کتابخانه

صفحه‌ي اصلي

پنجره‌ي پشتـي

کتابخانه / داستان‌ها
 

 


نام داستان: شستِ دالی

نويسنده:
ندا کاوسی‌فر
(برگزیده‌ی دوم مشترکِ دومین دوره‌ی جایزه‌ی داستان کوتاه شهر کتاب)

   

خواهرم از پدر و مادرمان تا دلت بخواهد درد دل دارد. دو روز می‌شود که برگشته و  هی می‌رود بر سراین که هر چی توی زندگی‌اش بد بیاری آورده،  باعث و بانی‌اش همین‌ها بوده‌اند. آخرش هم می‌رسد به انگشت شست پایش که نوزده سال پیش قطع شد. پایش را از جوراب بیرون می‌آورد و  با حوصله شست قطع‌شده را کرم می‌مالد. می‌گوید: "برای این که وقتی نداری‌اش، بیش‌تر دوستش داری.  فلسفه‌اش همین است. به همین سادگی. نیست.  اما خارش خارش همیشگی است."

ماجرای قطع شدن شستش تصویری محوی است از نوزده سال پیش.  خونی که یک‌دفعه فواره زد و  تاریکی‌ای که چشم‌هایش را پوشاند. یک صحنه هم با فاصله است،  از شست پایش که مثل دم کنده شده‌ی مارمولک کنار قالب یخی پر از شتک‌های خون افتاده است.  حالا که با یک وقفه‌ی طولانی به این صحنه نگاه می‌کنم همه‌اش یاد چیزی می‌افتم که یک وقتی توی کلاس‌های طراحی،  سردر کلاس‌مان روی مقوای له‌شده‌ای نوشته بودند. این که اگر یک خط خودش را از ضرورت بازنمایی یک شیئی ر‌ها کند خودش تبدیل به شیئی می‌شود.

خواهرم می‌گوید خانه را کاغذ گرفته. می‌گوید حالت از بوی رنگ و تینر به هم نمی‌خورد. این همه خون و مرگ، کرم و مارمولک و عقرب از کجا‌ها باید بیایند توی نقاشی‌های تو؟ کنار این درخت نارنگی پر از بهار، لب حوض ماهی،  زیر سایه‌ی یاس همراه این همه گل و  پرنده و قناری چرا چسبیده‌ای به مرگ و عفونت؟! حالا من را بگویی یک چیزی. من که کارم جمع کردن دست و پا و قلب و جگر آدم‌ها بوده.  توی آن سالن تاریک  و  بدبو،  لاشه‌‌ها را که اکثر‌شان  هم هندی و  پاکستانی و  ایرانی بودند،  آدم‌های بی کس و کار بیچاره را،  می‌گذاشتند روی سکو‌های مرمر. بعدش نوبت ما‌ها بود تا با چاقو‌های نوک باریک اعضای بدن‌شان را بیاوریم بیرون تا دانشجو‌های ریغو راحت وارسی‌شان کنند. هنوز هم وقتی بوی این تینر سگ‌مصب را می‌شنوم... نه تو نمی‌دانی من چی کشیدم. فکر می‌کنی چرا من تلخم؟!

سرم را تکان می‌دهم که یعنی حق با توست. اما می‌دانم چیزی را که نمی‌خواهد بپذیرد این است که تلخی‌اش فقط از این نیست که قلب و گوشت آدم‌ها را ببری و  بگذاری کنار دستت یا توی نمی‌دانم چی. این‌ها چیز‌هایی است که اتفاقا می‌توانی راحت راجع به‌شان روده درازی کنی. اما من می‌خواهم بگویم که این زهر پنهانی روحش به خیلی چیز‌ها برمی‌گردد. به لایه‌‌هایی که نمی‌شود توضیحش داد. به چیز‌هایی که به‌شان می‌گوییم کینه‌های پنهانی. تبیعض در سکوت. رنج در حاشیه ماندن. بغض نیم‌خورده. و  مهم‌تر از همه در سایه بودن من یا فرقی نمی‌کند،  در آفتاب بودن او. این‌ها همان زگیل قرمز روح ماست که می‌خواهم با انزجار،  نه مثل او با لطافت، جلوی چشم‌اش بگیرم. می‌خواهم با چاقو ببرمش و پرتاب کنم توی صورتش. عینا سفر آن تابستان که حکم دشنه‌ی تیزی را داشت که هر دو نفر ما را  و شاید هر چهار نفرمان را مثل  خطی جدا‌شده ازکل واحدی پرتاب کرد توی یک صفحه‌ی خالی،  سفید،  بی لک...

آن سال تابستان دو تا از عمه‌هایم رفته بودند مشهد. مادر عجیب دلش برای زیارت به قول خودش برکنده بود. به پدر می‌گفت بچه‌‌های بیچاره‌ام توی خانه پوسیدند و این که شهر شده خاموشان. پدر می‌گفت کف دستم مو ندارد و هی کف دستش را بالا می‌آورد و نشان همه‌مان می‌داد. یک هفته مادر گفت و پدر دستش را بالا آورد. تا این که بالاخره مادر گفت مشهد نمی‌بری نبر،  اما همین دور و اطراف و گرنه به خاک مادرم... پدر دیگر کف دستش را بالا نیاورد.

دو روز بعدش پدر بعد از نا‌هار،  رو به ما کرد،  که،  "هرچند اوضاعم خیلی خراب است اما چاره نیست،  خدا کند آدم،  گیر زن زبان‌نفهم نیفتد". شکری گفت و رفت توی اتاق جلویی خانه تا زیر نور آفتاب تابستان زانو‌های ورم‌کرده‌اش را گرم کند.

مادر بعد از اذان صدای‌مان کرد. پدر چشمش به پشته رختخواب  و کومه قابلمه که افتاد با تغیر گفت" این همه اسباب و  و سایل برای چیست؟! توی باغ سرهنگ شهپر، اندازه ده تا ازاین خانه‌های ما،  جار و  اسباب است. "
من و  خواهرم هنی گفتیم و سر جای خودمان جنبیدیم. دو تا کلمه سرهنگ و  باغ،  توی ذهن‌های بسته ما یک کمی،  فقط کمی، از خدا و  باغ بهشت کمتر بود.
باغ سرهنگ شهپر یک‌جایی بود به اسم چاه تلخ. ده کوچکی که سر تا ته‌اش را می‌شمردی سی تا خانوار نداشت،  توی برهوتی که از بی‌آبی،  زمینش مثل پوست دست‌هایمان توی زمستان، قرمز و  پوسته پوسته شده بود. چندتا گوسفند لاغر مردنی سر‌شان را کرده بودند توی آشغال‌ها و بی‌اشتها نشخوار می‌کردند.  مادر گفت: "این‌جا کو آب و آبادی مرد؟!"
پدر پیاده شد. رفت و با سگرمه‌های توی هم برگشت "درست آمدیم. همین نزدیکی است."

راه پر کلوخ و  ناهموارمان نیم ساعتی به چپ و  راست کشیده شد. توی این پیچاپیچ  بالا و پایین جز بوته‌های خم شده از باد،  توی دشت ترک‌خورده بی‌آب چیزی ندیدیم . پشت  تپه انگار بخواهند چیزی را از چشم پنهان کنند،  درست همین که می‌پیچیدی،  وسط دشتی خشک که حتا بوته‌‌های توسری‌خور توی راه هم عار‌شان شده بود بیایند،  چند تا اتاقک عینا سربازخانه  بی اجازه از زمین سر در آورده بود.

ساک‌هایمان را برنداشتیم. جلوی اتاقک‌ها چندتایی تخت فلزی،  داغ گرمای تابستان،  لخت و بی فرش به هم چسبانده بودند. پیرمرد شب پای مفنگی با  زیر پیرهن سوراخ سوراخ،  فرش کوچکی آورد و پهن کرد و پشت بندش توی سینی کثیفی چای بدرنگی. مادر نخورد . اما پدر از لج مادر سه چهار تایی پشت سر هم بلعید.
روی تپه نشسته بودیم و با سنگ‌های نوک تیز دور و ورمان زمین را می‌خراشیدیم.
خواهرم گفت" فکر می‌کنی سرهنگ پدرمان گهی باشد؟!"
"گفتم "کون لق‌شان" یاد گرفته بودیم بدحرفی کنیم، از پسر‌های محله‌مان که همبازی‌مان بودند و گاهی توی بازی قایم موشک  می‌بوسیدن‌مان.
خواهرم مو‌های صاف طلایی‌اش را با گیره بست بالای سرش و  گفت: "ببین. خیلی هنر بکنند بدندمان به یکی از همین سرهنگ‌های جاکش که آخرش بیاوردمان همچین جایی کلفتی. گور بابایشان. من که می‌گذارم فرار می‌کنم.  اصلا دلم می‌خواهد با یک کوله پشتی بزنم توی دل بیابان و پشت سرم نگاه کنم به این دو تا پیرزن و  پیرمرد که دارند ضجه می‌زنند. نقشه فرارم را کشیده‌ام . خیلی وقت است. قبل از هر کاری هم این مو‌های کثافتم را از بیخ می‌برم. "

نور آفتاب مو‌هایش را بی رنگ کرده بود. فکر می‌کنم همین حالا روبرویم نشسته است.  بدون مو. بدون جاذبه. بدون مرد. بی عشق. تنها. حالا می‌فهمم چیزی را که آن موقع غریزتا دریافت کردم، توضیح علمی‌اش این است که می‌توانی با برداشتن جزء فرعی یک تصویر تقارن کل تابلو را به هم بریزی. اما آن موقع فقط فکر کردم که اگر او این شکلی باشد معنی‌اش این است که من خوشبخت‌ام. برای یک بچه ده -دوازده ساله به قول خواهرم، فلسفه‌اش این بود به همین سادگی.
گفتم: "کچل حمزه".
خواهرم: گفت" چی؟"
گفتم:  "کچل رو بردن به اردو برای یک قاچ گردو.  گردو گیرش نیومد. سر کچلش خون اومد."
گفت: "بی‌مزه." و سنگ توی دستش را پرتاب کرد به سمت مارمولکی که دور و بر سوراخ مورچه ‌ها می‌چرخید.

خواهرم غروب‌ها می‌نشیند لب حوض. تکه‌های ریز نان را می‌ریزد جلوی ماهی‌ها و گوشت قرمز رنگ شستش را توی آب فرو می‌کند تا ماهی‌ها به خیال غذا به انگشتش توک بزنند.  سرش زیر آفتاب بی جان پاییزی برق می‌زند . سفید و بی لک. خودش می‌گوید با نمره چهار که بزنی دو هفته دیرتر نوک می‌زنند. موهایش را می‌گوید. می‌گوید این‌طوری راحت‌ترم. اگر هم بخواهم بروم جایی که خیلی برایم مهم باشد، چاره‌اش یک کلاه گیس صد دلاری است. آفتاب که برود بارانی قرمز رنگش را می‌پوشد و در امتداد دیوار‌ها محو و کوچک می‌شود. می گوید نوزده سال کارش همین بوده.  تاریک که می‌شود در و دیوار خانه فرقی ندارد،  آن‌جا، آپارتمانش آن‌قدر به هم نزدیک می‌شوند که انگار دارند خفه‌اش می‌کنند... بعداز رفتنش می‌نشینم لب حوض  و از توی جمجمه شکستهء روی بوم مقابلم،  ماهی‌های قرمز و طلایی یک چشم را بیرون می‌آورم که با دندان‌های کوچک و نوک تیز‌شان بافه‌‌ها و  تار‌های دراز و پوسیده مو‌های شرابی رنگ را دنبال می‌کشند.  توی مانداب ساعت و تکه‌های کرم زده دست و پا، لابه‌لای چرخ‌های له‌شده دوچرخه و بال‌های زنگ‌زده هواپیما دور خود‌شان می‌چرخند و می‌چرخند و من را بر می‌گردانند به چاه تلخ تا آرام بگیرم. به لحظه‌ای که خلق من بود. شاید تنها خلق همه روز‌های زندگی‌ام.

طرف‌های غروب از توی جاده آن ور تپه  صدا و بعدش گرد و خاک موتوری‌ها بالا رفت. من و خواهرم دویدیم طرف اتاقک‌ها. از ترک یکی از موتور‌ها،  پیرمردی لاغر و کوتاه،  انگار بچه‌ای همسال خودمان، پایین پرید. کلاه  دوری کهنه‌ای را از سرش برداشت و توی هوا به طرف ما تکان داد و خندید.  پوست صورتش توی آفتاب تند مثل برف آفتاب خورده از سفیدی به بنفش می‌زد.
د‌هاتی‌های موتور سوار دورمان را گرفتند و  همه با هم حرف زدند،  طوری که بین‌شان صدای پیرمرد گم بود.  انگار همه جز پدر فراموشش کرده بودند. پدر گفت: "جناب سرهنگ این‌ها دختر‌هایم هستند. این هم عیال بنده." معلوم بود مادر همان‌قدری  متعجب است که من و خواهرم. پیرمرد بدون این که توجهی به من بکند، چشمکی به مادر زد،  نگاهی به خواهرم و با صدایی زنانه گفت: "جان نثار..."  و دستش  را به طرف مادر که با د‌هان باز به پدرخیره شد بود دراز کرد. مادر دستش را از زیر چادرش بیرون کرد و ناشیانه توی دست پیرمرد گذاشت.

همان‌وقت بود که شب‌پای مفنگی‌اش جلو دوید. خروس لاغر و بیحالی را که انگار بیهوش شده بود جلوی پایمان گذاشت. پیرمرد  صورتش را کشید توی هم که:  "نگفتم جلوی من از این کار‌ها نکنید!" بعدش رو کرد به پدر و چشمکی زد که: "د‌هاتی‌اند دیگر." هیچ‌کس پیدا نشد خروس بیچاره را که نای رفتن نداشت و به زمین خالی جلوی پایش نوک می‌زد سر ببرد. این بود که مادر از توی سبد کاردش را برداشت و رفت پشت اتاقک‌ها و با دست خونی و خروس بی سر برگشت.

شب توی دل بیابان، روی تخت‌های جلوی اتاقک‌ها نشستیم و بی‌رغبت گوشت سفت و بدبوی خروس چاه تلخ را خوردیم که بی‌ادویه و  مزه بود. بعدش، خوابیدیم تا فردایش برویم یخ‌سازی و به ستاره‌‌ها خیره شدیم.

خواهرم زیر گوشم پچ پچ کرد که، "صدای خروس را می‌شنوی؟ "گفتم "نه." و  واقع‌اش چیزی نشنیدم. گفت "چطور نمی‌شنوی؟! یک‌جایی همین اطراف باید باشد. نمی‌توانم بخوابم. ببین کجاییم! توی گه‌دانی. توی امریکا مردم می‌روند توی یک جا‌هایی لب دریا،  لباس شنا می‌پوشند و با نامزد‌شان عشق می‌کنند. اما ما باید بیاییم این‌جا. مرده‌شور یخ‌سازی‌اش را ببرند." من که ازش پنج سال کوچک‌تر بودم و خوابم گرفته بود زیر شمد خزیدم. اما چشم‌های خواهرم باز و غمگین به یک جایی آن‌ور کویر دوخته شده بود.
فردا صبحش همین‌قدرش یادم است که رسیدیم جایی پشت کوه‌ها. ساختمان مخروبه بی‌شیشه‌ای، با قاب‌های فلزی زن‌گزده و  تابلوی براق شرکت یخ‌سازی و خدمات فروش سرهنگ شهپر.

این که خیلی یادم نمی‌آید آن روز چه اتفاقاتی دور و برم افتاد، دلیلش بیش‌تر مریضی‌ام بود که و ادارم می‌کرد دم به ساعت بروم پشت تپه و خروس سفت‌شده توی دلم را از پایین یا بالا بیاورم بیرون. همین‌قدرش یادم است که شرکت یخ‌سازی سرهنگ شهپر،  سه تا تالار بزرگ بود با استخر‌های پر از آب زنگ زده که یخ‌ها را با زنجیر‌های وصل به دو پایک فلزی ازش در می‌آوردند و  می‌گذاشتند روی صفحه‌های پوسته شده تا با چنگک‌های فلزی بریزند‌شان توی گاری‌های چوبی. مادر رفته بود توی مثلا دفتر مدیریت و  پدرم توی حیاط پشتی. خواهرم رفته بود روی لبه یکی از استخر‌ها که ادای سرهنگ را در بیاورد. پشت سرش قالب‌های یخ توی صف‌هایی منظم می‌آمدند و می‌رفتند. جرقه‌اش همان‌وقت توی سرم روشن شد. یک لحظه. این که بگویید یک بچه ده- دوازده ساله نمی‌تواند برنامه ریز جنایت هولناکی باشد همه‌اش چرت است. من به‌تان می‌گویم ذهنش مثل نقشه‌کش تازه‌نفسی بدون این که درگیر قبل و بعدش بشود روی چرخ دنده‌های بازی چفت می‌شود. شک نکنید.

توی تق،  تق صدای آمد و رفت یخ‌ها فریاد کشیدم: "ببین. یکی ازاین قالب‌ها را بگیر، پرتش کن این وسط. محشر می‌شود. هم کون سرهنگه می‌سوزد. هم این پیرزن و پیرمرد جلوی این مرتیکه مفنگی کنفت می‌شوند."
خواهرم برگشت و  به یکی از یخ‌هایی که توی صف، آخر از همه می‌آمد نگاه کرد و فریاد کشید: "این جناب سرهنگی که من دیدم کونش نمی‌سوزد.  جانش از ماتحت‌اش می‌رود بیرون" و از خنده روی لبه‌ی استخر پیچ و تاب خورد.

همان موقع بود که خروس توی دلم دوباره راه افتاد. پشت تپه وسط کار، چشم‌ام خورد به آفتاب‌پرستی که روی سنگی نشسته بود و به جایی توی دل دشت نگاه می‌کرد که یکهو صدای جیغ از جا پراندم. سنگ کنار دستم را گذاشتم روی نجاست‌هایم که دیگر فقط آب بود و  دامنم را کشیدم پایین.  توی درگاه تالار اول که رسیدم،  پدر پای خواهرم را گرفته بود توی دستش و خون از لابه‌لای انگشت‌هایش روی زمین مرطوب چکه می‌کرد. سرهنگ هم داشت روی زمین دنبال چیزی می‌گشت. پدر رو کرد به سرهنگ که، "ولش کنید. برویم" و خواهرم را برد سمت ماشین. خواهرم برگشت و بی‌گریه یا جیغ یا ضجه، به من نگاه کرد. چشم‌هایش  باز و  و حشت‌زده  انگار آفتاب پرست روی تپه که دارد به راز جهان نگاه می‌کند  یا به مرگ یا همچین چیزی.

سرهنگ دوید دنبال پدر و پشت سر رو به من گفت: "انگشت‌اش گم شده.  بگرد پیدایش کن". مثل این که بگوید،  سوزنی را که افتاده روی زمین پیدا کن تا توی پای کسی نرود. صدای ماشین پدر که بلند شد، نشستم روی زمین توی خیسی‌های سر رفته از استخر زنگ‌زده و  خیره شدم به تکه یخ‌های خرد شده‌ای که از قالب بزرگ‌تر یخ پاشیده شده بود همه‌ی گوشه‌ی سالن. بی حرکت، ساکن،  سنگین. نمی‌دانم چه‌قدر طول کشید که یک‌دفعه از جایم بلند شدم.  یعنی چیزی از جنس شهود یا الهام یا حس بعد از فاجعه سرپایم کرد. نمی‌دانم، چی بود و چطوری آمد. توضیحش حتی حالا مشکل است. اما اولش یک جایی بود گوشه‌ی ذهنم و بعدش تمام بدنم. انگار خیسی آبی که اولش یک گوشه بدنت را می‌گیرد و  بعدش ناگهان می‌بینی تا بن مو‌هایت خیس خیس است. جایش را فهمیدم. پشت قالب بزرگ یخ افتاده بود. به قسمت جداشده انگار قیر مالیده باشند،  لخته‌های خون، خشک شده بود. نترسیدم. مشمئز هم نشدم.  برش داشتم. گرفتم‌اش توی دست و  لخته‌‌هایش را با نوک انگشت شستم پاک کردم. پشت تپه کنار سنگی که آفتاب‌پرستم هنوز نشسته بود و با صدای کر کننده‌ای می‌خندید، چالش کردم. گوش‌هایم را که از صدای قه‌قهه‌اش داشتند می‌ترکیدند گرفتم،  سنگریزه‌‌ها را ریختم روی گودال کنده شده تا با باقی جا‌ها فرقش نباشد. آفتاب‌پرست رفته بود. انگار یک‌باره  محو شده باشد. نشستم روی تخته سنگ و زل زدم به یک تکه ابر که بالای سرم مثل خروسی چهار انگشتی با سیخک جنگی‌اش جاخوش کرده بود. خروس توی دلم آرام بود.

این لحظه سکون و آرامش خلق من بود. شاید این بود که شروع کردم به نقاشی. همان بعد از برگشتن‌مان. یک چیز‌هایی می‌کشیدم روی کاغذ‌های کاهی بزرگ. می‌نشستم وسط کاغذ و  دور تا دور طرح می‌زدم. می‌خواستم همان لحظه برسد. همانی که همراه ذهنم آسمان و کویر، بوته‌ها و سنگریزه‌‌ها، مورچه‌ها و  مارمولک‌ها آرام گرفته بودند. بعضی وقت‌ها کاغذ کم می‌آمد. دو سه تا را وصل می‌کردم به هم. بعد‌ها یاد گرفتم یک چیز‌هایی  را باید بگذاری توی ذهنت، یک چیز‌هایی را بیاوری روی کاغذ. آن موقع دیگر هفده هجده ساله بودم. هرچند هنوز هم آخرش شک می‌کنم آن‌هایی که می‌آیند روی کاغذ اصل‌اند یا الباقی که جا مانده‌اند...

اما هرچه که بود، اصل یا بدل، این همه سال،  خوشحالی‌ام را چیزی تیره می‌کرد. حلقه‌های طلایی دور صورتی مهتابی و کشیده اما کدر.  انگار این حلقه‌های طلایی تاج خارش باشد. تحقیر شده. سرافراز. مالک زمین و آسمان. معلق میان زمین و  آسمان. دست نیافتنی. دور.

همان سال بعد از سفر، خواهرم،  پدر را وادار کرد پول بلیت‌اش را بدهد که بگذارد از این خراب‌شده برود. برود که دیگر ریخت‌مان را نبیند و پدر هم می‌خواست ریخت‌اش را نبیند. مادر مو‌های طلایی‌اش را برای بار آخر گیس بافت کرد،  اما بدرقه‌اش نکرد.

دو سه باری پدر خواست برود ببیند آن‌جا چکار می‌کند که خواهرم گفته بود نه. حالا نه.  بگذارید برای بعد. گفته بود دارم زندگی‌ام را می‌کنم شما هم زندگی‌تان را می‌کنید،   فکر کنید از اولش همان یک دختر را داشتید که داریدش. وقت مرگِ پدر و بعدش مادر چند باری با هم تلفنی حرف زدیم. خواهرم گریه کرد و قول داد توی تعطیلی‌اش ده روزی بیاید. که حالا آمده.

سرهنگ پدر را چند سال بعد دیدم خمیده و رنجور. نشسته بود روی پله‌های سنگی خانه‌ای و زیر لب می‌خندید. جلو رفتم و خودم را معرفی کردم. از جایش بلند شد،  چشمکی زد و دستش را دراز کرد. گفت" از اولش شناختم‌ات، از همان دور که آمدی. انگشت‌ات را پیدا کردم. گوشت‌هایش را مورچه‌ها خورده‌اند. می‌دانی که، مورچه‌های آن‌جا از اژد‌ها بدترند... خواستم بگویم که انگشت خواهرم بود نه من... دستش را باز کرد و  استخوان سفیدی را که به سیخک پای خروس شبیه بود توی دستم گذاشت. گرم و خیس. گفت "فکر نکن به یادت نبودم هر روز می‌آیم همین‌جا. می‌دانستم بالأخره می‌آیی. زمین کروی است دیگر. از هر جایی شروع کنی بالاخره می‌رسی به همان‌جا. حالا بگذارش یک جای امن... راستی مادرم را به‌تان معرفی نکردم" و با دستش اشاره کرد به آفتاب‌پرست چروکیده‌ای با دندان‌های یک در میان که یک‌ور افتاده بود روی پله‌های سنگی و  با صدای کرکننده‌ای می‌خندید. گوش‌هایم را که با هر دو دستم گرفتم و آشوب دلم را تا گلو بیرون آوردم.  دیگر ندیدم‌اش. این‌ها مال هفت، هشت سالی بعد سفرمان بود.

خواب بود یا رؤیا نمی‌دانم؟ اما هرچه که باشد واقعی یا فراواقعی. با خودم عهد کرده‌ام که، اگر بپرسد، از انگشت لعنتی‌اش، بگویم. همه را بگویم، اما نمی‌پرسد. انگار نبودن‌اش موهبت‌اش باشد. به جایش این‌جا نشسته و می‌گوید که "دیگر از این کشور سرد و تاریک و لعنتی خسته شده و باید برود جایی که گرم باشد" می‌گوید "تو نمی‌فهمی همیشه در  سایه بودن، بی آفتاب،  بی‌روشنایی یعنی چی؟" لبخند می‌زنم و می‌گویم "تو می‌دانی؟" منظورم را نمی‌فهمد، شاید هم به روی خودش نمی‌آورد،  به جایش می‌گوید "فکرش را کرده‌ام، اصلاً با هم می‌رویم. مدارکت را آماده کن." می‌خواهم بگویم "آخر مرده شورت را ببرند،  به جای همه این‌ها،  توی چشم‌هایم نگاه کن. بپرس انگشتم را کجا بردی؟" می‌دانم که می‌داند و  می‌خواهد کلافه‌ام کند تا خودم بگویم. به جایش می‌گوید "با خودم می‌برمت جا‌هایی که جز دلتنگی‌اش و بدبیاری‌هایش برای ما آدم‌های وصل به مزخرفات‌مان همه چیز دارد." شستم را می‌کشم روی تیزی استخوان دسته کلیدم و  آرام و سنگین به تاج خروسی‌های پژمرده باغچه که از بی‌آبی یک‌ور شده‌اند خیره می‌شوم. تا رفتن‌اش سه روزی مانده. اما این‌طوری که هی می‌رود بر سر بدبیاری‌هایش که همه‌اش هم به پدر ومادرمان برمی‌گردد، یعنی طاقت گفتنش را دارم؟

ندا کاوسی‌فر
تاریخ نشر در خوابگرد: ۲۵ بهمن ۸۶

فهرست کتابخانه
 

topñ

Google

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: 

HOME

بازنشر چاپی آثار بدون اجازه، به شدت ممنوع است و لينک دادن، آزاد.
shokrollahi[at]khabgard[dot]com