شب سردی بود، شاید دو سه سال پیش. از کنار خانم کمالی رد میشوم. تصویرم از
میان دستانش سُر میخورَد و میگذرد، دارد آینهای را با احتیاط از پلهها
پایین میآورد. یقهام را صاف میکنم. از آن شبهایی بود که دوست داشتی یقهها
را بالا بدهی، در پالتویت فرو روی و بگریزی. توی کوچه، قبل از این که کلیدم را
دربیاورم، چیزی زیر پایم صدا کرد؛ مثل صدای شکستن استخوان. بشقابی شکسته از
کنار کیسهی زباله بیرون زده بود. در را که باز کردم، خواستم چراغِ راهرو را
روشن کنم که نور زاویهداری از لای در آپارتمان همکف به زیر پایم سرید. صدای
وحشتزدهی خانم هاتف را شنیدم که میگفت: آقای حبیبی شمایین؟ چراغهای راهرو
که روشن شد گفتم: بله، اتفاقی افتاده؟ بود و نبودشان معلوم نمیشد، چون همیشه
درِ نردهای آپارتمانشان را میبستند و یک چراغ را هم روشن میگذاشتند. تا
گردن از لای در بیرون آمد: اتفاق که نه... از صبح از توی کمد ما صدای گربه...
شاید صدای گربه باشد... الان دارد پنجول میکشد به در...
کارگری جعبهای را روی کولش گذاشته و پایین میآید، عقب میروم و پشتم را
میچسبانم به دیوار تا بگذرد، جعبهی بزرگ و جاداریست و باید حسابی سنگین
باشد. کتاب که نمیتوانند باشند، حدس میزنم کریستال هاییاند که با دقت در
روزنامه پیچیده شدهاند، کتابها را که یکی دو هفته بعد از آن شب با کلی خرت و
پرت دیگر گذاشت دم در. جلو رفتم، گفتم: از کجا رفته توی کمد؟ سرش را برده بود
تو و من فقط چهار انگشتاش را میدیدم که کنارهی در را میفشرد، لابد داشت با
ترس به پشت سرش نگاه میکرد. گفتم: مگر کمد شما به جایی راه دارد؟ گفت: یک
چندتایی لوله باید از تویش گذشته باشد. گفتم: خب، درش را باز کنید، کیشاش
کنید، میرود. چراغهای راهرو و راه پله با صدای تِق خاموش شدند. نزدیک بود
دستاش را دم دهانش بگیرد: نه! نه! اگر بپرد بیرون که من سکته میکنم. کلید را
فشار دادم، نور روی پلهها ریخت. گفتم: به هرحال آن جا که نمیتواند بماند، بو
میگیرد. گفت: من که در را جوری بستهام که بیرون نیاید. گفتم: این که راهش
نشد، تا کی میتواند آن تو بماند؟ به پیش پایش جوری نگاه میکرد که گفتم
میخواهد یکی از لنگه کفشها را بردارد و پرت کند سمت کمد. گفت: شاید از همان
جا که آمده برود.
هر دو لنگه درِ آپارتمان کمالی باز است. چشم میاندازم، ولی اثری از کاناپهای
نیست که کمالی یک شب هن و هنکنان تا طبقهی دوم آورد و چند زخم هم روی دیوار
انداخت که فردا صبحاش صدای هاتف را درآورد. کاناپهی راحتی بود و به درد
آدمهای تنها میخورد. کنار کامیون هم ندیده بودماش. چند کاغذ این جا و آن جا
در راهروی ورودی آپارتمانشان ریخته روی زمین، دستنوشتهاند به گمانم. یک لحظه
حرکتی کرد، انگار بخواهد در را بیشتر باز کند ولی مکثی کرد و گفت: الان باید
محمود برسد، وقتی آمد به شما زنگ میزنم که دوتایی بگیریدش. دستم را به نردهی
راهپله گرفتم: نمیدانم... هرطور صلاح میدانید. صدایش را شنیدم که میلرزید:
شما که از گربه نمیترسید؟ موهای سیخاش، ناخنهایش، نگاه بیرحمی که این جانور
دارد، پیش چشمام آمد و این که ناغافل از توی تاریکی کمد روی سرم بپرد، گفتم:
با هم یک کاریاش میکنیم.
تخم مرغ دوم که ته قابلمه به جلز و ولز افتاد، هنوز صدا میآمد. گوشم را به
ستون چسباندم، سمت دیوارِ سردِ ضلع شرقی آشپزخانه. همان صدای آن شبی بود. چند
شب پیشاش تا صبح صدای زنی میآمد که با حالِ گریه حرف میزد. اگر فقط گریه
میکرد میشد تحمل کرد، اما هم گریه میکرد و هم انگار برای کسی دردِ دل
میکرد. تا صبح در خانه راه رفته بودم و کم کم حس میکردم که صدا مثل بخار دارد
از دیوارها و کف بلند میشود و به پوستم فشار میآورد. صدای زنگ تلفن از جا
پراندم. محمود بود که میگفت آمده و از من میخواست بروم پایین و در فراری دادن
گربهی کذایی کمکش کنم. زیر گاز را خاموش کردم. تخم مرغها در هیأتِ نیمرو
خودشان را به ته قابلمه چسبانده بودند و هراسان نگاهم میکردند، شاید هم یک جفت
چشم زردِ وحشت زده بود در چهرهای سفید و وارفته که دورتادورش برشته شده بود.
گوشم به صدای پا توی راه پله است، توی آپارتمان سرکی میکشم. پس این دیوار را
برداشته بوده، یادم هست فردایش صدای محمود هاتف، مثلا مدیر این ساختمان سه
واحدی دوازده سال ساخت لعنتی را که در این سالها یک روز هم آرامش به خودش
ندیده، شنیدم که به خانم کمالی میگفت: آن روزها یک جور حالا صد و یک جور. اگر
ساختمان بریزد کی جواب میدهد؟ هرچند انصافاً هالشان بزرگتر شده و دلبازتر.
از کنار خانهی کمالی که رد شدم، فقط صدای راه رفتنی سنگین شنیدم، از آن نوع
قدم گذاشتنها که کریستالهای توی هر بوفهای را میلرزانَد.
محمود در را باز گذاشت. کمدی که میگفتند کمد نبود، اشکافی دیواری بود نزدیک
سقف و دری دو لتهای داشت. هر دو سکوت کرده بودند و منتظر، چشم به من دوخته
بودند. انگار کسی روی چوب ناخن میکشید. یک صندلی را از زیر میز درآوردم و
نزدیک اشکاف گذاشتم و از آن بالا رفتم که زن محمود جیغ کشید: باز نکنین یک وقت.
گفتم: نه. باز نمیکنم. واقعاً هم خیالش را نداشتم: این را خودتان ساختهاید؟
محمود بیحال خودش را ول کرد روی مبل: نه، ما آمدیم بود. گفتم: پس چهطور
آپارتمان من چنین چیزی ندارد؟ زناش که پولیوری را روی دوش انداخته بود، شاید
از ترس لرزش گرفته بود یا شاید علت دیگری داشت، گفت: اینجا چه چیزش روی حساب
است! گفتم: آخر شما چهطور نمیدانید این تو به جایی راه دارد یا نه؟ و به دور
و بر نگاه کردم ببینم چیزی پیدا میکنم زیر پایم بگذارم و بالاتر بروم. زناش
گفت: آن ته مه هایش یک لولهی بزرگ هست که انگار به موتورخانه میرود. محمود که
داشت با نوک ناخناش با یک جوش زیر پوستی روی دماغش بازی میکرد گفت: تو از کجا
میدانی؟ و گوشی تلفن را برداشت و در حالی که راه میرفت شماره گرفت. کارگری
فرشی را مثل دزدها روی شانه انداخته و میبرد. دیشب فیلمی دیدم که در یکی از
صحنههایش جنازهای را لای فرشی پیچیده بودند و میبردند، بعد فرش از دستشان
افتاد، توی سراشیبی باز شد و جنازه قل خورد توی آب.
صدای محمود از اتاق آمد: آقای عزیز! الان زن من دارد از ترس سکته میکند،
آنوقت شما میگویید کارهای مهمتری دارید، چرا نمیفهمید... از یک جایی که
معلوم نیست، یک گربه آمده توی کمد خانهی من، آنوقت... دری محکم به هم خورد.
زن محمود نگاه پر از تنفری به بالا، به سقف، به لوستری که با هربار قدم برداشتن
تهدیدآمیز و وحشیانهی کمالی میلرزید، انداخت. محمود گوشی را پرت کرد روی مبل:
مردک احمق! برای من... زنش گفت: میخوای زنگ بزنم به امیر؟ یک لحظه فکر کردم
مرا یادشان رفته روی صندلی. محمود گفت: صبر کن ببینم... به سمت در رفت. صدای پا
را روی پلهها شنیده بود. یک چشمام به اشکاف بود. صدای محمود توی راهرو پیچید:
آقای کمالی یک لحظه بیزحمت... برایش، خلاصه، ماجرا را گفت. گفتم لابد داشته
آشغال میبرده دم در و باز پلهها را حسابی لک انداخته که داخل شد. یک تا
پیراهن بود. نگاهی به من انداخت که مثل یک مجسمهی سنگی بالای صندلی جاخوش کرده
بودم. گفتم: بیرون میرفتید؟ سرما میخورید که... گفت: نه! نفهمیدم بیرون
نمیرفت یا سرما نمیخورد. نزدیکتر شد. قرمزی پاکت سیگار توی جیب پیراهناش
معلوم بود. صدایی آمد. زن محمود عقبکی رفت توی اتاق: به خدا الان میپرد بیرون.
محمود به کمالی گفت: شما که نمیترسید بازش کنید. «که» را برای من گفت و شروع
کرد به جمع کردن قابِعکسها و خرت و پرتهایی که زیر اشکاف روی میز گردی چیده
شده بودند. من هم پایین آمدم و قابی را که به دیوار زده بودند برداشتم؛ عکس
سیاه و سفید پسربچهای بود پشت به دوربین که دست دختربچهای کوچکتر را گرفته
بود و از دالانی پر دار و درخت به سمت نوری که از روبهرو میآمد، بیرون
میرفتند. یک جایی دیده بودمش.
بعد آینه را برداشتم و محمود شمعهای فانتزی را چید روی تلویزیون. کمالی
دمپاییهایش را درآورد و رفت روی صندلی. دنبال جای بلندی که به آن پناه ببرم،
نگاهی به اطراف انداختم. اصلاً خوشم نمیآید چیزی به پر و پایم بپیچد، حال
میخواهد گربه باشد یا موش خرما یا هرچه. در حالی که میرفتم به سمت پلهای که
به کف آپارتمانشان اختلاف سطح میداد و خانهی من چنین چیزی نداشت، گفتم: من
این آدمهایی را که حیوان نگه میدارند نمیفهمم، هرچه فکرش را میکنم این که
موجودی از صبح تا شب آویزانم باشد، برایم غیرقابل تحمل است.
کمالی همانطور که دستش را دراز کرده بود سمت اشکاف، از آن بالا با آن چشمهای
قرمزش طوری نگاهم کرد که میگفتی الان با آن موهای آشفته و سیخاش روی سرم
میپرد. گفتم نکند زن بینوا را آن بالا خفه کرده و حالا اینطور خونسرد و
فداکار دارد به ما در گرفتن گربهی مزاحم کمک میکند. یاد آن روز افتادم که
آمده بود بپرسد من صدای ضربههایی را که به لولهی شوفاژ میخورد میشنوم یا
نه. حوصلهاش را نداشتم، اصلاً بدم میآید یکی ساعت نه شب به بعد زنگ بزند و
سوالپیچم کند. گفتم: دست بردارید آقای کمالی من که... نگاهی توی خانهام
انداخت و گفت: نمیترسی... تنهایی، شبها... گفتم: ترس؟ اگر کسی پهلویم بود
میترسیدم، چون شاید یک شب به سرش میزد خفه ام کند و بعد الکی به حرف خودم
خندیدم و خداحافظی کردم و در را روی نگاه طلبکارش بستم. آن شب تا صبح از حرف
خودم خوابم نبرد. گوشم را به زمین میچسباندم. میگفتم الان سر زن بدبخت را گوش
تا گوش بریده و توی تشتی گذاشته و این طرف آن طرف میبرد.
دستگیرهی اشکاف را به سمت خودش کشید. زن محمود در اتاق را بست. محمود یک قدم
عقب رفت. پنجرهی راهرو را باز میکنم. آن پایین، خانم کمالی همانطور آینه را
توی سینهاش گرفته و کنار کامیون ایستاده. همان اوائل داد پردههای خانه را عوض
کردند، دیگر دم به ساعت شلق شلق از پلهها بالا و پایین میرفت و هر شبِ جمعه
در خانهاش مهمانی میگرفت که از سر و صدایشان نمیشد روی پهلو بخوابم و از
بوی عطرهایشان که توی راه پله با هم قاطی میشدند، سرم درد میگرفت. هر دو
لنگه را باز کرد، صدای خش خش واضحتر شد. پشتم را چسبانده بودم به دیوار.
قابلمهای را بیرون کشید. محمود که حرکتی نکرد، من مجبور شدم جلو بروم و از
دستاش بگیرم. محمود به در اتاق نگاهی کرد و گفت: هرسال نذری... گفتم: نذری؟
مطمئنای هر سال... روی در قابلمه یک بند انگشت خاک نشسته بود. ساک بزرگی را
پایین داد. محمود از دستم گرفتاش. زیپاش را کشید. کمالی نگاهی به داخل اشکاف
انداخت: عجب عمقی دارد اینجا! دستاش را به لبهی اشکاف گرفت، میخواست خودش
را بالا بکشد. چاره ای نبود، نزدیکتر رفتم، پایش را گذاشت روی شانهام، حس
کردم چیزی توی زانویم گفت تِق. محمود تا نصفه، لباسی را از توی ساک بیرون کشید
و به پیشانی و مردمکهای هراسان زنش که از لای در اتاق عملیات ما را تعقیب
میکرد گفت: هی! هی! چه روزها... کمالی با سر توی اشکاف فرو رفت، محمود گفت:
بلایی سر خودت نیاوری کمالی جان! صدای بم کمالی آمد: تاریکه...این ته... زن
محمود به همدردی گفت: نپرد رویتان آقای کمالی... بعد یادش آمد: تو را به خدا
نگذارید بیرون بیاید آقای کمالی. کف پاهای کمالی هم توی تاریکی آن بالا گم شد.
رفتم روی صندلی، جز تودهی سیاهی که تکان میخورد و پیش میرفت چیزی نمیدیدم.
صدایش آمد: اینجا یک سوراخ... چه سوراخی هم... محمود که داشت زیپ ساک را
میبست گفت: سوراخ؟ رو به زنش اخم کرد: این کمد به جایی راه دارد؟ زنش گفت: من
از کجا...؟ گفتم: شاید به موتورخانه راه دارد، شاید یکی از آن گربههایی که از
سرما به آنجا پناه آوردهاند به سرش زده که... محمود ساک را سرِ دست بلند کرد:
آقای کمالی! بیزحمت فعلاً با این آنجا را ببندید تا بعد. ساک را لبهی اشکاف
گذاشتم. زن جثهاش را از توی اتاق بیرون کشید: راستی این موتورخانه که گفتید...
ساک به داخل اشکاف کشیده شد.
محمود که با پیدا شدن سوراخ خاطرش جمع شده بود، شکلاتی از روی میز، توی دهانش
انداخت: خوب شد یادم انداختی از... گفتم: باز چی شده؟ آب سرد شده؟ زن که
خیالاش راحت شده بود گربه از این سمت فرار نخواهد کرد، پولیور را روی دستهی
مبل انداخت و غر زد: چرا هر روز تو این ساختمان یک چیزی خراب میشود؟ محمود شمع
استوانهای سیاهی را برداشته بود و از نزدیک وارسیاش میکرد. گفتم: باز خدا را
شکر کنید که شما مشکل فشار آب ندارید. محمود دهانش را باز کرد: شام چی داریم؟
زن در راهرو را بست: حالا کو تا این خانه هوا بگیرد. اشاره کردم به قابلمهی
خاک گرفته: که نذری میدهید... محمود صندلی را چرخاند سمت میز: برای پدرم، تا
همین چند وقت پیش. اواخر بدجوری هوش و حواساش از بین رفته بود. قابِعکسهای
روی میز را برگرداند سر جاهایشان، قاب عکس پسربچه و آینه را هم دوباره زد به
دیوار و ادامه داد: تنگی داشت که یک ماهی قرمز تویش بود، یک بار که خواسته بود
آب تنگ را عوض کند، ماهی هم از راه آب رفته بود. پیرمرد تا مدتها هر هفته تنگِ
بیماهی را پر و خالی میکرد، اصلاً نفهمیده بود ماهی بینوا توی تنگ نیست. میز
گرد را هم چسباند به دیوار. خواستم بگویم: شاید از پرتی حواساش نبوده، چشماش
ضعیف بوده، که زن سینیـبهـدست وارد شد و با گوشهی چشم به بالا اشاره کرد:
این چی شد؟ محمود که انگار از فکر پدرش در نمیآمد گفت: چه میدانم! و روی
صندلی پشت میز نشست. صدا زدم: آقای کمالی! آقای... زن نگاهی سرسری به بالا
انداخت و گفت: لابد از همان جایی که گربه... محمود پرید وسط حرفش: ببینم جریان
آن شب را گفتم که پدر و عموم تا صبح همدیگر را میرساندند دم خانهی آن یکی.
زن گفت: اول این را ببند.
محمود روی صندلی رفت، نیمچه دادی توی اشکاف کشید: هوهو! کسی نیست؟ بعد آن را
بست و صندلی زیر اشکاف را برگرداند دور میز و در تمام مدت، جریان آن شبی را
تعریف کرد که پدرش تا خانهی برادرش میرفت و او را میرساند و عمویش به آنجا
که میرسید، میدید خلاف مردانگیست که بگذارد برادرش تنها برگردد و با پدرش به
خانهی آنها میآمد تا او را برساند و همینطور جریان ادامه پیدا کرده بود.
بشقاب اول را که کشید گفت: صبح دو تایی یک قابلمه کله پاچه خریدند و آمدند
خانه. زن کرکر میخندید و من هم بدم نیامده بود از ماجرا و آن جریان توی سلمانی
یادم افتاد که تعریف کردم و بعد محمود ماجرای راننده آژانس را گفت و خلاصه
صحبتمان گل انداخت، جوری که یک کلمه کافی بود تا نخ کلام از میلی به میل دیگری
بپرد. بحث در شیبی افتاده بود که بیمهابا پیش میرفت و هر کدام در کمین مکثی
در کلام دیگری بودیم تا سر رشته را بقاپیم. نگاهم که به ساعت افتاد، دو ساعت از
نیمهشب گذشته بود. خیلی دیر شده بود، همیشه ده نشده میخوابیدم، آدمِ تنها اگر
دیر هم بخوابد ردخور ندارد که صبح خواب میمانَد. بلند شدم بروم که پایم گرفت
به چیزی که نزدیک بود با سر بروم توی قاب عکسها. محمود گفت: این چرا اینجاست؟
زن قابلمه را برداشت و پشتاش را کرد به ما و رفت سمت آشپزخانه. از محمود
خداحافظی کردم و خوابِ خواب داشتم از پلهها بالا میرفتم، برگشتم و دیدم که یک
جفت دمپایی را انداخت دم در، کنار کفشها و کیسهی زباله بهدست از پلهها
پایین رفت. کیسهی زباله چک و چک روی پلهها رد میانداخت.
آن پایین دری بسته میشود. خانم کمالی با دقت آینه را روی صندلی عقب میگذارد.
کامیون میغرد و هر دو ماشین در پیچ کوچه گم میشوند. یکی دو سالی میشود که
گواهینامه گرفته و به همه گفته به خانهای میرود در محلهای بالاتر که بیشتر
باب میلاش باشد. یک هفته بعد از آن شب، محمود و زنش را توی راه پله دیدم.
پرسیدم سوراخ توی اشکاف را بستهاند یا نه. زنش که انگار از این که دیگر کسی
بالای سرش پا نمیکوبد و لوستر را نمیلرزاند خیلی راضی بود، لبخندی زد و گفت:
گذاشتیم برای تابستان. و محمود دستاش را تکانی داد که یعنی پیاش را نگیر.