کتابخانه

صفحه‌ي اصلي

پنجره‌ي پشتـي

کتابخانه / داستان‌ها
 

 


نام داستان: ‌‌زن، مرد و رنه‌ مارگریت‌

نويسنده:
مجتبا پورمحسن

   

آمده‌ بود که‌ برود. همیشه‌ می‌آمد که‌ برود. حتا تمام‌ لحظاتی‌ که‌ چیزی‌ نگهش‌ می‌داشت‌ آنجا، در فکر این‌ بود که‌ چرا هنوز مانده‌ است. نشسته‌ بود روی‌ مبلی‌ که‌ رو داشت‌ به‌ یک‌ نقاشی‌ از رنه‌ مارگریت‌ که‌ در قابی‌ مسحور کننده‌ میخ‌ شده‌ بود به‌ دیوار. زن‌ لحظه‌ی‌ اول‌ که‌ باسنش‌ به‌ مبل‌ رسیده‌ بود، با خودش‌ فکر کرده‌ بود که‌ وقتی‌ به‌ محض‌ نشستن‌ بر خلاف‌ میلش، رفتن‌ را به‌ تاخیر انداخته‌ بود از اینکه‌ تابلویی‌ به‌ این‌ معروفی‌ در مقابلش‌ هست‌ احساس‌ خوبی‌ داشت، اما حالا چند دقیقه‌ نگذشته‌ بود که‌ فکر می‌کرد این‌ تابلو هم‌ مثل‌ خیلی‌ از چیزهای‌ دیگر خانه‌ وادارش‌ می‌کند به‌ ماندن‌ درآنجا. این‌ حس‌ زمانی‌ قدرت‌ بیشتری‌ پیدا می‌کرد که‌ مرد پس‌ از پرسیدن‌ نوشیدنی‌ سرد یا گرم‌ و شنیدن‌ جواب‌ به‌ آشپزخانه‌ می‌رفت‌ تا نوشیدنی‌ سرد یا گرمی‌ را که‌ زن‌ خواسته‌ بود آماده‌ کند. مرد حتما نمی‌دانست‌ عدم‌ حضورش‌ در هال‌ بزرگ‌ خانه‌ چه‌ قدر حس‌ ماندن‌ را در زن‌ تقویت‌ می‌کند اگر این‌ را حس‌ می‌کرد هیچ‌ عجله‌ای‌ برای‌ آماده‌ کردن‌ نوشیدنی‌ به‌ خرج‌ نمی‌داد. زن‌ بارها فکر کرده‌ بود که‌ از مرد کلید بگیرد و وقتی‌ که‌ او نیست‌ خودش‌ را با اشیای‌ این‌ خانه‌ تنها بگذارد تا بفهمد که‌ چرا چند تکه‌ شی‌ بی‌روح‌ در تصمیم‌ مهم‌ او، ماندن‌ یا رفتن‌ تاثیر می‌گذارد. اما می‌دانست‌ که‌ اشیا او و کل‌ خانه‌ فقط‌ در صورتی‌ نقششان‌ را بازی‌ می‌کنند که‌ مرد در خانه‌ باشد. زن، حضور مرد را می‌خواست‌ اما نه‌ در نزدیکی‌اش.

نفهمیده‌ بود که‌ کی‌ فنجان‌ چای‌ را از دست‌ مرد گرفته‌ و کی‌ تصمیم‌ گرفته‌ که‌ اولین‌ قلپ‌ را به‌ لب‌ بزند. اما لبش‌ که‌ سوخت‌ فهمید که‌ چند دقیقه‌ای‌ حواسش‌ نبوده‌ دور و برش‌ چه‌ اتفاقی‌ افتاده‌ است.چون‌ حواسش‌ نبود نفهمیده‌ بود که‌ مرد وقتی‌ فنجان‌ را داد دستش‌ چاک‌ سینه‌ زن‌ را رصد کرده‌ بود مرد حتما لذت‌ برده‌ بود اما لذت‌ نگاه‌ زن‌ را از دست‌ داده‌ بود. اگر زن‌ باحسی‌ آمیخته‌ به‌ شرم، حتا اگر با غرولند همراه‌ می‌بود (البته‌ بی‌صدا) - مرد را پس‌ می‌زد لذتش‌ کمتر از نگاه‌ از سر دعوت‌ زن‌ نبود. اما مرد هر دوی‌ اینها را و زن‌ البته‌ هم‌ نگاه‌ مرد و هم‌ یک‌ درگیری‌ ذهنی‌ لذتبخش‌ را از دست‌ داده‌ بود. شاید به‌ همین‌ دلیل‌ بود که‌ تابلوی‌ معروف‌ مارگریت‌ هنوز هم‌ دیده‌ می‌شد.

مرد چایش‌ را که‌ به‌ یک‌ باره‌ سرکشید دستش‌ را جوری‌ گذاشت‌ پشت‌ زن‌ که‌ زن‌ چندشش‌ شد. فکر می‌کرد مرد هر کاری‌ که‌ بکند چون‌ زن‌ دستش‌ را دیده‌ مجبور است‌ پس‌ بزند. ترجیح‌ می‌داد مرد دستش‌ را جوری‌ می‌برد دور گردنش‌ یا حتا هر کجای‌ دیگر که‌ زن‌ می‌توانست‌ دیدنش‌ را انکار کند. آن‌ وقت‌ شاید وقتی‌ که‌ انگشتان‌ مرد چنان‌ آرام‌ روی‌ شانه‌هایش‌ کشیده‌ می‌شد که‌ احساس‌ می‌کرد سقف‌ خانه‌ آمده‌ نزدیک‌ سرش، می‌توانست‌ وانمود کند که‌ نمی‌داند انگشتان‌ بلند مرد را که‌ زمخت‌ نبود اما انگشت‌ یک‌ مرد بود، کجاست‌ و چه‌ کارمی‌کند.

زن‌ نگاهی‌ به‌ فنجان‌ چای‌ که‌ روی‌ میز مانده‌ بود انداخت‌ و فکر کرد که‌ مرد لذت‌ شانه‌های‌ او را از دست‌ داده‌ است‌ زن‌ دستش‌ را دیده‌ بود. مرد علاوه‌ بر اینکه‌ حضور داشت‌ کاری‌ کرده‌ بود که‌ زن‌ دست‌ او را هم‌ ببیند. نمی‌توانست‌ حضور مرد را تحمل‌ کند.

آمده‌ بود که‌ برود. آمده‌ بود مرد را که‌ دید برود. اما ندیده‌ بود که‌ مرد سرش‌ را عقب‌ برده‌ و لبش‌ را چسبانده‌ به‌ لاله‌ی‌ گوشش. احساس‌ کرد مرد همانی‌ است‌ که‌ زن‌ توی‌ تابلو نمی‌بیندش. توی‌ تابلوی‌ مارگریت‌ پارچه‌ای‌ روی‌ سر زن‌ و مرد افتاده‌ بود. همدیگر را نمی‌دیدند. در کنار هم‌ بودند اما حضور نداشتند. لب‌ مرد روی‌ گوش‌ زن‌ وزنی‌ نداشت‌ ولی‌ زن‌ مرد را با تمام‌ وجودش‌ حس‌ می‌کرد.

شاید ترس‌ از فاش‌ شدن‌ حضور بود که‌ باعث‌ شد زن‌ دست‌ دیگر مرد را که‌ روی‌ پایش‌ تکان‌ می‌خورد ببیند و یادش‌ بیاید که‌ آمده‌ بود که‌ برود. سخت‌ بود که‌ از وجود مرد که‌ با سبکی‌ لبانش‌ و از طریق‌ گوش‌ زن‌ به‌ درونش‌ راه‌ یافته‌ بود جدا شود. اما یادش‌ آمده‌ بود که‌ آمده‌ بود آنجا که‌ زود برود.

توی‌ راه‌ پله‌ بود که‌ فهمید دلش‌ پیش‌ تابلو مانده‌ است. توی‌ تابلو زن‌ هنوز مرد را ندیده‌ بود. زن‌ فکر می‌کرد که‌ کی‌ دوباره‌ برگردد به‌ آن‌ خانه‌ برود آنجا که‌ نماند.

وبلاگ مجتبا پورمحسن

فهرست کتابخانه
 

topñ

Google

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: 

HOME

بازنشر چاپی آثار بدون اجازه، به شدت ممنوع است و لينک دادن، آزاد.
اگر نويسنده و يا مترجم هستيد و پيشنهادی برای انتشار اثری داريد، ايميل بزنيد.
shokrollahi[at]khabgard[dot]com