از همان روز اولی که پایم به دفتر باز شد، گوشی دستم آمد. همان روز که مثل آدم
آهنی سر جایم ایستاده بودم و نمیدانستم با دستهایم چه کار کنم؛ که آمدی و خب،
آنها حسابهایی بودند که باید بررسی میکردم؛ و شک نداشتم هر کسی را راهنمایی
نمیکنی. و یک روز دیگر بود که توی خیابان علف زیر پایم سبز شده بود و سر و
کلهی تو با ماشین ماتیزت پیدا شد و با کمال خوشحالی سوارم کردی تا سر خیابان؛
و بقیهی راه را شرمنده مسیرت نمیخورد؛ و من میدانستم این کارت به خاطر حفظ
شأن و احترام خودم بوده؛ و چهقدر آن روز از فهمیدگیات کیف کردم. و حتا روز
ولنتاین هم یادم هست که ساعت یک از شرکت رفتی و پنج برگشتی؛ و حتماً کار داشتی
نه قرار؛ و چه روز خوبی بود، چون قطعاً برگشته بودی که مرا ببینی. و چه خوب بود
داد زدنهایت وقتی تمام محاسباتم اشتباه بود و معلوم نبود برای چه حقوق
میگیرم؛ و میدانستم داد و فریادهایت هم از روی علاقهات به پیشرفت من است. من
هم کم نمیگذاشتم البته؛ مانتوی گشاد میپوشیدم و آرایش نمیکردم که حواست پرتِ
زیبایی من نشود.
و آن شنبهای هم که بچههای دفتر را جمع کردی تا بگویی آقا داماد شدهای؛
چهقدر بزرگوار بودی، به نظرت من آنقدرخوب و دستنیافتنی بودم که نمیخواستی
زندگیام را خراب کنی.
و شب عروسیات، که چهقدر در تمام طول مجلس حواست پی من بود؛ و البته چهقدر
خوب که تشریف آورده بودم به عروسی شما؛ و آخر سر که سوار ماشین میشدید که بادا
بادا مبارک بادا؛ لابد داشتم گریه میکردم؛ اما چون نمیخواستم هوایی بشوی،
رویم را برگرداندم.