نام داستان: آواز (برندهی مشترکِ جایزهی سوم مسابقهی داستان کوتاه شهر
کتاب ـ ۱۳۸۵)
نويسنده: نرگس قندچی
(۱)
صدای بلبل میآید. به نظرم اتاق آبی تیره است. تا چند دقیقهی دیگر سر و صدای
شیر حمام بلند میشود و یکی در را به هم میزند و شاید این بار هم یادش رفته که
قرار نیست همه را بیدار کند. فکر کنم تا دو سه دقیقهی دیگر اذان ساعت اتاق
مامان با سکسکهای خانه را پر کند و بعد از الله الله گفتن ادامه بیابد. یا
زمین افتاده یا باتریاش دارد تمام میشود. سوغات مکه است و تایوانی ست.
صدای در دستشویی. باز حواسم را میکشم میآورم پای پنجرهی پشت پردهی آبی
اتاق. بلبل هنوز صدا میکند. آوازش هم دلم را میلرزاند و هم پر از هیجانم
میکند. هر روز به همین منوال است. صدای اذان را بریدهاند. از یکی از اتاقها
حالا صدای زنگ دیجیتالی ساعت بلند میشود. صدا قطع میشود. ساعت مریم بوده.
زودتر قطعش میکند. بعد دوباره بالشش را بغل میزند و همان طور سنگین و دمر به
خوابش ادامه میدهد. سه دقیقهی دیگر ساعت باز زنگ خواهد زد. هنوز صدای بلبل
میآید. هنوز روی چنار جلو پنجرهی اتاق من است. هنوز روی اقاقیای پشت پنجرهی
حمام نرفته است.
هنوز چشم من بسته. گوش و دلم را پر از آواز بلبل میکنم. حالا موبایل من زنگ
میزند. یادم نیست این بار کجا گذاشتهاماش. هر شب یک جای جدید میگذارمش که
به صدای موزیک عادت نکنم. اگر عادت کنم حتما خواب میمانم. همهی این زنگهای
دیجیتالی ـ قطعش میکنم، پایین پای میز بود ـ نغمهشان را به اصطلاح از ملودی
بلبلها وام گرفتهاند. اما این کجا و... هنوز میخواند. در آشپزخانه ظرفی
جابهجا میشود. لولهی آب بعد از پت پتی با صدا پر میشود. کتری را پر
کردهاند. بلبل تا چند لحظهی دیگر میرود و روی اقاقیا یا درخت خرمالو همسایه
مینشیند. میروم حمام صورتم را آب بزنم.
(۲)
معلم لاتین چهار ورق داده که برای جلسهی آینده بخوانیم. دربارهی اُوید، شاعر
لاتین است که همعصر آگستوس زندگی میکرده. شاعر بزرگ عصر اقتدار رومیها.
مجموعهشعر داشته و داستانهای حماسی و عاشقانه در اشعارش میآورده. از اساطیر
میگفته؛ حسادت من را هم برانگیخته! معلم میگوید «تکالیف جلسهی بعد، صرف
اسمهای مونثِ صرف سه و خنثای صرف دو. متن را هم از صفحه یازده تا سیزده
بخوانید. کاغذهای دانمارکی را هم بخوانید. دربارهی یکی از زیباترین داستانهای
رومی است.» یکی از دخترها میگوید «موضوعش چیه؟» ، «نارسیس، جوان زیبایی بوده و
...» همهی کتاب و دفترها و بطریهای آب و جامدادیها را در عرض کمتر از چند
ثانیه توی کیفها میچپانند و بیتوجه به معلم و دختری که سوال کرده بیرون
میزنند. شیدا که با موبایلش به کلاس برگشته، نارسیس را روی تخته میبیند.
میگوید «شوهرم میرود خانه. تحویل بار داشتم. ویترین و این چیزها. یکی باید
خانه میماند. من که دو هفته است غیبت دارم سر کلاس بعدی و این بار هم اگر
نروم...» باز نگاهش روی تخته میافتد «این چیه؟ کار جلسهی بعد؟» «نه. دربارهی
متنی است که باید برای جلسهی بعد بخوانیم.» «معنی ش چی هست؟» «نارسیس. یک اسم
اساطیری.» موبایل توی دستم میلرزد. یک بار دیگر هم میلرزد. از این لرزش خوشم
نمیآید. اس ام اس را فرید فرستاده. «خانه پرید. باز باید بگردیم!» دیگر از
شیدا خداحافظی کرده ام. اگر با هم هم مسیر بودیم حتما به او میگفتم که خانه را
از دست دادیم. چرایش را هنوز نمیدانم.
شب فرید با عصبانیت به جمشید فحش میدهد. همین که یک روز غیبت کرده، جمشید
پیشنهاد را از یُورن قاپیده. یورن گفته فرید خیلی وقت است دنبال خانه میگردد.
من یک خانه سراغ دارم که قرار است تا سه هفتهی دیگر خالی شود. به جمشید گفته.
گفته است چون فرید راهش دور است پیگیری کنیم خانه را بتواند اجاره کند. جمشید
هم گفته «جدی؟ نگران فرید نباش. چون تا سه سالش پر نشود نمیتواند از کُمون
انتقالی بگیرد. چه طور است خانه را برای این که دست غریبه نیفتد، بدهیم به دختر
دوست من که دانشجو است و خیلی وقت است دنبال خانه میگردد. فرید هم تا دورهی
سه سالش تمام بشود، حتما برایش خانه ای دست و پا میکنم.»
فکر میکنم، پس چرا خودی به خودی روا نمیبیند؟ گووو گووو لرزانک موبایل را
میشنوم. روی میز. شیدا است. ویترین را اشتباه آورده اند. قرار شده است فردا
بعد از ظهر همان مدلی را که خود شیدا سفارش داده برایشان بیاورند. برای همین
فردا کلاس نمیآید.
کانال را عوض میکنم و به فرید دلداری میدهم. گوشش بدهکار نیست. پر شده از
عصبانیت. به کس و کار جمشید فحش میدهد. دانمارکی بیچاره هم بیکار بوده ماجرا
را راست و پوست کنده کف دست فرید گذاشته است! باز هم دلداری اش میدهم که هشت،
نه روز بیشتر از آخرین پیشنهاد بنگاه مسکن نگذشته. همین امروز، فرداست که
خانهی جدید بفرستند.
* که چه؟ باز بگویم قبول میکنم. خانه را میخواهیم، بگویند در لیست انتظار ید؟
باشید تا نوبتتان بشود؟ میترسم در همین دهات سوت و کور عمرمان بگذرد و جوانی
و همه چیزمان همین جا تباه بشود!
* ببین، شیدا تازه خانه پیدا کرده. آپارتمان خوبی است. از جای قبلی شان بهتر
است. یک طبقه از قبلی بالاتر است ولی یک اتاق در عوض بیشتر دارد. پس میبینی که
به جز ما دیگران هم دنبال خانه میگردند؛ پیدا هم میکنند.
* پیدا هم میکنند. حق مردم هم میخورند. سر دوست و هم کار و هم وطن هم راحت تر
کلاه میگذارند. قربان خودشان هم میروند و دو قورت و نیم شان هم باقی است...
تلویزیون مستندی از کِرِت دارد. یک سِر انگلیسی که جد اندر جد باستانشناس و
میلیونر بوده، تاریخ این جزیره را کشف کرده. از امپراتوری مینویی میگوید و
اقتدار این امپراتوری تحت فرمان مینوس. جای جای قصرش پر از نقاشی های دیواری
است: دلفینها و مرغان دریایی. گوینده میگوید، فرضیهای است که این حیوانات را
واسطهی خدایان با انسان میدانستهاند. رنگها عجیب بکر و زندهاند. سرخ، زرد،
آبی. چقدر این تصاویر تاثیرگذارند. یک چیزی درونشان است که آدم را از حالش
میکند و به عمق تاریخ میبرد. بعد داستان به آتشفشان و نابودی جزیره پس از
زلزله و شاید هم دستاندازی یونانیها به کرت منتهی میشود.
صدایی از فرید در نمیآید. نگاه میکنم خسته و وارفته روی کاناپه افتاده و عمیق
نفس میکشد.
(۳)
چشمم را باز نمیکنم. انگار همین که بسته میشود، گوش بهتر میشنود. آواز تا ته
دهلیزهای پیچ در پیچاش میرود و گم میشود در اعماق وجود.
چشمم را باز نمیکنم. اما ذهنم میداند که سمت چپ آبی است. پشت این پرده هوا
دارد روشن میشود و من از یک لحظه بیشتر در بستر ماندن لذت میبرم. از یک لحظه
بیشتر آواز بلبل را شنیدن لذت میبرم. دلم میخواهد این لحظهها کشدار شوند و
خورشید ـ شاید زمین هم ـ درنگی کند و بلبل باز نغمهاش را ادامه دهد. گوشهای
از پس گوشهای دیگر. اسم این گوشهها را میخواهم حدس بزنم. نه! ذهنم را
میگیرم، میکشانم به لذتی که میشود از آواز برد. حفظ کردن بس! نمیخواهم
بدانم کدام نتها در این نغمه دنبال هم مینشینند. نمیخواهم بسازمش. چون هست.
همیشه هست. شبیه ساختن برای وقتی است که بترسی از نبودن شیء. بخواهی همیشه با
خودت و برای خودت داشته باشیاش. اما این نغمه را صبح به صبح میشنوم. دیگر
باور کرده ام ـ بعد از تمام این سالها ـ که این تکرار پر از لذت و شور صبح به
صبح روزم را شروع میکند. و من ترسی از فردا ندارم. ترس؟ چرا به ترس فکر کردم؟
ترس از چه؟
باز اذان پرسکسه به هوا میرود. گم میشود. شاید هم قطعش کردهاند. امیدوارم
این ساعت خراب شود و دیگر درستش نکنند. نمیدانم اذان این ساعت را برای
رستاخیز گفتهاند یا برای بیدار کردن!
باز بلبل نغمه سر میگیرد و همه چیز را از یاد میبرم. باز پر از شور میشوم و
دلم میخواهد یادم برود که باید روز را شروع کنم. وضو و نماز و صبحانه و...
دیرم نشود! کجا باید بروم؟ ذهنم اسیر این نغمه است. چشمم را هم مطیع خود کرده.
نمیتوانم بازش کنم و با این حال هنوز تصویر آبی پیش چشمم است.
تشک میلرزد. دست میکشم که موبایل را بردارم از جایی که نمیدانم کجاست. ناخنم
به جایی میگیرد. نرم است و انگار برایم غریبه است. چشمم را باز میکنم. چه زود
هوا روشن شده!
* فرید؟ خواب ماندیم. به اتوبوس نمیرسیم! اتوبوس برود، یک ساعت عقب
افتادهایم.
(۴)
ساعت استراحت میشود و ماریته بالاخره دل میکند از تجزیهی جملات که انگار
تمامی ندارند. معلوم نیست این رومیها چه قدر وقت صرف میکردهاند چنین جملات
پیچیدهای سر هم کنند. همه چیز را مجبور بودهاند صرف کنند. اسم و صفت و فعل و
ضمیر و... شد چندتا؟ تازه این متنها که ماریته برای ما جمع کرده و آورده
تلخیصاند و ساده هم شدهاند. جملات کوتاهاند. گرچه با ذهن دانمارکی همین
جملات کوتاه کوتاه و ساده بهتر جور در میآید. سعی میکنم به خاطر بیاورم
جملههای پیچیدهای که به دانمارکی نوشتهام یا حتا گفتهام و نفهمیدهاند. بین
همهی خارجیها شایع است که با دانمارکی حرف را اگر کمی بپیچانی گیج میشود و
دست و پایش را گم میکند. من هنوز بعد از چند سال زندگی در این جا و تماس با
دانمارکیها دقیقاً و قطعاً نمیتوانم این شایعه را بپذیرم. گاهی به متون
پیچیدهای فکر میکنم که به این زبان ترجمه شدهاند یا حتا شاید نوشته شده
باشند و من جرأت دست و پنجه نرم کردن با آنها را ندارم. هیچ وقت فکر کردهام
پروست را به دانمارکی بخوانم یا شکسپیر را، یا هاینه، یا... نه. هنوز سالها
باید با این زبان کژدار و مریض رفتار کرد که غضبش آدم را نگیرد. خرافه
نمیگویم. کافی است غضب زبان آدم را بگیرد و آن وقت نمیتوانی حتا یک جمله ساده
بگویی. فکرت از کار میافتد و زبانت هم اعتصاب میکند. یکی از یک ناتوانتر. آن
وقت باید هوش و حواس و گوش و فکرت را متمرکز و حاضر و تر و تازه کنی که بتوانی
پنج دقیقه هم صحبتی با دانمارکی را کشف رمز کنی و باز جا میمانی از همه این
سرعتی که در این بیان و زبان این آدمهاست. باید بروم کانتین و یک لحظه هم به
زبانی که آدمها باید سالها وقت بگذارند یاد بگیرندش، کشف رمزش کنند، به آن
تکلم کنند و معنا و محتوا در قالبش بریزند و کار کنند و با آن زندگی کنند و دست
بر قضا تحقیق و مطالعه کنند و چه کنند و چه، فکر نکنم. دلم قهوه میخواهد. یک
لیوان قهوهی داغ و شیر و دو حبه قند و ... شاید هم یک نان گرد، یا حتا برشی
کیک. آن قدر چیز شیرین دلم میخواهد که همهی افکار تلخ را از دلم به در کند.
شیرینی جای هرچه نگرانی و استرس است بگیرد. نه به خانه فکر کنم. نه به زبان. نه
به فکر. نه به فرهنگ. نه به اختلاف فاز بین آدم های هموطن در این دیار و نه به
اختلاف دید و نگاه دانمارکیها به تو که خارجی هستی. فقط یک فنجان قهوه.
در راه پلههای ساختمان آموزشگاه چشمم میافتد به شعری که به تازگی با خط نسبتا
فارسی روی دیوار سفید نوشتهاند. شعر را به خطی شبه فارسی شبه اردو نوشتهاند و
هنوز نتوانستهام با دقت بفهمم شعر چیست. اما حس میکنم قبلا تمامش را
میدانستم. تمام این یک بیت شعر را به علاوه ابیات قبل و بعدش را. «سلام!»
من را صدا میزند و سلام میگوید. روی پلهی بالایی. چشمم میافتد به رَندی، زن
فعال و باهوش اتریشی که با یک دانمارکی ازدواج کرده و حالا دو پسر و یک دختر
دارد. سال پیش با هم در دورهی زبان دانمارکی هم کلاس بودیم. سلام میکنم و
احوالپرسی. حالا شناخت جامعه برداشته که بتواند در کمون کار پیدا کند. قبلا
مشاور بخش تبلیغات یک شرکت امریکایی در وین بوده است و هشت سال و نیم است که
این جا زندگی میکند. هم زندگی میکند؛ هم نه. گاهی این جا و گاهی وین. این همه
راه؟! برای اروپای بدون مرز که چیزی نیست! میروند و میآیند. در هم مخلوط
میشوند و با هم زندگی میکنند. قدرت شان را در همین دیده اند.
از دیدنش ذوق کرده ام. او هم مثل من خارجی است. گو این که با یک دانمارکی
ازدواج کرده. زبانش از من که با هم زبان خودم زندگی میکنم بهتر راه افتاده
است. میگویم «می روم کانتین.» او هم با من میآید.
از بچههایش میپرسم:
* خوبند؟
* آاااای! ماتیاس کلافهام کرده بود امروز صبح. به خاطر همین هم دیر رسیدم و یک
سئانس از کلاس را از دست دادم!
* چرا پس؟ دیر بیدار شده بود؟
* پوووووهه! نه! ساعت را گذاشته بود توی یک لگن آب. دیشب این کار را کرده. درست
قبل از این که بخوابیم بلند شده رفته ساعت اتاق خواب را گذاشته در حمام. آزمایش
کرده ببیند ساعت واترپروف در آب زنگ میزند یا نه؟
* هاهاها! با مزه است.
* نه، اصلاً! خیلی عصبانی شدم. دیشب خیلی خسته بودیم. هم من هم شوهرم. هرکدام
فکر کرده بودیم آن یکی ساعت را کوک میکند! همین طوری خوابیدیم. صبح یک باره با
صدای ماشین زباله از خواب بیدار شدم. داشتند زبالهها را تخلیه میکردند و از
خواب پریدم! خیلی عصبانی شدم. آااای بچه ها، آاای این بچهها!
* اوه، رندی! نباید این قدر جدی بگیری. ماتیاس بچه است.
* نه! اصلا هم دیگر بچه نیست! دوازده سالش است. کارهایی که میکند همه از روی
تصمیمگیری است. درست مثل ما که بزرگتریم.
* حالا ساعت واترپروف بوده واقعا؟
میخندد و با کیسهی هویجی که از کانتین خریده مشغول است.
* ما که خواب ماندیم. فقط رسیدم از آب درش بیاورم و بگذارم خشک بشود. شب که
بروم خانه باید امتحان کنم ببینم اصلا کار میکند یا نه.
بعد حرفمان کشیده میشود به استرس های من و گاهی هم افسردگیهایم. تند و تند
هویج گاز میزند و میگوید:
* خیلی فکر نکن. آدم نباید زیاد فکر کند. فقط باید فکرت را روی کارهای شخصی ات
متمرکز کن.
از خودش میگوید که او هم گاهی این طور میشود.
* تو هم؟!
* آره. من هم! ما همه انسانایم. اگر تو این جا حس خارجی بودن میکنی یا این حس
را به تو تحمیل میکنند، من هم همین حس را دارم. ولی به ش فکر نمیکنم! از طرفی
رسیدگی به بچهها و زندگی هم وقتی برای فکر کردن برایم نگذاشته...
شاید راست میگوید. قهوه ام را جرعه جرعه مینوشم و شیرینیاش را با همهی
وجودم میچشم. رندی راست میگوید. ما همه انسانایم و مشکلات بشر از یک کشور به
کشور دیگر چندان فرق نمیکند. رنگها ست که با هم تفاوت دارند. او هم گرفتاری
شوهر و بچه و خانه و زبان و کار و... دارد. مثل من. مثل چیزهای دیگر. از هم وطن
های خودم یا غیر هم وطن... او هم مدام باید حواسش باشد که بچه ها را کنترل کند
و از آنها غافل نشود. یک لحظه غفلت، یک صبح خواب ماندن. این کمترینش است! یک
لحظه نبودن، یک اتفاق دیگر... تا اندازه ای بزرگ که یک جای خالی را در آن لحظه
پر کند. جای تو، جای رندی، جای فرید....
(۵)
جای فرید را خالی میکنم و چای کیسه ای را در قوری میاندازم. دلش میرود وقتی
میگویم چای کیسه ای لیپتون در قوری انداخته ام. حیف که نیست. خیلی وقت بود از
این مارک چای نگرفته بودم! آب جوش را رویش میریزم و قبل از این که در قوری را
بگذارم بو میکشم. هووووم! به به! بوی روزگار کم استرس خانهی پدری ام را
میدهد. فکر میکنم کم استرس؟ نمیدانم. یک بزرگ ایرانی بود که اندرزهایش را
جایی خوانده بودم. میگفت آدم تا وقتی پدر و مادرش هستند مثل شیری است که آسوده
در بیشه ای آرمیده و بیم هیچ چیز ندارد. حس میکنم چه قدر دورم از دوران شیری و
آسودگی! آااه! نباید فکر کنم. به خصوص حالا که فرید نیست نباید فکر کنم. حالا
هم وقت نمایش گذاشتن بود؟!
سه روز آخر هفته اجرایی در آرهوس داشتند. یورن گفته بود گروه بدون دستیار
کارگردان جایی نمیرود. یعنی فرید را هم با خودمان میبریم.
* تو هم باید بیایی.
* باید؟
* نه. باید که نه. ولی تنهایی دلم نمیخواهد بروم. دلت نمیخواهد بیایی و کار
شوهرت را ببینی؟
* چرا. ولی کارت را دیده ام. همین جا هم اجرا داشتید. اجراتان هم دست بر قضا
خوب بود.
* خب پس بیا. بیا آرهوس و آن جا هم اجرامان را ببین. لطف کار قوی بیرون از
خانهی آدم است.
* سعی نکن گول بخورم.
می خندد. میدانم که دلش میخواهد با هم برویم. خیلی وقت است با هم مسافرت
نرفتهایم.
* ولی من باید بمانم و به درسهام برسم. تا دو ماه دیگر امتحانها شروع میشود
و من هیچ به درسهام نرسیده ام.
* این سه روزه چیزی نمیخوانی. من که خوب میدانم!
شاید میدانست. شاید به دلش افتاده بود. روز اول کلافه بودم و ذهنم مثل پرندهی
ناآرامی روی هر چیزی مینشست جز صفحه های کتاب. عصر همان روز بود که برای
هواخوری و کندن از این همه کلافگی بیرون زدم و به بهانهی خریدن میوه تا شهر
رفتم. جمعه و یکشنبه پررفت و آمدترین روزهای هفته است. جمعه مردم راهی سفرند و
یکشنبه برمی گردند که هفته کاری را شروع کنند. شهر زنده میشود؛ زنده!
پایم روی آخرین پلهی روزنگارد سنتر پیچ خورد. از دستشویی بالا میآمدم که پایم
خیلی ابلهانه پیچ خورد. چرا؟ نمیدانم! بعد درد و درد و درد. مستقیم به
بیمارستان دانشگاه رفتم. با همان اتوبوسی که سمت خانه میرفت. باند را که دکتر
کشیک میبست به خودم نفرین گفتم که خانه نماندم. که چرا اصلا خانه ماندم و
آرهوس نرفتم. «چند روز استراحت کنی خوب میشود. فقط دردش زیاد است. اگر لازم
بود مسکن بخور.»
با عصایی که از بیمارستان امانت گرفتم به خانه برگشتم. با مکافات. زنگ تلفن
خانه را روی سرش گذاشته بود.
* الو؟
* بله. خوبی؟
فرید بود و از اجراشان برمیگشت.
* نبودی خانه؟
همه چیز را گفتم جز پیچ خوردگی مچ پایم. نامهی بنگاه مسکن را حین همین حرفها
باز میکردم. نگاهم روی سطرهای نامه لیز میخورد و ذهنم متوجه دردی بود که در
مچ پا حس میکردم و گوشم به فرید بود که نمایش شان با استقبال روبه رو شده بود.
تلفن که تمام شد باز نامه را با دقت خواندم. آپارتمانی در آدرسی که نمیشناختم.
مشخصاتش به نظر بد نمیرسید. اما مهلتی که برای دیدن خانه مقرر کرده بودند فقط
چهار روز بود که دو روزش در تعطیلات آخر هفته میگذشت. صندوق پستی را پیش از
ساعت دوازده فردا خالی میکردند. تصمیم گرفتم حالا که فرید نیست و من هم با این
وضع نمیتوانم تا شهر بروم فرم شرکت را پر و اعلام موافقت کنم. خانه که به این
راحتی پیدا نمیشود. باز هم میافتیم در یک لیست بلند بالای انتظار. در صف آدم
هایی که دنبال خانهی بهتری میگردند. یک موقعیت بهتر. یک جای بزرگ تر. یک
بلندپروازی دیگر.
پاکت نامه را در یک دست گرفتم و کیسهی زباله را در دست دیگر. عصا را با کدام
دست بگیرم؟ دست به عصا راه افتادم سمت سطل زباله و بعد هم صندوق پستی. تاریک
بود و آسمان این دهکدهی دور از شهر چه قدر پر ستاره. نه ماه بود و نه صدایی در
فضا جز خش خش خنک شاخ و برگ درختان. نامه را درون صندوق انداختم «بروی که گره
از کار ما بگشایی!»
بعد هم گره گشوده شد. روز بعد از باز کردن بانداژ پای من. هیچ کدام مان، نه
فرید و نه من، فکرش را هم نمیکردیم این طور خانه پیدا کنیم: ندیده! اسم مان که
درآمد هر دومان جا خوردیم. فرید تعلل میکرد که ندیده که آدم خانه قبول
نمیکند. میرویم میگوییم این را نمی خواهیم و پشیمان شده ایم.
اما میافتادیم ته لیست انتظار که معلوم نبود چند نفر جلو ما قرار داشتند و
معلوم نبود ته اش کجاست. خانه را دیدیم. طبقهی چهارم از یک آپارتمان قدیمی. بد
هم نبود. آرامش خانه. منطقهی نسبتا سرسبز و جنگلی اطراف و محوطهی آپارتمان
های یک شکل. همه شبیه به هم. ده دوازده ساختمان شبیه به هم. مربوط به شصت یا
پنجاه سال پیش. یادگار دوران سوسیال دموکرات ها. ردپای افکار سوسیالیستی: رفاه
اجتماعی. در آپارتمان نقلی که قبولش کرده بودیم قدم میزدم و به کنج و زوایایش
نگاه میکردم. هوا سنگین بود. دلیل دلزدگی فرید هم شاید هوای مانده خانه بود.
پنجرهها را باز کردم و به انبوه درخت هایی که اطراف محوطهی مجتمع مسکونی به
چشم میخورد خیره ماندم. نگاه را میلغزاندم روی سبزی درختها و رنگ قرمز
شیروانی های اطراف. دورنمای خوبی است. باد خنکی میوزید و در میان افکارم
میدوید. فقط سه هفته میماند برای جمع کردن وسایل و بسته بندی و اسباب کشی.
وقتی برای فکر کردن اضافی نمیماند!
(۶)
ماریته حرف اضافهها را دسته بندی میکند. همه را که نه؛ همین ده دوازده حرف
اضافهای را که خواندهایم. حرف اضافههایی را که اسم بعدشان، صرف مفعولی
میگیرد سمت چپ تخته مینویسد. یکی از دخترها که به نظرم از همه کم سن و سالتر
است ماریته را صدا میزند که سمت راست بنویس. من نمیتوانم سمت چپ را ببینم.
مدام باید جلو و عقب بشوم تا نوشتههای تو را بخوانم. کنار دستش پسر چاقی نشسته
که مدام برای خودش قهوه میریزد و به جای درس خواندن قبل از کلاس، جا به جا
سوال میکند.
میزها را در سیستم آموزشی زیر سی نفر مثل اتاق کنفرانس میچینند. باز هم بچهها
غر میزنند که ما نمیبینیم و ایراد میگیرند، این ور بنویس و آن جا ننویس.
ماریته تختهی ریل دار را با اشارهای بالا می زند.
* خوب است؟
* آره. این طور بهتر شد.
بلافاصله از یکی از حرف اضافهها میپرد روی متن درسی تا برای این ویژگی صرفی
نمونه بیاورد:
«خدایان نارسیس را به گل زردی بدل کردند...»
(۷)
هنوز تاریک است. اما پرنده آوازش را سرگرفته است. نمیدانم بگویم چه طور
میخواند. هرچه میگردم توصیفی برایش پیدا نمیکنم. فقط لبریز از شور میشوم.
پر از لذت. از شنیدن این آواز در این تاریکی و این آرامش. دلم میخواهد این
لحظهها طولانی شوند. بمانم همین جا در این گرمای بستر و در این سکوت و این
تاریکی و این پرنده همین طور یک نفس بخواند و من را آرام و ناآرام کند. منقلبم
کند. و از این برانگیختگی درونم هراس نداشته باشم. روز این دهکده که نزدیک به
سی کیلومتر از شهر فاصله دارد همین طور آغاز میشود. درست مثل صبح های خانهی
پدری. بسترم کنار پنجره بود و پردهی سفید رفته رفته آبی میشد و اتاق از تیرگی
درمی آمد. بلبل میخواند و میخواند و گویی همهی اهل محل را یکی یکی با آوازش
بیدار میکرد. بیدار شوید که دیر شد. مثل مادربزرگم وقتی میخواست موقع نماز
صبح بیدارمان کند. «دیر شد. نمازتان نرود.» وضو گرفتن اش را در خواب و بیدار
سپیده دم میشنیدیم. سجاده اش را پهن میکرد و آستر ساتن سجاده بعد از همهی
این سالها فرسودگی هنوز خش خش میکرد. سجده هایش را میشمردی و به همهی
صداهایی که از باغچهی حیاط میآمد گوش میسپردی. هر خش خشی، هر قطره آبی، هر
بال پرنده ای، هر غارغار کلاغی که تاریک روشن پیش از طلوع را میشکافت.
مادربزرگم نافلهاش را هم تمام میکرد. قبل از دعا صدایمان نمیکرد. دعایش را
باید تا به آخر میخواند و تسبیح را یکبار دیگر تا آخرین دانه میگرداند، تا
باز صدای مان کند «بچهها بلند شوید.» اسم تک تک مان را میگفت. اگر سفارش کرده
بودی برای نماز صدایت بزند حتما میآمد بالای سرت و شانه ات را میمالید که
بیدار شوی؛ پاشدی، مادرجان؟... هرچه صدایش در گوشم، در وجودم و در دلم عمیقتر
میشود، تمایلم برای بسته ماندن چشمها بیشتر میشود. میخواهم آنی پلک از هم
باز نکنم و به نغمهی شیرین این بلبل گوش بسپارم. به این نغمه که خاطراتم را
کنار هم چیده و پیش رویم گذاشته است. فکر کنم به بلبلی که خروس خوان پشت
پنجرهی اتاقم آواز میخواند و دقایقی روی درخت پشت پنجرهی من بود و قدری که
میخواند، بال میزد و روی درخت دیگری صدایش به گوش میرسید و اگر صبح زود از
خانه بیرون میزدی میدیدی هنوز از خانهی همسایهای به خانهی همسایهی دیگر،
از درختی به درخت دیگر میپرد و آواز میخواند و میخواند و میخواند... تا
طلوع آفتاب.
حالا هم میخواند. آرام آرام پلک هایم را باز میکنم و میبینم هنوز آفتاب نزده
و بلبل آن جاست پشت پنجرهی اتاق خواب، روی درخت سیب.
فرید آرام خوابیده و پتو را تا زیر گلو بالا کشیده است. تکان نمیخورم. امروز
یکشنبه است و فردا اسبابها را میبریم. اضطراب وجودم را میگیرد. فرید کش و
قوسی میخورد.
* فرید؟
* هووووم؟ بخواب، یکشنبه است.
* خانهی خوبی است، نه؟ طبقهی چهارم.
* هوووم.
* به نظرت، صدای پرندهها تا آن بالا هم میآید؟