کتابخانه

صفحه‌ي اصلي

پنجره‌ي پشتـي

کتابخانه / داستان‌ها
 

 


نام داستان: جشن تولد

نويسنده:
عليرضا محمودي ايرانمهر

   

مرد پشت كاج‎های خمره‎ای، روی نيمكتِ صورتی ديگری نشست. اين يكی را قبلا امتحان نكرده بود. از آن خوشش آمد. مثل نيمكت‎های كناری، پشتی‎اش راحت بود و از پياده‎روی آن طرفِ كاج‎های گرد و كوتاه، كسی او را نمی‎ديد.ممكن بود مريم ازخيابان جلوی پارک رد شود، آن وقت نمی‎توانست برايش توضيح دهد كه اين‎جا، كنار سطل آبی زباله منتظر هيچ چيز نيست. سيگارش را روشن كرد. سوپر ماركت آن طرف خيابان، جلوی ورودی‎اش لامپ‎های سفيد بزرگی روشن كرده بود. پنجره‎های آپارتمان بالای سوپرماركت باز بودند. زمستان گرمی‎ بود. دقت كرد، مثل ديروز دختری را كه تاپ مشكی پوشيده بود، جلوی پنجره می‎بيند. كوتاه بود و آرنج‎های خيلی سفيدی داشت. چانه‎اش را روی دستش گذاشته بود و به او، پشت كاج‎های خمره‎ای، خيره نگاه می‎كرد. موهای چتری براق و چشم‎های سياهی داشت. روی بازويش علامتی شبيه خالكوبی بود. اول فقط به او خيره شده بود، اما بعد انگار داشت می‎خنديد. دست‎هايش را زير چانه گذاشته بود و ‎به او می‎خنديد.

مرد زبانش خاريد و شكمش صدا داد. خواست دستش را كمی بلند كند و از پشت كاج‎ها، آرام برای دختر تكان دهد. شايد هم برای كس ديگری لبخند زده بود. خيلی‎ها در پارک قرار می‎گذارند. اطرافش را نگاه كرد. هيچ كس پشت رديف كاج‎های گِرد و كوچک نبود. از آن بالا برای او لبخند زده بود. اما سرش را كه برگرداند دختر رفته بود. در جای خالی‎اش لوستری كريستالی از سقف آويزان بود. يک ربع ديگر صبركرد و سيگار دومش را آتش زد. ديگر كسی جلوی پنجره نيامد. امروز هم هيچ كس نيامد. فكر كرد مثل بقيه‎ی فرصت‎هاست كه دير می‎جنبی و بر باد می‎روند. 

سيگارش را كه تا ته سوخته بود به طرف سطل زباله انداخت. سيگار به لب آن خورد و لای چمن‎ها دود كرد. زمانش داشت تمام می‎شد. از ميان شكم دو كاج، لوستر كريستالی و لبه‎ی بالايی تابلوهايی را كه نزديک سقف زده بودند، می‎ديد. شايد حتا بهتر شد كه دختر ديگر جلوی پنجره نيامد. اگر دوباره می‎خنديد، او دست تكان می‎داد و دختر دوباره می‎خنديد و... 

حالا ساعت هشت بود. زمانش تمام شده بود. شب‎ها ديرتر از اين به خانه نمی‎رفت. تا قبل از هشت می‎توانست دقايقی از زمان را بدزدد و هرطور می‎خواهد برای خود هدر دهد. خوش‎شانس بود كه هيچ وقت مريم اين موقع از خانه بيرون نمی‎آمد. صبح‎ها به مهد كودک می‎رفت، تا به بچه‎ها غذا بدهد و بيش‎تر بعدازظهرها با سيامک درخانه می‎ماند. امشب تولد پسرشان بود. سيامک از فردا يازده ساله می‎شد. 

از پشت رديف كاج‎های گرد بيرون آمد و به آن طرف خيابان رفت. بايد خودنويسی را كه قولش را به سيامک داده بود، می‎خريد. يک بسته شكلات نعنايی هم برايش خريد. صاحب سوپرماركت قدش از همه‎ی قفسه‎ها بلندتر بود و سرش از ته فروشگاه ديده می‎شد. آن‎جا قفسه‎ی هدايای ارزان‎قيمتی را نشانش داد كه از ولنتاين مانده بود و همه را نصف قيمت می‎فروخت. يک نرگس چينی كه توی بطری باريک و درازی بود، انتخاب كرد. امشب آن را با يک جمله‎ی خوب به مريم می‎داد. خيلی گران نبود. يک شب خوب بيش‎تر از اين‎ها می‎ارزيد. 

سيامک از پمپ خودنويس خيلی خوشش آمد. پيچ آن را می‎پيچاند تا مخزن جوهر پر شود و دوباره آن را خالی می‎كرد. مريم توی آشپزخانه ايستاده بود و كنسرو ماهی را می‎جوشاند. مرد كنار سبد سيب زمينی‎ها ايستاد و بطری دراز ولاغر را از جيبش درآورد. 

- اين ديگه چيه؟
- مال توئه.
- به چه مناسبت؟
- همين طوری.
- كه چی بشه؟
- هيچی، هديه‎ست.

مريم شيشه را گرفت و آن را چرخاند. جلوی چراغ گرفتش و نرگس چينی توی آن را نگاه كرد.

- چند خريدی‎ش؟
- يه چيزی خريدم ديگه.
- به چه درد می‎خوره؟
- نمی‎دونم،‎ بذارش روی اوپن.
- بعد از اين اگه خواستی هديه بخری يه مشورتی با من بكن. كلی چيزای واجب برای خونه می‎خوايم.
- ازش خوشت نيومد؟
- راستش رو بگم؟
- بگو.
- خيلی زشته. دهاتيه.
- خب بندازش دور.
- نه، می‎ذارمش كنار، بدمش به كسي. گرچه به هركی هم بدی‎ش آبروت می‎ره.

سيامک هنوز از ور رفتن با خودنويس كيف می‎كرد. مرد جوراب‎هايش را درآورد تا توی دستشويی بشويد. شايد منظور مريم از اين حرف‎ها اشاره به لوستر است. لوستر كاغذی قرمزی كه موقع تولد سيامک خريده بودند، پارسال پاره شده بود. از شش ماه پيش موضوع بحث‎های‎شان، لوستر برنزی بزرگی بود كه مريم ديده بود. فروشنده خيلی تخفيف می‎داد ولی هنوز گران‎تر از آن بود كه بتوانند بخرند. شير را دوباره باز كرد و كف جوراب‎ها را شست. احمقانه بود كه از مريم بپرسد منظورش همين بوده يا نه. حتما همين بوده. اما درباره‎ی لوستر دليلی منطقی وجود داشت. نمی‎توانست آن را بخرد. چه دليلی قاطع‎تر از نتوانستن، می‎توانست وجود داشته باشد؟ آب جوراب‎ها را گرفت. موقع شام اين موضوع را با مريم يكسره می‎كرد. شش ماه برای صبر كردن كافی بود. 

سيامک ماهی دوست نداشت. اما به خاطر خودنويسی كه گرفته بود، چيزی نگفت. مريم با چنگال، بزرگ‎ترين تكه‎ی ماهی را خورد كرد و نصف آن را برای خودش ريخت. شايد هم بهتر بود دوباره موضوع لوستر را پيش نمی‎كشيد. چرا آدم بايد دنبال دردسر بگردد؟ جمله‎هايی كه می‎خواست بگويد يك‎بار ديگر تكراركرد. بايد حرف‎هايی منطقی باشند. در يک فرصت ديگر آن‎ها را می‎گويد. مهم اين است كه منطقی باشد. حرف منطقی را هميشه می‎شود گفت.

به نظر سيامک مشق‎هايی كه با خودنويس می‎نوشت خوش‎خط‎تر بودند. مرد روی كاناپه دراز كشيده بود، كانال‎های ماهواره را عوض می‎كرد و گاهی حرف‎های او را تأييد می‎كرد. روی شوی لباس‎های خواب توقف كرد. زن‎هايی باريک و بلند بودند. صدای سرفه‎های مريم از آشپزخانه بلند شد. قبل از اين كه سيامک سرش را بلند كند، كانال را عوض كرد. مريم حوله‎اش را روی ظرف‎های شسته شده انداخت و توی اتاق خواب رفت. تيک تيک تلفن توی هال بلند شد. مريم آنجا داشت شماره می‎گرفت. تيک‎ها را شمرد. شماره‎ی هم‎كلاسی پانزده سال پيش‎اش بود. ازدو سه ماه پيش كه اتفاقی توی خيابان هم را ديده بودند، بيش‎تر شب‎ها تلفنی با هم حرف می‎زدند.

- چه طوری؟ نه بابا خبری نيست.

خودش بود. چرا بايد به اين چيزها گوش كند؟ كانال‎های سينمايی را مرور كرد. ماجرای هيچ كدام از فيلم‎ها معلوم نبود. مردی با بازوكا به يک هليكوپتر شليک كرد. عوضش كرد. زن و مردی باهم رفتند توی يک غار. سيامک داشت توی دفترش چيزهای درشتی می‎نوشت... برو توی اتاق خواب مشق‎هات رو بنويس... برای بيرون فرستادن سيامک از هال جمله‎ی مناسبی بود. پشيمان شد. هنوز كانال‎های قفل‎شده برنامه‎های‎شان را شروع نكرده بودند. صدای مريم آهسته‎تر شد.

- آره بابا، از اين عرضه ها نداره.

كی عرضه ندارد؟ منظورش او بود. حتما مربوط به پول بود. ده سال پيش كه كارش را در سردخانه‎ی گوشت از دست داد، زياد از اين چيزها می‎شنيد. مخصوصا آن يک سال بعدش كه كار پيدا نمی‎كرد. بعد از آن چند جا كارهای موقت انجام داد. مدتی چيزهای عتيقه خريد و فروش می‎كرد و دو هفته فقط برای يک كوزه بازداشت شد. حالا از چند سال پيش با يک كيف بزرگ و سنگين، كالاهای دو ـ سه شركت پخش دارو را می‎فروخت.

- آره، منم همين طور... ازش قطع اميد كردم. 

حتا ارزش اميد بستن هم ندارد. چه كسی غير از كسانی كه واقعا به تو نزديک‎اند، می‎توانند برای آدم بی‎ارزش شوند؟ آن سال‎ها كه مدام كار عوض می‎كرد، مريم از طريق آشناهای مادرش، يک كار ثابت در كودكستان پيدا كرد. از همان موقع اميدش را از او بريده بود. به هرحال او تلاش خودش را كرده بود. لااقل مريم بايد اين را می‎فهميد. حتا بيش‎تر از خيلی‎های ديگر تلاش كرده بود. می‎تواند اين را به او بگويد... من يه سره كاركردم. سخت‎ترين كارها. توی بدترين شرايط من بودم كه نذاشتم اين زندكی فاتحه‎ش خونده بشه... نه، بايد جمله‎ی بهتری پيدا می‎كرد... روزهايی بودن كه از صبح تا شب فقط توی خيابون‎ها قدم می‎زدم، اما يه سره نگران بودم. واقعا نگران بودم. اين خودش خيلی مهمه.

- فردا بيا كودكستان ببينمت... چه خوب...‎ ما كه از اين شانس‎ها نداريم... نه بابا ارزشش رو نداره.

سيامک رفته بود دستشويي. قفل يكی ازكانال‎ها را بازكرد. شروع شده بود. يكی از زن‎ها همه‎ی لباس‎هايش سرخ بود. دوباره آن را بست. تلفن توی هال صدا كرد. مريم گوشی را گذاشته بود. الان می‎آمد. چيزهای زيادی داشت كه از آن‎ها دفاع كند... روزهايی بودن كه از صبح تا شب... برای شروع جمله‎ی خوبی بود.

- باز داشتی از اون كانال‎ها نگاه می‎كردی؟
- نه.
- من خر نيستم. آخرش اين بچه رو فاسد می‎كنی. 

هر طور زندگی كنی، آخرش نتيجه يكی‎ست. كاش از اول نگاه كرده بود. تشنه شده بود. شيشه‎ی پيچيده لای مشمای سياه را از بالای كمد اتاق خواب برداشت. بعضی از داروخانه‎دارها الكل مرغوب را مجانی می‎گذاشتند توی كيفش. روی اوپن، يک ليوان كوكتل درست كرد. خدا را شكر در اين يک مورد اخلاق بچه بيش‎تر از اين فاسد نمی‎شد. آب آلبالو با ليموی تازه طعم خوبی داشت. سعی كرد قبل از آن كه جهان به حركت درآيد، جمله‎های مهمش را به خاطر بسپارد. خيلی چيزها بود كه می‎توانست از آن‎ها دفاع كند.


دراين زمستان هوا واقعا گرم بود. شيب خيابان را تا جلوی عتيقه‎فروشی از پله‎ها بالا آمد. عرق كرده بود و سرگيجه‎ی ملايمی ‎داشت. هنوز كمی‎ از كوكتل ديشب درخونش باقی بود. سر عتيقه‎فروش را باسبيل قرمزش توی ويترين، از بالای يک گلدان دراز آبی ديد. عتيقه‎فروش وقتی او را ديد كه با كيف بزرگش از پله‎ها بالا می‎آيد، خنديد و سبيل بزرگ و قرمزش به طرف گوش‎ها كشيده شد. بعضی روزها كه از داروخانه‎های اين اطراف می‎گذشت، ناهارش را با عتيقه‎فروش، در پستوی مغازه می‎خورد. آن سال‎ها دو هفته را با هم در بازداشتگاه گذرانده بودند. بسته‎ی كاغذپيچ‎شده‎ی قرص‎های مردانه را كنار قلمدان‎های لاكی گل و مرغ گذاشت.

- اين قوی‎ترين‎شه. توپ!
- سر قسمت رسيدی، ناهار كشک و بادمجون داريم. يه بتر هم از اون اورژينال‎هاش دستم رسيده.

پستو باپرده‎ای از مهره‎های آبی از مغازه جدا می‎شد. از پارسال پنج دست آينه شمدان مسی كنار ديوار روی هم چيده شده بودند. بالای آن تابلوی باسمه‎ای فتحعلی‎شاه، غبار گرفته و خاكستری شده بود. خوردن ناهار در پستو كم‎تر از دو ساعت طول نمی‎كشد. بعد از چند هفته كشيدن كيف سنگين نمونه‎ها به گوشه و كنارشهر، روزهايی بود كه می‎توانست بخشی از آن‎ها را برای خود بدزد. روی قاليچه‎ی ته پستو دراز بكشد و هيچ پولی در نياورد. اين تنها درآمدی بود كه می‎توانست دور از چشم مريم برای خود خرج كند. عتيقه‎فروش سبيل‎هايش را با دستمال سرخ ابريشمی‎ پاک كرد و گفت:

- نمی‎خوای بری سراغ صندوقت؟ 
- چرا، اتفاقا امروز دو تا سند تازه دارم.
- خودم می‎دونم برای چی اومدی. اگه صندوقت اين‎جا نبود كه سال به سال پيدات نمی‎شد. 
- از آخر بايد يه روز كرايه‎اش رو باهات حساب كنم.
- ديگه نمی‎شه، اون‎قدر حسابت سنگين شده كه نمی‎تونی حسابش كنی.

مرد قفل صندوق را باز كرد و فيش‎های چهارگوش يک شكلی را از توی جعبه‎ی مقوايی درآورد. بالای هر كاغذ تاريخ داشت و چند جمله روی آن نوشته شده بود. آن‎ها را ورق زد و يكی از كاغذها را كه گوشه‎اش چروک شده بود خواند: امروز مريم به من گفت احمق. اين كلمه را دو بار تكرار كرد. يك‎بار هم گفت بی‎شعور. اول ساعت هشت شب گفت، بار دوم ساعت ده و نيم...

تاريخ كاغذ مال سه سال پيش بود. يادش نمی‎آمد مربوط به چه ماجرايی بوده است. احتمالا مربوط به زمانی بود كه يكی از داروخانه‎دارها دويست‎هزار تومان كلاهش را برداشته بود. چند ماه رفت جلوتر: ديروز با مريم رفتيم سينما. من دستش را گرفتم. می‎خواستم باهاش خوب باشم. شب هم قرار بود بريم رستوران. می‎خواستم از دو شبی كه سيامک اردو بود، حسابی استفاده كنيم، مثل يكی دو سال اول. مريم دستش را بيرون كشيد و جوابم را نداد. نمی‎دانم چرا اين كار را كرد. توی سينما هم پشتش را به من كرد و يک كلمه حرف نزد...

اين ماجرا به خوبی يادش می‎آمد. آن دو شب هدر رفتند، چون شب قبل درباره‎ی عوض كردن مدرسه‎ی سيامک بحث كرده بودند. يک سال به عقب‎تر رفت: مريم امروز صبح زد توی سرم. بعدش هم خنديد. مثلا شوخی كرده، اما انگار می‎خواست بگويدكودن!

خاطره ی گنگی از اين ماجرا داشت. شايد هم كلا اشتباه كرده بود. هيچ چيز از آن به يادش نمی‎آمد. كاغذ زير آن را خواند، شايد يادش بيايد مربوط به چه دوره‎ای بوده است. تاريخ كاغذ زيری، يازده روز عقب‎تربود: ديروز مريم يكی از ليوان‎های عتيقه‎ی مادرش را شكست و اين موضوع را انداخت تقصير من. گفت من اعصابش را خرد كرده‎ام. درصورتی كه من هيچ كاری نكرده بودم. سه روز پيش هم همين كار را تكراركرده بود. مخلوط‎كن سوخت و آن را انداخت تقصير من.

رابطه‎ی آن را با ماجرای قبلی به خاطر نداشت. يكی از فيش‎های سفيد را از صندوق برداشت و بالای آن تاريخ زد. لب تخت نشست و شروع به نوشتن كرد: امروز مريم به من گفت بی‎عرضه. چيزهای ديگری هم گفت. اين‎ها را درباره‎ی من، تلفنی به دوستش گفت.

عتيقه‎فروش پرده‎ی مهره‎ای را كنار زد و با يک بشقاب چيپس آمد توی پستو.

- بيا بزنيم. حسابی می‎چسبه. 
- الان می‎آم. هنوز كار دارم. 
- تو از جون اين صندوق چی می‎خوای... من موندم اگه مُردی با اين گنج تو چه كار كنم.
- بدش به زنم.

كاغذی را كه تازه نوشته بود،‎ روی فيش‎های پرشده گذاشت. كاغذها را توی جعبه‎ی مقوايی جا داد و آن را توی صندوق گذاشت. در صندوق را قفل كرد و كليد را در جيب مخفی كيفش فرو كرد.

- تو كه از آخر می‎خوای بدی‎ش به زنت، چرا همين امروز نمی‎بری‎ش خونه؟ 
- الان زوده. دردسر درست می‎شه. وقتش كه شد می‎آم می‎برمش.
- هيچ وقت وقتش نمی‎شه. من می‎دونم. بيا چيپس‎ها رو بزنيم.

مرد ترمه‎ی كهنه‎ی روی صندوق را انداخت و گلدان مينايی را رويش گذاشت. حتما يک روز وقتش خواهد شد. معلوم است كه يک روز وقتش می‎شود. ده سال پيش كه ماجرای طلاقش پيش آمده بود اين صندوق را پيدا كرد. آن موقع سيامک يک ساله بود. پدر خودش هم هنوز زنده بود. يک روز پدر پرسيد: " مگه ديگه دوستش نداری؟ خودت اين همه اصرار كردی بگيری‎ش. من كه مجبورت نكردم."

پدرش كه حرف می‎زد، سرش را به بازكردن پاكت سيگار گرم كرده بود. هر چه تلاش می‎كرد هيچ يک از چيزهايی را كه در ماه‎ها بگومگو با خشم فرو خورده بود، يادش نمی‎آمد. مثل ورق‎های نازک و تيز يخ بودند كه جايی را می‎خراشند و بی‎آن‎كه بفهمی ‎آب می‎شوند. بايد قبل از اين كه آب می‎شدند، حفظ‎شان می‎كرد. اولين فيش‎ها را همان موقع توی صندوق جمع كرد. ديگر نمی‎خواست چيزی را در خانه پنهان كند. مريم هميشه شامه‎ی تيزی داشت؛ ممكن بود باز هم ردّپايی را پيدا كند و دردسر درست شود .

عتيقه فروش خورده های چيپس را از سبيلش تكاند و استكان مرد را پر كرد. پر كه شد، هم‎رنگ عقيق روی كلاه فتحعلی‎شاه بود.

- بيا بزن. ما رو دق دادی با اين صندوقت. ببين چه شاهكاری پيدا كردم.

تصميم نداشت دوباره بخورد. تاثير كوكتل قلابی ديشب هنوز از بين نرفته بود. اما الان دوست داشت بخورد، كامل و تا نهايت مرزش، و بعد بخوابد. گس و خنک بود. از لحظه‎هايی ديگر كه در راه بودند تا فردا، جنس اورژينالی در رگ‎هايش جريان خواهد داشت.



بطری لاغر و دراز با گل نرگس زشتش، از ديروز روی اوپن مانده بود. زن بسته‎ی باقلاهای يخ‎زده را انداخت توی آب جوش و احساس كرد دوباره حالش به هم می‎خورد. مثل زمانی بود كه سيامک در شكمش می‎لغزيد. از فكركردن به آن دوباره حالش بد شد. خدا را شكر لوله‎هايش را بسته است. خدا كند جمشيد قرص‎هايش را گرفته باشد. يک هفته بود كه جمشيد قول می‎داد امروز می‎خرد، ولی باز فراموشش می‎شد. مثل بسياری چيزهای ديگر كه فراموش می‎كرد. بعضی مردها كارخانه‎ای‎اند كه از هر حقيقتی در زندگی فراموشی می‎سازند. مثلا ممكن است جمشيد چيزی از دوازده سال پيش يادش مانده باشد؟ اگر امروز قرص‎ها را نخرد، ديگر چيزی درباره‎ی آن نمی‎پرسد. به هيچ وجه چيزی نمی‎پرسد. به بتری روی اوپن نگاه كرد. بعدازظهركه از كودكستان برمی‎گشت، شبيه‎اش را قيمت كرده بود. دوهزار تومان هم نمی‎ارزيد. بعضی مردها استعداد عجيبی در توهين‎های مؤدبانه دارند.

صدای كليد جمشيد را شنيد. در را بازكرده بود. با همان لبخند بی‎معنای هميشگی رفت توی دستشويی. هيچ چيز مثل خنده‎های بی‎دليل توهين‎آميز نيست. بوی نامحسوسی در هوا باقی مانده بود. بو كشيد. ديگر آن را احساس نمی‎كرد. وقتی لبخند زده بود بويش را تشخيص داده بود. چشم‎هايش هم قرمز بود. بايد اين بار برخورد تندی می‎كرد. درباره‎ی يک حقيقت شک نداشت. جمشيد چيزی را از او پنهان می‎كرد. از ماه پيش بارها تمام خانه را گشته بود. اما تا نمی‎دانست دنبال چه چيزی بايد بگردد، سرنخی پيدا نمی‎كرد. سيامک به آشپزخانه آمد و چيزهايی را كه با خودنويس در دفترش نوشته بود، نشان داد. جمشيد از دستشويی بيرون آمد. سعی كرده بود موهايش را خشک كند، ولی معلوم بود سرش را زير آب گرفته است. يقه ش پيراهنش خيس بود.

- قرص‎هام رو خريدی؟
- آخ... يادم رفت، فردا حتما می‎خرم.

احساس كرد دوباره حالش به هم می‎خورد. چه خوب بود می‎توانست فحش بدهد. شايد اگر دهانش را باز كند حالش به هم بخورد. رفت سراغ قابلمه و توی آن نمک ريخت. جمشيد سر جای هميشگی‎اش روی كاناپه دراز كشيده بود. سيامک رفت سراغش تا دفترش را نشان دهد. حالا داشت از بالای كاناپه آشپزخانه را نگاه می‎كرد. جمشيد به چی دارد می‎خندد؟ خب معلوم است، به او می‎خندد. بايد يک عمر نشست و به او خنديد. صدای خندانش را شنيد.

- چه خبر؟ امروز مهد كودک خوش گذشت. 

امروز ديگر بايد برخورد تندی می‎كرد. اگر ولش كند هر سه‎شان را با سر راهی فاضلاب می‎كند. اما الان حوصله‎اش را ندارد. به اتاق خواب رفت تا به دوستش تلفن كند. مثل هميشه آن طرف خط داشت چيزی می‎خورد. از چند وقت پيش لحنش مغرورانه‎تر شده بود. بعد از پانزده سال اقساط خانه‎شان تمام شده بود و شوهرش می‎خواست ماشين بخرد. سيامک آمد تا اجازه بگيرد برود حمام.

- فقط دو ساعت، لفتش ندی.

دوستش درباره‎ی اجاره‎نامه‎شان پرسيد. تا چند ماه ديگر بايد دوباره دنبال خانه می‎گشتند. از آن طرف خط به چيزی گاز زد و گفت يک جای ارزان سراغ دارد. فقط دو پله زير همكف می‎خورد، در عوض دو تا اتاق دارد. حوصله‎ی حرف زدن نداشت. سر و ته‎اش را هم آورد. الان كه سيامک نبود، فرصت مناسبی داشت كه با جمشيد حرف بزند. چی بايد بگويد؟ در آينه‎ی اتاق خواب خود را نگاه كرد. كنار دماغش يک جوش احمقانه درآورده بود. توی هال آمد. جمشيد داشت از آن كانال‎ها نگاه می‎كرد. متوجه آمدن او نشد. پاهايش را باز كرده بود و كشاله‎ی رانش را می‎خاراند.

به اتاق خواب برگشت و دوباره خود را در آينه نگاه كرد. اگر همان ده سال پيش كار را تمام كرده بود، الان چه شكلی داشت؟ جوش دماغش قرمزتر شده بود. دوستش ابروهايش را تاتو كرده بود. باز هم حالش به هم خورد. كاش خودش می‎توانست برود قرص ها را پيدا كند. با تعجب به خودش نگاه كرد. انگار شكلش در آينه تغيير كرده بود. جای جوش پايين‎تر آمده بود و چشم‎هايش پف داشت. ده سال پيش كه سيامک يک ساله بود، هيچ وقت نفهميد جمشيد واقعا با آن دختره چه نوع رابطه‎ای داشته است. خودش می‎گفت يک دوستی ساده و ترحم‎آميز بوده، اما از بعضی‎ها شنيده بود خيلی بيش‎تر از اين‎ها بوده است. دخترک سياه و واقعا چاق بود. شايد حتا دو برابر او وزن داشت. ممكن است واقعا از چنين زنی خوشش آمده باشد؟ جمشيد چند ماه قبلش بی‎كار شده بود و برای خريدهای سيامک هم از پدرش پول قرض می‎گرفت. هنوز بعد ا ز ده سال قرض‎هاشان را پس نداده است، هر چند پدرش ديگر مرده. همان موقع‎ها يك‎بار شنيده بود جمشيد در خواب گريه می‎كند. سيامک پنچ ـ شش ماهش بود. چرا بايد درست در آن موقع اين كار را می‎كرد، آن هم با كسی كه واقعا زشت بود.

حالش به هم خورد. وقتی سيامک يک ساله بود هم يك‎سره همين‎طور می‎شد. ترسيده بود دوباره حامله شده باشد. اما نبود. همان موقع لوله‎هايش را بست. بعد به اين نتيجه رسيد كه هر وقت قرار است اتفاقی بيفتد، حالش به هم می‎خورد. بعد وسايل جمشيد را گشته بود و عكس آن دختر چاق را پيدا كرده بود. تا مدت‎ها مطمئن نبود واقعا زشت است، يا به نظر او اين‎قدر زشت می‎آيد. اگرپدرش پادرميانی نمی‎كرد، حتما از هم جدا شده بودند. در كمد لباس‎ها را باز كرد و لباس‎های كهنه‎ی آويزان را يكی يكی نگاه كرد. جمشيد چهار دست كت‎وشلوار داشت. سه تا از آن‎ها را بايد دور می‎انداختند. مطمئن بود او چيزی را پنهان كرده است. از مدت‎ها پيش چيزی را پنهان می‎كرد. فقط معلوم نبود چيست. كت خاكستری رنگی را نگاه كرد كه جمشيد از هفت سال پيش نمی‎پوشيد. داخل جيب‎هايش را گشت. هيچ چيز نبود. قبلا ده بار، شايد هم بيش‎تر اين‎جا را گشته بود. اما هنوز نمی‎دانست دنبال چه می‎گردد. عكس آن دختره را ده سال پيش لای يک كتاب چاپ سنگی عتيقه پيدا كرده بود. جمشيد روی فروش آن كتاب هم كلی ضرر كرد. از توی هال صداهای چندش‎آوری می‎آمد . قبلا بی‎صدا اين چيزها را نگاه می‎كرد. سيامک در حمام را باز كرد و چيزی خواست. صدای تلويزيون قطع شد.

- مامان زود باش، سردمه. حوله بده.

كشوی كمد را بيرون كشيد و دنبال حوله گشت. اين‎جا را هم بارها گشته بود. مثل بوی سوختگی بود كه هوا را پر كرده اما هر چه می‎گردی، نمی‎فهمی‎ كجا دارد می‎سوزد. سيامک با حوله به اتاق خواب آمد تا لباس‎هايش را بپوشد. از دو سال پيش كه به اين خانه آمدند، سيامک ديگر اتاق نداشت و همه وسايلش را در اتاق خواب خودشان گذاشته بودند. از اتاق بيرون آمد تا سيامک راحت باشد. حالا جمشيد داشت كانال‎های سينمايی را بالا و پايين می‎كرد. باز هم متوجه آمدن او نشد.

- خسته نشدی اين‎قدر با اين ور رفتی؟
- امشب يه فيلم خوب داره. شام چی داريم؟

جوابش را نداد و به آشپزخانه آمد. انگار جمشيد هم فراموش كرده بود، چه پرسيده. گر چه هيچ وقت هم درباره ی غذا حساسيت نداشت. يادش نمی‎آمد در دوازده سال گذشته درباره ی غذا ايرادی گرفته باشد. از هيچ چيز ديگری هم ايراد نمی‎گرفت، غير از تيغ ريش‎تراشی‎اش كه استثنا بود. هيچ كس، حتا او نبايد به خودتراش صورتش كه توی قوطی چای بود دست می‎زد. اين تنها چيزی بود كه درباره‎اش تعصب داشت. برای خودش فقط يک كفگير برنج ريخت. از باقالاهای آن كه يک سال در فريز مانده و نرم و خاكستری شده بودند، حالش به هم می‎خورد. سيامک با لباس‎های تميزش آمد و كنار كاناپه نشست. فيلمی‎كه منتظرش بودند شروع شده بود. جمشيد و سيامک هفته‎ی پيش نصفه‎ی پايانی آن را ديده بودند و داشتند درباره‎اش حرف می‎زدند. هر دو ذوق كرده بودند. آيا وقتی سيامک يک ساله بود، جمشيد به اندازه‎ی او دوستش داشت؟ آن سال‎ها كم‎تر هم را می‎ديدند. با اين كه بيش‎تر ماه‎های سال بی‎كار بود، كم‎تر توی خانه می‎ماند. بعدها تعريف كرد، تمام روز در خيابان قدم می‎زده تا هوا تاريک شود و به خانه بيايد. هيچ وقت نفهميد با آن دختر چه‎طور آشنا شده بود. ماه‎ها بود كه كم‎تر با هم می‎خوابيدند. سيامک را كنار خود روی تخت می‎خواباند كه شب شيرش دهد. طوری می‎خواباندش كه جمشيد نتواند روی تخت بيايد.جمشيد هم پتويش را می‎برد و روی كاناپه می‎خوابيد. به هر حال بايد طوری نارضايتی‎اش را از وضع موجود نشان می‎داد . آن همه آدم توی اين شهر بودند و كار می‎كردند، چرا فقط جمشيد نمی‎توانست كار پيدا كند. اما خود جمشيد هم اصراری نداشت توی اتاق بخوابد. تخت برای هر سه‎شان جا داشت. اگر اصرار می‎كرد شايد می‎گذاشت بيايد . غذا را كه سر ميز گذاشت، سيامک بشقابش را برداشت و رفت جلوی تلويزيون نشست.

- به جای چهارچشمی نشستن جلوی تلويزيون، برو درس‎های فردات رو بخون.
- فردا تعطيله، جمعه اس. 

فردا جمعه است. فراموش كرده بود. جمشيد با اشتها غذايش را می‎خورد. چه‎طور می‎تواند اين‎قدر با اشتها غذا بخورد. انگار ديگر علاقه‎ای به دنبال كردن فيلم نداشت. غذايش را زودتر از او تمام كرد. رخت‎خواب سيامک را از اتاق آورد و جلوی تلويزيون انداخت. از يخچال چند تا پرتقال آورد و پوست كند. برای سيامک برد جلوی تلويزيون. برگشت سر ميز. يک پرش را كند و آورد جلوی دهانش. بی‎آن‎كه متوجه شود دهانش را باز كرد. شيرين و آب‎دار بود. پر بعدی را هم جدا كرد و در دهانش گذاشت.

- امروز خيلی خسته شدم. بيا بريم توی اتاق.

بلند شد و دنبالش رفت. دم در اتاق متوجه شد دارد دنبالش می‎رود. هميشه همين‎طور بود. يک دنباله‎روی محض. حالش به هم خورد. برگشت و به سيامک نگاه كرد. سيامک تلويزيون نگاه نمی‎كرد. داشت از توی ميز آينه‎ای تلويزيون، آن‎ها را نگاه می‎كرد.



داستان‌هاي ديگر به همين قلم:
:: داستان کوتاه «ابر صورتي» [برگزيده‌ي نخست هيأت داوران جايزه‌ي بهرام صادقي]
:: داستان کوتاه «ماهي‌ها»
:: داستان کوتاه «مرگ شاملو»

 

فهرست کتابخانه
 

topñ

Google

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: 

HOME

بازنشر چاپی آثار بدون اجازه، به شدت ممنوع است و لينک دادن، آزاد.
اگر نويسنده و يا مترجم هستيد و پيشنهادی برای انتشار اثری داريد، ايميل بزنيد.
shokrollahi[at]khabgard[dot]com