|
مرد پشت كاجهای خمرهای، روی نيمكتِ صورتی ديگری نشست. اين يكی را قبلا امتحان نكرده بود. از آن خوشش آمد. مثل نيمكتهای كناری، پشتیاش راحت بود و از پيادهروی آن طرفِ كاجهای گرد و كوتاه، كسی او را نمیديد.ممكن بود مريم ازخيابان جلوی پارک رد شود، آن وقت نمیتوانست برايش توضيح دهد كه اينجا، كنار سطل آبی زباله منتظر هيچ چيز نيست. سيگارش را روشن كرد. سوپر ماركت آن طرف خيابان، جلوی ورودیاش لامپهای سفيد بزرگی روشن كرده بود. پنجرههای آپارتمان بالای سوپرماركت باز بودند. زمستان گرمی بود. دقت كرد، مثل ديروز دختری را كه تاپ مشكی پوشيده بود، جلوی پنجره میبيند. كوتاه بود و آرنجهای خيلی سفيدی داشت. چانهاش را روی دستش گذاشته بود و به او، پشت كاجهای خمرهای، خيره نگاه میكرد. موهای چتری براق و چشمهای سياهی داشت. روی بازويش علامتی شبيه خالكوبی بود. اول فقط به او خيره شده بود، اما بعد انگار داشت میخنديد. دستهايش را زير چانه گذاشته بود و به او میخنديد.
مرد زبانش خاريد و شكمش صدا داد. خواست دستش را كمی بلند كند و از پشت كاجها، آرام برای دختر تكان دهد. شايد هم برای كس ديگری لبخند زده بود. خيلیها در پارک قرار میگذارند. اطرافش را نگاه كرد. هيچ كس پشت رديف كاجهای گِرد و كوچک نبود. از آن بالا برای او لبخند زده بود. اما سرش را كه برگرداند دختر رفته بود. در جای خالیاش لوستری كريستالی از سقف آويزان بود. يک ربع ديگر صبركرد و سيگار دومش را آتش زد. ديگر كسی جلوی پنجره نيامد. امروز هم هيچ كس نيامد. فكر كرد مثل بقيهی فرصتهاست كه دير میجنبی و بر باد میروند.
سيگارش را كه تا ته سوخته بود به طرف سطل زباله انداخت. سيگار به لب آن خورد و لای چمنها دود كرد. زمانش داشت تمام میشد. از ميان شكم دو كاج، لوستر كريستالی و لبهی بالايی تابلوهايی را كه نزديک سقف زده بودند، میديد. شايد حتا بهتر شد كه دختر ديگر جلوی پنجره نيامد. اگر دوباره میخنديد، او دست تكان میداد و دختر دوباره میخنديد و...
حالا ساعت هشت بود. زمانش تمام شده بود. شبها ديرتر از اين به خانه نمیرفت. تا قبل از هشت میتوانست دقايقی از زمان را بدزدد و هرطور میخواهد برای خود هدر دهد. خوششانس بود كه هيچ وقت مريم اين موقع از خانه بيرون نمیآمد. صبحها به مهد كودک میرفت، تا به بچهها غذا بدهد و بيشتر بعدازظهرها با سيامک درخانه میماند. امشب تولد پسرشان بود. سيامک از فردا يازده ساله میشد.
از پشت رديف كاجهای گرد بيرون آمد و به آن طرف خيابان رفت. بايد خودنويسی را كه قولش را به سيامک داده بود، میخريد. يک بسته شكلات نعنايی هم برايش خريد. صاحب سوپرماركت قدش از همهی قفسهها بلندتر بود و سرش از ته فروشگاه ديده میشد. آنجا قفسهی هدايای ارزانقيمتی را نشانش داد كه از ولنتاين مانده بود و همه را نصف قيمت میفروخت. يک نرگس چينی كه توی بطری باريک و درازی بود، انتخاب كرد. امشب آن را با يک جملهی خوب به مريم میداد. خيلی گران نبود. يک شب خوب بيشتر از اينها میارزيد.
سيامک از پمپ خودنويس خيلی خوشش آمد. پيچ آن را میپيچاند تا مخزن جوهر پر شود و دوباره آن را خالی میكرد. مريم توی آشپزخانه ايستاده بود و كنسرو ماهی را میجوشاند. مرد كنار سبد سيب زمينیها ايستاد و بطری دراز ولاغر را از جيبش درآورد.
- اين ديگه چيه؟
- مال توئه.
- به چه مناسبت؟
- همين طوری.
- كه چی بشه؟
- هيچی، هديهست.
مريم شيشه را گرفت و آن را چرخاند. جلوی چراغ گرفتش و نرگس چينی توی آن را نگاه كرد.
- چند خريدیش؟
- يه چيزی خريدم ديگه.
- به چه درد میخوره؟
- نمیدونم، بذارش روی اوپن.
- بعد از اين اگه خواستی هديه بخری يه مشورتی با من بكن. كلی چيزای واجب برای خونه میخوايم.
- ازش خوشت نيومد؟
- راستش رو بگم؟
- بگو.
- خيلی زشته. دهاتيه.
- خب بندازش دور.
- نه، میذارمش كنار، بدمش به كسي. گرچه به هركی هم بدیش آبروت میره.
سيامک هنوز از ور رفتن با خودنويس كيف میكرد. مرد جورابهايش را درآورد تا توی دستشويی بشويد. شايد منظور مريم از اين حرفها اشاره به لوستر است. لوستر كاغذی قرمزی كه موقع تولد سيامک خريده بودند، پارسال پاره شده بود. از شش ماه پيش موضوع بحثهایشان، لوستر برنزی بزرگی بود كه مريم ديده بود. فروشنده خيلی تخفيف میداد ولی هنوز گرانتر از آن بود كه بتوانند بخرند. شير را دوباره باز كرد و كف جورابها را شست. احمقانه بود كه از مريم بپرسد منظورش همين بوده يا نه. حتما همين بوده. اما دربارهی لوستر دليلی منطقی وجود داشت. نمیتوانست آن را بخرد. چه دليلی قاطعتر از نتوانستن، میتوانست وجود داشته باشد؟ آب جورابها را گرفت. موقع شام اين موضوع را با مريم يكسره میكرد. شش ماه برای صبر كردن كافی بود.
سيامک ماهی دوست نداشت. اما به خاطر خودنويسی كه گرفته بود، چيزی نگفت. مريم با چنگال، بزرگترين تكهی ماهی را خورد كرد و نصف آن را برای خودش ريخت. شايد هم بهتر بود دوباره موضوع لوستر را پيش نمیكشيد. چرا آدم بايد دنبال دردسر بگردد؟ جملههايی كه میخواست بگويد يكبار ديگر تكراركرد. بايد حرفهايی منطقی باشند. در يک فرصت ديگر آنها را میگويد. مهم اين است كه منطقی باشد. حرف منطقی را هميشه میشود گفت.
به نظر سيامک مشقهايی كه با خودنويس مینوشت خوشخطتر بودند. مرد روی كاناپه دراز كشيده بود، كانالهای ماهواره را عوض میكرد و گاهی حرفهای او را تأييد میكرد. روی شوی لباسهای خواب توقف كرد. زنهايی باريک و بلند بودند. صدای سرفههای مريم از آشپزخانه بلند شد. قبل از اين كه سيامک سرش را بلند كند، كانال را عوض كرد. مريم حولهاش را روی ظرفهای شسته شده انداخت و توی اتاق خواب رفت. تيک تيک تلفن توی هال بلند شد. مريم آنجا داشت شماره میگرفت. تيکها را شمرد. شمارهی همكلاسی پانزده سال پيشاش بود. ازدو سه ماه پيش كه اتفاقی توی خيابان هم را ديده بودند، بيشتر شبها تلفنی با هم حرف میزدند.
- چه طوری؟ نه بابا خبری نيست.
خودش بود. چرا بايد به اين چيزها گوش كند؟ كانالهای سينمايی را مرور كرد. ماجرای هيچ كدام از فيلمها معلوم نبود. مردی با بازوكا به يک هليكوپتر شليک كرد. عوضش كرد. زن و مردی باهم رفتند توی يک غار. سيامک داشت توی دفترش چيزهای درشتی مینوشت...
برو توی اتاق خواب مشقهات رو بنويس... برای بيرون فرستادن سيامک از هال جملهی مناسبی بود. پشيمان شد. هنوز كانالهای قفلشده برنامههایشان را شروع نكرده بودند. صدای مريم آهستهتر شد.
- آره بابا، از اين عرضه ها نداره.
كی عرضه ندارد؟ منظورش او بود. حتما مربوط به پول بود. ده سال پيش كه كارش را در سردخانهی گوشت از دست داد، زياد از اين چيزها میشنيد. مخصوصا آن يک سال بعدش كه كار پيدا نمیكرد. بعد از آن چند جا كارهای موقت انجام داد. مدتی چيزهای عتيقه خريد و فروش میكرد و دو هفته فقط برای يک كوزه بازداشت شد. حالا از چند سال پيش با يک كيف بزرگ و سنگين، كالاهای دو ـ سه شركت پخش دارو را میفروخت.
- آره، منم همين طور... ازش قطع اميد كردم.
حتا ارزش اميد بستن هم ندارد. چه كسی غير از كسانی كه واقعا به تو نزديکاند، میتوانند برای آدم بیارزش شوند؟ آن سالها كه مدام كار عوض میكرد، مريم از طريق آشناهای مادرش، يک كار ثابت در كودكستان پيدا كرد. از همان موقع اميدش را از او بريده بود. به هرحال او تلاش خودش را كرده بود. لااقل مريم بايد اين را میفهميد. حتا بيشتر از خيلیهای ديگر تلاش كرده بود. میتواند اين را به او بگويد...
من يه سره كاركردم. سختترين كارها. توی بدترين شرايط من بودم كه نذاشتم اين زندكی فاتحهش خونده بشه... نه، بايد جملهی بهتری پيدا میكرد...
روزهايی بودن كه از صبح تا شب فقط توی خيابونها قدم میزدم، اما يه سره نگران بودم. واقعا نگران بودم. اين خودش خيلی مهمه.
- فردا بيا كودكستان ببينمت... چه خوب... ما كه از اين شانسها نداريم... نه بابا ارزشش رو نداره.
سيامک رفته بود دستشويي. قفل يكی ازكانالها را بازكرد. شروع شده بود. يكی از زنها همهی لباسهايش سرخ بود. دوباره آن را بست. تلفن توی هال صدا كرد. مريم گوشی را گذاشته بود. الان میآمد. چيزهای زيادی داشت كه از آنها دفاع كند...
روزهايی بودن كه از صبح تا شب... برای شروع جملهی خوبی بود.
- باز داشتی از اون كانالها نگاه میكردی؟
- نه.
- من خر نيستم. آخرش اين بچه رو فاسد میكنی.
هر طور زندگی كنی، آخرش نتيجه يكیست. كاش از اول نگاه كرده بود. تشنه شده بود. شيشهی پيچيده لای مشمای سياه را از بالای كمد اتاق خواب برداشت. بعضی از داروخانهدارها الكل مرغوب را مجانی میگذاشتند توی كيفش. روی اوپن، يک ليوان كوكتل درست كرد. خدا را شكر در اين يک مورد اخلاق بچه بيشتر از اين فاسد نمیشد. آب آلبالو با ليموی تازه طعم خوبی داشت. سعی كرد قبل از آن كه جهان به حركت درآيد، جملههای مهمش را به خاطر بسپارد. خيلی چيزها بود كه میتوانست از آنها دفاع كند.
دراين زمستان هوا واقعا گرم بود. شيب خيابان را تا جلوی عتيقهفروشی از پلهها بالا آمد. عرق كرده بود و سرگيجهی ملايمی داشت. هنوز كمی از كوكتل ديشب درخونش باقی بود. سر عتيقهفروش را باسبيل قرمزش توی ويترين، از بالای يک گلدان دراز آبی ديد. عتيقهفروش وقتی او را ديد كه با كيف بزرگش از پلهها بالا میآيد، خنديد و سبيل بزرگ و قرمزش به طرف گوشها كشيده شد. بعضی روزها كه از داروخانههای اين اطراف میگذشت، ناهارش را با عتيقهفروش، در پستوی مغازه میخورد. آن سالها دو هفته را با هم در بازداشتگاه گذرانده بودند. بستهی كاغذپيچشدهی قرصهای مردانه را كنار قلمدانهای لاكی گل و مرغ گذاشت.
- اين قویترينشه. توپ!
- سر قسمت رسيدی، ناهار كشک و بادمجون داريم. يه بتر هم از اون اورژينالهاش دستم رسيده.
پستو باپردهای از مهرههای آبی از مغازه جدا میشد. از پارسال پنج دست آينه شمدان مسی كنار ديوار روی هم چيده شده بودند. بالای آن تابلوی باسمهای فتحعلیشاه، غبار گرفته و خاكستری شده بود. خوردن ناهار در پستو كمتر از دو ساعت طول نمیكشد. بعد از چند هفته كشيدن كيف سنگين نمونهها به گوشه و كنارشهر، روزهايی بود كه میتوانست بخشی از آنها را برای خود بدزد. روی قاليچهی ته پستو دراز بكشد و هيچ پولی در نياورد. اين تنها درآمدی بود كه میتوانست دور از چشم مريم برای خود خرج كند. عتيقهفروش سبيلهايش را با دستمال سرخ ابريشمی پاک كرد و گفت:
- نمیخوای بری سراغ صندوقت؟
- چرا، اتفاقا امروز دو تا سند تازه دارم.
- خودم میدونم برای چی اومدی. اگه صندوقت اينجا نبود كه سال به سال پيدات نمیشد.
- از آخر بايد يه روز كرايهاش رو باهات حساب كنم.
- ديگه نمیشه، اونقدر حسابت سنگين شده كه نمیتونی حسابش كنی.
مرد قفل صندوق را باز كرد و فيشهای چهارگوش يک شكلی را از توی جعبهی مقوايی درآورد. بالای هر كاغذ تاريخ داشت و چند جمله روی آن نوشته شده بود. آنها را ورق زد و يكی از كاغذها را كه گوشهاش چروک شده بود خواند:
امروز مريم به من گفت احمق. اين كلمه را دو بار تكرار كرد. يكبار هم گفت بیشعور. اول ساعت هشت شب گفت، بار دوم ساعت ده و
نيم...
تاريخ كاغذ مال سه سال پيش بود. يادش نمیآمد مربوط به چه ماجرايی بوده است. احتمالا مربوط به زمانی بود كه يكی از داروخانهدارها دويستهزار تومان كلاهش را برداشته بود. چند ماه رفت جلوتر:
ديروز با مريم رفتيم سينما. من دستش را گرفتم. میخواستم باهاش خوب باشم. شب هم قرار بود بريم رستوران. میخواستم از دو شبی كه سيامک اردو بود، حسابی استفاده كنيم، مثل يكی دو سال اول. مريم دستش را بيرون كشيد و جوابم را نداد. نمیدانم چرا اين كار را كرد. توی سينما هم پشتش را به من كرد و يک كلمه حرف نزد...
اين ماجرا به خوبی يادش میآمد. آن دو شب هدر رفتند، چون شب قبل دربارهی عوض كردن مدرسهی سيامک بحث كرده بودند. يک سال به عقبتر رفت:
مريم امروز صبح زد توی سرم. بعدش هم خنديد. مثلا شوخی كرده، اما انگار میخواست بگويدكودن!
خاطره ی گنگی از اين ماجرا داشت. شايد هم كلا اشتباه كرده بود. هيچ چيز از آن به يادش نمیآمد. كاغذ زير آن را خواند، شايد يادش بيايد مربوط به چه دورهای بوده است. تاريخ كاغذ زيری، يازده روز عقبتربود:
ديروز مريم يكی از ليوانهای عتيقهی مادرش را شكست و اين موضوع را انداخت تقصير من. گفت من اعصابش را خرد كردهام. درصورتی كه من هيچ كاری نكرده بودم. سه روز پيش هم همين كار را تكراركرده بود. مخلوطكن سوخت و آن را انداخت تقصير من.
رابطهی آن را با ماجرای قبلی به خاطر نداشت. يكی از فيشهای سفيد را از صندوق برداشت و بالای آن تاريخ زد. لب تخت نشست و شروع به نوشتن كرد:
امروز مريم به من گفت بیعرضه. چيزهای ديگری هم گفت. اينها را دربارهی من، تلفنی به دوستش گفت.
عتيقهفروش پردهی مهرهای را كنار زد و با يک بشقاب چيپس آمد توی پستو.
- بيا بزنيم. حسابی میچسبه.
- الان میآم. هنوز كار دارم.
- تو از جون اين صندوق چی میخوای... من موندم اگه مُردی با اين گنج تو چه كار كنم.
- بدش به زنم.
كاغذی را كه تازه نوشته بود، روی فيشهای پرشده گذاشت. كاغذها را توی جعبهی مقوايی جا داد و آن را توی صندوق گذاشت. در صندوق را قفل كرد و كليد را در جيب مخفی كيفش فرو كرد.
- تو كه از آخر میخوای بدیش به زنت، چرا همين امروز نمیبریش خونه؟
- الان زوده. دردسر درست میشه. وقتش كه شد میآم میبرمش.
- هيچ وقت وقتش نمیشه. من میدونم. بيا چيپسها رو بزنيم.
مرد ترمهی كهنهی روی صندوق را انداخت و گلدان مينايی را رويش گذاشت. حتما يک روز وقتش خواهد شد. معلوم است كه يک روز وقتش میشود. ده سال پيش كه ماجرای طلاقش پيش آمده بود اين صندوق را پيدا كرد. آن موقع سيامک يک ساله بود. پدر خودش هم هنوز زنده بود. يک روز پدر پرسيد: " مگه ديگه دوستش نداری؟ خودت اين همه اصرار كردی بگيریش. من كه مجبورت نكردم."
پدرش كه حرف میزد، سرش را به بازكردن پاكت سيگار گرم كرده بود. هر چه تلاش میكرد هيچ يک از چيزهايی را كه در ماهها بگومگو با خشم فرو خورده بود، يادش نمیآمد. مثل ورقهای نازک و تيز يخ بودند كه جايی را میخراشند و بیآنكه بفهمی آب میشوند. بايد قبل از اين كه آب میشدند، حفظشان میكرد. اولين فيشها را همان موقع توی صندوق جمع كرد. ديگر نمیخواست چيزی را در خانه پنهان كند. مريم هميشه شامهی تيزی داشت؛ ممكن بود باز هم ردّپايی را پيدا كند و دردسر درست شود .
عتيقه فروش خورده های چيپس را از سبيلش تكاند و استكان مرد را پر كرد. پر كه شد، همرنگ عقيق روی كلاه فتحعلیشاه بود.
- بيا بزن. ما رو دق دادی با اين صندوقت. ببين چه شاهكاری پيدا كردم.
تصميم نداشت دوباره بخورد. تاثير كوكتل قلابی ديشب هنوز از بين نرفته بود. اما الان دوست داشت بخورد، كامل و تا نهايت مرزش، و بعد بخوابد. گس و خنک بود. از لحظههايی ديگر كه در راه بودند تا فردا، جنس اورژينالی در رگهايش جريان خواهد داشت.
بطری لاغر و دراز با گل نرگس زشتش، از ديروز روی اوپن مانده بود. زن بستهی باقلاهای يخزده را انداخت توی آب جوش و احساس كرد دوباره حالش به هم میخورد. مثل زمانی بود كه سيامک در شكمش میلغزيد. از فكركردن به آن دوباره حالش بد شد. خدا را شكر لولههايش را بسته است. خدا كند جمشيد قرصهايش را گرفته باشد. يک هفته بود كه جمشيد قول میداد امروز میخرد، ولی باز فراموشش میشد. مثل بسياری چيزهای ديگر كه فراموش میكرد. بعضی مردها كارخانهایاند كه از هر حقيقتی در زندگی فراموشی میسازند. مثلا ممكن است جمشيد چيزی از دوازده سال پيش يادش مانده باشد؟ اگر امروز قرصها را نخرد، ديگر چيزی دربارهی آن نمیپرسد. به هيچ وجه چيزی نمیپرسد. به بتری روی اوپن نگاه كرد. بعدازظهركه از كودكستان برمیگشت، شبيهاش را قيمت كرده بود. دوهزار تومان هم نمیارزيد. بعضی مردها استعداد عجيبی در توهينهای مؤدبانه دارند.
صدای كليد جمشيد را شنيد. در را بازكرده بود. با همان لبخند بیمعنای هميشگی رفت توی دستشويی. هيچ چيز مثل خندههای بیدليل توهينآميز نيست. بوی نامحسوسی در هوا باقی مانده بود. بو كشيد. ديگر آن را احساس نمیكرد. وقتی لبخند زده بود بويش را تشخيص داده بود. چشمهايش هم قرمز بود. بايد اين بار برخورد تندی میكرد. دربارهی يک حقيقت شک نداشت. جمشيد چيزی را از او پنهان میكرد. از ماه پيش بارها تمام خانه را گشته بود. اما تا نمیدانست دنبال چه چيزی بايد بگردد، سرنخی پيدا نمیكرد. سيامک به آشپزخانه آمد و چيزهايی را كه با خودنويس در دفترش نوشته بود، نشان داد. جمشيد از دستشويی بيرون آمد. سعی كرده بود موهايش را خشک كند، ولی معلوم بود سرش را زير آب گرفته است. يقه ش پيراهنش خيس بود.
- قرصهام رو خريدی؟
- آخ... يادم رفت، فردا حتما میخرم.
احساس كرد دوباره حالش به هم میخورد. چه خوب بود میتوانست فحش بدهد. شايد اگر دهانش را باز كند حالش به هم بخورد. رفت سراغ قابلمه و توی آن نمک ريخت. جمشيد سر جای هميشگیاش روی كاناپه دراز كشيده بود. سيامک رفت سراغش تا دفترش را نشان دهد. حالا داشت از بالای كاناپه آشپزخانه را نگاه میكرد. جمشيد به چی دارد میخندد؟ خب معلوم است، به او میخندد. بايد يک عمر نشست و به او خنديد. صدای خندانش را شنيد.
- چه خبر؟ امروز مهد كودک خوش گذشت.
امروز ديگر بايد برخورد تندی میكرد. اگر ولش كند هر سهشان را با سر راهی فاضلاب میكند. اما الان حوصلهاش را ندارد. به اتاق خواب رفت تا به دوستش تلفن كند. مثل هميشه آن طرف خط داشت چيزی میخورد. از چند وقت پيش لحنش مغرورانهتر شده بود. بعد از پانزده سال اقساط خانهشان تمام شده بود و شوهرش میخواست ماشين بخرد. سيامک آمد تا اجازه بگيرد برود حمام.
- فقط دو ساعت، لفتش ندی.
دوستش دربارهی اجارهنامهشان پرسيد. تا چند ماه ديگر بايد دوباره دنبال خانه میگشتند. از آن طرف خط به چيزی گاز زد و گفت يک جای ارزان سراغ دارد. فقط دو پله زير همكف میخورد، در عوض دو تا اتاق دارد. حوصلهی حرف زدن نداشت. سر و تهاش را هم آورد. الان كه سيامک نبود، فرصت مناسبی داشت كه با جمشيد حرف بزند. چی بايد بگويد؟ در آينهی اتاق خواب خود را نگاه كرد. كنار دماغش يک جوش احمقانه درآورده بود. توی هال آمد. جمشيد داشت از آن كانالها نگاه میكرد. متوجه آمدن او نشد. پاهايش را باز كرده بود و كشالهی رانش را میخاراند.
به اتاق خواب برگشت و دوباره خود را در آينه نگاه كرد. اگر همان ده سال پيش كار را تمام كرده بود، الان چه شكلی داشت؟ جوش دماغش قرمزتر شده بود. دوستش ابروهايش را تاتو كرده بود. باز هم حالش به هم خورد. كاش خودش میتوانست برود قرص ها را پيدا كند. با تعجب به خودش نگاه كرد. انگار شكلش در آينه تغيير كرده بود. جای جوش پايينتر آمده بود و چشمهايش پف داشت. ده سال پيش كه سيامک يک ساله بود، هيچ وقت نفهميد جمشيد واقعا با آن دختره چه نوع رابطهای داشته است. خودش میگفت يک دوستی ساده و ترحمآميز بوده، اما از بعضیها شنيده بود خيلی بيشتر از اينها بوده است. دخترک سياه و واقعا چاق بود. شايد حتا دو برابر او وزن داشت. ممكن است واقعا از چنين زنی خوشش آمده باشد؟ جمشيد چند ماه قبلش بیكار شده بود و برای خريدهای سيامک هم از پدرش پول قرض میگرفت. هنوز بعد ا ز ده سال قرضهاشان را پس نداده است، هر چند پدرش ديگر مرده. همان موقعها يكبار شنيده بود جمشيد در خواب گريه میكند. سيامک پنچ ـ شش ماهش بود. چرا بايد درست در آن موقع اين كار را میكرد، آن هم با كسی كه واقعا زشت بود.
حالش به هم خورد. وقتی سيامک يک ساله بود هم يكسره همينطور میشد. ترسيده بود دوباره حامله شده باشد. اما نبود. همان موقع لولههايش را بست. بعد به اين نتيجه رسيد كه هر وقت قرار است اتفاقی بيفتد، حالش به هم میخورد. بعد وسايل جمشيد را گشته بود و عكس آن دختر چاق را پيدا كرده بود. تا مدتها مطمئن نبود واقعا زشت است، يا به نظر او اينقدر زشت میآيد. اگرپدرش پادرميانی نمیكرد، حتما از هم جدا شده بودند. در كمد لباسها را باز كرد و لباسهای كهنهی آويزان را يكی يكی نگاه كرد. جمشيد چهار دست كتوشلوار داشت. سه تا از آنها را بايد دور میانداختند. مطمئن بود او چيزی را پنهان كرده است. از مدتها پيش چيزی را پنهان میكرد. فقط معلوم نبود چيست. كت خاكستری رنگی را نگاه كرد كه جمشيد از هفت سال پيش نمیپوشيد. داخل جيبهايش را گشت. هيچ چيز نبود. قبلا ده بار، شايد هم بيشتر اينجا را گشته بود. اما هنوز نمیدانست دنبال چه میگردد. عكس آن دختره را ده سال پيش لای يک كتاب چاپ سنگی عتيقه پيدا كرده بود. جمشيد روی فروش آن كتاب هم كلی ضرر كرد. از توی هال صداهای چندشآوری میآمد . قبلا بیصدا اين چيزها را نگاه میكرد. سيامک در حمام را باز كرد و چيزی خواست. صدای تلويزيون قطع شد.
- مامان زود باش، سردمه. حوله بده.
كشوی كمد را بيرون كشيد و دنبال حوله گشت. اينجا را هم بارها گشته بود. مثل بوی سوختگی بود كه هوا را پر كرده اما هر چه میگردی، نمیفهمی كجا دارد میسوزد. سيامک با حوله به اتاق خواب آمد تا لباسهايش را بپوشد. از دو سال پيش كه به اين خانه آمدند، سيامک ديگر اتاق نداشت و همه وسايلش را در اتاق خواب خودشان گذاشته بودند. از اتاق بيرون آمد تا سيامک راحت باشد. حالا جمشيد داشت كانالهای سينمايی را بالا و پايين میكرد. باز هم متوجه آمدن او نشد.
- خسته نشدی اينقدر با اين ور رفتی؟
- امشب يه فيلم خوب داره. شام چی داريم؟
جوابش را نداد و به آشپزخانه آمد. انگار جمشيد هم فراموش كرده بود، چه پرسيده. گر چه هيچ وقت هم درباره ی غذا حساسيت نداشت. يادش نمیآمد در دوازده سال گذشته درباره ی غذا ايرادی گرفته باشد. از هيچ چيز ديگری هم ايراد نمیگرفت، غير از تيغ ريشتراشیاش كه استثنا بود. هيچ كس، حتا او نبايد به خودتراش صورتش كه توی قوطی چای بود دست میزد. اين تنها چيزی بود كه دربارهاش تعصب داشت. برای خودش فقط يک كفگير برنج ريخت. از باقالاهای آن كه يک سال در فريز مانده و نرم و خاكستری شده بودند، حالش به هم میخورد. سيامک با لباسهای تميزش آمد و كنار كاناپه نشست. فيلمیكه منتظرش بودند شروع شده بود. جمشيد و سيامک هفتهی پيش نصفهی پايانی آن را ديده بودند و داشتند دربارهاش حرف میزدند. هر دو ذوق كرده بودند. آيا وقتی سيامک يک ساله بود، جمشيد به اندازهی او دوستش داشت؟ آن سالها كمتر هم را میديدند. با اين كه بيشتر ماههای سال بیكار بود، كمتر توی خانه میماند. بعدها تعريف كرد، تمام روز در خيابان قدم میزده تا هوا تاريک شود و به خانه بيايد. هيچ وقت نفهميد با آن دختر چهطور آشنا شده بود. ماهها بود كه كمتر با هم میخوابيدند. سيامک را كنار خود روی تخت میخواباند كه شب شيرش دهد. طوری میخواباندش كه جمشيد نتواند روی تخت بيايد.جمشيد هم پتويش را میبرد و روی كاناپه میخوابيد. به هر حال بايد طوری نارضايتیاش را از وضع موجود نشان میداد . آن همه آدم توی اين شهر بودند و كار میكردند، چرا فقط جمشيد نمیتوانست كار پيدا كند. اما خود جمشيد هم اصراری نداشت توی اتاق بخوابد. تخت برای هر سهشان جا داشت. اگر اصرار میكرد شايد میگذاشت بيايد . غذا را كه سر ميز گذاشت، سيامک بشقابش را برداشت و رفت جلوی تلويزيون نشست.
- به جای چهارچشمی نشستن جلوی تلويزيون، برو درسهای فردات رو بخون.
- فردا تعطيله، جمعه اس.
فردا جمعه است. فراموش كرده بود. جمشيد با اشتها غذايش را میخورد. چهطور میتواند اينقدر با اشتها غذا بخورد. انگار ديگر علاقهای به دنبال كردن فيلم نداشت. غذايش را زودتر از او تمام كرد. رختخواب سيامک را از اتاق آورد و جلوی تلويزيون انداخت. از يخچال چند تا پرتقال آورد و پوست كند. برای سيامک برد جلوی تلويزيون. برگشت سر ميز. يک پرش را كند و آورد جلوی دهانش. بیآنكه متوجه شود دهانش را باز كرد. شيرين و آبدار بود. پر بعدی را هم جدا كرد و در دهانش گذاشت.
- امروز خيلی خسته شدم. بيا بريم توی اتاق.
بلند شد و دنبالش رفت. دم در اتاق متوجه شد دارد دنبالش میرود. هميشه همينطور بود. يک دنبالهروی محض. حالش به هم خورد. برگشت و به سيامک نگاه كرد. سيامک تلويزيون نگاه نمیكرد. داشت از توی ميز آينهای تلويزيون، آنها را نگاه میكرد.
داستانهاي ديگر به همين قلم:
:: داستان کوتاه
«ابر صورتي» [برگزيدهي نخست هيأت
داوران جايزهي بهرام صادقي]
:: داستان کوتاه
«ماهيها»
:: داستان کوتاه
«مرگ شاملو»
فهرست
کتابخانه
topñ |