کتابخانه

صفحه‌ي اصلي

پنجره‌ي پشتـي

کتابخانه / داستان‌ها
 

 


نام داستان: زنی که از جنس نور بود و مردی که او هم از جنس نور بود و خيلی خشن بود و پسرها

نويسنده:
مينا نادي

   

زنی كه از جنس نور بود، كنار تخت زانو زده بود و در روشنايی چراغ كوچك نفتی می‌گفت: «خدايا از تو فقط می‌خوام اونو برگردونی. فقط می‌خوام اون بياد پيش من. ديگه هيچی از تو نمی‌خوام. فقط می‌خوام اونو داشته باشم.»
پسرها دور اتاق نشسته بودند و نگاه می‌كردند. يكی‌شان از توی ظرف جلويش تخمه برمی‌داشت و می‌شكست. بقيه فقط نگاه می‌كردند. زنی كه از جنس نور بود هنوز می‌گفت: «خدايا می‌دونم كه خيلی اذيتش كردم، می‌دونم كه اصلا نتونستم براش همسر خوبی باشم، اما حالا از تو می‌خوام اونو برگردونی. بدون اون نمی‌دونم چی‌كار بايد بكنم.»
بعد همين طور كه آرام آرام گريه می كرد بلند شد و چراغ نفتی را گذاشت روی لبه پنجره. بيرون باد می‌وزيد و شاخه‌های درخت بلند جلوی پنجره را تكان می‌داد. زير نور مهتاب كسی را ديد كه دارد به كلبه نزديك می‌شود. به دقت نگاه كرد. انگار كسی سعی داشت مخفيانه به آن‌جا نزديك شود.
پسری كه بزرگتر بود، گفت: «خودشه، هميشه همين‌طوره، دعا نكرده طرف پيداش می‌شه. انگار خدا می‌خواد حرفو از دهنش بقاپه.»
بقيه همان طور نشسته بودند و چيزی نمی‌گفتند.

زنی كه از جنس نور بود، برگشت و تفنگ شكاری بزرگی را برداشت كه به ديوار آويزان بود. تفنگ را از كمر خم‌كرد و توی لوله را نگاه كرد. خالی بود. دويد طرف كمد و داخل كشوها را گشت. نتوانست فشنگ‌ها را پيداكند. حالا كسی داشت به در كلبه ور می‌رفت در حالی كه نمی‌خواست زياد سر و صدا راه بيندازد. زنی كه از جنس نور بود تفنگ را طرف در گرفت و عقب عقب رفت تا به ديوار رسيد. همان‌جا ماند. چند لحظه بعد در كلبه آرام باز شد و كسی سرك كشيد. پسری كه بزرگ‌تر بود دوباره گفت: «خودشه.»
كسی كه سرك كشيده بود، حالا كاملا داخل شده بود. مردی بود از جنس نور، با ريش بلند و لباس مندرس. حالا او مردی بود كه از جنس بلور بود و خيلی خشن بود. به اطراف نگاهی كرد. زنی را ديد كه از جنس نور بود و تفنگ دستش بود. مردی كه از جنس نور بود و خيلی خشن بود گفت: «چيه؟ می‌خوای منو بكشی؟ می‌خوای يه مرد تنها و بی‌پناه رو كه به كلبه تو پناه آورده بكشی؟»
پسرها ساكت ساكت بودند. حتا پسری كه از همه بزرگ‌تر بود. زنی كه از جنس نور بود گفت: «برو بيرون. اگه يه جا واسه خوابيدن می‌خوای، برو تو انبار كاه بگير بخواب، شام هم برات می‌آرم. فقط خواهش می‌كنم برو بيرون.»
مردی كه از جنس نور بود و خيلی خشن بود، همان‌جا نشست. گفت: «اين قدر خسته‌ام كه نمی‌تونم يه قدم بردارم. لطفا اون تفنگو بگير پايين. فردا صبح به محض اين كه آفتاب دربياد می‌رم پی كارم.»
زنی كه از جنس نور بود، آرام آرام به مردی كه از جنس نور بود و خيلی خشن بود نزديك شد. تفنگ را هنوز طرف او گرفته بود. گفت: «فرار كردی؟ كسی دنبالته؟»
مردی كه از جنس نور بود و خيلی خشن بود، گفت: «هميشه يه نفر پيدا می‌شه كه دنبال آدم راه بيفته و بخواد بكشدش.»
زنی كه از جنس نور بود، نزديك‌تر شد. گفت: «كسی می‌خواد بكشدت؟»
تفنگ را حالا پايين گرفته بود. پسری كه بزرگ‌تر بود، گفت: «نرو جلو، الانه كه پدرت رو دربياره.»
بقيه ساكت مانده بودند. زنی كه از جنس نور بود، كنار مردی كه از جنس نور بود، نشست و گفت: «خيلی وقته فرار می‌كنی؟»
مردی كه از جنس نور بود و خشن بود، گفت: «يه عمره. ديگه خسته شدم.»
زنی كه از جنس نور بود، گفت: «خيلی خب، صبر كن برات غذا بيارم. فقط فردا صبح زود از اين جا برو.»
پسری كه بزرگ‌تر بود، گفت: «احمق، گور خودتو كندی.»
زنی كه از جنس نور بود، نشنيد پسر بزرگ چی گفت. فقط شنيد مردی كه از جنس نور بود و خيلی خشن بود، گفت: «مطمئن باشين خانم. من اگر هم بخوام، نمی‌تونم اين‌جا بمونم.»

وقتی زنی كه از جنس نور بود با ظرف غذا برگشت، مردی كه از جنس نور بود و خشن بود، خوابش برده بود. زنی كه از جنس نور بود، آرام خم شد و شانه مردی كه از جنس نور بود و خشن بود را تكان داد. مردی كه از جنس نور بود و خشن بود، ناگهان دست زنی كه از جنس نور بود را گرفت و او را محكم طرف خودش كشيد. زنی كه از جنس نور بود، به زمين افتاد. پسری كه بزرگ‌تر بود، گفت: «نگفتم، حالا گير افتادی.»
مردی كه از جنس نور بود و خشن بود، از زير لباس مندرسش هفت‌تيری درآورده بود و طرف زنی كه از جنس نور بود گرفته بود. با دست ديگر از جيبش چيزی درآورد و جلوی زن انداخت. گفت: «اينو می‌شناسی؟»
زنی كه از جنس نور بود، از ميان تكه‌های ظرف و غذايی كه زمين ريخته بود، سكه‌ای را برداشت كه مردی كه از جنس نور بود و خشن بود، آن‌جا انداخته بود. سكه را بالا آورد و نگاه كرد؛ سكه‌ای نيكلی بود با سوراخی كوچك در وسطش. زنی كه از جنس نور بود، گفت: «اينو از كجا آوردی؟»
مردی كه از جنس نور بود و خيلی خشن بود، گفت: «وقتی كشتمش، تو جيبش بود. همين‌طور عكس تو و نشونی اين خونه. فكر كنم داشت برمی‌گشت پيشت. البته با يك قاطر كه بارش خاك طلا بود.»
بعد با آستينش هفت‌تير را پاك كرد. دوباره گفت: «حيف شد كه ديگه نمی‌تونه بياد.» زنی كه از جنس نور بود خنديد. همين‌طور به سكه نيكلی نگاه می‌كرد. مردی كه از جنس نور بود و خشن بود، گفت: «چرا می‌خندی؟ خوشحال‌ای می‌خوای بری پيشش؟»
زنی كه از جنس نور بود، گفت: «نه، داشتم الان دعا می‌كردم زود...
ناگهان همه جا تاريك شد.

اين تاريكی فوق‌العاده ناگهانی و غافلگيركننده بود. زنی كه از جنس نور بود، به همراه مردی كه از جنس نور بود و خشن بود و لباس‌های مندرس او و سكه نيكلی و كلبه و هفت‌تير مردی كه از جنس نور بود و خشن بود و تفنگ زنی كه از جنس نور بود و تكه‌های شكسته ظرف و غذايی كه زمين ريخته بود و چراغ كوچك نفتی كه لب پنجره بود و پنجره‌ای كه چراغ نفتی كوچك آن‌جا بود و كمدی كه كشوهايش باز مانده بود و درخت جلوی كلبه كه باد شاخه‌هايش را تكان می‌داد و تختی كه زنی كه از جنس نور بود، كنار آن زانو زده بود و مهتاب و فشنگ‌هايی كه هرگز پيدا نشده بود و قاطر با بار طلايش و خاك طلايی كه بار قاطر بود و سوراخ كوچك وسط سكه نيكلی تاريك تاريك شدند.
حتا پسرها هم تاريك شدند و آن يكی هم كه تخمه می‌خورد تاريك شد. پسری كه بزرگ‌تر بود، گفت: «چرا اين‌طور شد؟» پسری كه كوچك‌تر بود بلند شد و لامپ اتاق را روشن كرد. بعد گفت: «به هرحال فرقی نمی‌كرد. ممكن بود زنه انتقام بگيره يا همه‌ش دروغ باشه. يا حتا اون‌ها با هم ازدواج كنن و با طلاهای شوهر قبلی تا آخر عمر خوش بگذرونن.»
پسری كه بزرگ‌تر بود، گفت: «اما بايد می‌ديديم. حيف شد.»

فهرست کتابخانه

topñ

Google

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: 

HOME
بازنشر چاپی آثار بدون اجازه، به شدت ممنوع است و لينک دادن، آزاد.
اگر نويسنده و يا مترجم هستيد و پيشنهادی برای انتشار اثری داريد، ايميل بزنيد.
shokrollahi[at]khabgard[dot]com