کتابخانه

صفحه‌ي اصلي

پنجره‌ي پشتـي

کتابخانه / داستان‌ها
 

 


نام داستان: بولداگ
نويسنده: آرتور ميلر
مترجم: اکرم کبيری

 
 

پسر اين آگهي كوتاه را در روزنامه ديد: "توله‌ي بولداگ قهوه‌اي با خال‌هاي سياه، هر كدام سه دلار." تقريبا ده دلار از راه نقاشي ساختمان درآمد داشت كه هنوز به حساب نگذاشته بود. هيچ وقت توي خانه سگ نداشتند. وقتي اين فكر به سرش زده بود، پدر داشت چرت مي‌زد و مادر بريج بازي مي‌كرد. پرسيده بود فكر خوبي نيست؟ مادر بي‌اعتنا شانه بالا انداخته و يكي از ورق‌هايش را بازي كرده بود. اطراف خانه قدم زد تا بتواند تصميم بگيرد؛ و اين حس وجودش را پر كرد كه بهتر است عجله كند پيش از اين‌كه كس ديگري توله سگ را بخرد. در خيالش توله سگ متعلق به او بود، فقط مال خودش؛ كه البته توله سگ هم اين را مي‌دانست. در مورد اين‌كه يك بولداگ قهوه‌اي چه شكلي است تصوري نداشت، اما مي‌دانست بايد خشن باشد و محكم پارس كند. از فكر خرج كردن سه دلارش دمغ مي‌شد، آن هم وقتي كه اين همه مشكل مالي داشتند و پدرش دوباره ورشكست شده بود. توي آگهي ذكر نشده بود چند تا توله سگ هست؛ شايد فقط دو يا سه تا كه ممكن بود تا حالا فروش رفته باشند.

نشاني در خيابان اسكرمرهورن(۱) بود كه تا به حال اسمش را نشنيده بود. وقتي تلفن كرد زني با صداي خشن توضيح داد چه‌طور و با كدام خط به آن‌جا برود. بايد از بخش ميدوود(۲) و از خط هوايي كالور(۳) مي‌رفت، بعد در خيابان چرچ(4) خط را عوض مي‌كرد. همه چيز را يادداشت كرد و براي زن خواند. خوشبختانه توله سگ‌ها هنوز فروش نرفته بودند. بيشتر از يك ساعت طول مي‌كشيد تا به خانه‌ي زن برسد، يك‌شنبه بود و قطار هوايي تقريبا خالي؛ و نسيم ملايمي كه از پنجره‌هاي باز قطار مي‌وزيد خنك تر از پايين خيابان بود. پايين، در قطعه زمين‌هاي خالي و غير مسكوني مي‌توانست پيرزن‌هاي ايتاليايي را ببيند؛ موهايشان را با دستمال‌هاي قرمزِ گلدار بسته بودند، خم مي‌شدند و دامن‌شان را از گل قاصدك پر مي‌كردند. هم‌كلاس‌هاي ايتاليايي‌اش مي‌گفتند از اين گل‌ها براي شراب و سالاد استفاده مي‌كنند. يادش آمد يك بار وقتي نزديك خانه‌شان بيسبال بازي مي‌كرد، چند تا از آن‌ها را جويد كه مثل اشك شور و تلخ بودند. قطار چوبي قديمي تكان مي‌خورد و تلق‌تلق‌كنان، به آرامي در آن بعد از ظهرِ داغ حركت مي‌كرد. از بالاي ساختماني گذشت كه مردها داشتند جلوي خانه‌ها ماشين مي‌شستند؛ انگار كه دارند فيل‌هاي داغ و گرما زده را مي‌شويند. غبار مطبوعي در هوا معلق بود.

محله‌ي اسكرمرهورن برايش عجيب بود، با محله‌ي خودشان در ميدوود فرق مي‌كرد. نماي سنگ قهوه‌اي خانه‌هاي اين‌جا هيچ شباهتي به خانه‌هاي چوبي محله‌ي خودشان نداشت كه سال‌ها پيش در دهه‌ي بيست ساخته شده بود. پياده‌ روها قديمي به نظر مي‌رسيد، با مربع‌هاي بزرگ سنگي به جاي سيمان و علف‌هايي كه از لاي درز سنگ‌ها بيرون زده بود. مي‌توانست حدس بزند يهودي‌ها اين‌جا زندگي نمي‌كنند، شايد به خاطر اين‌كه محله ساكن و بي‌تحرك بود و كسي بيرون نمي نشست تا آفتاب بگيرد و لذت ببرد. بيشتر پنجره‌ها باز بود و آدم‌ها بي‌هيچ حس و حالي روي آرنج خم مي‌شدند و به بيرون زل مي‌زدند. گربه‌ها روي پله‌هاي جلو در لميده بودند. وقتي قطره‌هاي عرق از پشتش سرازير شد، صرفا به خاطر گرما نبود، يادش آمد فقط او بود كه سگ مي‌خواست؛ پدر و مادرش اصلا نظر نداده بودند، و برادر بزرگش گفته بود:" چند دلارت را براي يك توله سگ خرج مي‌كني؟ چي مي‌خواهي بدهي بخورد؟" به استخوان فكر كرد؛ و برادرش كه هميشه مي‌دانست چي درست و چي غلط است، داد زده بود:" استخوان؟! توله‌سگ كه دندان ندارد!" زير لبي گفته بود:"خب، شايد سوپ."
" سوپ؟! مي‌خواهي به يك توله سگ سوپ بدهي؟"

يكهو متوجه شد به خانه‌ي زن رسيده. همان‌جا ايستاد. احساس كرد زير پايش دارد خالي مي‌شود، و انگار همه‌ي ماجرا يك اشتباه است، چيزي مثل خواب، يا دروغي كه احمقانه سعي مي‌كرد از آن دفاع كند. قلبش تندتند مي‌زد . حس كرد دارد سرخ مي‌شود. كمي عقب رفت. دم چند تا از پنجره‌ها عده‌اي داشتند به او توي خيابان خالي و خلوت نگاه مي‌كردند. چه‌طور مي‌توانست برگردد وقتي اين همه راه آمده بود؟ حس مي‌كرد انگار يك هفته يا يك سال توي راه بوده. و حالا بي‌نتيجه، دست خالي برگردد؟ شايد لااقل بتواند اگر زن بهش اجازه بدهد نگاهي به توله‌سگ‌ها بيندازد. در فرهنگ‌نامه دو صفحه پر از عكس سگ پيدا كرده بود؛ بولداگ انگليسي سفيد با پاهاي خميده‌ي جلو و دندان‌هايي كه از فك زيرين بيرون زده، سگ تريرِ بوستوني سياه و سفيد، و سگ پيت‌بول پوزه‌دراز؛ اما هيچ عكسي از بولداگ قهوه‌اي نبود. تمام چيزي كه از بولداگ قهوه‌اي مي‌دانست اين بود كه سه دلار مي‌ارزد. دست‌كم بايد نگاهي به توله‌سگش بيندازد. به همين خاطر برگشت و همان طور كه زن گفته بود زنگ زيرزمين را زد. صداي زنگ آن‌قدر بلند بود كه يكه خورد و هول كرد؛ خواست در برود اما فكر كرد اگر درست همان موقع زن در را باز كند و ببيندش، بيشتر خجالت مي‌كشد، بنابراين همان‌جا ايستاد در حالي كه صورتش خيس عرق بود.

درِ داخلي زيرِ پلكان باز شد، زني بيرون آمد و از بين ميله‌هاي آهني غبارگرفته‌ي درِ بزرگِ بيروني به او نگاه كرد. لباس ابريشمي بلند و گشادي به رنگ صورتي روشن پوشيده بود، و موهاي مشكي بلندش روي شانه‌ها ريخته بود. جرات نكرد مستقيم به صورتش نگاه كند. مي‌توانست نگراني زن را حس كند. خيلي سريع پرسيد او بوده كه آگهي داده؟ رفتار زن بلافاصله عوض شد و درِ بيروني را باز كرد. كوتاه‌تر از خودش بود و بوي غريبي مي‌داد؛ مثل تركيبي از بوي شير و هواي خفه و دم‌كرده. همراهش داخل آپارتمان رفت، آپارتماني تاريك كه مشكل مي‌شد چيزي را ديد، اما مي‌توانست صداي واق واق توله سگ‌ها را بشنود. زن بايد داد مي‌زد تابتواند بپرسد كجا زندگي مي‌كند و چند ساله است. وقتي به او گفت سيزده سال دارد، زن دستش را روي دهانش گذاشت و گفت چه‌قدر بزرگ‌تر از سنش به نظر مي‌آيد. نمي‌توانست بفهمد چرا اين موضوع باعث شد خجالت بكشد، غير از اين كه احتمالا زن فكر كرده پانزده ساله است؛ فكري كه گاهي بقيه هم در موردش مي‌كردند. دنبال زن توي آشپزخانه رفت كه پشت آپارتمان قرار داشت. آن‌جا روشن‌تر بود و بالاخره توانست دور و برش را ببيند. در يك جعبه‌ي مقوايي كه لبه‌هاي آن نامنظم بريده شده بود تا ارتفاعش كمتر شود، سه تا توله سگ ديد همراه مادرشان كه به او نگاه مي‌كرد و آرام دمش را تكان مي‌داد. به نظرش بولداگ نمي‌آمد، اما جرات نكرد چيزي بگويد. فقط يك سگ قهوه‌اي بود با خال‌هاي سياه. توله‌سگ‌ها هم عين مادرشان بودند. از خميدگي گوش‌هاي كوچولوي توله‌سگ‌ها خوشش آمد، ولي به زن گفت فقط مي‌خواسته آن‌ها را ببيند و هنوز تصميم نگرفته. واقعا نمي‌دانست مي‌خواهد چه‌كار كند. براي اين‌كه به نظر برسد دارد توله‌سگ‌ها را وارسي مي‌كند پرسيد مي‌تواند يكي از آن‌ها را بردارد. زن گفت همه‌ي آن‌ها خوبند و دست دراز كرد توي جعبه، دو تا از آن‌ها را بيرون آورد، روي كف‌پوش آبي گذاشت. توله‌ها اصلا شبيه بولداگ نبودند. خجالت كشيد بگويد واقعا آن‌ها را نمي‌خواهد. زن يكي از توله‌ها را برداشت و گفت:" اين‌جا!" و آن را روي زانوي پسر گذاشت.

قبلا هيچ‌وقت سگي را توي دست نگه نداشته بود، و مي‌ترسيد كه بيفتد، به همين خاطر با دقت بغلش كرد. پوست داغ و نرمي داشت. چشم‌هاي خاكستري‌اش مثل دكمه‌هاي ريز بود. عصباني شد كه چرا در فرهنگ‌نامه هيچ عكسي از اين نوع سگ نبوده. بولداگ واقعي خشن و خطرناك بود، و اين توله‌ها فقط سگ‌هاي قهوه‌اي بودند. در حالي كه توله سگ توي بغلش بود، روي دسته‌ي صندلي كه روكش سبز داشت نشست، و هنوز نمي‌دانست بايد چه تصميمي بگيرد. حس كرد زن كه كنارش نشسته بود به موهايش دست كشيد، ولي مطمئن نبود ، چون موهاي زبر و كلفتي داشت. هر چه بيشتر زمان مي‌گذشت، تصميم گرفتن برايش سخت‌تر مي‌شد. زن پرسيد آب ميل دارد كه گفت بله؛ زن به طرف شير آب رفت. از فرصت استفاده كرد، بلند شد و توله‌سگ را سر جايش گذاشت. زن در حالي كه ليواني آب در دست داشت برگشت و همان‌طور كه ليوان آب را به پسر مي‌داد، لباسش را باز كرد و سينه‌هايش را كه مثل بالن‌هاي نيمه پر بود نشان داد و گفت نمي‌تواند باور كند او فقط سيزده سالش است. جرعه‌هاي آب را كه پايين داد، زن يك‌دفعه سرش را به طرف خود كشيد و او را بوسيد. در تمام اين مدت نتوانسته بود به صورتش نگاه كند، و حالا كه مي‌خواست، جز انبوهي مو چيزي نمي‌ديد. دست زن كه پايين‌تر رفت، پشت ران‌هايش مور مور شد؛ مثل وقتي كه دستش خورده بود به جداره‌ي فلزي و برقدارِ سرپيچ لامپ كه داشت سعي مي‌كرد حباب شكسته‌اش را باز كند. يادش نمي‌آمد كي روي فرش دراز كشيدند. تنها گرماي زن يادش بود و سرش كه محكم و بي‌وقفه به پايه‌ي كاناپه مي‌خورد. رسيده بود نزديك خيابان چرچ. پيش از سوار شدن به خط هوايي كالور، متوجه شد كه زن سه دلارش را نگرفته. حالا جعبه‌ي مقوايي كوچك روي زانويش بود با توله‌سگِ توي آن كه مثل بچه زار مي‌زد. صداي كشيده شدن پنجه‌هاي توله‌سگ به ديواره‌ي جعبه پشتش را مي‌لرزاند. تازه متوجه‌ي دو سوراخي شد كه زن بالاي جعبه درست كرده بود، و توله‌سگ بيني‌اش را از آن بيرون مي‌آورد.

وقتي طناب را باز كرد و توله‌سگ با فشار دادن درِ جعبه واق واق‌كنان بيرون پريد، مادرش هول كرد و عقب رفت. بعد در حالي كه دست‌هايش را در هوا تكان مي‌داد انگار كه بخواهد حمله كند، فرياد زد:" چه‌كار دارد مي‌كند؟" پسر كه ديگر ترسش ريخته بود، سگ را بغل كرد و اجازه داد صورتش را ليس بزند؛ بعد نگاه كرد به مادرش كه كمي آرام شده بود. مادر پرسيد:" گرسنه است؟" و با دهان نيمه باز همان‌طور ايستاد. پسر توله‌سگ را زمين گذاشت، گفت ممكن است گرسنه باشد، و فكر كرد فقط مي‌تواند چيزهاي نرم بخورد،‌ هرچند دندان‌هايش به تيزي سوزن بود. مادر مقداري پنير خامه‌اي آورد و تكه‌ي كوچكي از آن را روي زمين گذاشت. توله‌سگ بيني‌اش را به پنير ماليد، آن را بو كشيد و شاشيد. مادر داد زد:" خداي من!" سريع تكه روزنامه‌اي روي آن انداخت. وقتي مادرش خم شد تا خيسي كف اتاق را پاك كند، گرماي زن يادش آمد؛ خجالت كشيد و سر تكان داد. به يك باره اسم زن يادش آمد- لوسل(5) كه وقتي روي فرش دراز كشيده بودند بهش گفته بود. درست موقعي كه او داشت لباسش را درمي‌آورد، چشم‌‌هاي بسته‌اش را نيمه باز كرده و گفته بود:" اسمم لوسل است." مادر كاسه‌اي سوپ مرغ كه از ديشب مانده بود روي زمين گذاشت. توله‌سگ پنجه‌هاي كوچكش را بلند كرد و كاسه را برگرداند. كمي سوپ روي زمين ريخته شد. توله‌سگ شروع كرد كفپوش را ليس بزند. مادرش با خوشحالي فرياد زد:" سوپ مرغ دوست دارد!" و به اين نتيجه رسيد كه احتمالا تخم مرغ هم دوست دارد چون فوري آب گذاشت تا جوش بيايد. توله‌سگ كسي را كه بايد دنبالش مي‌رفت شناخت و پشت سر مادر راه افتاد و ورجه وورجه كرد. مادر در حالي كه مي‌خنديد گفت:" دنبال من مي‌آيد!"

× × ×

روز بعد، وقتي از مدرسه به خانه مي‌آمد، از مغازه‌ي ابزارآلات‌فروشي قلاده‌اي هفتاد و پنج سنتي خريد. آقاي شوكرت(6) طنابي هم به قلاده بست. هر شب موقع خواب ياد لوسل مي‌افتاد، انگار كه چيزي گرانبها را از جعبه‌ي خصوصي‌اش بيرون مي‌آورد؛ و حسرت مي‌خورد كه كاش جرات داشت بهش تلفن بزند تا دوباره با او باشد. توله‌سگ كه اسمش را روور(7) گذاشته بودند هر روز بزرگ‌تر مي‌شد، هر چند هنوز هيچ نشاني از خصوصيات يك سگ بولداگ نداشت. نظر پدر اين بود كه روور بايد در زيرزمين زندگي كند. آن‌جا خيلي تنها بود و اصلا پارس كردنش قطع نمي‌شد. مادر مي‌گفت:" دلتنگ مادرش است." پسر هر شب روور را لابه‌لاي تكه پارچه‌هايي در يك سبد رخت آن پايين مي‌گذاشت، و بعد از اين‌كه پارس كردن‌‌هايش تمام مي‌شد اجازه داشت توله‌سگ را بالا بياورد و توي آشپزخانه بخواباند؛ همه از اين آرامش خوشحال بودند. مادر روور را به خيابان مي‌برد تا قدم بزند. طناب قلاده را به قوزك پايش مي‌بست و حسابي خودش را خسته مي‌كرد تا مدام حركت‌هاي زيكزاكي توله‌سگ را دنبال كند مبادا بر اثر كشيده شدن طناب صدمه‌اي بهش بزند. هميشه نه، اما گاهي كه پسر به روور نگاه مي‌كرد، ياد لوسل مي‌افتاد و گرمايي كه دوباره مي‌توانست حس كند. روي پله‌هاي ايوان مي‌نشست و در حالي كه توله‌سگ را نوازش مي‌كرد، به لوسل فكر مي‌كرد، به ران‌هايش. هنوز نمي‌توانست چهره‌اش را مجسم كند. تنها موهاي بلندِ مشكي و گردن گنده‌اش را به ياد مي‌آورد.

يك روز مادرش كيك شكلاتي پخت و روي ميز آشپزخانه گذاشت تا سرد شود. كيك، دست‌كم، بيست سانتي ضخامت داشت و معلوم بود خوشمزه است. اين روزها خيلي چيزها طراحي مي‌كرد؛ طرح‌هايي از قاشق و چنگال، جعبه سيگار، يا گاهي گلدان چيني مادرش با عكس اژدهاي روي آن، و هر چيزي كه به نظرش به درد طراحي مي‌خورد. كيك شكلاتي را روي صندلي نزديك ميز گذاشت و مدتي را صرف كشيدن طرحي از آن كرد. بعد بيرون رفت و با لاله‌هايي كه پاييز گذشته كاشته بود سرگرم شد. بعد هم تصميم گرفت دنبال توپ بيسبال بگردد كه تابستان گذشته گم كرده بود و اطمينان داشت- يا تقريبا اطمينان داشت كه بايد در زيرزمين توي جعبه‌ي مقوايي لابه‌لاي خرت و پرت‌هاباشد. هيچ وقت با دقت ته جعبه را نگشته بود. وقتي داشت از راه حياط، زير ايوان پشتي، داخل زيرزمين مي‌رفت متوجه شد شكوفه‌اي روي يكي از شاخه‌هاي نازكِ درخت گلابي كه دو سال پيش كاشته بود، درآمده. تعجب كرد، همراه با حسي از غرور و موفقيت. سي و پنج سنت براي گلابي و سي سنت براي درخت سيبِ توي خيابان كورت(8) پول داده بود و آن‌ها را به فاصله‌ي دو متري همديگر كاشته بود؛ طوري كه بالاخره يك روز بتواند تختخوابي مثل ننو بين آن‌ها ببندد، شايد سال آينده. هنوز تنه‌ي درخت‌ها ضعيف و جوان بودند. هميشه دوست داشت به اين دو تا درخت زل بزند، چون خودش آن‌ها را كاشته بود. احساس مي‌كرد درخت‌ها مي‌دانند دارد به آن‌ها نگاه مي‌كند، حتا به نظرش درخت‌ها هم داشتند به او نگاه مي‌كردند. حياط پشتي به نرده‌هاي چوبي با ارتفاع ده متر منتهي مي‌شد كه دور زمين اراسموس(9) بود، جايي كه آخر هفته‌ها تيم‌هاي بيسبال نيمه‌حرفه‌اي بازي مي‌كردند، تيم‌هايي مثل خانه‌ي ديويد(10) و يانكي‌هاي سياه با بازي سچل پيگ(11) كه مثل بهترين پرتاب‌كننده‌هاي كشور بازي مي‌كرد اما چون سياه‌پوست بود مسلما نمي‌توانست در ليگ‌هاي بزرگ بازي كند. تيم خانه‌ي ديويد همگي ريش‌هاي بلندي داشتند. هيچ وقت علتش را نفهميده بود؛ شايد يهودي‌هاي متعصبي بودند، هر چند معلوم هم نبود اين طور باشد.يك پرتاب آزاد خيلي بلند از سمت راست زمين مي‌توانست توپ را توي حياط بيندازد؛ همان توپي كه دوباره گمش كرده بود و حالا يادش افتاده بود دنبالش بگردد. در زيرزمين جعبه را پيدا كرد و خرت و پرت‌هاي توي آن را كنار زد؛ يك جفت دستكش پاره‌ي بازيكن دريافت‌كننده‌ي توپ، لنگه‌اي دستكش دروازه‌باني هاكي كه فكر مي كرد گم شده، چند تا ته مداد و يك بسته مداد شمعي، و مجسمه‌ي كوچك و چوبي مردي كه وقتي نخي را مي‌كشيدي بازوهايش بالا و پايين مي‌رفت. در اين حال، صداي واق واق روور را از بالا شنيد؛‌صدايي كه عادي نبود- پارس‌هاي پيوسته، واضح و بلند. دويد طبقه‌ي بالا و مادرش را ديد كه از طبقه‌ي دوم به اتاق نشيمن مي‌آيد در حالي كه پرِ لباس بلند و گشادش توي هوا چرخ مي‌خورد و ترسي آشكار در چهره‌اش موج مي‌زد. مي‌توانست صداي خراش پنجه‌هاي توله‌سگ را روي كفپوش خانه بشنود. با عجله به آشپزخانه رفت. توله سگ دايره‌وار مي‌چرخيد و زوزه مي‌كشيد. متوجه‌ي شكم ورم‌كرده‌اش شد. كيك روي زمين بود و بيشترش خورده شده بود. مادر فرياد زد:" كيكم!" و ظرف كيك را همراه باقيمانده‌ي آن برداشت و بالا نگه داشت تا از دسترس توله‌سگ دور باشد، هر چند چيز زيادي از آن نمانده بود. پسر سعي كرد روور را كه به طرف اتاق نشيمن فرار مي‌كرد، بگيرد. مادر پشت سرش فرياد زد:" فرش!" روور حالا در دايره‌ي بزرگ‌تري مي‌چرخيد و از دهانش كف بيرون مي‌زد. مادر فرياد زد:" به پليس تلفن كن!" يكهو توله‌سگ افتاد و روي پهلو دراز كشيد. به زحمت نفس مي‌كشيد و خرخر مي‌كرد. از آن‌جا كه هيچ وقت توي خانه سگ نداشتند، چيزي درباره‌ي دامپزشك نمي‌دانستند. پسر از دفتر تلفن شماره‌ي انجمن مبارزه با بدرفتاري نسبت به حيوانات را پيدا كرد و به آن‌ها تلفن زد. مي‌ترسيد به روور دست بزند. وقتي بهش نزديك مي‌شد، دستش را گاز مي‌گرفت. وانتي مقابل خانه ايستاد. پسر بيرون رفت و ديد مرد جواني دارد قفس كوچكي را از پشت ماشين برمي‌دارد. به او گفت كه سگ تمام كيك را خورده، اما مرد توجهي نكرد، داخل خانه شد، لحظه‌اي ايستاد و به روور كه هنوز آهسته پارس مي‌كرد و روي پهلو افتاده بود نگاه كرد. مرد توري روي روور انداخت، بعد گذاشتش توي قفس. توله‌سگ سعي مي‌كرد فرار كند. مادر پرسيد:" فكر مي‌كنيد چه بلايي سرش آمده؟" و با تنفر دهانش را كج و كوله كرد، حسي كه پسر هم در خودش احساس مي‌كرد. مرد گفت:" معلوم است كه يك كيك خورده." بعد قفس را بيرون برد و توي واگن تاريك پشت وانت گذاشت. پسر پرسيد:" با او چه كار مي‌كنيد؟" مرد با عصبانيت گفت:" شما سگ را مي‌خواهيد؟" مادر كه ايستاده بود روي پلكان جلوي در و حرف‌هاي آن‌ها را مي‌شنيد، با ترس، بدون اين‌كه خشي توي صدايش باشد، بلند گفت:" ما نمي‌خواهيم توله‌سگ را نگه داريم." و به مرد جوان نزديك شد. " نمي‌دانيم چه طور ازش نگه‌داري كنيم. شايد كسي كه بلد باشد چه طور از سگ‌ها نگه داري كند، آن را بخواهد." مرد جوان بدون توجه سر تكان داد، پشت فرمان نشست و دور شد.

پسر ومادرش وانت را با نگاه تا پيچِ سرِ خيابان دنبال كردند. فضاي داخل خانه، ساكت و دلمرده بود. حالا ديگر درباره‌ي كارهاي روور نگران نبود؛ نگران فرش‌ها يا جويدن اسباب و اثاثيه، يا اين كه آيا آب خورده، يا به غذا احتياج دارد يا نه. هر روز وقتي از مدرسه برمي‌گشت يا وقتي از خواب بيدار مي‌شد، روور اولين چيزي بود كه به سراغش مي‌رفت. هميشه نگران بود روور كاري انجام بدهد كه پدر و مادرش را عصباني كند. حالا همه‌ي آن نگراني‌ها از بين رفته بود، همين‌طور همه‌‌ي دلخوشي‌اش؛ و خانه ساكت و دلمرده بود.

به آشپزخانه برگشت و سعي كرد به چيزهايي كه مي‌توانست بكشد فكر كند. روزنامه‌اي روي يكي از صندلي‌ها قرار داشت، آن را باز كرد و آگهي جوراب زنانه‌ي ساكس(12) را ديد كه زني لباس بلندش را عقب زده بود تا ساق پايش را نمايش بدهد. شروع كرد آن را كپي كند و دوباره ياد لوسل افتاد. مي‌توانست به او تلفن كند و دوباره پيشش برود. شك داشت. اگر در مورد روور مي‌پرسيد،‌ مجبور بود دروغ بگويد. يادش آمد كه زن چه‌طور روور را بغل كرده بود و حتا دهانش را بوسيده بود. واقعا توله‌سگ را دوست داشت. چه طور مي‌توانست بهش بگويد توله‌سگ رفته. يكهو به فكر افتاد تلفن كند و بگويد خانواده‌اش مي‌خواهند توله‌سگ ديگري بخرند تا هم‌بازي روور شود. بنابراين بايد وانمود مي‌كرد كه هنوز روور را دارد؛ يعني دو تا دروغ بگويد، و اين كمي مي ترساندش. دروغ‌ها زياد نبود. سعي كرد به خاطر بسپارد؛ اول اين كه هنوز روور را دارند، دوم اين كه براي خريد توله‌سگ ديگر جدي است، و سوم، كه بدترين قسمت ماجرا بود، اين كه وقتي كارش با زن تمام شد بگويد متاسفانه نمي‌تواند توله‌سگ ديگري بخرد، چون… چرا؟ فكر آن همه دروغ خسته‌اش كرد. بعد كه دوباره به گرماي زن فكر كرد، احساس كرد سرش دارد مي‌تركد؛ و اين ايده از ذهنش گذشت كه وقتي كارشان تمام شد، ممكن است زن اصرار كند توله‌سگ ديگري ببرد، يا مجبورش كند. تازه، زن كه سه دلارش را نگرفته بود و روور در واقع نوعي هديه بود. بد مي‌شد اگر پيشنهاد بردن توله‌سگ ديگر را رد مي‌كرد، مخصوصا كه به همين بهانه دوباره پيش زن آمده بود. جرات نكرد بيشتر فكر كند. ترجيح داد ذهنش را از همه چيز خالي كند اما فكرها، دزدكي و آرام، دوباره به سراغش آمدند. كاش مي‌شد راهي براي نگرفتن توله‌سگ پيدا كرد. شايد وقتي پيشنهاد زن را رد مي‌كرد و فقط يك آن صورتش را مي‌ديد، مي‌فهميد چه قدر گيج، يا بدتر، چه قدر عصبي است. آره، ممكن بود زن به شدت عصباني شود و بفهمد تنها چيزي كه پسر به خاطرش اين همه راه زده و آمده، خودِ زن بوده و خريد توله‌سگ بهانه است. شايد زن احساس كند بهش توهين شده، يا حتا به او سيلي بزند. پس چه‌كار بايد مي‌كرد؟ نمي‌شد كه با يك زن گنده بجنگد. به ذهنش رسيد شايد تا حالا توله سگ‌ها را فروخته باشد؛ سه دلار كه پولي نبود. بعد چي؟ معذب بود و شك داشت. فكر كرد تلفن بزند و بگويد مي‌خواهد دوباره پيشش برود و او را ببيند، بدون اين كه حرفي از توله‌سگ بزند. به اين ترتيب، فقط بايد يك دروغ بگويد؛ كه هنوز روور را دارد و همه‌ي خانواده دوستش دارند. به طرف پيانو رفت و چند آكوردِ بم گرفت، شايد آرام شود. درست و حسابي بلد نبود پيانو بزند، ولي عاشق اين بود كه آكوردهايي از خودش دربياورد و بگذارد ارتعاش اصوات موسيقي بازوهايش را بلرزاند. حس كرد چيزي توي وجودش رها شد و يكهو پايين ريخت. انگار آدم ديگري شد، متفاوت با كسي كه تا به حال بود؛ نه خالي و پاك، كه معذب به خاطر رازها و دروغ‌هايش- تعدادي گفته شده و تعدادي گفته نشده- و همه‌ي اين‌ها به قدر كافي نفرت‌آور بود كه خانواده او را از خود براند. سعي كرد با دست راست يك ملودي بسازد و با دست چپ، آكوردهاي هماهنگ پيدا كند. شانسي داشت چيز قشنگي مي‌زد. تعجب كرد كه چه طور آكوردها آرام محو مي‌شوند، ناهماهنگ، اما آرام؛ انگار با ملوديي كه مي‌نواخت حرف مي‌زد. مادرش متعجب داخل اتاق آمد. با خوشحالي فرياد زد:" چه اتفاقي دارد مي‌افتد؟" مادر مي‌توانست في‌البداهه بنوازد، و در تلاش ناموفقي سعي كرده بود به پسر هم ياد بدهد، چون معتقد بود پسر گوش موسيقايي قويي دارد و بهتر است چيزي را كه مي‌شنود بنوازد تا اين كه از روي نت بزند. مادر آمد بالا سر پيانو، كنار پسر ايستاد و به دست‌هاي او نگاه كرد. هميشه آرزو مي‌كرد كاش پسرش نابغه بود. خنديد:" تو اين ملودي را ساخته‌اي؟" تقريبا داشت فرياد مي‌زد، اگر چه نزديك هم بودند. پسر فقط سر تكان داد، جرات نكرد حرف بزند مبادا چيزي را كه همين‌طوري پيدا كرده بود، از دست بدهد. همراه مادرش خنديد و خوشحال بود كه به شكل رازآلود و شگفت‌انگيزي تغيير كرده و انگار آدم ديگري شده. در عين حال، مطمئن نبود باز هم بتواند اين‌گونه بنوازد.


پانوشت‌ها:
۱- Schermerhorn
۲- Midwood
۳- Culver
۴- Church
۵- Lucille
۶- Schweckert
۷- Rover
۸- Court
۹- Erasmus
۱۰- House of David
۱۱- Sachel Paige
۱۲- Saks

فهرست کتابخانه

topñ

Google

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: 

HOME

بازنشر چاپی آثار بدون اجازه، به شدت ممنوع است و لينک دادن، آزاد.
اگر نويسنده و يا مترجم هستيد و پيشنهادی برای انتشار اثری داريد، ايميل بزنيد.
shokrollahi[at]khabgard[dot]com