کتابخانه

صفحه‌ي اصلي

پنجره‌ي پشتـي

کتابخانه / داستان‌ها
 

 


نام داستان: حجله‌های خاموش
 (برنده‌ی مشترکِ جایزه‌ی سوم مسابقه‌ی داستان کوتاه شهر کتاب ـ ۱۳۸۵)

نويسنده:
مه‌ناز رونقی

   

نگاه می‌کنم در آن همه آینه و نگاهم تکرار می‌شود و بازمی‌گردد، عجب هنری می‌خواهد چیدن آن همه آینه کنار هم و آن گنبد دوار و آن عکس که لانه کرده در دل آن همه آینه و تکرار می‌شود با هر نگاه، ‌نگاهش به من است و نی نی‌های عسلی درهم می‌رود، نی نی های عسلی محمود، صدایی می‌آید. صدای زمین می‌آید، خون می‌پاشد بر کفنِ سفید، ‌همه صدایش می‌زنند، پیرمردی آن کنارتر افتاده است، ‌سفیدی ریشش سرخِ سرخ است، رنگ می‌گیرد آینه‌های روبرو،‌ "حسین" را می‌کشد میان دو دندان فاصله‌دارش.
دهانش کف کرده، " قِرچ". می‌شنوم صدا را،‌ قمه هنوز در دستان جوان است، موهایِ تنکی بر صورت دارد،‌ چادر کنار می‌رود از صورتم، حس می‌کنم چیزی در گلویم بالا می‌آید، گلاب می‌پاشند،‌ بوی گلاب می‌آید،‌ صدای زمین می‌آید. " حسین " می‌کشد نام او را میان دو دندان فاصله دارش، فواره می‌زند خون از سر تراشیده اش، ‌خیس می‌شود دستانم. چادرهای مشکی در هوا تکان می‌خورند، بوی گلاب می‌دهد زمین.

چیزی دوباره در گلویم خودش را بالا می‌کشد، چیزی که بویِ خون و گوشت می‌دهد،‌ بویِ زمین می‌دهد، بویِ گِل بویناک. بویِ فلز گرفته دستهام، بویِ سردی و فاصله. فاصله از آن درخت که آنقدر دوستش می‌داشتم و حالا زندانیست. نرده‌های سبز دورادورش را گرفته اند اما ریشه هایش هنوز در زمین است، ‌دستهام را باز می‌کنم با تمام وسعت،‌ شاید لمسش کنم و سبزی‌اش مرا در برگیرد اما چادر سفید فقط سر می‌خورد از سرم و دست زنی آرام می‌نشیند بر آن: "موهای طلایی قشنگی داری"

چادر تر می‌شود از خیسی صورتم، صدای استخوان می‌آید،‌ استخوان‌ها می‌شکند. استخوان‌هام درد می‌کند. درد می‌کند تنم، صدایی می‌کشاندم تا آن دور. تا داروخانه‌ی دکتر امین که سر کوچه‌مان است و کوچه نیز هنوز نام قدیمی‌ترینش «دکتر امین» را به شانه دارد، از کوچه که می‌گذرم رضا را می‌بینم، خانه‌شان دو خانه بالاتر از ماست،‌ کتاب دستش است، مثل همیشه،‌ من را که می‌بیند، ‌این پا و آن پا می‌کند و تمام‌قد با مسخرگی خم می‌شود، قد بلندی دارد رضا و چشمانی مشکی،‌ مشکی نه عسلی، چشمان محمود عسلی‌ست،‌کاپیتان تیم محله،‌ همه می‌گویند شبیه هم‌ایم، خانه‌شان کوچه‌ی عطائی‌ست اما همیشه سر کوچه‌ی ما ایستاده با توپی زیر پا، ‌موهایی آفتابی‌رنگ دارد که همراه نگاهش می‌درخشند وقتی قل می‌خورد توپ پلاستیکی و قرمزها و سفیدها درهم می‌روند تا برسند به نزدیکی من و بازی متوقف شود و بهمن و محمود و رضا با هم بدوند دنبال توپ. چهارشانه است بهمن،‌ بلند قد با موهایی پر و مجعد و مشکی و ظهرهای تابستان آب بازی می‌کنند و آب که بر چادر من می‌پاشد هرسه باهم زبان به عذرخواهی می‌گشایند...

صدای آب می‌آید، شیر آشپزخانه تا ته باز می‌شود،‌ مادر می‌شوید ظرف‌ها را، قابلمه ته گرفته را به دست می‌گیرد و سیم را چندین باره می‌کشد بر سرتاپای آن،‌ صدای سرپایی پدر می‌آید،‌ صدای تنفس سنگین کسی،‌ قابلمه ته گرفته است، ‌انگار گذاشته بود خیس بخورد، برنج‌ها در آب می‌رقصند، صدای سرپایی قطع می‌شود: "زیتون هنوز نیومده؟"

صدای پدر است، مردمک‌ها می‌چرخند در چشم‌خانه: "می‌یاد، همین حالاها می‌رسه"

تکه‌های سیم در دست مادر می‌رود و قابلمه ته ظرفشویی رها می‌شود، به خانه که بر می‌گردم، خون دست مادر بند آمده است.

موچین را به دست می‌گیرم، چین می‌افتد میان پیشانی مادر: "این‌قدر ابروهاتو باریک نکن"

چشم را می‌گویم و پدر را که می‌بینم موچین و آینه را پشت مخده پنهان می‌کنم. نگاه پدر به لباسم است...

تور یقه لباس را می‌شکافد پدر، سنجاق قفلی طلایی نگ را برمی‌دارم و یقه را وصل می‌کنم به ساتن پیراهن و در جواب"کجا"ی مادر زیر لب می‌گویم: "می‌رم کاموا بگیرم"، ماتیک را از سینه بیرون می‌کشم و سرخ می‌کنم لبانم را قبل از آن که به کوچه‌ی عطائی برسم، زل می‌زند به لب‌هام محمود، نه، بهمن است انگاری.

رضا و محمود سلام می‌دهند و سرشان را می‌اندازند پایین، ‌اما بهمن بود که زل می‌زد تو چشام، رضا فقط دیروز زل زد وقتی آن نامه را گذاشت لای حل‌المسائل ریاضی و تندی رفت. همان شد که ریاضی درسم داد و بهمن رفت خودش را معرفی کرد سربازی و بعد محمود رفت. به رضا گفتم نرو اما او هم رفت.

آب گرم را تا ته باز می‌کند مادر، تکه‌های سیم در دستش جان می‌دهند زیر فشار آن همه داغی.

"زود برگرد زیتون"
"زود برمی‌گردم، می‌رم امامزاده صالح،‌ نذر دارم،‌ برا کبوترا دون می‌ریزم"

کنار حوض می‌نشینم،‌ دو کف دست را می‌گیرم زیر شیر، شره می‌کند آب از کف دست ها، آب را سرازیر صورتم می‌کنم و انگشتان خیسم را روی لب‌های سرخم می‌کشم. دستم را روی لب‌هام می‌کشم، لب‌هام تکرار می‌شود به اندازه‌ی تمام ریز آینه‌های روی حجله،‌ اما لب‌هام دیگر سرخ نیستند.

... ـ "اون گنبدی که برتو ساختند، دلت نمی‌گیره؟"

باید بروم، حالا حتما مادر ظرف‌های شسته را با آب داغ، ‌داغ مثل آتش، آتشی که خیمه هارا سوزاند، سبزها در لکه‌های سرخ غرق شدند، سبزی بالای چشم را در آینه پاک می‌کنم، چندین باره...

پدر می‌پرسد "کجا داری می‌ری؟ ظهر تاسوعاست، علامت کشونه!"

چشمانم در آینه تکرار می‌شوند بی‌سبزی،‌ پرهای سفید در هوا می‌چرخند.

"این همه پارچه سفید برای چی گرفتی زیتون؟"
"کفن پدر"

کفن‌های سفید سرخ می‌شوند،‌ دستان مادر جان می‌دهد زیر فشار آن همه داغی،‌ خیمه‌ها را آتش می‌زنند،‌ پرچم‌های سرخ دورادور خیمه‌ها هستند، پشت مرد چاک خورده، پاهای سرخ خروس در دستانش است، پرهای خروس بازند و سرخ...

پرهای سفید می‌چرخند در فضا،‌ خال میان پیشانی‌ام آتش می‌گیرد از گرما، ‌پررنگ می‌کنم خال پیشانی‌ام را، می‌دانم که می‌آیی رضا... مادر گفته چای را که جلوی تو می‌گیرم، چشمانم را زیر بدوزم تا نگاهم در چشمات نیفتد در نگاه سیاه تو...

تو این عکس که روبه‌روم است روی این آینه شکسته کنار این همه آینه نگاه تو تکرار می‌شود. چشم‌های توست این‌ها، نه این چشم‌ها که عسلی‌ست،‌ نی نی چشم‌های محمود است این‌ها، اما سر کوچه‌ی عطائی‌ست عکس محمود و سر کوچه امین هم عکس بهمن، آویزان از آن همه آینه. حالا دیگر کوچه‌ی امین را با نام تو می‌خوانند: "کوچه‌ی شهید بهمن ستوده"

زمین زیر پایم سر می‌خورد،‌ تاریکی چنگ می‌زند توی چشمانم، تکه‌های خون،‌ خون تو،‌ صدای شکستن استخوانی از دور می‌آید،‌ صدای گریه،‌ "گریه نکن مادر،‌ نترس، به موقع می‌یام،‌ قبل از اون که مهمونات بیان، آرام سلام می‌کنم و چشام رو هم پایین می‌دوزم، تو چشای رضام نگا نمی‌کنم، تو چشای بابام همین‌طور،‌ سبزی بالای چشامم پاک می‌کنم، سردمه،‌ رضا برمی‌گرده، محمود ترسو، مردی تا بیای خواستگاری‌م، استخون سر بیرون زده، شیر ندارم تا بچکونم توی حلق بچه‌هام،‌ رضا سرشو خم کرده و خنده‌ی کج محمود وقتی تندی "بوردا" رو از زیر دستم بیرون می‌کشه، باید تا شب الگوی لباس عروسو در بیارم..."

موهای طلائی‌ش برق می‌زنه تو شب وقتی ذغال رو زمین میندازه، وقتی ماشین بن‌بست امین رو دور می‌زنه، نتونسته تمومش کنه،‌ فقط "مرگ بر..." رو نوشته،‌ ماشین سوارش می‌کنه،‌ بوردا از دستم زمین می‌افته، دیگه خبری ازش نمی‌یاد، ‌ماه‌ها...

مردی کنارم می‌ایستد، با تعجب به عکس محمود و بهمن که تو بغلم گرفتم زل می‌زند. ‌می‌گم: "من‌ام زیتون، عروس هزار هزار داماد..."

صورتم را به عکس‌ها می‌چسبانم و عکس‌ها را به آینه، پایم گیر می‌کند به حجله، چمباتمه می‌زنم و چشم‌هایم تکرار می‌شود در آینه‌های روبه‌رو، چه‌قدر خسته‌ام، باید بروم. کوچه را آذین ببندم. "تو می‌آیی"

فهرست کتابخانه
 

topñ

Google

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: 

HOME

بازنشر چاپی آثار بدون اجازه، به شدت ممنوع است و لينک دادن، آزاد.
shokrollahi[at]khabgard[dot]com