کتابخانه

صفحه‌ي اصلي

پنجره‌ي پشتـي

کتابخانه / داستان‌ها
 

 


نام داستان: ‌‌مرتضا

نويسنده:
درّصدف  سلیمانی

   

صدای گاز موتور بود اول و بعد یکی صدا زده بود مرتضا...
سرگرداندیم به آن طرف خیابان... اویی که رو موتور بود با تی‌شرت سیاه آستین کوتاه تا بالای آرنج، دست آفتاب سوخته‌ش را بالا برده بود طرف کسی که داد زده بود؛ اومدم، تا هفت خودمو رسوندم... ما تو پیاده‌رو بودیم من و زهرا و لیلا. چشم‌مان رفت به راهی که موتور اریب، توش پیچیده بود؛ هلال زده بود و با گاز در آنی رفته بود و از پشت بعدش تو سرم نقش زده بود... نشسته رو موتور پیدا بود از پاهاش، قد بلند بود؛ موها نه خیلی کوتاه نه خیلی بلند... تن و توش به قول مادرم پُر... این را نگفتم به بچه‌ها... راه‌مان را می‌رفتیم و لیلا می‌گفت این شیما این شیما چه قدر زرنگه... وقت تعطیلی مدرسه وایستاده بودیم تو کریدور و لیلا تک به تک بچه‌ها را می‌پایید تا از در بروند بیرون. دو سه تا در می‌رفتند و زهرا را بغل می‌کردند و خانوم خانوم می‌گفتند که دل‌شان تنگ می‌شود. یکی‌شان گفته بود خانوم فردا جمعه است تفلون کنم بهت؟ ... من خندیده بودم و زهرا ماچش کرده بود. لیلا آمده بود و با ملاحظه‌ی الکی، یواش بچه را راه برده بود که سرویس داشت می‌رفت... نسیم تو همان حال که سرش به کیف بود از جلو ما رد می‌شد خدافظ بچه‌ها، تا شنبه... زهرا گفته بود اووه چه خبره... نسیم گفته بود پنج‌شنبه‌ها زود می‌آد خونه، بدوم که برسم ... ته حرف‌هاش، جلو در رسیده بود که به گوش‌مان آمده بود ... لیلا گفته بود حالا خوبه شوهره تیکه‌ای نیست، دماغ داره آ... شبنم دست که می‌داد گفته بود همونش هم که ما نداریم بچه‌ها بای ... من روم را کرده بودم به دیوار و زهرا خندیده بود... یادم آمده بود، برگشته بودم شیما، حلیم امروز... نمی‌آی؟ شیما دست بالا کرده بود نه نمتونم آجودانیه شاگرد دارم... بچه شمیران بود و نمی‌گفت نمی‌تونم می‌گفت نمتونم نمدونم... لیلا گفت خوب جمع می‌کنه‌ها... زهرا گفت کار خوبی می‌کنه دیگه.

رسیده بودیم جلو حلیم فروشی؛ زهرا تو رفت و بعد برگشت، هنوز آماده نبود... من از دم در گفتم چرا سید مهدی، قبلا‌ها که این ساعت داشتی؟ بی که سرش را بالا کند از دخل، گفت اون مال قبل عید بود حالا دیرتر می‌پزیم... یه دور... گوش ندادیم دیگر. زهرا نگاه کرد به دوتامان حرف خونه نزنین‌ها خونه مونه خبری نیست... لیلا گفت دلم تنگ شده واسه مامانم... گفتم بی‌خیال دیگه لیلا تو هم، بریم تو بازارچه. زهرا کیفش را داد به دست دیگر. بین‌مان بود و قدش بلندتر از ما، راه افتاد بریم شاید یه خوش‌تیپ زیارت کردیم... من گفتم یکی‌شو که چند دقیقه پیش دیدیم دیگه... رفت از دست. برگشتند طرفم... زهرا گفت مرتضا؟... لیلا خندید برین بابا، داد می‌زد کارگر بود. من گفتم ورزشکار. زهرا گفت به رفیقش گفت برمی‌گرده... چیزی نگفتیم. لیلا گوشه‌ی مقنعه را رو شانه کشید تو کِی دست از بدویتت برمی‌داری؟ نفهمیدم با من بود یا با زهرا. زهرا که هیچ از «کیم نواک» کم نداشت و راه رفتنش که نگه می‌داشت آدم را... با آن پاهای بلند و کشیده، سینه‌ی جلو با شانه‌های مایل به پشت و صاف با دست‌هایی در امتداد پاها مشت... چند بار خودم آمده بودم تمرین کنم نتوانسته بودم... تو گِلش بود... مثل آن بار، فرعی زعفرانیه را پیاده گز می‌کردیم از روبه‌رو اپلی می‌آمد؛ نگه داشته بود راننده، شاخه‌ای گل سرخ از روی داشبورد برداشته بود، دست آورده بود بیرون؛ گل را داده بود دست زهرا و دست دیگر هنوز روی فرمان بود و بی‌هیچ مکث و کلامی رفته بود. پسره قیافه‌اش نمی‌رفت به این حرف‌ها، سوسول بود و آلامد. بعدش اما انداخته بودیم گل را تو رودخانه‌ی خشکیده‌ای که می‌ساختندش... لیلا گفته بود مواظب باش از تیغش، شاید آلوده... حواسش بود زهرا، بو هم نکرد. من گفته بودم گند بزنن به زمانه‌ی ما...

تو امامزاده نشستیم رو پله‌ها ... به من نگاه کردند، می‌دانستند از این جا خاطره دارم ... نگفتم حواسم نیست که اصلا امامزاده هم آن قبلیِ چند سال پیش نیست که حیاط بزرگش بس که هر جا را آجرچین کرده‌اند به اسم اتاقک و شبستان، دیگر هیچ چی را دست کاری نمی‌کند در من... مادرم می‌گوید آخه همه چی‌رو که آدم نمی‌تونه بگه اصلا بگه که چی؟... به کسی نگفته بودم... صدای اذان که مثلا می‌آید از تلویزیون، مادرم می‌گوید بلند کن صداشو دختر، این اذانو مرتضا دوست داشت... خیلی‌ها گفته بودند، بین خودمان اول، حرف را عمه انداخته بود به بابا ببرش یه جا بذار گریه کنه داد بکشه، امامزاده‌ای بیابونی داهاتی؛ دلش سنگ شده این... بابا ساکت به من نگاه کرده بود... زم‌زمی کرده بود آخه چی؟ برم بگم چی؟ بلکه هم بخنده... می‌خندید. همان وقت که بعد آن همه چشم به راهی خبر آمده بود که بیایید برای تحویل تتمه‌ی اسکلت و پلاک... هم، خندیده بود؛ من ترسیده بودم که عقل از سرش پریده؛ گفته بود به خدا من اگه صف گوشت و مرغ این همه وقت نوبت مونده بودم بیش‌تر از این بهم می‌رسید... که بابا رسیده بود؛ از شلوغی خانه، ترس تو صورتش دویده بود. رفته بودم جلو به هوای دلداری که کنارم زده بود، مستقیم رفته بود طرف مادرم، بی‌خیال همه برای اولین بار جلو جمع سر مادر را بغل کرده بود؛ یواش و شمرده، انگار که سفارش کار می‌دهد، گفته بود حالا راحت گریه کن... برو گریه کن دیگه کسی شماتت نمی‌کنه... ولی گریه؟ کو؟

زهرا موبایلش را بیرون آورد و صفحه را نگاه کرد، سست و کشدار برش گرداند تو کیف. نگاهش کردیم. خندید عادت کردم دست خودم نیست. پاهاش را جمع کرد و دست‌ها را انداخت دور زانو. دیده بودم تو ساعت تفریح که می‌زد همین طور روی دکمه‌ها. خانم اسدی می‌آمد و می‌رفت خانوم علیزاده این چایی یخ شد... می‌رفتم بالا سرش... می‌نوشت آره آره و صفحه را پر می‌کرد... نگاه‌مان که تو هم می‌رفت مِسیج رسیده را نشان می‌داد، پرسید بود آره؟ آره؟ آره یا نه هان؟ که زهرا پر می‌کرد نه با یکی نه با دوتا آن قدر که لیلا می‌آمد و می‌گفت کلاس‌ها آماده‌ست همکارا... این جدای وقت‌هایی بود که بی‌وقت، تک زنگی می‌خورد موبایل و برش می‌داشت زهرا و می‌دید خانوم اول صبحت به خیر... ساعت یازده و ده دقیقه‌ت به خیر... یک ربع به چهار امروزت به خیر خانوم... ولی همه‌ش این‌ها نبود، همه‌ی این‌ها باز سوای آن‌هایی بود که گاه زهرا می‌پوشاند در هاله‌ی شرم یا به کرشمه می‌خواست رد کند که نمی‌گذاشتیم و می‌کشیدیم به ترفند از زیر زبانش... هرسه تا چادر به سر بودیم. لیلا لبه‌های چادر را سرانده بود تا دور کمرش... بعد کلی اصرار برای تو رفتن گفته بود چرا؟ نکنه از چادر سرکردن بدت می‌آد؛ رفته بودم تو اتاقک و یکی را با گل‌های ریز برداشته بودم و کشیده بودم به سرم. زودتر از من تو حیاط بود. از پله‌های راست رفته بود. دو تکه از چادر را زیر گلو گرفته بودم و باقی رها تو هوا. تا برسم جلوش که از دور با خنده نگاهم می‌کرد، ادا در می‌آوردم گفته بود می‌دونی چه قدر عوض شدی؟ نرفته بودیم زیارت ولی. او رفته بود دستشویی و من زیر درختی روی سکو نشسته بودم و تماشای مردم کرده بودم تا که پیداش شده بود... تعریف کرده بودم قبلا برای بچه‌ها، لطفی نداشت بازگفتنش...

لیلا زنجیر طلایی دستبند را از زیر ساعت بیرون آورد و گفت بریم بچه‌ها، حلیم‌فروشی تو بازارچه کم نیست... من گفتم حلیم سید مهدی که نمی‌شه. زهرا گفت نشسته بودیم. زنی سینی پر از لقمه‌های نان و پنیر پوشیده در کیسه فریزر را جلومان گرفت. لیلا از کنار رد شد و من و زهرا برداشتیم. گذاشتم توی کیف. چادرها را آویختیم و بیرون آمدیم... آخر هفته بود و ولوله‌ی جمعیت... بوی سبزی و میوه از تره‌بار وسط بازار حسم را گرفته بود. چشم‌مان می‌گشت پیِ تابلو حلیم‌پزی. زهرا لقمه را باز کرده بود و گاز می‌زد. نمی‌خواستم فکر کنم که می‌رفتیم دوتایی و او تو شلوغی دستش را حایل کمرم می‌کرد که می‌گذشتیم و دست خیلی‌ها به اختیار خود نبود و من خوشحال سر به جلو راه می‌رفتم... حالا تنها بودم و اسم مرتضا می‌چرخید تو سرم. بچه‌ها هیچ نمی‌دانستند، نگفته بودم. پیش خودم می‌گفتم تو سر زهرا و لیلا چیه؟... آها دیدیم... لیلا خندید بچه‌ها ما چمونه؟ من از آستانه پرسیدم آقا حلیم دارین؟ نفهمیدم بچه‌ها چرا خندیدند. اگر فکر می‌کردم خودم هم خنده‌ام می‌گرفت. عاقله مردی بود گفت ما این فصل حلیم نمی‌پزیم. زهرا از پشت گفت پس چرا آسید مهدی داره؟ مرد زودی گذاشت جلومان خب برین از همون آسد مهدی تون بخرین. یکی دوتا از کارگرها با آستین‌های بالازده سرک کشیدند از آشپزخانه با دهان‌های باز به خنده. پا گذاشتم بیرون، پق خنده پاشید، اگر یک لحظه دیرتر بیرون آمده بودم جلو مرد پیچیده بودم به خودم از خنده‌ی نمی‌دانم برای چه؟ زهرا سمج بود پایین‌تر از پله‌ها یکی هست می‌دونم. با خنده بود همه‌ی این‌ها.

کجاست پس این کبابی مشیر و پسران؟... رفت که بپرسد. از مغازه‌ی کوچولویی قد یک آدم. رفتیم جلو، پسری ترکه‌ای با چشم‌های گنده وایستاده بود و تسبیح می‌آویخت به ریسه. زهرا گفت آقا... ببخشید، کبابی مشیر از این وره یا اون وره؟... که طاقت نیاوردم؛ خنده‌م ریخت بیرون و زهرا برگشت اول با نگاه مات و بعد اما گوشه‌ی لبش پرید. پسر نگاهی کرد به ما که دست به صورت گرفته بودیم و می‌لرزیدیم. وقتی گفت که پله‌ها رو رد کنین تابلوش پیداست، خودش هم می‌خندید تا چشم‌هاش که رنگ تسبیح زرد توی دستش بود. زدیم بیرون و من تو خنده گفتم از کجا آوردی این حرفو؟ زهرا پس مانده‌ی خنده را قاه قاه خندید و من دست به چشم کشیدم خیلی باحال بود خداییش. لیلا گفت بچه‌ها یکی مارو ببینه؟ از بچه‌های مدرسه... گفتم فعلن حلیم رو عشق است. و پله‌ها را رد کردیم. رفتیم تو با اخم که زهر خنده را بگیریم از صدا و صورت. لیلا گفت حلیم دارین؟ مرد نگاه بلند کرد به سه تامان و مقنعه‌های سیاه سرمان. گفت: نه الان که فصلش نیست. زهرا گفت: پس چیه رو تابلوتون نوشتین حلیم با گوشت بوقلمون فراوان موجود است. مرد این بار بلندشد. لیلا کمی عقب آمد و به هوای او ما. کمربندش را بالا کشید اولا که حلیم با گوشت بوقلمونِ فراوان موجود است خانوم معلم، دوما... نگذاشتم من، پریدم میانه و رو به زهرا گفتم آره؛ تو اون حالت که تو می‌گی عزیز، باید ویرگول بود بعدِ بوقلمون. بیرون که می‌رفتیم مرد گفت حلیم و ویرگول نداریم حالا، با سرویس دیگه درخدمت باشیم خانوما... که پا گذاشتیم تو بازارچه و چند قدم دور نشده تو خلوتی کوچه‌ای سر خم کردیم و آی خندیم، تا در رو به خیابان که زدیم بیرون لب می‌گزیدیم و دست‌هامان در هوا پرپر می‌زد که شاید کمی از حدت خنده را بکاهیم ولی مگر می‌شد؟

زهرا گفت بچه‌ها پارک... بریم... همین پشت امامزاده‌ست بریم دیگه... راه افتادیم. روی نیمکتی در دور زن و مردی نشسته بودند. جای بازی در گودی بود و پله می‌خورد. دویدیم طرف تاب‌های خالی که انگار از دور فریاد می‌زدند کسی را برای نشستن. کیف‌ها را روی نیمکت پرت کردیم و جا گرفتیم روی نشیمن و دست‌ها حلقه دور زنجیر و بعد پاها جفت روی زمین و عقب کشیدن و بعد پرواز و تکه تکه صداهامان بی‌اراده. لیلا دست به چاک‌های مانتو می‌برد و کوتاه‌تر از من و زهرا هوا را می‌شکافت. با این حال خلخال نقره‌ای‌ش از روی جوراب رنگ پا، زیر شلوار سیاه وقتی که می‌آمد بالا تاب، دیده می‌شد و من یاد آن روز صبح می‌افتادم که با صورت قرمز و دست‌های مشت، تعریف کرده بود زیر پوشش خنده به خیال خودش و بعد این را نشان داده بود و ما هم به رو نیاورده، از قیمت و خوشگلی‌اش پرسیده بودیم، گفته بودیم. من دست‌ها را از پشت زنجیر آورده بودم و به هم مشت‌ها را قلاب کرده بودم روی سینه، هوی کنان خیزهای بزرگ برمی‌داشتم. سرم پر بود. لیلا پیاده شد و مانتو را صاف کرد و جا گرفت و افروخته سعی کرد بالاتر بیاید و به ما برسد؛ زهرا که پاهای بلندش تا دورها می‌رفت و می‌گفتی الان است که برگ درخت کناری را بریزاند تاب تاب عباسی را خواند. من و لیلا بلد نبودیم. او می‌خواند و پشت سرش ما... خدا منو نندازی... گفتیم خدا منو نندازی... اگرم می‌ندازی... گفتیم اگرم می‌ندازی... بغلِ... ما صبر کردیم... زهرا گفت کی؟ بغل کی؟... نگاه به ما کرد و بعد گفت ما می‌گفتیم بغل بابا بندازی. من پا رو سنگریزه‌ها کشیدم و در جا نیم خیز شدم گفتم همون بغل بابا فعلا... و بعد پرتاب کردم خودم را. لیلا گفت همون بغل مامان و تا نیمه‌های من رسید. دفعه‌ی بعد اما باز پایین آمد و یک بار دیگر جا گرفت. زهرا گفت ناشی هستی‌ها... لیلا گفت: آره من آخه بازی نمی‌کردم با بچه‌ها... از پیش مامانم جنب نمی‌خوردم. زهرا گفت یعنی تاب‌بازی نمی‌کردی؟ گفت نه و خندید. زهرا گفت: عوضش من از پارک دم خونه‌مون بیرون نمی‌اومدم با دوستام، توچی؟ گفتم زیاد از این بازی‌ها نمی‌کردم من با پسرا بیش‌تر دوست بودم. برگشتند طرفم و من چانه بردم بالا و به تکه‌های ابر که ول بودند خنده زدم... باور کنید، آخرش مامانم با زور سوام کرد...

زهرا گفت اسم دوست جون جونیت چی بود؟ یادم بود، پسرک اسمش محمد بود و ما بیش‌تر خانه‌ی آن‌ها در اتاقی کوچک بازی می‌کردیم. بعد که بزرگ‌تر شدم مادر با تشر و نیشگون و به رخ کشیدن دخترک‌های دیگر و بساط سماور و استکان‌شان، فاصله انداخت بین‌مان و بعدتر آن‌ها خانه عوض کردند از محله... پسرک سفیدرو بود و موهای بلندی داشت تا پشت گردن، شبیه یال اسب... صبحی که مرتضا می‌رفت او هم جلو خانه‌شان بود با دوچرخه‌ش و من کنار مادر با کاسه‌ی آب. مرتضا به او که رسیده بود مثل بزرگ‌ها دست داده بود باهاش... زهرا و لیلا سرعت را کم کرده بودند. چشم گرداندم به نقطه‌ی نگاه‌شان، دو مرد میان‌سال کت و شلوارپوش به خنده نگاه می‌کردند و می‌رفتند یکی‌شان بلند گفت بیاییم هل بدیم؟ ما رو کردیم به جای دیگر با خنده‌های گیرکرده پشت صورت و آن‌ها رفتند. به شوخی گفتم آخی... چه مرد خوبی. زهرا گفت آخی... چه مرد آقایی. لیلا هم گفت آخی... چه مرد پفیوزی. و هر سه زدیم زیر خنده. لیلا گفت از مردهای شکم‌گنده حذر کنید... من یاد پدر افتادم که به اشاره‌ای اشکش روانه است، با آن اندام که ایستاده است روی پله‌ها و شکم بزرگش از زیر لباس خانه بیرون زده است و کمر شلوار زیر شکم که مادر هر دفعه بهانه می‌کند، از دستشویی پا که می‌گذارد بابا بیرون و مادر یک‌ریز می‌گوید به هیچی اعتبار نیس توخونه، به هیچی...

پیاده شدیم که کم‌کمک شلوغ می‌شد و آمدیم بالا و تازه زهرا گفت چه قدر با هم این جا می‌اومدیم و سرگرداند به آلاچیقی در دورهای پارک. خیلی وقت نبود که گفته بود حرف آخر رو زده‌ایم... من و لیلا هیچ نگفتیم. در سکوت بیرون آمدیم. چند قدم نرفته زهرا گفت بچه‌ها اینو... بریم؟ به ناز گفت و مثل همیشه یک هوا کشدار. مغازه شیک بود با ویترینی که توش شیشه‌های عسل چیده بودند ولی آنی که زهرا نشان می‌داد تو مغازه بود، پرنده‌ای عجیب با منقار زرد بزرگ تو یک قفس ایستا. رفتیم تو. مرد جوانی نشسته بود پشت لپ‌تاپ و لبخند می‌زد. زهرا انگشت دراز کرد: آقا؟... این چیه؟... آقا را کشیده می‌گفت و من تو سرم می‌رفت و می‌پیچید که نیمه‌های شب زیر ملافه، تو گوشی، او را هم، این طور صدا می‌کرده؟... وقتی که می‌گفته از آن سوی خط، من خانوم تو خیابون فلسطین‌ام؛ این جا داره نم‌نم بارون می‌آد تو نیاورون که شما هستی چطور؟ زهرا می‌گفت: این جا آقا، داره شرشر بارون می‌آد بعدشم اون جا چی کار می‌کنی؟ آقاجان... که او جواب می‌داد امروز خوابگاه بچه‌های هنرم از رو دیوار پریدم حالا اینا رو ولش... بعدش می‌شد حتما که او می‌گفت خانوم، یه لبِ... زهرا می‌خندید اِاِ هیچی نمی‌شنوم صدا قطع و وصل می‌شه. او جدی می‌شد چرا می‌شنوی... زهرا صدا را بیش‌تر فرو می‌داد، اما تسلیم نمی‌شد یا که به قصد کِشَش می‌داد دیوانه تو مخابرات گوش می‌دن. او بی‌حوصله می‌گفت بی‌خود... زهرا می‌گفت اِ... که می‌شنید خب دیگه پس دختر خوبی باش خرابش نکن... که زهرا عاجز می‌شد با دست رها ملافه را می‌کشید به سر و صداش را می‌کشاند تو گوشی... طولانی طولانی...

مرد جوان، رو فقط به زهرا حرف می‌زد بله سرکار خانوم مال مناطق گرمسیره... البته، می‌تونید دستتون رو ببرید کاری نمی‌کنه... من حواسم رفته بود به گیاه پیچان کلفتی در گلدان. گفتم این چیه؟ دست‌های سفیدش را درهم کرد و من صورت صاف و براقش را نگاه می‌کردم؛ توضیح داد که از سفر چند ماه پیشش آورده، آن قدر نرم شانه‌ها را بالا برد و برگرداند، من که نزدیک‌تر بودم متوجه شدم... گیاه تزئینیه... و چرخید به طرف زهرا که جدی و با دقت گوش می‌داد: حالا سرکار خانوم شما باید بیایید و یه آفتاب‌پرست... زهرا نگذاشت: راست می‌گین؟ کِی؟... مرد آرام جواب داد: هفته‌ی دیگه... لیلا بیرون رفته بود و اطراف را نگاه می‌کرد و زهرا دل نمی‌کند و من به گیاه پیچان نگاه می‌کردم و مرد به زهرا... زهرا کیف را دست به دست داد و چرخ تو کمرش شکل گرفت و با بدرقه‌ی مرد که بلند شده بود و از سوغات سفرهای آتی‌ش به مناطق استوایی حرف می‌زد، بیرون آمدیم. لیلا گفت: پرنده دوست ندارم. زهرا گفت: خیلی خوشگل بود و غمگین.

راه را انداختیم به طرف مغازه‌ی سید مهدی. لیلا ساعت را نگاه کرد. زهرا گفت: اَه لیلا چه خبره خونه؟... لیلا خندید. من فکر کردم مامان چه کار می‌کند الان؟ سرنگذاشته باشد باز؟... مثل وقتی که رسیده بودم خانه و خبری ازش نبود. دم غروب خسته، بی‌رنگ به صورت با زنبیل خالی زیر چادر و چشم‌های خندان آمده بود؛ خودش را انداخته بود روی راحتی. از همسایه که پرسیده بودم دیده بودندش صبح، سر انداخته پایین و تو خود می‌رفته... بابا که رسیده بود شروع کرده بود، پای پیاده رفته بود تا سلسبیل به هوای دوست مرتضا... نمی‌دونی آقا... به پدر می‌گفت... ماشاالله سر حال سالم آدم باورش نمی‌آد اون جوجه پسر این شه... بابا پرسیده بود کی آخه؟... اِ، آقا تو احمد رازقی یادت نیست؟ تو سلسبیل با مرتضا تو یه کلاس بودن... پرسیده بودم رفته بودی اون جا؟! این همه راه؟... کنترل تلویزیون را بازی داده بود راهی نیست برا خودم می‌رفتم دیدم اون ورام... ماشاالله کار و بار درست مکانیکی راه انداخته یه پسر هم داشت زنش ظهری با بچه‌اش غذا آوردن ولی بچه مگه می‌ذاشت به همه چی... گفته بودم مگه نشستی اون‌جا؟... حواسش نبود تو خودش می‌گفت منو ولی زود شناخت یادش بود آقا... هم خودش هم زنش، دختر خیاط یادته آقا؟ بابا سربالا داده بود. مادر ادامه داده بود اِ همون بغل داروخونه... یه بار دادی کت شلوار دوختن برات راضی هم نبودی گفتم به احمد با مرتضا یه بار شوخی شوخی دست به یخه شده بودن؛ هر کار کردم تعریف نکرد می‌گفت یادش نیست ولی من یادمه... من و مادر اونو خواسته بودن دفتر... ماشاالله پسرش این قدر... بعد کانال‌ها را چرخیده بود و لب‌هاش کیپ شده بود. جای همیشگی‌ش رو به روی تلویزیون است یا نزدیک در یا کنار میز تلفن، این مال سابق بود که هنوز امید بود و انتظار که دل خوشکنک بود به زبان بابا...

سید مهدی با اخم و قیافه حلیم‌ها را ریخت تو پیاله و گفت: شکر؟ لیلا گفت یکی‌شو نه... سرآخر با صد تومن اضافه که کشیده بود روی قیمت، پیاله‌ها را گرفتیم و رفتیم تو پارک رو به روش و نشستیم به خوردن. صدا‌ها تو سرم می‌چرخید. لیلا غر می‌زد بهش گفتم مال منو نریز باز هم یه کم پاشونده، پیرشده اینم... گفتم کارگراش که جوون‌اند... گفت: ای بابا تو هم با این کارگریابی‌ت... وقتی زهرا زد به شانه‌ام صداها از تو سرم پریدند. قاشقم درمیانه‌ی دهان و پیاله تو هوا بود و داشتم با چشم تو تنه‌ی درخت می‌رفتم. به خودم که نگاه کردم یاد مامان افتادم یاد خودم سر غذا... که می‌پرم با صدای بابا که قاشق را پرت می‌کند تو بشقاب و داد می‌کشد ای لعنت به اون کسی که تو ‌رو گذاشت تو سفره‌م. که برمی‌گردم و می‌بینم مامان از بهت درآمده و قاشقِ جلو دهان معطل مانده را آرام می‌گذارد تو بشقاب و بعد می‌خندد... مثل بچه... درست مثل بچه می‌شود سرش که داد می‌زند بابا، برمی‌گردد به من با خنده حالا تموم نمی‌کنه‌ها... و سر پایین می‌برد کج، بین شانه‌ها؛ آن قدر که فکر می‌کنم کسی گردنش را زیر می‌کشد و بعد به خاطر بابا غذا را به دهان می‌فرستد. بابا می‌گوید هم چنان، با صدای اما کمی پایین‌تر... زهرمار بخورم بهتره از اینه... مامان می‌خندد کوتاه و بی‌صدا و محل نمی‌گذارد که تمام کند بابا...

زهرا به لیلا چشمک زد حواسش کجاست امروز؟ نکنه مرتضا؟... کشدار و شک‌برانگیز گفت. ولی با لفاف خنده. گفتم نه بابا. لیلا چشم‌ها را تنگ کرد و کف دستش را ایستا گذاشت سر زانوش صبر کنین ببینم مگه شما قیافه‌شو دیدین؟ نکنه زاغ سیاه‌شو چوب می‌زدین از پیاده رو؟ گفتیم نه بابا با صدا برگشتیم. زهرا گفت ولی نیم‌رخشو دیدم تو یه آن. من نگاه زهرا کردم. گفتم من که برگشتم پشتش بود دستشو بلند کرد که می‌آم ساعت... لیلا گفت: مغازه‌ی لوازم یدکی بود انگار؟ لابد کارگر اون جا بود موتورش چی بود؟... یاد پاش افتادم که خم بود و تو خمی بلند و بعد تو یک خط هلال گم شده بود موتور... ریشو بود انگار آره زهرا؟ لیلا گفت وای نه تو رو خدا... گفتم به نظرم، الان که فکر می‌کنم انگار ریش داشت. زهرا گفت: نه، ته‌ریش بود... کیف هم رو دوشش بود. لیلا گفت بابا کی دیدین شما اینارو... زهرا گفت تیپش بد نبود لیلا. لیلا پیاله‌ی تا نیمه پر را گذاشت رو نیمکت نمی‌دونم شاید هم به خاطر اسمش از اسم مرتضا خوشم نمی‌آد. گفتم اتفاقا. زهرا گفت کم شده. گفتم چی گفت اسم مرتضا، دیگه کم می‌ذارن مردم رو بچه‌هاشون...

مادرم می گفت صدای تلویزیونو زیاد کن این اذانو مرتضا دوست داشت... شب جمعه‌س سبزی پلو بذارم مرتضا خیلی دوست داشت نه آقا؟... وارد کوچه شده بودم، جلو خانه شلوغ بود؛ چند تا از همسایه‌های سابق می‌آوردندش. تا برسم نشسته بود روی بلندی جلو اتاق‌ها، من را که دیده بود زده بود به خنده فکر می‌کنن سرم هوا برداشته‌ها... یکی‌شان گفته بود مادر رفته بوده درِ خانه‌ی همسایه‌ی قدیمی و پیرزن را کشانده بود بیرون که یادت هست مرتضا دمپایی‌ش را انداخته بود به هوای توت، خورده بود به پنجره‌ات سرظهری و تو دمپایی را که گیر افتاده بود میان میله‌های پنجره برداشته بودی زده بودی پشتش یادته؟ و پیرزن ترسیده، همسایه‌ها را بانگ زده بود و مادر میان دست‌ها و حرف‌ها، می‌گفته بابا می‌خوام بگم یادش هست؟... زهرا داشت ته پیاله را در می‌آورد و لیلا ریز می‌زد روی زانوش. بعد خندید مثل این که زهرا، باید بگیم این صد تومن روش کشیده سید مهدی؛ نوش جونش. نگاه کردیم من و زهرا به حلیم نیمه‌ی کاره‌ی لیلا و خندیدیم. زهرا قاشق شیشه‌ای را تکان داد اوه نه نه سرکار خانوم شما چرا حلیم‌تون رو نخوردین؟ که تمام نشده من و لیلا قهقهه زدیم. لیلا گفت: خداییش جنتلمن بود... لابد تو خوشت نمی‌آد از این جورش. گفتم نه خوشم نمی‌آد ولی تو رفته بودی بیرون. لیلا شانه‌ها را انداخت بالا. به نشانه‌ای که توی چشم‌هاش بود و می‌شناختم. گفتن نداشت.

بلند شدیم و راه افتادیم. لیلا نگاه به ساعت کرد و ما به رو نیاوردیم. زهرا گفت بچه‌ها شنبه دوشنبه یه سر بیاییم شاید پرنده رو بیاره... پسری شلنگ به دست جلو مغازه‌ی خواربارفروشی آب‌پاشی می‌کرد. رو حساب بی‌حسابی یا خنده‌ی در سکناتِ ما شلنگ را دورتر گرفت و خم آب بیش‌تر شد و تا میانه‌ی خیابان آمد ما اما زدیم به جیغ و چرخیدن. وایستاده بودیم و پسرک راغب‌تر شده بود و فشار می‌داد و شتک‌هایی می‌خورد به صورت‌مان که بیشتر حس آب بود تا خود آب. زهرا گفت برو بچه می‌آییم چغولیتو به صاب‌کارت می‌کنیم. پسرک گفت صاب‌کارم نیست عمومه... که ما خندیدیم و خودش هم زد زیر خنده از ساده‌دلی‌اش. خیابان خالی بود. زنی از خشک‌شویی کناری بیرون آمد با کت و شلواری در دست، نگاهی به ما کرد که رو به کمان آب می‌خندیدیم. بدمان هم نمی‌آمد، در آن هوای دم و زیر لباس‌های تیره رشحه‌های آب خوب چیزی بود. سوار ماشینش که شد و کت و شلوار طوسی تو کاور را روی صندلی عقب خواباند و گاز داد و رفت؛ صدای پسر را شنیدیم شماره... شماره... به هوای شنیدن ما یا جلب اعتماد انگشت را برداشت از سرِ آب و آب پاشید رو کفش‌های یغورش. لیلا گفت صفر... جلو آمد پسرک و گوش شد با دهان باز، همه‌ی صورتش که لیلا یک‌باره گفت نهصد و دوازده پژو پرشیا... من و زهرا خنده‌ی یک‌باره را ریختیم بیرون و کامل نگفته بودم متالیک که در آنی پسرک شستش را گذاشت روی دهانه‌ی شلنگ و بست‌مان به رگبار، تا بجنبیم و بدویم که مگر می‌گذاشت سستی خنده و جیغ... تا چهارراه آصف تلوتلو می‌خوردیم و های‌های پس لرزه‌های خنده را با خستگی بیرون می‌ریختیم که پرایدی پیچید جلو و ما جمع کردیم خودمان را. پر بود و تو حال خودشان نبودند و صدای ضبط ماشین بیش‌تر می‌ترساند؛ کاغذی را به طرف‌مان گرفت یکی‌شان برای پرسیدن آدرس، که دیگر جای تأمل نبود؛ پیچیدیم توی خیابان و پشت سر تیکه‌ها به گوش‌مان می‌خورد. سرفه کردیم که گلو را صاف کنیم و نفس را به خط بندازیم.

لیلا گفت: یه جا وایستیم تجدید قوا کنیم بابا. من به صورت آن‌ها نگاه کردم و به آینه نیاز نبود تا صورت خودم را ببینم. زهرا سفید بود و حالا رنگ پریده می‌زد و خسته. لیلا به چشم‌هاش می‌نازید همیشه و می‌گفت همون وقت که مادرم نگام کرده گفته چه چشم‌هایی... و حالا ریمل چشم‌ها کمکی زده بود بیرون از مژه‌ها و من که از خشکی لب‌ها می‌فهمیدم در چه وضعی‌ام. ولی گفتیم بی‌خیال هوا داره تاریک می‌شه... لیلا پشت چشم نازک کرد. بعد همان‌طور که رو به رو را می‌گشت با چشم‌های خندان گفت این طوری می‌خواید برید پیشواز آقا مرتضا... آمدیم بگوییم آآ لیلا... من و زهرا که دیدیم بد نمی‌گوید. پشت پاترول بزرگی آینه‌ها را بیرون آوردیم و مالیدیم. من می‌خندیدم همین طوری. زودتر کنار کشیدم و به آسمان نگاه کردم که می‌گرفت خودش را. راه افتادیم و زهرا گفت خب بچه‌ها پیش به سوی مرتضا. من گفتم پیش. نگاه کردیم به لیلا، گفت: پیش. محکم قدم برمی‌داشتیم و بلند و تو یک خط. زهرا گفت خب بچه‌ها چند بخشه مرتضا... معلم کلاس اول بود زهرا... بخش کردیم. من گفتم مُر... زهرا گفت تِ... لیلا گفت ضا... من جا خالی ندادم پشت هم گفتم مُ مُ مُ... زهرا گرفت زود ررررر. واینستادم به هوای لیلا که با خنده نگاه می‌کرد تِ ت ِت ضا ضا... زهرا گفت خب حالا بچه‌های گلم مِ مثل؟ من گفتم همم... خودِ مرتضا. لیلا گفت: مشنگ. زهرا گفت ر مثل چی بچه‌های من؟ لیلا چشم از خیابان گرداند و گفت: رنو... من گفتم رضای مرتضا... زهرا گفت ت مثلِ... من درآمدم تُن صدای مرتضا. لیلا گفت ترن هوایی. زهرا گفت خب حالا یکی از بچه‌هام برام بگه ض مثل... لیلا با خنده گفت دِ نه سرکار خانوم، این جا رو اشتباه کردین ض نه؛ دِ... و هر سه زدیم زیر خنده. سیاقِ مربی پرورشی مدرسه بود که بچه‌ها را هر روز ربع ساعتی نگه می‌داشت سر صف تا با ترتیل و تجوید درست بخوانند و دالین گفتنش ما را که در دفتر بودیم به خنده می‌کشاند و لیلا را هم، که می‌رفت و می‌آمد و تقه‌ای به شیشه‌ی پنجره‌ی رو به حیاط می‌زد که از وقت کلاس‌ها رد شده بود...

زهرا گفت حالا دخترای خوبم بگن آ مثل ... نگاه کردیم و من سر گرداندم به رو به رو و از ته دل گفتم آه مرتضا... لیلا گفت زهرمار دیوانه. زهرا گفت خب خب حرف نباشه جمله‌سازی با مرتضا... شروع می‌کنم راه بیفتید... مرتضا... هوم مرتضا روی موتور گاز می‌دهد. من گفتم مرتضا روی موتور. لیلا با لبه‌های مقنعه بازی می‌کرد که از جنس لخت و سنگین بود؛ گفت مرتضی پشت فرمان ماشین. من گفتم مرتضا جلو تلویزیون نشسته است... ممم... پایش را گذاشته است روی میز و فوتبال نگاه می‌کند و... و... زهرا گفت و یک دستش رو شکم است و با دست دیگر... با دست دیگر پایش را می‌خاراند. گفتم چرا می‌خارونه مگه معتاده؟ خیلی یک دفعه پریده بود از دهنم. ساکتیِ بدی شد، نباید می‌شد. خب بعد بدتر کردیم من و زهرا، برگشتیم رو به لیلا که دماغ بلندش نیم‌رخش را شق کرده بود و خشک و بی‌احساس به چشم می‌آمد. بعد فکر کردم به چه فکر می‌کند الان...

یک بار ساعت تفریح بود و هیچ نبود بخوریم. تو ساکتی، لیلا از پشت میزش گفته بود بدم نمی‌آد انقلاب بشه یه بار دیگه. همه برگشته بودیم طرفش، معاون آموزشی مدرسه هم؛ که سه روز در هفته می‌آمد و پیر بود و با پیریش هر روز به رنگی و گاه به گاه تعریف می‌کرد از جوانیش از دیدن شاه در چند قدمی. زهرا با لحن صداش با ته لهجه‌ی ترکی کمرنگ‌ش گفته بود لیلا؟... لیلا دفتر مدرسه را آورده بود و گذاشته بود روی میز که عجیب خالی می‌زد و گفته بود یه هفته‌اس امضا نکردین. بعد گفته بود منتظرم چیزی بشه یه تفنگی کُلتی بیفته دستم بعد صاف بلند شم برم در خونه‌ش و خالی کنم تو سرش... و ما سرمان را انداخته بودیم پایین و لیلا گفته بود به مادرم می‌گفتم دیروز اینارو، زندگیم رو خراب کرد خودمو داغون؛ دیگه به چه دردی... می‌خواستم بپرسم یا می‌گفتم خدا کند زهرا سرحرف را باز کند تا لیلا باز بگوید از روزی بگوید که برادرش او را دیده بود تو بهارستان نصف بیش‌تر موها سفید و جلو و حاشیه‌ها خالی، سر تکیه داده به ساز؛ چندک زده سر راه... نگفته بود تو چه حالی بوده. شناخته بوده برادرِ لیلا را؟... این‌ها را که نصفه و نیمه تعریف می‌کرد لیلا اول صبحی، می‌خندید؛ با خنده توی صورت افروخته‌اش می‌گفت و دستش را کنار پاها تکان می‌داد... تو سرم که مثل همیشه حرف‌ها خانه می‌کند با عکس و نقش، تصورش می‌کنم چه طور بوده؟ تو چه حالی بوده؟ اگر یکی کنار گوشش می‌گفت لیلا... تکان می‌خورده آیا؟ سر بالا می‌آورده یعنی؟ مثل مادر که گوشش به اسم مرتضا دلواپس است تو تلویزیون تو خیابان، بشنود هوایی می‌شود؛ پا سست می‌کند...

تفنگ؟! از آنی که لیلا می‌گفت از کلام برادرش که پیرشده و با صورت بی‌رنگ. یعنی زرد؟ یعنی عرق‌ریز لابد؟ با سازش، یعنی برای فروش حتما؟... این‌ها را نگفته بود ولی می‌آید در سرم و بعد آن روز بی‌مکثی خلخال نقره‌ایش را از زیر شلوار بلند سیاه نشان‌مان داده بود دیروز خریدم... زهرا یک‌باره گفت مرتضا درِ خانه را می‌زند. لیلا گفت مرتضا غلط می‌کند. من گفتم مرتضا غذا می‌خورد. دیگر تند تند می‌گفتیم و همپای آن تند تند می‌رفتیم و کاری‌مان به دور و ور نبود و بوق‌های گاهکی. لیلا هم راه افتاد مرتضا ساعتش را از دستش باز می‌کند. من گفتم مرتضا از دور مچ ساعتش را باز می‌کند. زهرا گفت مرتضا لیوان آب را سر می‌کشد. من گفتم مرتضا به دستشویی می‌رود. لیلا با خنده گفت: خب پس مرتضا می‌شاشد. خندیدیم و بعد زهرا میانه را گرفت مرتضا مسواک می‌زند. یکی‌مان گفت مرتضا دهن‌دره می‌کند. آن یکی‌مان گفت مرتضا برق را خاموش می‌کند. یکی‌مان گفت مرتضا می‌خوابد. بعد ساکت شدیم تو کوچه‌ای فرعی با خنکی هوای دو به شک بهار من گفتم مرتضا در رختخواب. بعد حرف را باید عوض می‌کردیم که همین شد و به رو نیاوردیم. بعد این که کوچه را تمام کرده بودیم و چیزی نگفته بودیم زهرا گفت یه چیزی بگین دیگه... بابا می‌گوید یه چیزی بگو خانوم خونه ساکته حرف بزن خانوم...

می‌نشستم پشت کامپیوتر، گوشی را می‌گذاشتم به گوش و شروع می‌شد ... می‌نوشت نمی‌خوای صدا رو اِن ای بِل کنی؟ می‌نوشتم نمی‌تونم حرف بزنم مامان اینا نشستن بیرون، بنویس... می‌نوشت نمی‌خوام که حرف بزنیم اکانت یکی از بچه‌هاست تو قبول کن. و می‌زدم روی دکمه و بعد صدا می‌پیچید که می‌خواند خواهم که بر زلفت؛... نه یک بار نه دو بار و آن قدر کشدار و کج که بی‌خودانه خم می‌شد سرم و اتاق و همه دنیا با آن. پلک‌ها نیمه‌باز، تو سر صدای آواز و تن گرم به صفحه نگاه می‌کردم بعد به دکمه‌ها، می‌زدم غلط و درهم با حروف جابه‌‌جا... می‌میرم می‌میرم آخرش... که بعد در آن جدا شدن نخواسته، که آخر همه سر و گردن به هوش می‌آمد سر بلند می‌کردم و تن کرخت صاف می‌شد و گوشی از گوش به در...

صدای بابا از بیرون می‌گوید خانوم حرف بزن تعریف کن. و مادر به صدای قهر به صدایی که تیز می‌بُرد انگار همه چیز را چی بگم؟ دارم نگاه می‌کنم. و بعد نور آبی تندتند روی شیشه‌ی در اتاق عوض می‌شود و مادر می‌گوید هیچی نداره امشب. و بابا تلخی را انگار بخواهد زایل کند بشکنی می‌زند و بعد می‌خواهد بزند زیر آواز که بلند می‌شوم. مادر می‌گوید می‌گم والله آقا ناراحت نشی، روت بشه بلند می‌شی می‌رقصی به خدا. و این‌ها را همه با خنده می‌گوید و صورتی که فشرده می‌شود و باز می‌شود با لب‌هایی که خطی باریک می‌شوند، لرزان می‌شوند... یه بار ندیدم دست‌نماز داشته باشی یه بار نشد رو به خدا بشینی همش مطربی... تا برسم و چیزی بگویم، پدر تغیر کرده همون بس بود یه عمر شما خدا خدا کردین شما اهل خدایی فقط؟ پسره رو دادین دم مرگ با اون برادرت گفت گفت هی دم گوش پسره که رفت و برنگشت؛ به من طعنه می‌زنی من دلم پاکه خانوم. مادر آتش گرفته دستم را می‌گیرد تو رو خدا ببین چی می‌گه اون به حرف کسی بود؟ به حرف کسی بود؟... چه بگویم که از برادر آن قدر در یادم خاطره محو است جز باری که آمده بود با همان لباس و بابا داشت باغچه را آب می‌داد از در نرسیده شلنگ را گرفته بود و بعد مادر با دست‌های گشوده پریده بود از پله‌ها به هوایش و من نشسته بودم و به مورچه‌ها راه می‌دادم کنار باغچه... و دیگر تکه‌تکه‌های بی‌رنگ... دستم در دستش، من تا زانوهاش؛ می‌رفتیم... و بعد جایی که بگویم کجاست و بستنی قیفی... نه، مادر شاهد خوبی نگرفته بود که پدر هم می‌گوید بابا از این چرا می‌پرسی این از چی خبرداره پسرِ برادر تو رفت سالم برگشت پسر من ولی... که دیگر می‌شکند های‌هایِ گریه... از اول بابا دل‌نازک بود با هر تلنگر چشمخانه تر می‌شود و به اشاره‌یی صورت پراشک... مادر سر می‌گرداند و با انگشت خط می‌کشد میان دکمه‌های کنترل روی دامنش. می‌کشم خودم را نزدیک پدر و می‌گردم پی حرف‌های به درد خور این اوقات که پیدا نمی‌کنم بلند می‌شوم و آبی می‌آورم و چیزی می‌جهد در سرم دواهاتو خوردی؟ سر تکان می‌دهد و بلندش می‌کنم و پا می‌گذارد روی پله‌ها که برود به طبقه‌ی خودش؛ با گردنی کج، شانه‌های خمیده. روی هر پله دو پا جفت می‌ایستد و از سر زانو پاچه‌ی شلوار را می‌کشد که گیر می‌کند به پاها که مامان همیشه می‌گوید آخرش تو این پله‌ها کله‌پا می‌شی، این را به مهر و غیظ آمیخته می‌گوید. ولی بابا که پا از دستشویی می‌گذارد بیرون، شلیک مادر شروع می‌شود؛ دم پای شلوار زیر پای بابا رفته است و می‌گوید ریز، زیر زبان به هیچی اعتبار نیست تو خونه، به هیچی. آن قدر می‌گوید که بابا هم می‌گوید خب می‌رفتی به یه آدم باخدا، مسلمون من این جوریم...

تو کوچه به سرم آمد که شاید هزار سال دیگر هم اسم پدر را بیاورند من او را روی پله‌ها از پشت یادم بیاید که با سر پایین با آن تن درشت که آن سرزیریش طوری می‌کند آدم را و آن هی مکث کردنش روی هر پله که بگویم در هر کدام به چه فکر می‌کند. گاه می‌شنوم می‌گوید نشد این، این نشد... گاه که روی تخت بیدار هستم و خوابم نمی‌برد، دنده به دنده می‌شوم؛ در اتاق می‌شنوم از در که می‌خواهد بیرون برود پشت به مادر لابد، می‌گوید یه لیوان آب بیار بالا... می‌شنوم مادر به خشم به صدای غریب می‌اندازد داری می‌ری خودت بردار دیگه... و خب حتما بابا آرام و کودکانه قدم برمی‌دارد، آه می‌کشد و می‌شنوم و می‌گوید زندگی نیست که این... مادر یک جا برای خواب ندارد. روی راحتی می‌خوابد بدون روانداز، اگر نفهمم من؛ یا صبح بلند می‌شوم می‌بینمش وسط اتاق روی فرش دراز کشیده و کوسن کوچکی زیر سر و کنترل تلویزیون کنارش؛ جا ندارد مادر و دیر می‌خوابد؛ تا نیمه شب که من غلت می‌زنم روی تخت، پرش نور را روی شیشه‌های در می‌بینم...

زهرا داشت می‌گفت بابا یه چیزی بگین دیگه؟ گفتم ساعت چنده؟ سر پیچ که رسیدیم مقنعه‌ها را صاف کردیم و پا گذاشتیم در پیاده رو. از دور جایی را که ساعتی پیش گذشته بودیم می‌بلعیدیم. لیلا گفت ما چمونه؟ خوبیش آن بود که هوا داشت رنگ عوض می‌کرد و تار می‌شد اما چراغ‌ها و لامپ‌ها زودتر به پیشواز رفته بودند. خیابان حاشیه‌ای بود و ماشین نمی‌گذشت زیاد از آن. به موازات می‌رفتیم تا از رو به رو داخل را ببینیم و بیشتر مسلط باشیم، غرض دیدن لحظه‌ای بود حتما. رد شدیم یک بار و به ته خیابان رسیدیم، باورمان نمی‌آمد؛ تک مغازه‌ای در آن حدود بود و آن هم با کرکره‌ای آویخته. گذشته بودیم و بی‌حرف داشتیم برمی‌گشتیم خوبی‌ش آن بود که گفتم خلوت بود و دم غروب بود و آن‌ها که در خانه بودند به انتظار بودند و آن‌ها هم که باید بیایند یا آمده بودند و یا حالا حالا نمی‌آمدند. رسیدیم باز جلو مغازه یا کارگاه که بی‌محل بود در آن خیابان مثل خال ریزی که توی صورت زهرا بود. انگار سال‌ها کسی درش را باز نکرده است. من برگشتم به بچه‌ها که بخندیم و لیلا داشت می‌خندید. ابرو داده بود بالا و دست به کمر به عادت همیشه. زهرا مانده بود با دهان نیمه باز. دور بودیم از هم در سه نقطه، کنار نرده‌ی پل روی رودخانه‌ی خشک که می‌ساختندش و رو به مغازه و بین‌مان خیابانی که رد گِرد چرخ‌ها را می‌دیدم به خیال. زهرا گفت عجب و چرخید. دیدم که تلفن را دید زد و سر به زیر برش گرداند توی کیف. گفته بود شاید دیگه هیچ وقت نبینمش. شنیده بود قصد سفر دارد و قبل از آن گفته بودند حرف‌های آخر را که بیش‌تر او گفته بود که تازه فهمیده بود فاصله‌اش را با زهرا، از شمال تا جنوب؛ حال که جایی همین حوالی شغلی دست و پا کرده بود. زهرا این را که می‌گفت دست به صورت برده بود و پشت کرده بود. می‌دانستم لباسش را، پوشیدن لباسش را، خیلی چیزهای دیگر را؛ زهرا یادش داده بود. او می‌گفت با این شلوار آقا جان این کفش نمی‌خوره... با این پیرهن این بلوز رو که خریدم باید بپوشی و او همین آخرها که رسیده بود این جا نزدیکی زهرا، یاد فاصله افتاده بود یاد تفاوت‌ها...

لیلا نیم‌رخ به ته خیابان نگاه می‌کرد و می‌خندید. من می‌خواستم عجیب که حرف بزنم بچه‌ها بپرسند قضیه چیه؟ من تند تند بگویم حرف‌ها را بگویم دیوونه‌ها، مرتضا؛ اسم... دکتر گفته بود برای پدر و مادرت بلیت بگیر، بفرست‌شان سفر... به پدر گفته بود ببرش تو طبیعت بذار خودشو خالی کنه که عمه هم گفته بود ببریدش امامزاده‌ای جایی بلکه گریه‌ش بگیره دلش سنگ شده این... بابا که می‌گفت، مادر می‌گفت سفر؟ می‌خندید به قاه قاه نگاه چی می‌گه؟ والله خوبه... آدم، پسرش بمیره تیکه تیکه بشه نگرده چی کار کنه؟ راست می‌گی آقا... دکتر می‌گفت گریه کنین جلوش، گریه‌اش بگیره. بذارین داد بکشه مرثیه بخونه. ولی کو؟... زهرا به هوا نگاه می‌کرد و پرپر می‌زد چشم‌هاش و لیلا پنجه‌ی کفش پاشنه بلند را بر سنگفرش می‌زد. سربرگرداندم به طرف خیابان. هوا جوری شده بود... توی یکی از همین خیابان‌ها، شبیه همین بود که گفته بودم داری می‌ری آقا، قشنگ داری می‌ری؛ خرابش نکن. قبلش گفته بود این کارو نکن. و من باز شاد بودم از تاریکی کوچه‌ها و خیابان‌ها ولی گفته بودم من که گریه نمی‌کنم. گفته بود با صدایی که دوست نداشتم من حتا برای تو یه کادوی کوچیک هم نمی‌تونم... نگذاشته بودم، گفتن نداشت این حرف‌ها. تو همین ساعت و وقت دم غروب بود گفته بود ولی خداییش به هیچ مردی اطمینان... نه، این دیگر نه... گفتم برو، قشنگ برو. داری می‌ری ولی درست برو. که انگشت کشیده بود به عطف کتاب‌های زیر بغلش و راه را پیش گرفته بود و دور شده بود توی خیابانی مثل این خیابان...

برگشتم باز، گفتم یه جوکی هست بچه‌ها... چیزی یادم نیامد. حواس هیچ کدام به حرفم نبود. لیلا؛ صورتش تر بود. می‌خواستم بخندیم مثل روزی که وایستاده بودیم به خشکیِ رودخانه نگاه می‌کردیم و کار کردن کارگرها که برگشته بودیم به صدای پیرمردی عصا به دست، عصا را تک به تک می‌گرفت طرف‌مان کجا بودید شما؟ اون وقت‌ها؟ آی می‌رقصیدن مردم. می‌زدن، می‌خوندن؛ از این جا تا خود مقصودبیگ تا دربند شما‌ها اون روزارو دیدین؟ خنده‌های الکی‌مان ماسیده بود روی صورت و رفتن پیرمرد را نگاه کرده بودیم که کراوات سه رنگ براقش توی سرم مانده بود و تلوتلو خوردنش روی خیابان. لیلا گفته بود تازه بلند شده از پاش. من و زهرا برگشته بودیم طرفش، لیلا دست زده بود به کمر بوش‌رو فهمیدین؟ گفتم خب آره، این نزنه که دیگه سرپا نمی‌مونه؛ این را گفته بودم که فقط چیزی گفته باشم و لیلا شانه انداخته بود. پیرمرد عصا را تو هوا می‌چرخاند، سر تکان می‌داد و می‌رفت... تو دلم گفتم مرتضا... ته گلوم سوخت. صورتم تیر کشید و حبابی جلو دهانم بسته شد. هوا پُر شده بود و صدای اذان می‌آمد، این اذانی نبود که داداشم دوست داشت ولی صدا می‌آمد و لیلا داشت زیر لب می‌گفت. اسم او را می‌گفت. اسمش را هیچ وقت به زبان نمی‌آورد... زندگی‌مو خراب کرد... خودمو... همیشه می‌گفت اون... من بلندتر ته گلو گفتم مرتضا. نور سبز موبایل باز افتاده بود تو صورت زهرا. پشت کردم و پا گذاشتم وسط خیابان و رها کردم خودم را، کیفم از دوش کشیده شد پایین وقتی خم شدم دست به زانو و بعد، بلند فریاد زدم مرتضا...

تیر ۸۴

 

فهرست کتابخانه
 

topñ

Google

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: 

HOME

بازنشر چاپی آثار بدون اجازه، به شدت ممنوع است و لينک دادن، آزاد.
اگر نويسنده و يا مترجم هستيد و پيشنهادی برای انتشار اثری داريد، ايميل بزنيد.
shokrollahi[at]khabgard[dot]com