نام داستان: شکارچیان در
برف (برندهی مشترکِ جایزهی دوم مسابقهی داستان کوتاه شهر
کتاب ـ ۱۳۸۵)
نويسنده: نسیبه فضلاللهی
قرار شد آنها دوتایی؛ شب، فرشهای هال را جمع کنند و بخاری را بردارند. اما شب
قهر کردند و زود خوابیدند. صبح؛ نقاش، فرشهای هال را جمع کرد و بخاری را
برداشت. بعد گچهای آشپزخانه و هال را تراشید و به دیوار حمام بتونه زد. زن از
اتاق که درآمد، هال لخت بود. فقط یک جفت دمپایی دم در بود و بقیه ی هال خالی
بود. نقاش، توی آشپزخانه سیگار میکشید و رنگ میزد.
زن از هال داد زد: "به دیوار نچسبه؟"
نقاش سرک کشید، گفت: "صبح شما به خیر".
زن گفت: "به شما هم به خیر. خاکسترش نچسبه؟"
نقاش گفت: "نمی چسبه" و خندید.
زن گفت: "می یام الان". در دستشویی را که باز کرد، چیزی جنبید. خوب که نگاه کرد
چیزی ندید. اما صدای چیزی میجنبید. خودش را _همان چیز_ به جایی میمالید و
میجنبید. کارش که تمام شد دید سوسک کوچکی از دیواره ی لیز کاسه بالا میآید،
به لبه میرسد لیز میخورد و دوباره روی چاهک فلزی میافتد. آب را روی سوسک باز
کرد. سوسک تقلا کرد. اما آب انداختش. با خودش بردش انتهای سیاهی باریکی که زن
نمیدیدش و دیگر هم نمیجنبید. صورتاش را خوب شست. حوله را که برداشت سوسکی از
حوله افتاد.
بلند گفت: "اَه". با پا کوبید روی سنگ کف. اما سوسک نترسید. ایستاده بود و
شاخکهایش را به هم میمالید. بعد از دستشویی بیرون آمد. دستهایش را با شلواری
که پایش بود خشک کرد و به آشپزخانه رفت.
پرسید: "صبحانه که نخوردی؟"
نقاش همان طور که دو زانو نشسته بود و رنگ میزد، گفت: "نه هنوز". توی آشپزخانه
کتری روی گاز بود و آباش قل میزد.
زن پرسید: "شما آب گذاشتی؟"
نقاش گفت: "با اجازه".
زن گفت: "کدبانویی هستی". خندیدند و آن وقت کمی هوا ابر شد. آن قدر که همه چیز
به یک صبح خیلی زود تبدیل شد.
زن پرسید: "نیمرو درس کنم؟"
نقاش سرش را پایین انداخت، گفت: "نه زحمت میشه، من فقط چایی میخورم".
زن گفت: "چایی خالی که نمیشه".
توی یخچال خامه نداشتند. کره نیمه بود و همان یک دانه تخم مرغ هم شکسته بود.
زن سر و بدناش را از یخچال بیرون آورد، گفت: "پس پنیر میخوریم".
نقاش گفت: "دست شما درد نکنه". بلند شد قلم مویش را توی رنگ تابی داد. سیگارش
را خاموش کرد و دوباره دو زانو نشست.
زن گفت: "یه چیزی بخور بعد رنگ بزن".
نقاش لبخند زد. دستهایش را شست و کنار در ایستاد.
زن گفت: "ایستادی چرا؟"
آن وقت نقاش، یکی از دو صندلی روبه روی زن را تا دم در کشاند و رویش نشست. زن
توی جفت لیوانها شکر ریخت و همشان زد. بعد روی صندلی تک افتاده نشست و شروع
کرد به خوردن. نقاش هنوز روی صندلی دم در نشسته بود و پاهایش را تکان میداد.
سیگارش را روشن کرد و پکی زد. بعد آرام یکی از لیوانها را از روبه روی زن
برداشت و دوباره دم در نشست.
زن که سرش پائین بود، بی خیال گفت: "پس صبحانه؟"
نقاش گفت: "ممنونام". آن وقت دوباره سیگار کشید. زن پنیر و نان را طرف نقاش
سراند. پرسید: "چائی بریزم؟"
نقاش گفت: "ممنونام".
زن گفت: "یعنی بریزم یا نریزم؟"
نقاش مکثی کرد، بعد گفت: "ممنون، خودم میریزم".
زن خندید، گفت: "ای بابا". لیوان خالی را پر کرد. چائی از لبهها بیرون زد و
روی کابینت ریخت.
زن پرسید: "کمد هم رنگ میزنی؟"
نقاش به دیوارهای آشپزخانه دست کشید، گفت: "رنگ چوب؟"
زن گفت: "نه همین رنگی، کرم یا سفید."
نقاش پرسید: "بزرگه؟"
زن گفت: "نه، توی اتاقه".
کُند پا شدند از آشپزخانه و هال گذشتند. گوشهی هال اتاق کوچکی از سرما در خودش
قوز کرده بود. زن در اتاق را باز کرد. توی اتاق مرد هنوز خوابیده بود و لای پتو
گم بود.
زن گفت: "اونه".
نقاش به مرد نگاه کرد که پیدا نبود و پایاش از زیر پتو بیرون زده بود.گفت:
"باشه" و رفت. زن توی اتاق آمد و در را بست. پردهها را باز کرد. حالا ابرها کم
تر بودند و نور سستی از بالا میتابید. از آسمان برف میبارید. مرد تابی خورد.
چشم هایش را باز کرد، پرسید: "نقاشه اس؟" زن سر تکان داد و به لب هایش ماتیک
سرخی زد.
پرسید: "چیزی میخوری؟"
مرد گفت: "فقط شیر". به پایش نگاه کرد که در قنداق گچ بود.
زن گفت: "شیر نداریم".
مرد گفت: "پس هیچی".
آن وقت زن لخت شد تا لباس گرم تری بپوشد. در کمد را باز کرد و پشت به مرد لباس
هایش را نگاه کرد. یکی را که بیرون کشید دست مرد روی شانههایش بود.
پرسید: "قهر که نیستی؟"
زن گفت: "نه، نمیدونم". دوباره پشت به مرد ایستاد تا لباساش را بپوشد.
مرد گفت: "امشب میخوابیم".
زن فهمید، اما گفت: "ما هر شب میخوابیم".
مرد گفت:" نه، با هم میخوابیم".
زن گفت: "اینو ببند". تا مرد قزنهای سینه بند را ببندد، چیزی شکست.
پرسید: چی شد؟ داد زد: "چی بود؟"
نقاش از بیرون خندید، گفت: "لیوان".
زن خندهاش گرفت. لباساش را پوشید و از اتاق بیرون رفت. یک نردبان چوبی توی
هال بود. نقاش هنوز سیگار میکشید و بالای نردبان بود.
گفت: "لیوان شکست".
زن گفت: "ایرادی نداره، تو پات نره".
خردههای لیوان روی کابینت بود.
زن پرسید: "چائی بریزم؟"
نقاش گفت: "تازه خوردم".
زن خردههای خشک لیوان را توی سطل ریخت و خندید. یک دفعه از توی سطل صدایی آمد،
عین جنبیدن چیزی. تا نگاه کرد سوسک کوچکی از سطل بیرون آمد. زن عقب رفت، گفت:
"کثافت". با پا روی زمین کوفت. اماسوسک آرام، از توی آشپزخانه به هال رفت. دوری
زد و از لای باز در، داخل دستشویی شد.
زن داد زد: "بیا اینجا".
نقاش از بالای نردبان گفت: "بله؟"
زن گفت: "با شما نیستم، شنیدی؟"
مرد از اتاق داد زد: "بله؟"
زن گفت: "اسپری داریم؟"
مرد گفت: "چه اسپرئی؟"
زن گفت: "حشرهکش".
مرد گفت: "نمیدونم همون جا رو بگرد".
زن از هال گذشت و توی اتاق رفت.
به مرد گفت: "نداریم".
مردپرسید: "چی شده مگه؟"
زن لباش را گزید، گفت: "صبح توی دستشویی سوسک بود، حالا هم تو آشپزخانه".
مرد خندهاش گرفت، آرام گفت: "چند تا بوده؟"
زن گفت: "دو تا تو دستشویی یک دونه هم تو آشپزخانه".
مرد گفت: "چیزی که نیست" و سرش را دوباره توی کتاب کوچکی خم کرد.
زن دستاش را مشت کرد، گفت: "اَه نکبت همه جا رو میگیره".
مرد گفت: "حالا که نگرفته." یکدفعه به بالا نگاه کرد. نقاش به دیوار سقف رنگ
میزد و از توی شیشههای هال اگر هنوز ندیده بود؛ میتوانست مرد، زن و اتاق را
ببیند.
پرسید: "از صبح اون بالاس؟"
زن شانه هایش را بالا انداخت، گفت: "نمی دونم."
مرد گفت: "یه چیزی بپوش."
زن گفت: "منظورت چیه؟" از اتاق بیرون رفت و در را با تانی بست. نقاش بالا بود،
سیگار میکشید و هنوز رنگ میزد.
پرسید: "پیدا نشد؟"
زن گفت: "چی؟"
نقاش گفت: "حشره کش."
زن گفت: "نه، نداریم انگار."
نقاش پک محکمی به سیگارش زد، داشت آن را میمکید. پرسید: "برم بخرم؟"
زن گفت: "مرسی، یعنی از کجا اومدن؟"
نقاش بی خیال گفت: "از فاضلاب، از لوله ها، مییان دیگه. شاید هم از بیرون."
زن گیج شد، منگ گفت: "آخه نداشتیم، امروز تازه من دیدم."
نقاش سیگارش را از همان بالا روی زمین انداخت، پرسید: "این همه از سوسک
میترسین؟"
زن گفت: "ترس نیست. خیلی زشتان، به درد هم نمیخورن. نمیشه که هم زشت باشن هم
به درد نخورن. میشه؟"
نقاش سری تکان داد، گفت: "میشه. مثل الان که شده. تازه بعدش هم میشه."
زن ترسید، همهمهای دلش را سابید و چنگ زد. پرسید: "یعنی نمیرن؟ تا عید
میمونن؟"
نقاش گفت: "شما سوسکها رو میگی؟ نه بابا میرَن. تا شب میرَن."
یک دفعه نردبان چوبی تکان خورد و رنگ سفید از لبههای سطل شره زد. نقاش خندید.
زن گفت: "به خیر گذشت." از همه جای آشپزخانه بوی رنگ و اِتر میآمد. چیزهایی
زیر کابینت میجنبیدند. زن چایی غلیظی ریخت و به اتاق رفت. مرد هنوز خوابیده
بود. پنجره باز بود و باد پرده را آرام عقب میبرد، برمی گرداند و به جلو تکان
میداد.
زن پرده ی اتاق را عقب زد. از مرد پرسید: "پیدا نشد؟"
مرد گفت: "پول بده نقاشه بخره."
زن به چیز محوی در دورها نگاه کرد، تند گفت: "مگه نوکر ماس؟"
مرد گفت: "حالام که داره رنگ میزنه نوکر ماس؟"
زن گفت: "نخیر. اما نمیشه بره برای ما چیز بخره."
مرد از توی شیشهی اتاق، به نقاش نگاه کرد که هنوز به سقف رنگ میزد. بلند شد
لنگی زد و در را باز کرد. گفت: "زحمت نمیشه برای ما یه چیزی بخرین؟"
نقاش به مرد نگاه کرد که پایش توی گچ بود.
بلند گفت: "اختیار دارین." از نردبان لق به دو پائین آمد.
مرد گفت: "پس پولش؟" نقاش خندید، سیگارش را روی زمین انداخت و رفت.
مرد گفت: "ماست نخره عوض سوسک کش؟" ، توی اتاق رفت و دوباره خوابید. به زن گفت:
"تو نمییای؟" پتو را از خودش کنار زد.
زن گفت: "نع، کار دارم."
مرد به جای خالی کنارش خندید، پرسید: "چه کاری؟"
زن گفت: "یه کار مهم".
مرد نیش خندی زد و دوباره کتاباش را خواند. زن پرسید:"خندهاش برای چی بود؟"
مرد گفت:"برای مهمی". زن حرفی نزد. پای پنجره نشست و آن قدر به برفی که
میبارید خیره شد تا از بیرون صدایی آمد.
زن گفت: "اومدش."
نقاش داد زد: "خودم بزنم؟"
مرد جواب داد: "لطفا."
زن آن نقطه ی محو را گم کرد، گفت: "زشته. خودم میزنم."
مرد گفت: "زشت نیست. خودش دوست داره زیاد بمونه. بذار هم رنگ بزنه هم سوسک
بکشه."
زن دور خودش چرخید، تند گفت:" میدونم منتظری. خیلی هم بده که منتظری".
مرد پرسید:" من منتظرم؟"
زن گفت:" ولش کن". آن وقت خواست پنجره را ببندد که مردپرسید: "داره تلفن
میزنه؟"
زن به صدای بیرون گوش داد ،گفت: "بله، بگم نزنه؟"
مرد از کتابش خسته شد، پرسید: "اینجا نهار میخوره؟"
زن پنجره را بست، گفت: "نمیدونم، شاید." از اتاق بیرون رفت. نقاش توی آشپزخانه
دستهایش را میشست.
زن پرسید: "تموم شد؟"
نقاش گفت: "بله" و خندید.
زن به آن لکه ی دور آسمان فکر کرد، گفت: "خوب شد شما حداقل اینجا بودی".
نقاش گفت: "اما دَمارشون دراومد."
زن آهی کشید، گفت: "یه موقع نیان بیرون".
نقاش پی سیگار توی جیباش گشت، گفت: "بیرون دستشویی؟"
زن گفت: "آره. بله".
نقاش گفت: "نه همه شون مُردن".
زن پرسید: "چایی بیارم؟"
نقاش گفت: "بیار". آن وقت زن توی فنجانها چایی ریخت.
نقاش پرسید: "اون عکسه اون جا؟"
زن پرسید: "کجا؟"
نقاش گفت: "توی هال".
زن به دیوار کدر هال نگاه کرد، گفت: "نه، نقاشیه".
نقاش فنجاناش را بر داشت؛ به داغی چایی فوت کرد، گفت: "فکر کردم عکسه. اما
خیلی قشنگه".
زن گفت: "آره قشنگه".بعد پرسید: "چیاش قشنگه؟"
نقاش چاییاش را خورد، گفت: "همه چیش. برفش این سگا با این کلاغا".
زن گفت: "بازیاش هم قشنگه".
نقاش گفت: "نه، قشنگ نیست".
زن خندید، گفت: "یعنی چی؟"
نقاش دستاش را دراز کرد، گفت: "اینا قشنگن". بعد پرسید: "شکارچی ان دیگه؟"
زن بیشتر نگاه کرد، گفت: "آره، فکر کنم".
نقاش گفت: "همینا قشنگن. این شکارچیا قشنگن. سگا هم قشنگن".
زن پرسید:"ترسناک نیستن؟"
نقاش خندهاش را خورد، گفت:" نه، خیلی هم به درد میخورن."
زن به دیوار تکیه داد، گفت:" من ولی ازشون میترسم."
نقاش نفهمید، گفت:" از چیش میترسی؟"
زن گفت:" از اینکه میخوان شکار بشن خودشون هم خبر ندارن."
نقاش گیج شد، پرسید:" کیا رو میگی؟"
زن گفت:" اینا. این آدما که دارن این پایین بازی میکنن."
نقاش خندید، گفت:" ربطی که نداره. اینا دارن برای خودشون بازی میکنن؛ اینا هم
شکارچیان، فقط همین."
زن دوباره به نقاشی نگاه کرد، پرسید:" پس چرا این همه کلاغ بالای درخت جمع
شده؟"
نقاش گفت:" کجا؟" یکدفعه مرد از اتاق داد زد: "چائی نداریم؟"
زن گفت: "داریم، الان مییارم".
آن وقت یکی از فنجانها را برداشت و به اتاق رفت. بیرون کلاغی قار زد.
مرد سری تکان داد، گفت: "خودشه".
زن فنجان را به دست دراز مرد داد، گفت:"خود چی؟" جایی از بیرون صدایی میآمد.
چیزهایی میجنبیدند و جلوتر میآمدند.