کتابخانه

صفحه‌ي اصلي

پنجره‌ي پشتـي

کتابخانه / داستان‌ها
 

 


نام داستان: پارک خيابان اصلی

نويسنده:
محمدامين زماني

   


من عرق مي‌ريختم و هيچ بني‌بشري هم از آن‌‌هايي كه توي ويلا بودند نمي‌فهميد هوا چقدر دم كرده و داغ است. ابراهيم گفت: «احمدآقا اين دخترا باز كدوم گوري غيب‌شون زد؟ نرن گم و گور بشن، اين‌جا كه معلوم نيست كي به كيه، كجا به كجاست.» احمدآقا از پشت دندان‌‌هايش گفت: «دِ بازي كن ديگه.» گفتم: «با شما بود.» احمدآقا چشمش روي ورق‌هايي كه دست من بود گير كرده بود. لب پايينش را گاز مي‌گرفت. گفت: «چه مي‌دونم حتماً كنار ساحل شلنگ تخته مي‌ندازن، كجا مي‌خوان برن مثلاً؟ سحر باشونه تو نمي‌خواد نگران باشي.» هشتِ دل را انداختم وسط. احمدآقا تكيه داد به پشتي و به حسن خيره شد. حسن انگار از خونسردي داشت خفه مي‌شد. گفتم: «رفتن توي خيابون اصلي يه پارك هست، اون‌جان فكر كنم.» ابراهيم گفت: «پارك؟» ورق‌ها را جمع كردم: «تاب و سرسره ديگه... رفتن تاب سواري...» و فكر كردم بعد هم حتماً رفته‌اند كنار ساحل و غروب آفتاب و از اين ادا و اطوار‌ها. ابراهيم گفت: «شلوغه نه؟» گفتم: «چي؟» گفت: «پارك، يعني توي خيابون اصلي كه باشه بالاخره...» ابراهيم تمام مدت چشمش را از صفحه‌ی تلويزيون بر نمي‌داشت. گزارشگر داد زد: «فرصت براي پرتغال.» احمدآقا داد زد: «د ِبزن لامصب.» ابراهيم نيم‌خيز شده بود و سرش را مثل اردك برده بود جلو: «ببين تو رو خدا انگار داره گل كوچيك با توپ پلاستيكي بازي مي‌كنه.» ليوان چاي را بالا آوردم و ته‌مانده‌اش را سر كشيدم. از ته ليوان نگاه كردم به احمدآقا كه با آن عينك خركي شبيه كاريكاتور خودش شده بود. پا‌هاي پر پشم و پيله‌ی حسن از پشت شيشه هم توي ذوق مي‌زد؛ بيچاره سحر! امير هم با جوش‌هاش ور مي‌رفت. از پشت شيشه هر كدام‌شان اندازه‌ی يك غده‌ی سرطاني توي چشم مي‌زد. فكر كردم: «آه! اي زندگي از پشت شيشه!» ابراهيم گفت: «موبايل نبردن با خودشون؟» احمدآقا ليوان را از دستم كشيد و كوبيد روي زمين: «حالا يه ورق پرت و پلا بنداز ببين تا چه كارت مي‌كنم.» حسن گفت: «موبايل ما دست سحره. حالا چته چرا اين‌قدر نگران‌ای؟‌ تا شما فوتبالتو نگاه كني بچه‌‌ها هم اومدن.» احمدآقا دستش را روي كتاب داشيل همت فشار مي‌داد. وارونه روي صفحه اول باز گذاشته بودش. نمي‌فهميدم چطوري وسط بازي چند خطش را مي‌خواند. تكِ پيك را انداختم، گفت: «جونت در بياد زودتر.» ابراهيم گفت: «حميد تو مي‌دوني پارك كجاس؟ شلوغه؟ تو رفتي ديگه.» گفتم: «شما بالاخره شلوغش رو ميخواين يا خلوتش رو؟» فخري خانم از توي آشپزخانه با آن صداي جيغ جيغي‌اش داد زد: «امشب نوبت آقايونه ظرف بشورن.» احمدآقا گفت: «خب حالا، تو ديگه نمي‌خواد فمينيست بازي در بياري، يه گله دختر سرتق داريم كافيه...» مرضيه گفت: «فخري جان، ابراهيم كه مي‌شوره، تو احمد رو زور كني يكي ديگه هم پيدا مي‌شه سه نفري ظرف‌ها رو مي‌شورن.» امير گفت: «من همه‌شون رو مي‌شورم» زهراخانم گفت: «قربون پسرم برم.» امير داشت ورقش را مي‌انداخت، زير لب گفت: «زهر مار.» شاه خشت را با اطمينان انداختم وسط. احمدآقا ورق‌ها را پخش كرد: «مگه چشمات چپه؟ كور بودي خشت رو بريد... هفت دست... اصلاً كي گفت تو بياي، بابات كو؟» ابراهيم زد زير خنده: «باباش فعلاً بعد از انقلابه، نمازش كه تموم شد مي‌آد قبل از انقلاب؛ قمار بازي.» پدر از بالكن طبقه بالا بلند گفت: «الله اكبر.» يك دفعه بي‌خود و بي‌دليل احساس كردم آفتاب وسط سرم مي‌خورد. هوا داشت تاريك مي‌شد. پرده جلوي در كشويي هم كشيده بود. يك نفر پشت پرده بود. گفتم: «من مي‌رم در رو باز كنم.» پاشدم. امير گفت: «احمدآقا اين ديش‌ها كه بالاست چرا راه نمي‌ندازين؟ از تهران آوردين ديگه؟ كاري ندارن نه؟» احمدآقا گفت: «آره تهران... تو بلدي راه بنداز...» بقيه‌اش را نفهميدم. صداي احمدآقا به دم در نمي‌رسيد. كسي پشت در نبود. لنگه كفش‌‌ها مچاله شده بودند و پر از شن افتاده بودند روي هم. اگر قرار مي‌شد همه با هم از خانه بيرون بزنيم، هيچ كس نمي‌توانست كفش خودش را تشخيص بدهد. خنده‌ام گرفت. همه مجبور مي‌شدند پا توي كفش هم بكنند و عجيب بود كه يك‌دفعه ياد مرحوم چارلي چاپلين افتادم. احمدآقا گفت: «بالاخره رضايت دادي بيايي پايين.» پا‌هام را روي زمين مي‌كشيدم و بر مي‌گشتم. اداي خوبي نبود. هيچ كس نمي‌فهميد وقتي يك آدم خيط مي‌شود و دست از پا دراز تر برمي‌گردد چه شكلي مي‌شود. پدر دستش را به نرده‌‌ها گرفته بود و پايين مي‌آمد. هر پله را كه رد مي‌كرد از ته دل مي‌گفت: «آخي كمرم!» امير از پله‌‌ها رفت بالا طرف ديش ماهواره. احمدآقا گفت: «بابا خودت قمارباز حرفه‌اي، پسرت اين‌جوري؟» پدر گفت: «كي فرصت كردن ياد بگيرن بيچاره‌‌ها؟» جلوي پنكه ولو شدم. حسن گفت: «حميد تو بيا بشين جاي امير.» صدايش از پشت پنكه تكه تكه مي شد. ابراهيم داد زد: «اِ...اِ... نگاه كن تو رو خدا به خودشون گل زدن... اين كيه گذاشتن تو دروازه قيافش عين پلنگ صورتيه.» احمدآقا گفت: «تو نمي‌خواد جوش بزني پاشو بيا بشين جاي امير.» ابراهيم بلند شد: «حميد تو پاشو برو دنبال بچه ‌ها...» وسط حرفش چند بار به طرز وحشيانه‌اي كوبيدند به در. ابراهيم گفت: «بچه ‌ها اومدن.» در را كه بازكردم يك چيزي از زير دستم شليك شد توي دستشويي دم در. صداي دانيال بلند شد: «مامان، بيا!» يك جفت كفش پر از شن، مچاله شده بود پشت در دستشويي. با خودم گفتم: «كفش‌ها پشت در.» و چند بار هم گفتم: «دي دين دي دين» هواي گرم زد داخل و نفسم برگشت ته حلقم. چشم‌هام خيس شد. برگشتم جلوي پنكه. ابراهيم گفت: «كجا بودن كره‌خر‌ها؟» گفتم: «دانيال بود.» ابراهيم برگشت طرفم: «پا مي‌شي مي‌ري دنبال‌شون مي‌بيني كدوم قبرستوني غيب‌شون زده... اين‌جا خلوته بلايي سرشون... خطرناكه چند تا دختر جوون... تو چرا با‌هاشون نرفتي؟» گفتم: «سعيد با‌هاشونه.» پدر خنديد: «ابراهيم تو نگران نشي بهتره، بهت مي‌خندن.» ابراهيم صدبار گفته بود: «يكي‌تون با‌هاشون بره.» من و امير با دختر‌ها كنار آمده بوديم و سعيد فسقلي را بسته بوديم به دم‌شان. تا ابراهيم چرت مي‌زد دختر‌ها زده بودند بيرون. فكر كنم ساعت پنج بود. ابراهيم گفت: «حالا پاشو برو...» پدر پريد وسط حرفش: «خب حالا تو هم... بازي چند چند شد؟» ابراهيم گفت: «سه، يك.» پدر ورقش را انداخت وسط: «ايران و كجا؟» ابراهيم جواب نداد. گفتم:«بابا جام جهانيه، ايران كه اصلاً نيست.» پدر حتا سرش را هم بلند نكرد ببيند از كجا حرف مي‌زنم و زير لب گفت: «اِ، آ‌هان.» ابراهيم پا شد آمد بالاي سرم: «اگه نمي‌ري كس ديگه رو بفرستم؟» گفتم: «كيو؟» گفت: «من خودم مي‌خوام نيمه دوم رو ببينم و الا مي‌رفتم.» يك‌دفعه پا شدم ايستادم. تقريباً هم‌قد بوديم. ابراهيم برگشت سرِ بازي. احمدآقا يك چشمش به كتاب بود يك چشمش به بازي: «هوي گيج خدا، خودت گم و گور نشي!» صداي پدر تا راهرو مي‌رسيد: «حكم لازم.» انگار صدا‌ها از پشت پنكه بود؛ تكه تكه: «شما كه حكم نداشتين.»، «رو نكرده بوديم»، «چطور دفعه قبل نبريدين؟»، «خوب حسن‌جان اين هم يك جورشه»، « نه بابا!»، «اگه شما هم زرنگ ...»، «هنوز كه زوده...»، «يه كم صبر كنين آره.» در را كه پشت سرم بستم صدا ها كاملاً پشت پره ‌هاي پنكه محو شدند.

هوا گرم‌تر از ظهر شده بود و زنبور‌ها و سنجاقك‌ها دور چراغ‌هاي كنار خيابان وز وز مي‌كردند. پا‌هام دم به دقيقه از كفش‌هام جا مي‌ماندند. نوك‌شان پر از شن بود. زورم مي‌آمد كفشم را چپه كنم و بتكانم. خيلي بي‌مزه بود؛ از هر كوچه و پس‌كوچه اي كه مي‌رفتم به خيابان اصلي مي‌رسيدم. هوا تاريك و روشن بود يا آن اصطلاحي كه زياد خوشم نمي‌آيد: گرگ و ميش. حتا اگر بچه‌‌ها از جلوی چشم‌هام رد مي‌شدند، تشخيص‌شان نمي‌دادم. همه توي سايه‌‌هايشان شبيه هم بودند. مگر اين‌كه يك نفر را نيشگون مي‌گرفتي تا صداش در بيايد و معلوم كند كيست؛ و خب البته اين كار درستي نبود! از جلوي همان خانه كه شبيه كارت پستال درستش كرده بودند رد شدم. بوي كباب زد زير دماغم و مي‌خواستم بالا بياورم. از بين علف‌هاي بلند رفتم كه از پشت پارك در بيايم. توي پارك جلوي هر تاب و سرسره‌اي يا حتا الاكلنگ‌ها يك صف پنج شش نفره رديف شده بود. جلوی تاب ِ من كه اين چند روز ظهر را روي آن گذرانده بودم شلوغ تر بود. شايد ده تا بچه فسقلي ايستاده بود. ظهر از سر ميز ناهار و كباب‌‌ها كه در رفتم، مستقيم آمدم اين‌جا و با تمام قدرت تاب خوردم تا تمام كباب‌هايي را كه خورده بودم بالا بياورم و بو هم از لباس‌هام بپرد. چقدر را روي تاب گذراندم يادم نيست. هيچ موجود زنده‌ی عاقلي توي آن گرما و شرجي به سرش نمي‌زد بيايد پارك. تاب بالا و پايين مي‌رفت، صداي موج هم توي سرم مي‌پيچيد. بعد از سه چهار روز كه آن‌جا بوديم يك دفعه هوس كردم بپرم توي دريا دست و پا بزنم. علف‌هاي بلند پشت سرم تكان خوردند. چشم‌هام را باز كردم. يك پسر بچه ده دوازده ساله جلوم ايستاده بود. و توپ چهل تكه‌اش هم مچاله شده بود زبر بغلش. پا‌هاش تا بالاي زانو لخت بود و سياه سوخته: «از پنجره‌ی ما دو ساعته كه اين‌جايي. نمي‌خواي تكون بخوري؟ مي‌آي فوتبال؟» از تاب پايين پريدم. توپ را از زير بغلش كشيدم انداختم وسط: «آره مي‌آم، دروازه‌‌ها كجا؟» فكر كنم ده پانزده باري محكم كوبيد به ساق پا‌هام. نفس نفس مي‌زدم و مثل زبل‌خان عرق مي‌ريختم. صداي موتوري از ته خيابان اصلي نزديك مي‌شد. وقتي با آن صداي وحشتناكش مثل گلوله از كنار پارك رد مي‌شد، داد زدم: «خفه‌اش كن، كثافت الاغ!» و چيزي از جلوي پام برداشتم پرت كردم. اگر مي‌شنيد حتماً مي‌ايستاد. پسرك با توپ محكم زد پس گردنم: «چته ديوونه؟ نگهبان اين‌جاس.» گفتم: «به تو چه!» عينكش را برداشت، باپيراهنش پاك كرد: «اصلاً كارت درست نبود.» برگشتم روي تاب نشستم. پا‌هاش را روي شن‌ها مي‌كشيد و مي‌آمد طرف تاب كناري. نشست و توپ را انداخت جلوي پاش. تاب را به عقب هل داد و ول كرد. جلو كه آمد با پا توپ را فرستاد طرف من. نگاهش كردم. سرش را بالا گرفته بود. انگار به آسمان نگاه مي‌كرد. توپ را با پا برگرداندم. گفتم: «پا‌هامو داغون كردي.» گفت: «حقته، بازي بلد نيستي.» و توپ را برگرداند. يك دفعه سرش را پايين آورد و گفت: «راستي مي‌دوني يه دختره اين‌جا خودكشي كرده؟ همون كه شلوار قرمز مي‌پوشيد با كفش‌هاي سفيد. همين خونه‌ی روبه‌روي ما بود با پدر و مادرش.» گفتم: «چطوري با قرص؟» توپ را شوت كردم.گفت: «نه بابا! تو ديگه چقدر خنگي. دريا به اين بزرگي گذاشته بره با قرص خودكشي كنه؟» گفتم: «غرق شده؟» گفت: «نخير، خودش خودشو غرق كرده» و توپ را شوت كرد طرفم. گفتم: «حتماً خيلي دست و پا زده. راه سختي رو انتخاب كرده.» گفت: « نه، شنا خوب بلد بود. چندبار چندتا از بچه‌‌هاي كوچيك رو، يعني از من كوچيك‌تر، نجات داده بود. هر وقت مي‌اومديم اين‌جا مي‌ديدمش. انگار هميشه اين‌جا بودند... شما خونه‌تون كجاست؟ تو نديده بوديش؟» گفتم: « نه تا حالا... دوتا كوچه بالاتر از ساحل.» توپ را فرستادم طرفش و گفتم: «كي؟» گفت: «همين امروز صبح... هم سنّاي تو بود. صبح زود هوا گرگ و ميش بوده گفته مي‌ره ساحل. آخه كي اون موقع مي‌ره شنا كنه؟ هنوز هم جسدشو پيدا نكردن. تو مي‌ترسي؟» گفتم: «از چي؟» گفت: « از همين ديگه.» گفتم: «از دختره يا از خودكشي يا از غرق شدن؟» گفت: «آره... از همين‌ها.» توپ را برگرداندم. گفت: «نديدي صبح چه خبر بود دم ساحل؟ چقدر شلوغ بود؟ اون يارو هست كه دم ساحل مغازه داره كه سر در مغازش يه چراغ هست؟ اون فقط ديده بودش. گفتم كه هوا گرگ و ميش بوده، يارو هم خواب و بيدار بوده. سه ساعت بعد، مامان باباش مي‌آن كنار ساحل دنبالش، فقط روسري و مانتوشو كنار آب پيدا مي‌كنن. فكر كنم مانتوش سياه بود، روسري‌اش هم سياه بود.» گفتم: «من تا دوازده خوابم معمولا.ً» گفت: «تنبل، صبح ساعت ده يازده پاشو بپر تو آب ببين چه كيفي مي‌ده. هوا گرمه آب خنكه.» گفتم: «شايد اون هم بخاطر همين رفته تو آب؟» گفت: «نه ديوونه، اون موقع صبح هم هوا سرده هم آب سرده. يارو فقط يادشه كه دختره هي مي‌رفته تو آب هي برمي‌گشته.» گفتم: «اين‌جا نجات غريق نداره؟» گفت: «چي؟ آ‌هان از اونا كه نجات مي‌دن؟ نمي‌دونم. گفتم كه خودش شنا بلد بود. خيلي هم خوب بلد بود. چند نفر هم نجات داده بود. من هم يه بار همون اول دريا، آب تا اين‌جام بود.» و دستش را تا زير گلوش بالا آورد. «يكي هلم داد، ليز خوردم. ديدي كه يه جوريه، نفس آدم بند مي‌آد؟ سرم رفت زير آب و هي دست و پا مي‌زدم. زير آب چشمامو يه لحظه باز كردم. پا‌هاشو ديدم. با اون شلوار قرمزش، كفشش هم سفيد بود. گريه‌ام گرفته بود و آب مي‌رفت توي دهنم...» تاب را نگه داشت و توپ را فرستاد طرف من. گفتم: «خب بعد؟» گفت: «هيچي ديگه، منو كشيد بالا. گفتم: چرا هلم دادي؟ هي مي‌خنديد. گفت: من نبودم، به‌خدا دوستت بود. گفتم: دروغگو من كه تنهام. بعد از آب بيرون اومدم و تا خونه پابرهنه با اون لباس‌هاي سنگين دويدم.» توپ را فرستادم طرفش. گفت: «همين ديگه... حالا خودكشي كرده.» گفتم: «جسدشو پيدا كردن؟» از روي تاب بلند شد: «گفتم كه، چندبار بگم؟ باباش نمي‌خواست با قايق بره دنبالش، مي‌گفت خودش بايد بيايد كنار ساحل و عين ديوونه‌ها با مامانش نشسته بودند كنارساحل گريه مي‌كردند.» توپش را برداشت. من هم از روي تاب بلند شدم. گفتم: «من بايد برگردم. هيچ‌كي نمي‌دونه من كجام.» دستش را جلو آورد و دست داد. وقتي مي‌رفت از جاي پاش روي شن‌ها تازه فهميدم كفش نپوشيده. بعد به ساق پام نگاه كردم كه كبود شده بود.

توي پارك، هوا كامل تاريك شده بود. چراغ‌ها را هم هنوز روشن نكرده بودند. بچه فسقلي‌ها ول‌كن نبودند. نوبت‌شان كه تمام مي‌شد برمي‌گشتند ته صف. راه افتادم طرف ساحل. غلغله اي بود. همه‌ی ساحل فقط با يك چراغ سردر مغازه روشن شده بود. چشم‌هام در حدود قد پسرك مي‌چريد. فكر كردم الان با توپش جلوم سبز مي‌شود. دستي محكم خورد پس گردنم. سحر دستم را از پشت گرفت: «چشم چروني... چشم چروني...» گفتم: «آره، شما‌ها رو ديد مي‌زدم.» سارا گفت: «خيلي هم دلت بخواد.» گفتم: « شما كجا غيب شدين، موبايل هم خاموش كردين؟ ابراهيم همه رو ديوونه كرد.» مونا گفت: «به اون چه؟» سحر گفت: «فهميدي چي شد؟» گفتم: «همون دختره؟» سحر آمد زير نور: «كدوم دختره؟» توي سايه‌ها دنبال پسرك مي‌گشتم. گفتم: «همون كه صبح خودكشي كرده.» گفت: «چي مي‌گي؟ نه، اين‌جا ايستاده بوديم يه دفعه يه پسر بچه‌اي جيغ كشيد و از آب دويد بيرون. رفتيم جلو، جسد يه پيرمرده اومده بود كنار ساحل. باد كرده بود... سفيد... واي.» سارا گفت: «چه شكلي هم بود! حالم داشت به‌هم مي‌خورد.» گفتم: «پسره كجا رفت؟» سحر گفت: «چه مي‌دونم.» گفتم: «جسد رو بردن؟» مونا گفت: «آره يه نيم‌ساعتي هست.» سحر گفت: «خب بريم ديگه.» گفتم: «بريد من هم مي‌آم.» سارا گفت: «اِ... اِ... قرار داري؟» گفتم: «آره با اقدس كچل قرار گذاشتيم بريم شنا.» رفتم طرف ساحل. چند دفعه‌اي خوردم به اين و آن. حتا يك سايه هم كه حدود قد پسرك باشد نديدم. دختر جواني كنار آب، دكمه‌‌هاي مانتوش را باز كرده بود و پاچه‌ی شلوارش را تا بالاي زانو تا كرده بود . اما قرمزي‌اش از زير مانتو بيرون مي‌زد. پابرهنه بود. روسري‌اش هم روي شانه‌اش افتاده بود يا خودش انداخته بود. موج مي‌آمد. پا‌هاش مي‌رفت زير آب و شن‌هاي زير پاش خالي مي‌شد. دختر پايين‌تر مي‌رفت. هيچ‌كس توي آب نمانده بود. جلو رفتم. گفتم: «خانم شما كفش سفيد پاتون مي‌كنيد؟» برگشت توپ چهل‌تكه زير بغلش مچاله شده بود. سريع گفتم: «شما اون پسره رو كه توپ مالشه نديديد؟» گفت: «كدوم پسره؟ توپ مال خودمه.» گفتم: «ولي ظهر ما با هم با همين توپ بازي كرديم.» گفت: «شايد شبيه باشه... پسركي هم كه سراغش رو مي‌گيرين شايد برگشته خونه... نمي‌دونم كي رو مي‌گين اما به هر حال...» توپ را به من داد و گفت: «اين رو بندازيد توي حياط ويلاشون، همون كه شبيه كارت پستاله... همه جا پر كرده كه من خود كشي كردم... نمي دونم چرا براي شما هم تعريف كرده؟» گفتم: «آره امروز ظهر.» وقتي داشتم مي‌رفتم، پاچه‌هاي شلوارش را پايين كشيد و رفت طرفي كه تاريك‌تر بود. كنار خانه‌اي كه شبيه كارت پستال بود ايستادم و توپ را انداختم توي باغچه. چراغ‌هاشان خاموش بود.

تمام چراغ‌هاي خانه‌ی احمدآقا روشن بود و سر و صدا تا سر كوچه مي‌آمد. در را باز كردم. از روي كفش‌هاي مچاله شده رد شدم. همه شام خورده بودند. احمدآقا و ابراهيم و امير ظرف مي‌شستند. فخري‌خانم و مرضيه و زهراخانم دور ميز نشسته بودند و يك‌بند حرف مي‌زدند. نوبت دختر‌ها بود كه ورق بازي كنند. فخري‌خانم كه متوجه شده بود بالاخره من برگشته‌ام گفت: «حميدجان شام مي‌خوري؟» بوي كباب زد زير دماغم. دويدم توي دستشويي، اما چيزي نخورده بودم كه بالا بياورم. خودم را توي آينه نگاه كردم. چيز خاصي نبود؛ نه تعجب، نه خستگي. فقط كمي مزه‌ی تلخ و شور آب دريا كه با مزه‌ی مزخرف كباب قاطي شده بود، زير زبانم وول مي‌خورد. فكر كنم قيافه‌ام شبيه پلنگ صورتي شده بود وقتي فرار مي‌كرد و كسي هم دنبالش نبود.

فهرست کتابخانه
 

topñ

Google

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: 

HOME

بازنشر چاپی آثار بدون اجازه، به شدت ممنوع است و لينک دادن، آزاد.
اگر نويسنده و يا مترجم هستيد و پيشنهادی برای انتشار اثری داريد، ايميل بزنيد.
shokrollahi[at]khabgard[dot]com