سفری به سوی راه داستان
معرفی سه کتاب و تشکر از یک مترجم 
جرالد گراس: طی دورهی طولانی کارم، بارها طرحهایی به من پیشنهاد شد که با اعتقادات اجتماعی و سیاسیام کاملاً مغایرت داشت. من آنها را نمیپذیرفتم و اغلب ویراستار دیگری را به مؤلف یا کارگزار توصیه میکردم؛ کسی که با مضمون و محتوای اثری که من ویرایش آن را نپذیرفته بودم، همدلی بیشتری داشت.
من حتا یک لحظه هم از هیچ نوع سانسوری حمایت نمیکنم، و از حامیان پروپاقرص و بیقیدوشرط متمم اول قانون اساسی هستم. ذرهای سانسور مثل سلول سرطانی رشد میکند و به خودکامگی و مرگ اجتنابناپذیر دموکراسی میانجامد. میدانم که باید بتوانم بدون احساس شرمندگی یا گناه سر بر بالین بگذارم و صبح به خودم در آینه نگاه کنم و بتوانم با وجدان راحت با همسر و فرزندانم زندگی کنم.
کتاب «ویرایش از زبان ویراستاران»، نشر مهناز، ترجمهی گروهی با ویراستاری مژده دقیقی
آدمهای بزرگ یا مهمی هستن که از وقتی اسمشون رو میشنوی یا میشناسیشون، پیرند. سالها میگذره و تو بزرگ میشی، ولی طرف همونجوری پیره، جوری که انگار پیرتر نمیشه. این احساسیه که مثلاً خود من به خسرو شکیبایی یا ایرج بسطامی نداشتم، ولی مثلاً حمیده خیرآبادی یا محمد نوری برام جزو این دسته آدمهان. و از بس اینها از اولش برام کهنسالان، وقتی هم سر به زمین میگذارن، خیلی غصهدار مرگشون نمیشم. اگه خواننده باشن، عین همون وقتها ترانههاشون رو گوش میکنم، اگه شاعر باشن، شعرهاشون رو میخونم، اگه نویسنده باشن، کتابهاشون رو میخونم؛ جوری که انگار نه انگار دیگه قرار نیست زنده باشن. این حس رو همین الان به چند تا آدم بزرگ دیگه هم دارم که خب دوست ندارم اسمشون رو بیارم؛ یه وقت فردا عذاب وجدان نگیرم!
حالا، محمد نوری بزرگ و دوستداشتنی برای من فرقی نداره زورش به عزرائیل رسیده یا نه. آخرین بار که صداش رو شنیدم، هفتهی پیش بود که ترانهی شادمانهی «خاموشی ساحل» رو از توی بلندگوی کامپیوترم برام میخوند. و امروز صبح هم داره میخونه هنوز، با همون شادمانگی، بی بوی مرگ و اندوه. در کنار ترانههای خیلی معروفش، پیشنهاد میکنم این ترانه رو هم بشنوید با شعری از فروغ فرخزاد بر روی آهنگی از امریکای لاتین با تنظیم شهرام گلپریان.
روابط عمومی معاونت فرهنگی ارشاد اعلام کرده که با دستور معاون جدید وزارتخانه، ۲۸۵ کتاب در حوزهی شعر، داستان، رمان، تاریخ و علوم انسانی که توقیف شده بودند، مجوز نشر گرفتهاند. خبر بسیار مهمی ست؛ اما جزییات بیشتری در آن نیست، جز این که فهرست این کتابها به زودی منتشر خواهد شد. تا آن زمان، باید همچنان منتظر نشست.
دستبهنقد فقط میتوان روی این نکته دست گذاشت که این نخستین بار است که غیرمستقیم اما رسمی، در مورد کتابهای توقیفشده در سالهای اخیر عدد اعلام میشود؛ هرچند همین عدد هم یقیناً همهی کتابهای توقیفشده و مجوزنگرفته را شامل نمیشود. حتا جزییات این دورهی زمانی هم روشن نیست یا این که آثار تجدیدچاپی هم جزو آنها هست یا نه و موضوعاتی دیگر از این دست.
پس به گمانم برای هر جور ابراز شادمانی یا هر گونه تحلیل رفتار، باید منتظر ماند هنوز.
رمان شب ممکن محمدحسن شهسواری، بیتردید بحثانگیزترین رمان سال ۸۸ بوده تا کنون. این را میشود، هم از واکنشهای خوانندگان عادی فهمید، هم از بحثها و نقدهایی که نویسندگان و منتقدان در بارهی آن پیش کشیدند. در میان هر دو گروهِ خوانندهها، کسانی هستند که برای این رمان کمترین ارزش ادبی قائل نیستند تا کسانی که آن را نمونهای موفق از یک اثر پستمدرن میدانند. شب ممکن پر از داستان است، اما نه داستانهایی که روایت شدهاند بلکه روایتهایی که داستان شدهاند، و این «شیوهی روایتگری» اثر است که ذهن خواننده را در مورد یکی از مهمترین مضامین ذهن انسان امروز به چالش میکشد. به تعبیر دیگر، برخلاف ظاهر فریبندهاش، ما از شیوهی روایت است که مضمون اصلی رمان را درک میکنیم. و این، چیزی فراتر از بحث قدیمی همبستگی فرم و محتواست و جایی ست که «روایتگری» و «ذهن خواننده» جای «فرم» و «محتوا» را میگیرند.
به هر حال، بحث بر سر این رمان هنوز ادامه دارد، و شاید مطالعهی مقالهی مفصل دکتر حسین پاینده در بارهی آن برای موافقان و مخالفان این اثر راهگشا باشد. دکتر پاینده اگر نگوییم تنهاترین، میتوانیم بگوییم بهترین کارشناس و منتقد ایرانی در زمینهی ادبیات پستمدرن است. او در این مقالهی آکادمیک، همهی اجزای این رمان را در پیوند با مؤلفههای ادبیات پستمدرن واکاویده و با اتکا به نظریههای ادبی در این زمینه، به این نتیجهی متقن رسیده است که «شب ممکن» یک اثر پستمدرنیستی موفق است. به خوانندگان این رمان، چه آن را پسندیده باشند چه نه، خواندن این مقاله را توصیه میکنم. [متن کامل مقاله]