کتابخانه

صفحه‌ي اصلي

پنجره‌ي پشتـي

کتابخانه / داستان‌ها
 

 


نام داستان: موج

نويسنده:
لیلا قاسمی
(برگزیده‌ی نخستِ مشترکِ دومین دوره‌ی جایزه‌ی داستان کوتاه شهر کتاب)

   

در را باز كرد و رفت توی اتاق. بوی ماندگی مي‌داد. مادرش پشت سرش رفت تو. همان طور غر می‌زد:
ـ گذاشتی گذاشتی روز آخری آمدی كه خودم این قدر كار دارم. صبح از خیریه آمدند تیر و تخته‌هات را بردند. پول وانت را هم از من گرفتند. دو هفته است اسباب می‌كشیم، نیامدی یك گوشه را برایم بلند كنی. خواهرت هم كه آن سر دنیا نمی‌تواند...
سرفه‌اش گرفت. با راه رفتن‌شان غبار كف اتاق مثل گرد طلا توی نوری كه از پنجره‌های قدی بدون پرده می‌تابید به رقص در آمده بود. مادرش به دسته‌های روزنامه و مجله گوشه اتاق اشاره كرد.
ـ فقط اینها مانده. ببین می‌خواهی چه‌كارشان كنی. شب باید كلید را تحویل بدهیم. روزنامه‌ها كه پوسیده. به درد شیشه پاك كردن هم نمی‌خورد. تكلیف مجله‌ها را روشن كن. پسر خانم كاظمی كه آمده بود قناری‌ها را ببرد گفت اگر پوپك خانم اینها را نمی‌خواهد من برشان دارم ـ به دسته مجله‌های دانشمند كه روی هم چیده شده بودند اشاره كرد ـ گفتم ازت می‌پرسم خبرش می كنم. زنگ بزنم بیاید ببرد؟ بچه كجاست؟ گذاشتی‌اش مهد؟
كیفش را گذاشت روی دسته روزنامه‌های روی زمین. نگاه‌شان كرد. هفته نامه سینما بودند.
ـ مامان برو به كارت برس، من یك نگاهی به این‌ها بندازم. كار داشتم صدات می‌كنم.
اتاق به نظرش كوچك می‌رسید. هشت سال بود كه تویش نمی‌خوابید، نمی‌خواند، فكر نمي‌كرد. كاغذ دیواری چند رنگ شده بود. جای پوسترهای كنده شده روشن‌تر بود. طی سال‌ها پوسترها و قاب عكس‌ها عوض شده بودند و مربع‌های كمرنگ و پررنگ روی دیوارها درست كرده بودند. سعی كرد به یاد بیاورد كه هر كدام جای چه پوستری بود. سهراب روبروی تختش بود و صبح به صبح بهش سلام می كرد. مارلون براندو پشت در بود تا اگر پدرش یك هو آمد توی اتاق نبیندش. بعداً كنارش یك جیمز دین چسبانده بود. هر دو تا را از خود پدرش كش رفته بود. برگشت و از پنجره به باغچه‌ها نگاه كرد. مثل چهار تا تابلوی یك اندازه كه كنار هم زده باشیشان به دیوار. درخت خرمالو توی سمت چپی بود ولی شاخه‌هایش وارد دومی شده بود. تصاویر تابلوها هم‌دیگر را كامل می‌كردند. تابلوهای بزرگ و قدی و ضربدر سرتاسری بزرگ و كم‌رنگی روی هر تابلو. جلو رفت. دست كشید روی خط مورب و پهن روی شیشه. زبری‌اش را زیر ناخن احساس كرد. شیشه خرده شده بود.
بابا گفت: اینقدر نپر. قیچی رو بیار.
گفتم: الكی نمی‌پرم. دارم لی‌لی بازی می‌كنم. میای با هم بازی كنیم. من یادت می‌دم.
بابا گفت: خانم كلاس اولی دیگر به جای این كارها باید بشینی كتاب بخونی. بالكن رو هم ذغالی كردی.
دویدم طرف بابا.
ـ تمام اونهایی را که اَ و اِ گذاشتی خوندم. دیگه کتاب خوندنی ندارم.
قیچی را دادم به دستش.
ـ چرا به شیشه‌ها چسب می‌زنی بابا؟
ـ تا نگذارند شیشه‌ها بشكند. بازیگوشی نكن. این‌جا را نگه‌دار من ببرمش.
ـ پس چرا به شیشه آشپزخانه كاغذ آلومینیومی چسبوندی؟
ـ برای اینكه نور ازش بیرون نره، تو بتونی مشقات رو بنویسی.
سرم را كج كردم.
ـ برق كه هیچ وقت نیست بابایی. چی می‌خواد بره بیرون. چراغ نفتی‌هام که نور نداره بره بیرون. منم دوست ندارم باهاش مشق بنویسم.
بابا خم شد و انگشتش را گذاشت نوك دماغم.
ـ سركار خانم می‌تونن مشقاشون رو روز بنویسن كه شب هم خودشون راحت باشن هم ما كمتر حرص بخوریم.
از دو طرف لپ‌های بابا را گرفتم.
ـ اسمش مشق شبه باباجون. روز كه نمی‌شه مشق شب نوشت.
بابا بلند شد.
ـ بلبل‌زبونی بسته. سر چسب رو نگه‌دار تا تاریك نشده باید باغچه‌ها رو آب بدم.
ـ چرا هر روز اینا رو آب می‌دی؟
ـ چون این درختای كوچولو باید آب بخورن بزرگ شن، میوه بدن تو بخوریشون.
دستام را گرفتم جلوی دهانم و ادای میوه خوردن در آوردم.
ـ بابا؟ چی می‌خواد شیشه‌ها رو بشكنه؟
ـ موج.
ـ موج؟ موج؟ آخه بابا جون من. تو مگه مدرسه نرفتی؟ تهران كه دریا نداره.
 
با شادی و گیتا برمی‌گشتیم خانه. شادی كوله پشتی‌اش را یك وری انداخت روی شانه‌اش. مقنعه‌اش را كشید عقب و دستش را انداخت و موهای بالای پیشانی‌اش را بیرون آورد.
ـ پوپك ببین كاكل اوشینی‌ام خوبه؟ امروز بریم معجون بخوریم مهمون تو.
نگاهش كردم.
ـ آره بابا خوبه. بعدم به چه مناسبتی من باید تو رو مهمون كنم؟
گیتا هلم داد.
ـ به مناسبت مأمور شدن‌ات. حالا وقتی ما باید صبح اول صبحی به سبیل های خانم حجتی نگاه کنیم تا در باره‌ی اهمیت كش مقنعه در روز قیامت نطق کند، تو جلوی پناهگاه می‌شینی تا بچه کلاس اولی‌ها نرن توش گم و گور شن.
بعد سرش را گرفت بالا و با تقلید لهجه معلم زبان‌مان گفت: در ضمن من امروز نمی‌توانم بیام معجون بخورم. با مجید قرار دارم.
من و شادی با هم گفتیم: باهاش دوست شدی؟
بهمان چشمك زد و از جیبش کاغذ مچاله‌ای بیرون آورد.
ـ امروز صبح اینو بهم داد. نوشته بعد از تعطیلی مدرسه برم پارك سر كوچه.
كاغذ را از دستش قاپیدم. تا نگاهش كردم شادی از دستم قاپید.
گفتم: اَی. این كه خطش مثل بچه كلاس اولی‌هاس.
گیتا صورتش را كج كرد و ادایم را درآورد: مثل خط بچه كلاس اولی‌هاس. خوب باشد ولی پدر سگ یک چشم‌های سبزی داره!
شادی گفت: تو هم این قدر ایراد بگیر تا بترشی بیچاره. به همین خیال باش همون یارو كه عاشق‌اش شدی از تو كتابه بیاد بگیردت. اسم‌اش چی بود؟
گیتا گفت: كیف داشت تو اسم‌اش. چی چی كیف بود؟
گفتم: هیت كلیف خنگ خدا. بشین دو صفحه کتاب بخون شاید آدم شی.
ـ نیست تو شدی؟
حمید از روبه‌رو می‌آمد. لباس سربازی تنش بود. لاغر شده بود و ریش‌اش بلندتر. ساك كوچكی توی دست‌اش بود. دیدم كه نگاهم می‌کرد. نگاهش را دزدید. مقنعه‌ام را روی شانه‌ام مرتب كردم و سعی كردم لبخندم را بخورم. نزدیك هم كه رسیديم سرم را بلند كردم و نگاهش كردم.
گفتم: سلام.
سرش را بلند كرد و یك لحظه نگاهم كرد. دوباره سرش را انداخت پایین.
ـ علیك سلام خانوم.
علیك را مثل معلم عربی‌مان گفت. از هم رد شدیم. گیتا برگشت و از پشت نگاهش كرد.
ـ آقا كی بودن؟
گفتم: برگرد. بعداً بهت می‌گم.
گفت: ایشون همون چی چی کیف بودن دیگه. واستاده بود از پشت نگات می كرد. به به. نیش خانوم هم كه باز شده و ...
جلوی خنده‌ام را نگرفتم: یه آشنای قدیمیه بابا. همسایه‌مونه. اسمش حمیده.
گیتا گفت: اِ؟ خوب مجید اینا هم كه همسایه‌مون هستن دیگه.
و سرش را به دو طرف تكان داد.
گفتم: از من خیلی بزرگتره. دیدی كه سرباز. فقط بهش سلام می‌كنم. یه بار نجاتم داده.
گیتا دو قدم دوید جلو و برگشت جلوی ما عقب عقب راه رفت: نجاتت داده؟ از كدوم حیوون درنده نجاتت داده؟ از خانم حجتی؟
گفتم: از موج.
چشم‌های گیتا درشت شد: موج، تو شمال؟ با این یارو برادر رزمنده؟
زدم زیر خنده. گیتا گفت: خجالت نكشی یه وقت‌ها. تعریف كن. ما هم بخندیم. به چی فكر می‌كردی؟
گفتم: هیچی بابا. یك لحظه تصور كردم همین حمید داره تو شمال با لباس شنا منو از یه موج نجات می‌ده.
گیتا رفت سمت راست شادی و دستش را انداخت دور شانه‌اش.
ـ بابا این تعطیله به خدا.
شادی خندید: خودت تعطیلی. برای من تعریف كرده. موج بمب رو می‌گه خنگه. نشنیدی می‌گن یارو موجیه.
مامان در را باز كرد. با باز شدن در دوباره گرد و غبار توی هوا چرخیدند.
ـ وا. مادر تو كه دست به هیچی نزدی. نشستی روی زمین سرد. می‌چای كه.
ـ مامان؟ می‌ری بیرون؟
ـ ما هم با هر كی تو این خانه حرف می‌زنیم میگه برو بیرون. حداقل پاشو بشین روی روزنامه‌ها.
مادرش پشت چشمی نازك كرد و در را پشت سرش محكم بست.
تاریك بود. صدای رادیوهای جیبی و پارازیت بین موج‌ها با حرف‌های مردم قاطی شده بود. توی كوچه بودیم. مامان روی سكوی جلوی در نشسته بود و چادر گلدارش را محكم دور خودش و یلدا كه توی بغلش بود پیچانده بود. من جلوتر كنار بابا ایستاده بودم كه با آقای سرهنگ و یك مرد دیگر حرف می‌زد.
مرد می‌گفت: باید برویم. یك طرف‌مان برق آلستوم است، یك طرفمان هم مدرسه. معلوم است كه همه می‌خورد توی سرمان.
صدای ضدِ هوایی آمد. مرد یك لحظه سرش را دزدید و گفت: یا ابوالفضل.
سرهنگ به آسمان نگاه كرد. خیلی سال قبل سرهنگ بود. بعد بیكار شده بود. برای نان گرفتن هم كروات می‌زد ولی آن شب با پیژامه و عرق‌گیر آستین‌دار توی كوچه بود. موهای دستش سیخ شده بود. با صدای بمب بیدار شده بودیم و تا برسیم دم در دومی را هم زده بودند ولی وضعیت سفید نشده بود. سرهنگ گفت: ولی‌عهد خودشان فرمودند همین چند روز را تحمل كنیم همه چیز تمام شده. فرموده‌اند برای سال تحویل تهران هستند.
صدای خنده جوان‌ها بلند شد. بچه‌های محل بودند ولی از وقتی رفته بودند توی بسیج، این جور وقت‌ها دور هم جمع می شدند. مامان بلند به‌شان تشر زد: ساكت دیگر. الان وقت خندیدنه.
یكی‌شان خنده‌اش را خورد و گفت: ببخشید حاج خانوم.
مامان دوست‌شان نداشت. ولی هر وقت می‌آمدند پول یا نخود لوبیا بگیرند به‌شان می‌داد. خانم سرهنگ از جلوی خانه‌شان صداش زد:  سرهنگ بیا این‌جا. دوباره گرفتارمان نكن. بیا برو یك چیزی بپوش.
سرهنگ به پدرم گفت: با عرض معذرت.
و رفت طرف خانه‌ی خودشان. صدای بگومگویش با زنش به صداهای دیگر اضافه شد. مامان حرص‌اش را سر من خالی كرد: پوپك بیا این‌جا بشین. اون روسری رو سرت كن. گوشات یخ كرد.
گفتم: "الان می‌آم مامان وایستا." دست بابا را محكم‌تر فشار دادم.
یك بمب همان نزدیكی‌ها افتاد. صدایش خیلی بلند بود. چند نفر بلند امام‌ها را صدا كردند. بابا گفت: خدا به دومی‌اش رحم كند.
و به آسمان نگاه كرد. من هم به آسمان نگاه كردم. قطعه‌ی كوچك سیاهی بین شاخه‌های بی برگ چنار و دیوار خانه‌مان كه از ستاره‌های نارنجی پر و خالی می‌شد. همان وقت دیدم‌اش. ستاره‌ی كوچك قرمز بین آن همه نارنجی كه با صدای پاق خفیفی پشت سر هم می‌تركیدند. ستاره‌ی قرمز نمی‌تركید. فقط گاهی چشمك می‌زد. دست بابا را ول كردم. سرم به آسمان راه افتادم به طرف وسط كوچه. آن‌جا آسمان بزرگ‌تر بود. یك مرد فریاد زد وایستا كجا؟ و مامان داد زد پوپك. بعد جای همه صداها را یك سوت بلند گرفت. همان‌طور كه راه می‌رفتم، سرم را برگرداندم. یكی از پسرهای بسیجی به طرفم می‌دوید. من همان‌طور می‌رفتم و سرم به عقب برگشته بود. پسر وسط راه پرواز كرد. دست‌هایش را باز كرد و پاهایش از زمین جدا شد. بالا رفت و همان‌جور توی هوا آمد طرف من. گوش‌هایم می‌سوخت. مثل راز بقا بود. مثل همان وقت كه عقابه می‌خواست خرگوش بیچاره را شكار كند. رسید به من. دست‌هایش از من گذشتند و جلوی تنم حلقه شدند و صورتم محكم خورد به قفسه سینه‌اش. شكارم كرد. بلندم كرد توی هوا و بعد انگار كه زورش نرسیده باشد هر دو خوردیم زمین و كشیده شدیم روی آسفالت. زمین لرزید. انگار كه زمین خوردنمان زمین را لرزاند و بعد چیزی ریخت روی سرمان. مثل نقلی كه توی عروسی‌ها روی سر عروس و داماد می‌ریزند. چانه‌ام روی آسفالت كشیده شده بود و می‌سوخت.

سنگینی‌اش نفسم را بند آورده بود. اول سكوت بود و بعدش همه دنیا با هم جیغ كشیدند. گریه كردند. خدا را صدا كردند. سنگینی سبك شد. دست‌های حلقه شده دور تنم شل شد و بعد بازوهایم را گرفت و بلندم كرد و بعد چرخاندم طرف خودش. زانو زده بود جلویم و این جوری قدش یك كمی از من كوتاه‌تر شده بود. ریش داشت. یك ریش خیلی كم‌پشت ولی طلایی. موهاش هم طلایی بود و چشمهاش سیاه.
پرسید: حالت خوبه؟
سرم را تكان دادم. صدای آژیر پلیس یا شاید آمبولانس توی صداهای دیگر بلند شد. دست كشید روی خراشیدگی چانه‌ام. سوخت. موهایم را از جلوی چشمم كنار زد. دست كرد و از تویشان یك تكه الماس درآورد. فكر كردم الماس است. پرتش كرد و دست كرد توی موهایم.
گفت: چیزی نیست. چند سالته؟
گفتم: یازده سال.
دستش را پس كشید و اخم كرد: پس چرا حجاب نداری؟
دستم را بلند كردم و خواستم الماسی را از لای موهایش در بیاورم. مامان دستم را توی هوا گرفت و دو تا محكم زد به پشتم. گریه می‌كرد. یلدا را زده بود زیر بغلش و یلدا هم یك بند جیغ می‌كشید.
ـ ذلیل شی الهی. نصفه جونم كردی. هی می‌گم مثل بچه‌های دیگه بشین كنار مادرت، تمام تنت خورده شیشه شده.
و همان جور دست می‌كشید به تنم. بعد دستم را گرفت و كشید طرف خانه.
سرهنگ روی پله‌های خانه خودشان نشسته بود و زنش شانه‌هایش را می‌مالید. برگشتم و پشت سرم را نگاه كردم. دو زانو نشسته بود وسط كوچه. مردم اطرافش می‌دویدند ولی همان طور نشسته بود وسط كوچه و نگاهم می‌كرد. من هم همان طور كه می‌رفتم نگاهش می‌كردم تا مامان در را بین نگاه‌مان بست.
بلند شد و رفت جلوی پنجره. پیشانی‌اش را چسباند روی سردی شیشه. پیشانی‌اش خنك شد. پدرش توی حیاط داشت باغچه را آب می‌داد. خنده‌اش گرفت.
ـ اگر مامان ببیندش چه قشقرقی به پا می‌کند. آخرین روز هم دل از باغچه نمی‌كند.
سر بی موی پیرمرد زیر آفتاب تابستان برق می‌زد. پای هر درختی كه آب می‌داد، سر شلنگ را بالا می‌گرفت و به شاخه‌هایش هم آب می‌پاشید، بعد بلافاصله عقب می‌پرید تا خودش خیس نشود. چشمانش را بست.
مامان آمد توی اتاقم.
ـ پا شو دیگه. و یك بغل لباس شسته را ریخت روی تخت.
تنم را كشیدم و پرسیدم: ساعت چنده؟
ـ به كتاب باز زیر بالشم چپ چپ نگاه كرد و گفت: دیشب كی كتاب رو بستی خوابیدی؟ اگر پوست‌ات داغون نشد.
ـ چرا همه جا این قدر شلوغه.
یك نفر یك جا توی یك بلندگو گفت: یك، دو، سه. امتحان می‌كنیم. یك، دو، سه.
مامان گفت: هیچی بابا آمدند برای حجله و بلندگو از كنتور ما سیم كشیدند.
ـ حجله؟ كی مرده؟
ـ چه می‌دانم. یك شهید دیگر. تمام كوچه را دارند حجله می‌زنند. و یك هو براق شد. تو دوباره با شلوار جین خوابیدی؟
گفتم: جنگ كه تموم شده. دیگر شهید از كجا اومده؟
مامان خم شد و لنگه جورابم را از زیر صندلی میز تحریر درآورد و آویزان كرد روی دسته‌اش. موقع بلند شدن دستش را گذاشت روی كمرش.
ـ این یكی مثل اینكه دو هفته پیش شهید شده. الان رسیده تهران. همین امروز خبرشان كرده‌اند. سرش را گرفت به سقف و با مشت كوبید به سینه‌اش:- خدا ذلیل‌شان كند به حق پنج تن. چه به روز این مردم آورده‌اند. و رفت. صدای لااله اله الله كه بلند شد رفتم توی هال. در هال به كوچه باز بود. در كوچه هم باز بود. و حمید ایستاده بود جلوی در. لباس سربازی تنش بود و توی هال ما را نگاه می‌كرد. یك چیزی را اول نفهمیدم. حمید پا نداشت. صدای جیغ زن‌ها می‌آمد. تن هم نداشت. فقط صورت بود توی یك قاب و روی یك عالم چراغ. دو تا پسر جوان دو طرف چراغ‌ها را گرفتند و از جلوی در حمید را كشاندند كنار. پایم سست شد.
بوی باران می‌آمد. اشك‌هایش با خاك روی شیشه بویی شبیه باران می‌دادند. سرش را از شیشه بلند كرد. اشك‌هایش را با گوشه شالش پاك كرد. بابا وسط باغچه نشسته بود و تك و توك علف‌های هرز را بیرون می‌كشید. دو تا یاكریم دور و برش توی باغچه می‌چرخیدند و با هر حركت‌اش بلند می‌شدند و دوباره می‌نشستند. یادش آمد. رفت طرف جایی كه زمانی تخت‌خواب‌اش قرار داشت. دست كشید روی كاغذ دیواری. سرش را برد جلو و بین گل‌های زیر كاغذ دیواری را گشت. دوباره بلند شد آمد عقب تا جای دقیق تخت خواب را پیدا كند. دوباره رفت جلو و زانو زد و از نزدیك به گل‌ها نگاه كرد.
مامان گفت: این یك كاسه آب مرغ را بخور. دو روزه لب  به چیزی نزدی. می‌میری دختر.
به بابا كه لبه‌ی تخت نشسته بود تشر زد: تو یه چیزی به‌اش بگو.
بابا دست كشید به سرم. گفت: با نخوردن نمی‌تونی چیزی را عوض كنی. تازه تو از هیچ چیزش خبر نداری. غذات رو بخور. نخوردن چیزی رو تغییر نمی‌ده. در عوض سعی كن فراموش‌اش نكنی. سعی كن همیشه یادت بمونه. همه چیز یادت بمونه. سال‌ها بعد این خاطرات به دردت می‌خوره. آن موقع تازه می‌شه راجع به این روزها حرف زد. شاید آن وقت بتونی چیزی رو عوض كنی.
صدای مامان درآمد: من می‌گم دیگه به‌اش فكر نكن، یادت بره. تو می‌گی فراموش نكن. این مثلاً كمك كردن‌اته.
بابا دست مامان را گرفت و بلند شدند. گفت: بذار تنها باشه. تنهایی كمك‌اش می‌كنه. غذاش رو هم  می‌خوره.
و رفتند بیرون. همان جور دراز كشیده دستم را سراندم زیر تخت و دفتر خاطراتم را بیرون كشیدم. خودكار را از لایش درآوردم. می‌خواستم جلوی چشم باشد. جلوی چشم همه ولی هیچ كس نبیندش. هیچ كس غیر از خودم. توی تخت نشستم و دست كشیدم روی كاغذ دیواری. كنار پشتی تخت‌خوابم. نمی‌خواستم فراموش كنم.
پیدایش كرد. كمرنگ شده بود و پائین‌تر از جایی بود كه انتظارش را داشت. پیچیده بود لای گل‌های ریز كاغذ دیواری. توی ح یك گل بود و میم دور گل دیگری پیچیده بود و برگ كوچكی مثل یك نقطه آخر دال قرار گرفته بود. دست كشید روی اسم و گل‌ها و چشمانش را بست. یادش نمانده بود. فراموش كرده بود و نتوانسته بود چیزی را تغییر دهد. از جایش بلند شد و كیفش را برداشت. رفت توی هال. مادرش داشت سر كرسی قدیمی با یك سمسار چانه می‌زد. رفت طرف‌اش.
ـ به پسره بگو بیاد ببردشان.  بقیه را هم هر كاری دوست داری بكن.
مامان گفت: زیر چشمات سیاه شده. آرایش‌ات...
چشم‌هایش را تنگ تر کرد.
ـ گریه كردی؟
مادرش را بغل كرد. مادرش هم محكم بغلش كرد.
ـ گریه نكن مادرجان. من هم به خدا دلم خون است. فكر می‌كنی من خوشم می‌آید از این‌جا بروم توی آپارتمان. بابات هم خیلی غصه‌دار است. چند روز است از حیاط دل نمی‌كند. سر به سرش نمی‌گذارم.
ـ باشه مامان جان.
صورت مادرش را بوسید.
ـ باید بروم دختره را از مهد بردارم. از فردا می‌آیم خانه‌ی جدید كمكت می‌كنم.
ـ برو مادر. قبل از رفتن یك سر به بابات بزن.

لیلا قاسمی
تاریخ نشر در خوابگرد: ۲۵ بهمن ۸۶

فهرست کتابخانه
 

topñ

Google

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: 

HOME

بازنشر چاپی آثار بدون اجازه، به شدت ممنوع است و لينک دادن، آزاد.
shokrollahi[at]khabgard[dot]com