی. آقای صابری حاضر است نصف ثروتش
را بدهد تا نصف این کاکل را داشته باشد.» یاسمن از خنده ریسه رفت و گفت:« نصف
بقیهاش را هم باید بدهد، شکمش را کوچک کند.» مدتی در سکوت لیلی بازی کرد و وقتی
به خانه شماره هفت رسید، سنگ خیالیاش را دور انداخت و رفت دوباره کنار خرسش نشست و
گفت:« میخواهی برایت بشقاب و قاشق بیاورم؟ مامان گرمش کرده. گفت که خودت حوصلهاش
را نداری.» ـ نه عزیزم، مرسی. تازه ناهار خوردهام. میگذارمش برای
شام. یاسمن منمن کنان گفت:« میدانی بابا .........میدانی دیشب چی شد؟» ـ
تا تو نگویی از کجا بدانم؟ ـ شایان شتررق زد تو گوش آقای صابری. بهروز تکانی
خورد و نیم خیز شد. آرنجها را به زانوها تکیه داد، کمی به جلو خم شد وابروها را
بالا برد. با تعجب پرسید:« شایان چه کار کرد؟» ـ همه میدانند که شایان دوست
ندارد کسی ببوسدش. برایش امپیتری پلیر هم که خریده باشد، حق ندارد زورکی بوسش
کند. صدای زنگ در آپارتمان مانع از پرسشهای بعدی بهروز شد. شایان پشت در بود.
پسری دوازده ساله که کفش ورزشی به پا داشت و یک توپ والیبال را بین کمر و آرنج دست
چپش نگه داشته بود. بهروز با دستپاچگی و ناشیانه دستش را به سمت او دراز کرد. دست
شایان سرد و فشار انگشتانش قوی بود. ـ بیا تو. ـ نه. مامان منتظر است. گفت
بیایم دنبال یاسمن. یاسمن آمد کنار پدر ایستاد، به پاهای او تکیه کرد و گفت:«
قرار شد به تو افتخار بدهیم که عضو انجمن دوستداران کلمپلو بشوی. دیگر مامان مجبور
نیست سهشنبهها دو جور غذا بپزد.» ـ عضو افتخاری عزیزم. یعنی که مجبور نیست حق
عضویت بدهد. ـ من چی؟ هم کلمپلو بخورم، هم حق عضویت بدهم؟ ـ تا وقتی به سن
قانونی برسی، خودم حق عضویتت را میدهم. دیگر بهتر است که بروی. مامان منتظر است.
یاسمن بدون نکونالی که پدرش از او انتظار و توقع داشت، دنبال شایان به راه
افتاد. کنار در آسانسور دست تکان داد و بوس فرستاد. شایان حتی نگاهش نکرد. سرش را
سی درجه چرخاند و آهسته به دمپایی پدرش گفت:« خداحافظ.» بهروز مدتی به جای خالی
بچهها خیره ماند، بعد آمد و سرجایش روی مبل نشست. آرنجها را به زانوها تکیه داد و
صورتش را با کف دستها پوشاند. انگشتهایش را کمی پایین کشید و به قابلمه خیره شد.
پارچه دور قابلمه آشنا بود. روسری زنش بود. یک روسری.........یک روسری خاطرهانگیز!
کنار میز زانو زد و گوشه روسری را بو کرد. بوی غذا بوهای دیگر را خفه کرده بود.
ناگهان بلند شد وبا سرعت قابلمه را همانطور با پارچه دورش گذاشت توی یخچال. هنوز در
یخچال را نبسته بود که صدای زنگ آیفون بلند شد. با عجله و امیدوارانه به سمت آن
دوید و چون تصویر برادرش را دید، با دلخوری دگمهاش را فشار داد. درآپارتمان را باز
کرد و همانجا منتظر ماند تا برادرش برسد. رامین عقب عقبکی از آسانسور خارج شد. با
هر دودست چوبلباسیهای روکشدار مملو از لباس را حمل میکرد. مرد حدودأ پنجاه ساله
نسبتأکوتاه و چاقی بود. بهروز لباسها را گرفت و گفت:« مرد حسابی، تو مگر خانه و
زندگی نداری، هرشب اینجا پلاس میشوی؟» ـ خیلی ممنون که اجازه دادی لباسهایت را
ببرم خشکشویی. زحمت کشیدی. بلوزهای گلمنگولیات را هم که از بایگانی درآوردهای.
دیگر وقتش بود به بلوزهایی که از هاوایی خریدهای برسی. رامین دم در آپارتمان
متوقف شد. نگاهی به گوشهوکنار انداخت و پرسید:« بچه ها را
دیدی؟» _ همین الان رفتند. بهروز لباسها را به اتاق خواب برد و
روی رختخواب گذاشت. وقتی برگشت و برادرش را در پذیرایی ندید، دانست که باید به
آشپزخانه برود. رامین قابله روسری پیچ را روی میز وسط آشپزخانه گذاشته و مشغول
وارسی آن بود. گفت:« فردا لازم نیست کتوشلوار بپوشی. آنها فقط یک کارپرداز ساده
میخواهند. تیپ مدیرکلی بزنی، وحشت میکنند.» بهروز روی صندلی روبروی او نشست و
نگاه بدبینش را به عملیاتی که روی قابلمه انجام میداد، دوخت. رامین روسری را از
زیر قابلمه بیرون کشید،آن را تکان داد وطوری به سمت بهروز پرت کرد که روی صورتش
افتاد. گفت:« ببین قابلمه را تو چی پیچیده! آدم این زن میزند؟ اگرقبلأ یک تلنگر
بهش زده بودی، میفهمیدی زنی را که کلفتشان با آب قند بزرگ کرده، نمیشود زد. خدا
خیلی بهت رحم کرده!» قابلمه را که هنوز کمی گرم بود روی اجاق گاز گذاشت. بهروز که
با لبه روسری بازی میکرد، چون متوجه نگاه برادرش شد،آن را روی پشتی صندلیاش
انداخت.رامین کنار اجاق دستش را به کمرش زد وپرسید:« رفتار بچهها چطور بود؟» بهروز
بلند شد و بشقاب و چیزهای دیگر را روی میز چید. گفت:« عالی. عجیب است که چقدر خوب
میفهمند. فقط شایان کمی بدقلقی کرد.» ـ بدقلقی؟ این پسر شاهکار کرده. با یک
سیلی تکلیف همه را معلوم کرد. من دستش را میبوسم. ـ باید هم خوشت بیاید. خیلی
شبیه توست. برای من مثل این است که قبلأ هم یک بار باهاش زندگی کرده باشم. گاهی من
را میترساند. اگر به اندازه تو قوی نباشد که نیست، بدا به حالش! میدانی سر همین
قضیه چه فشاری را باید تحمل کند؟ ـ از پسش برمیآید. نگران چی هستی؟ ـ
بهرحال تشویقش نمیکنم که تو کار بزرگترها دخالت کند یا کسی را بزند. گمان نکنم
پسرعموی هاله هم نیت بدی داشته باشد. دیده بچهها در شرایط بدی هستند، خواسته کمی
به آنها محبت کند. ـ بله دیگر. چند وقت تخت گرفتی خوابیدی، بهت مزه کرده. خنگ هم
شدهای؟ نیت بدی نداشته یعنی چی؟کور از خدا چی میخواهد؟اجاقش که کور است. زنش را
هم که طلاق داده. از بچگی هم که عاشق هاله بوده. باز هم رحمت به آب قندی که زنت
خورده . حالا چطور است که همینطور یکلاقبا هم قبولت دارند، سر در نمیآورم. من را
که اگر جیبهایم پر پول نباشد، خانه راه نمیدهند. نمکدان را بده بیاید. -برایت
بد است. از کجا میدانی کم نمک است؟ ـ کور شود کسی که دستپخت زن برادرش را
نشناسد. بهروز نمکدان را به دست دراز شده برادرش نداد و آن را روی میز در
دورترین فاصله از صندلی او قرار داد. رامین قابلمه را وسط میز روی دیگگیری گذاشت.
چند قاشق برای بهروز ریخت، بعد قابلمه را روی بشقاب خودش کج کرد و بیشتر محتویات آن
را برای خودش کشید. گفت:« سلیقهات را درباره زنها خیلی قبول دارم ولی گندت بزنند
با این آشغالهایی که میخوری. چی شد بعد از ازدواج کلم دوست شدی؟» ـ یک روز هاله
پرسید که چی دوست داری برایت بپزم. خواستم چیزی انتخاب کنم که بلد نباشد بپزد.
مادرش خیلی به بو حساس است. حدس میزدم که به عمرش کلم پلو نخورده باشد. از روی
کتاب چیزی پخت که انگشتهایم را باهاش خوردم. آن اوایل هم که هر چی میپزند به آدم
مزه میکند. همینطوری اسمش روی ما ماند. ـ امروز با پدرش آمده بود دفتر کار
من. - کی؟ ـ معلوم است که کی؟ ملکه انگلستان! هاله خانم دیگر. ـ برای
چی؟ ـ میخواستند از توبپرسم اجازه میدهی برای خانه مشتری بیاورند؟ میخواهند
خانه را بفروشند و قرضهایت را سبک کنند. چقدر از اینکه خانه را به اسم هاله
خریدهای، بیخودی حرص خوردم! اگر کسی این بلا را سر دختر من بیاورد، فکش را پایین
میآورم. چه میدانم؟ میبینی یک عمر زنذلیلی با آدم چه میکند؟ عبرت
میگیری؟میخواهند لطف بکنی اجازه بدهی که بدهیهایت را بدهند. ـ حالش چطور بود؟
هاله را میگویم. ـ دندانش را که درست کرده. بخیههای صورتش را هم کشیده.
نمیدانم لبش همینطوری کج میماند یا نه؟ دلم نیامد بپرسم. این غذا بد هم نیست ها.
خوشمزه است. چرا نمیخوری؟ حالا نمیخواهد عزا بگیری. هنوز هم خیلی خوشگل است. از
سر تو یکی که قطعأ زیاد است. حالا خانه را بگذارند برای فروش؟ ـ چه میدانم؟
کار من که با این چیزها راه نمیافتد. بهروز بشقاب دست نخوردهاش را پس
زد. بلند شد. کتری را آب کرد و روی گاز گذاشت. رامین هم ازخوردن دست کشید. به سمت
بهروز که چای کیسه ای را درلیوان میگذاشت، برگشت. بازویش را به پشتی صندلی تکیه
داد و گفت:« چطور راه نمیافتد؟ اگر حماقت نکنی، همه چیز درست میشود. چند روز است
که هاله توشرکت آقای لطیفی، دوست پدرش کار میکند. گفت که تو میشناسیدش. گفت که
بچهها بزرگ شدهاند و دیگر تو خانه حوصلهاش سرمیرود. حق هم دارد. از من میشنوی،
سر به سرش نگذار. بالاخره بعد از این باید به فکر اجارهخانه هم باشید.» بهروز سینی
چای را روی میز کوبید و با بدخلقی گفت:« پیداست که همه تصمیمهایتان را
گرفتهاید.» ـ آن که بعله. توافق کامل هم داریم. اگر تو میخواستی کاری بکنی، تو
همین دو هفته یک تکانی به خودت میدادی. میخواهی اینقدر اینجا بخوابی تا بیایند
ببرنت زندان؟ قرار هم هست که امشب با هم برویم بچهها را بیاوریم. برو سروکلهات را
یک صفایی بده. یک نگاهی به قیافه خودت بینداز، عبرت میگیری. بهروز روی صندلی
خودش نشست و به لیوان چای میان دستهایش خیره ماند. منومنی کرد که چیزی بگوید ولی
نتوانست. رامین نمیخواست نگاهش کند. خودش را با چای سرگرم کرد. بلند شد و توی
لیوانش آب جوش ریخت. ایستاده کنار اجاق گفت:« هاله میگوید که تو خبر داشتی شریکت
چه کار میخواهد بکند. میگوید برای همین دعوایتان شده که تو میتوانستی جلویش را
بگیری وگرنه خود قضیه برایش اهمیتی نداشته.» ـ یعنی اینقدر دیوانهام؟ البته یک
چیزهایی را بو برده بودم. بدم نمیآمد سر بزنگاه مچش را بگیرم. کلکش کنده میشد.
پیشدستی کرد. خیلی زودتر از آنچه که انتظارش را داشتم، انبارها را خالی کرد. قبول
دارم که غفلت کردم. وضع روحی خوبی نداشتم. مدتی بود که همه انگیزههایم را از دست
داده بودم. دیگر همه کارها روی غلتک افتاده بود و جز این که اندازه خانه و یخچال و
شکمم را بزرگتر کنم، چیزی برایم باقی نمانده بود. تا کی میشود کلاه یک عده را
برداری و بگذاری سر یک عده دیگر؟بالاخره آدم خسته میشود. ـ همهاش برای این
است که هنوز هم کلهات بوی قرمهسبزی میدهد. آقا دوره آرمانهای بزرگ تمام شده.
خلاص! باید بتوانی سرخودت را با چیزهای کوچک گرم کنی. آدمیزاد هم مگر میشده بعد از
چهارده سال هنوز عاشق زنش باشد؟اگر هر چند وقت یک بار معقول و به قاعده عاشق بشوی،
دیگر نه کمبود انگیزه پیدا میکنی، نه وجدان درد. مثل سگ سوزن خورده میدویی دنبال
پول. فعلأ پاشو برو حاضر شو. بعدأ مفصل خدمتت میرسم. دیر میشود. برای دو ساعت
دیگر منتظرمان هستند. بلکه من هم بتوانم امشب به کار و زندگی خودم برسم. رامین بلند
شد، ظرفها را جمع کرد و در ظرفشویی گذاشت و مشغول شستن آنها شد. بهروز بقیه چیزها
را جمع کرد و سر جایشان گذاشت. مطیعتر از آنچه برادرش انتظار داشت، آشپزخانه را
ترک کرد که به حمام برود. رامین پرسید:« میخواهی زنگ بزنم احمدی بیاید خانه را جمع
وجور کند؟ هنوز تو دفتر است.» ـ نه، لازم نیست. هاله فقط کار شهلا خانم را
قبول دارد. خودش ترتیبش را میدهد. رامین کارش را تمام کرد.
رفت به اتاق پذیرایی و روی مبل دراز کشید. تازه با صدای شرشر آب چشمهایش گرم شده
بود که موبایلش زنگ زد.آن را از جیب بغلش بیرون آورد و چون اسم احمد را روی صفحه آن
خواند، گفت:"اوه، اوه." خاموشش کرد و سر جایش گذاشت. دوباره داشت هوشش میبرد که
تلفن زنگ زد. بلند شد و گوشی را برداشت. ـ بارکالله، اند معرفت، حالا دیگر جواب
ما را نمیدهی؟ ـ خوابآلود بودم. اشتباهی قطع شد. خروس بیمحل! ببخشید. ـ
چقدر ببخشم؟ کدام یکی را ببخشم؟ تو مگر قرار نبود امروز صبح اول وقت بیمارستان
باشی؟ ـ خودت برای خودت قرارومدار میگذاری. به من چه؟ تلفن اینجا را از کجا
گیر آوردی؟ ـ از زنت گرفتم. ـ چیزی که بهش نگفتی؟ ـ نخیر. چی بگویم؟ کدام
یکی را بگویم؟ مریض به این بیکسوکاری نوبره والله. شصت تا نانخور دوروبر خودت جمع
کردهای که چی؟ یک نفر را هم نداری که آدم وخامت حالت را برایش توضیح بدهد. اگر با
من هم سر آن دختر جنوبیه بهم زده بودی که حالا فاتحهات خوانده بود. تا یک ساعت
دیگر خودت را اینجا معرفی میکنی، وگرنه تلفن را برمیدارم، عالم و آدم را خبر
میکنم. همه چیز را هم به زنت میگویم، هم به داداشت. ـ من که چیزیم نیست.
بیخودی شلوغش میکنی. حق نداری به کسی چیزی بگویی. زنم از من مریضتر است. برادرم
هم بدجوری گرفتار است. حالا اوضاع دارد یک کمی روبراه میشود. خودم میآیم
سراغت. ـ تو چه میفهمی که من برای نگه داشتن این تخت از صبح چی کشیدهام؟ چه
میدانی چطوری دکتر مساوات را راضی کردم خارج از نوبت شیمی درمانیت کند؟ پدرم
درآمد تا داروهایت را پیدا کردم. مگر من بیکارم؟ چی خیال کردهای؟ امشب کشیکم. اگر
تا یک ساعت دیگر خودت را برسانی، میتوانم منت آزمایشگاهیها را بکشم تا برای فردا
صبح جواب آزمایشهایت را آماده کنند، وگرنه هم کارت عقب میافتد، هم من تهدیدم را
عملی میکنم. دیگر خود دانی. خداحافظ. صدای کوبیده شدن گوشی تلفن آنقدر بلند
بود که گوشی را عقب گرفت و با تعجب به آن نگاه کرد و بعد سرجایش گذاشت. کمی فکر کرد
وبا تردید رفت پشت در حمام. چند ضربه به در زد و گفت:« من باید بروم.» بهروز شیر آب
را بست و از همانجا پرسید:« چی؟ چی گفتی؟» ـ یک کار فوری پیش آمده. باید
بروم. ـ چه کاری؟ اتفاقی افتاده؟ یک دقیقه صبر کن، الان میآیم بیرون. صدای
زنگ در آپارتمان آنها را از ادامه گفتگو باز داشت. رامین در را باز کرد. هاله و
بچهها بودند. همزمان گفتند:« سلام.» نیش هر سه تا بناگوش باز بود. ـ سلام. ما
که قرار بود الان بیاییم دنبال شما. ـ با بچهها فکر کردیم اینطوری بهتر است.
مادرم را که میشناسید. یک وقت حرفی میزندکه دلخوری پیش میآورد. ـ خوب، خوش
آمدید. ولی بد نبود که بهروز کمی ادب بشود. قبل از اینکه رامین راه ورود را برای
آنها باز کند، شایان از زیر بازوی دستی که در را نگه داشته بود گذشت.کفشهایش را
درآورد و به اتاق خودش رفت. هاله، زن ریزنقش سبزه که مانتو شلوار سبز کمرنگ نخی
پوشیده بود، در هالهای از بوی خوش داخل شد. رامین خیلی سریع خداحافظی کرد و رفت.
همزمان با خروج اوبهروز با لباس حولهای وارد پذیرایی شد و هاجواج با هاله سلام و
احوالپرسی کرد. جای بخیه پشت لب بالایی هاله مشخص بود ولی هرچه دقت کرد، کجی در
دهانش ندید. یاسمن خرسش را روی مبل انداخت، دست پدر را گرفت، پاهایش را به زمین
فشار داد و به چپ وراست شروع به نوسان کرد. گفت:« بابا، برویم شهر بازی؟» بهروز او
را بغل کرد و از پشت سرش با مالیدن انگشت شست و نشانه بهم، در باره پول از هاله
سوال کرد و او هم با سر تکان دادن، نشان داد که مشکلی نیست. بهروز یاسمن را زمین
گذاشت و گفت: «باشد. میرویم. الان لباس میپوشم.» هاله دست یاسمن را گرفت و گفت:«
تو هم باید لباست را عوض کنی. باید شلوار بپوشی.» بهروز به طرف اتاق شایان رفت. پشت
در نیمهباز اتاقش مردد ماند. سرش را برای دور کردن افکار ناخوشایند به چپ و راست
تکان داد، در زد و رفت تو. شایان پشت میز کامپیوترش نشسته بود و دگمه های صفحه کلید
را تند تند فشار میداد. خیره به صفحه مانیتور برای پدرش سری تکان داد. بهروز روی
تخت او نشست. شایان دیگر با صفحه کلید کار نکرد. دست راستش را بیحرکت روی ماوس
گذاشت ولی چشم از مانیتور برنداشت. بهروز گفت:«میدانم که ترجیح میدهی با
کامپیوترت بازی کنی ولی یاسمن خیلی دلش میخواهد برویم شهر بازی. خوب است که بعد از
مدتها با هم بیرون برویم. نظرت چیست؟ - خوب است. برویم.
- این مدت خیلی بهتان بد گذشت. میدانم. متاسفم. همهاش
تقصیر من است. درستش میکنم. قول میدهم. فقط یک کمی وقت میبرد. ـ دیگر هیچوقت
مامان را نزن. ـ من غلط میکنم. سگ کی باشم! خودت میدانی که چقدر دوستش دارم.
اگر دلش خنک میشد، دستم را میشکستم یا میسوزاندم.کاشکی میشد ولی این بیشتر
ناراحتش میکند. کسی که کتک میخورد فقط یک بار درد میکشد، اما داغی که به دل
زننده میماند، همیشه سوزان است. اینطور نیست؟قبول نداری؟... میگویم....میگویم
چطور است که یک روز من و تو، خودمان دوتایی، برای عذرخواهی به محل کار آقای صابری
برویم. چی میگویی؟ موافقی؟ شایان سرش را پایین انداخت ولی آن را
برنگرداند. خیلی آهسته گفت:« آره.خوب است.» ـ دیگر بهتر است حاضر بشویم. الان
است که یاسمن بیتاب بشود. پوستمان را میکند. شایان برگشت. بازویش را به پشتی
صندلی تکیه داد. بعد از دو هفته به پدرش نگاه کردو لبخند زد. گفت: « من که حاضرم.
شما بهتر است که به فکر خودتان باشید.» یک ساعت بعد، چون کسی به تلفن جواب نداد،
صدای رامین از طریق پیامگیر در فضای آپارتمان طنین انداخت. گفت: « سلام. من چند
روزی در دسترس نیستم. به جای دوری میروم. خواستم بگویم برای فروش خانهتان عجله
نکنید. من چکهای بهروز را با چکهای مدتدار خودم عوض کردهام. آن را سر صبر به قیمت
بفروشید.... دیگر اینکه..... قدر این لحظههای با هم بودن را بدانید. خوش بگذرد.
خداحافظ.»