کتابخانه

صفحه‌ي اصلي

پنجره‌ي پشتـي

کتابخانه / داستان‌ها
 

 


نام داستان: دستمال کاغذي خوني مچاله

نويسنده:
حسين شاهسواري

   

تا حالا هیچ زنی را دیده‎اید که با پژو سوارتان کند؟ بعید می‎دانم.
صبح‎ها که می‎نشینید پای درخت‎های دور میدان، شماها بیشتر ساکت‎اید و حرفی نمی‎زنید و نگاه‎تان می‎خشکد به پیچ میدان تا کَسی بیاید و سوارتان کند و ببردتان پشت دیوارهای شهر لابد. آن‎جایی که امیرحسین به گمانش یک غول زخمی خوابیده. به نظرم منظورش همان تیرآهن‎های بیرون شهر است که همین طور روی زمین سبز شده اند. بچه است دیگر. بگذریم.

همین چین و چروک صورت‎تان است که آدم را می‎کشد سمت خودش. جالب این‎جاست که شما هنوز جوان‎اید و این چین و چروک‎ها به سن و سال‎تان نمی‎آید. جایی که نشسته‎اید شوهرم می‎نشست قبلا و می‎شد مثل مجسمه و حرف نمی‎زد، مثل شما که حالا نشسته‎اید و حرف نمی‎زنید؛ مثل مجسمه. بی‎تعارف می‎گویم. شوهرم صورت تر و تمیزی داشت و به درد کار من نمی‎خورد. می‎دانید چه چیزی سر حالم می‎آورد؟ صورت‎هایی که انگار با ذغال روی‎شان چین و چروک انداخته باشند، تا همچی خودش را بکَند از سطح و بزند توی گوش آدم. یعنی خودش را به رُخ بکشد. می‎فهمید که؟ درست است که چشم‎های‎تان آبی سیر است ولی حیف که نمی‎توانم کاری برای‎شان بکنم. مگر این که عکسی بگیریم ازشان و بزرگ‎شان بکنیم، مثلاً یک در دو متر، و بزنیم تخت سینه‎ی دیوار اتاق شیوا جان. خوشش می‎آید، همچی که نگو. می‎پرستدشان. بی‎پرده می‎گویم وقتی کسی نیست گاهی می‎بوسدشان.

اگر بگویم به خاطر همین چشم‎ها بود که جلوی پای‎تان ترمز کردم، بی‎ربط نگفته‎ام. نشسته بودید زیر یک چنار و یکی از آن ساک‎های ورزشی را که شوهرم سابقاً دستش می‎گرفت و می‎رفت شکار، گذاشته بودید روی پای‎تان. البته شکار که نه. این را فقط خودش می‎گفت. چون نه تفنگی، چیزی با خودش می‎برد و نه حتی قلاب ماهی‎گیری که آدم دلش خوش باشد می‎رود شکار. با یک زیرانداز و پتوی نقشِ پلنگ و دو تا کنسرو ماهی که آدم نمی‎رود شکار. شوخی می‎کرد. می‎فهمید که؟

می‎گفتم... نشسته بودید زیر یک چنار و ساک ورزشی را گذاشته بودید روی دو زانو و چانه‎‎تان را رویش، و اصلاً حواس‎تان به پیچ میدان نبود. تا جلوی‎تان نگه داشتم، سر بالا کردید و ریش نتراشیده‎‎تان را خاراندید و دستی به موی‎تان بردید. ساک به یک دست و کاپشن به دست دیگر، مثل جیمز دین آمدید کنار شیشه. همان جا که گفتید سه تومان کم‎تر نمی‎آیید، با خودم گفتم خودش است.

شاهکار دماغ‎تان بود؛ چیزی بین نوک عقابی و سربالا. چیز کم‎نظیری که بدون شک شیوا جان را به شوق می‎آورد و حتماً می‎گفت: این همان صورتی‎ست که با آدم حرف می‎زند. ولی قبول کنید که وقتی بهت گفتم: باشد، و نشستید جلو کنار دست خودم، کلّی گرد و خاک به راه انداختید. اما پیش خودم ذوق می‎کردم و می‎گفتم: خیالی نیست، حالا یک جفت چشم دارم که می‎شود هزار جور نگاه‎شان کرد؛ از روبه‎رو، نیم رخ، سه رخش که محشر می‎شود.

اگر دیده باشید، که بعید می‎دانم، صبح دو سه دوری با آن پژوی قرمز جیغ دور میدان زدم. برای این بود که همان یک ذره ترسی که ته دلم بود، بریزد. همه‎اش مال حرفی بود که میترا دوستم زد. البته از وجنات شما پیداست که آدم آرامی هستید و دنبال یک لقمه نان شرافتمندانه یا حداقل نیمه شرافتمندانه‎اید؛ مثل همه‎ی ما. ولی گفت که به شماها نمی‎شود اعتماد کرد. می‎گفت با ظاهر ساده‎‎تان هزار جور بامبول در می‎آورید تا نان هم را بقاپید. البته همه‎ی این‎ها را از یک گوش شنیدم و از گوش دیگر در کردم و فقط کمی ته دلم را لرزاند. اصلا توی هر جماعتی همه جور آدم پیدا می‎شود. شما هم فکر نکنید هر که هم چهار تا کاغذ دنبالش کشاند، شد آدم حسابی. توی همان گالری شیواجان یک جانورهایی برو و بیا دارند که نمی‎شود اسمشان را گذاشت، چه برسد به...

هوف... بهتر است پشت سر این و آن حرف بزنیم. می‎دانم شما مردها زیاد از این حرف‎ها خوش‎تان نمی‎آید. این را هم میترا می‎گفت. و گفت با زن‎های آرام و خجالتی بیش‎تر حال می‎کنید. تقصیر خودش نیست. از همان بچه‎گی یاد گرفته این ریختی حرف بزند. نمی‎دانم شما زن دارید یا نه. حتا ازتان نمی‎پرسم. شاید نخواهید بگویید. حق دارید. دلیل نمی‎شود که با یک بار دیدن کسی همه چیز را لو داد. تازه بهتر است شما لب از لب وا نکنید. می‎فهمید که؟

همین لب‎های‎تان چیز دیگری بود که توجهم را جلب کرد. سابقا وقتی شوهرم حرف می‎زد یا می‎خندید یا حتی آواز می‎خواند، زل می‎زدم به لب‎هایش. نه به چشم‎هایش یا جای دیگری، فقط به لب‎هایش. برای همین است که حالت لب‎ها را خوب می‎فهمم. لب‎های شما مثل پوست هندوانه رده رده است و کلی قصه دارد. چیز زیادی از قصه‎پردازی نمی‎دانم، اما می‎دانم کلی حرف دارم که بلد نیستم چطوری بگویم و نمی‎دانم اگر کسی بلد باشد، اصلاً می‎شود گفت یا نه. توی ماشین که لب‎های‎تان قفل بود مثل حالا، از توی آینه می‎پاییدم‎شان. گمان نمی‎کنم یک بار هم که شده، برای نفس کشیدن حتا، از هم بازشان کرده باشید. همش از دماغ نفس می‎کشیدید و پره‎های دماغ‎تان بالا و پایین می‎رفتند، مثل سینه‎ی کوچک امیر‎حسینم وقتی تشنج می‎گیرد. می‎افتد کف پذیرایی و دستش را می‎گذارد روی سینه‎اش، ولی باز هم آرام نمی‎شود تا آن قرص‎ها را بریزم توی حلقش، تا آرام شود. آن تشنج کوفتی که رفت توی تن بچه‎ام آن روز؛ همان روزی که کارگرها آمدند دم در و روی دست‎شان یک تکه گوشت پاره‎پاره بود و می‎گفتند که این شوهرم است که داربست افتاده رویش. اگر بگویم چیزی از صورتش مانده بود، دروغ گفته‎ام. صورتش شده بود مثل یک دستمال کاغذی خونی مچاله. همه‎اش قیافه‎ی آن کارگر به یادم می‎آید که تند و تند و با لهجه می‎گفت: «کاری نشده خانوم جان. فقط چند تا داربست افتاده رویش. ما پیچ و مهره‎ها را سفت بسته بودیم. نمی‎دانیم چه شد. شاید هم خود آقای مهندس لگدی، چیزی زده به داربست‎ها. اه... خانوم جان، این بچه چرا ای‎جوری شد؟» امیرحسینم را می‎گفت که کف پذیرایی افتاده بود.

چیزی نیست. این روزها اشک، چرک کف دست است. می‎آید و می‎رود. سرتان را حسابی درد آوردم، می‎دانم. ولی نمی‎دانم چرا وقتی گوش‎های طرفم را نگاه می‎کنم، می‎افتم به پرحرفی. این‎قدر حرف می‎زنم تا گوش‎های طرف از چشمم بیفتد. این‎ها همه را شیواجان کشف کرده. خیلی توی این مسایل دقیق است. آدم را که می‎بیند، تا عمق وجودش را می‎کاود؛ یعنی کشف می‎کند، یعنی می‎فهمد یارو چه کاره است. می‎فهمید که؟

گوش‎های‎تان حسابی مردانه است. وقتی مردها پا به سن می‎گذارند، دماغ و گوش‎های‎شان غضروف می‎آورد، یعنی بزرگ می‎شود. وقتی شوهرم این را می‎گفت، یک دل سیر می‎خندید و می‎گفت که همین حالایش گوش‎هایش مثل فیل‎هاست. پا که به سن بگذارد، باید فکری برای حمل گوش‎هایش بکند.

گاهی اوقات افکار احمقانه‎ای به ذهنم می‎رسد. با خودم می‎گویم اگر آن کارگرها پیچ و مهره‎ی داربست را سفت‎تر می‎بستند، یا اگر شوهرم نمی‎رفت زیر داربست‎ها بایستد، یا بعضی وقت‎ها از این هم جلوتر می‎روم و می‎گویم اگر همان موقع زنگ می‎زدم به موبایلش و برای این‎که بهتر خط بدهد این موبایل کوفتی، می‎رفت جایی غیر از زیر داربست‎ها، مگر چه می‎شد؟ وقتی این فکرها می‎افتد به جانم، می‎دانید چه کار می‎کنم، کاغذ و مدادم را برمی‎دارم و می‎روم گوشه‎ای می‎نشینم و یک چیزی می‎گذارم جلویم و می‎کِشمش. هِی طرح می‎زنم و هِی طرح می‎زنم تا از پا بیفتم. بعضی وقت‎ها آن‎قدر سرم گرم می‎شود که به کلی یادم می‎رود حتی بروم دنبال امیرحسین. امروز صبح هم که این خوره افتاد به جانم، مثل دیوانه‎ها افتادم دنبال کاغذ و مداد و تخته شاسی بزرگم. ولی همین که نشستم جلوی این گل و گلدان‎های مصنوعی که هزار و یک بار تا به حال زیر و روی‎شان کرده‎ام و طرح‎شان را زده‎ام، حالم از خودم و این طراحی‎های تکراری کوفتی به هم خورد. همین شد که امیرحسین را بیدار کردم و صبحانه‎اش را دادم و خواستم برسانمش مدرسه. بچه‎ام خواب خواب بود و حتا توی ماشین هم که نشسته بود، هذیان می‎گفت. با صدای زیری که انگار از ته چاه می‎آمد، می‎گفت: «مامان! صورت آدم‎ها بعد از این که می‎میرند هم همان طور مچاله می‎ماند؟»

وقتی رساندمش مدرسه و ماچش کردم، سر راه برگشت بودم که شماها را دیدم. نشسته بودید دور میدان و کشیک می‎کشیدید و منتظر یک وانتی، چیزی بودید که بارش بشوید و بروید سر ساختمان، پی یک لقمه نان. دو سه دوری که دور میدان زدم شما را دیدم، تو را می‎گویم.
حالا هم دیگر طرح صورتت تمام شده و نوک مدادم هم خیلی کُند شده. باید بروم و امیرحسین را از مدرسه بیاورم. پول‎ها توی پاکت روی میز است. مزد روز یک استاد کار. برشان دار و برو. فقط مواظب باش پیچ و مهره‎ی داربست‎ها را سفت‎تر ببندی.
شهریور 83 

پيوند:
داستان کوتاه «بزرگراه مورچه‌ها» ـ حسين شاهسواري

 

فهرست کتابخانه
 

topñ

Google

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: 

HOME

بازنشر چاپی آثار بدون اجازه، به شدت ممنوع است و لينک دادن، آزاد.
اگر نويسنده و يا مترجم هستيد و پيشنهادی برای انتشار اثری داريد، ايميل بزنيد.
shokrollahi[at]khabgard[dot]com