

صناعتپردازی پسامدرن در رمان «شب ممکن»
به قلم دکتر حسین پاینده، دانشیار نظریه و نقد ادبی دانشگاه علامه طباطبائی 
ارتباط من با داريوش به زمانی برمیگردد که هيچکدام وبلاگ مستقلی نداشتيم و همديگر را در ميان آمد و شد اعضای حلقههای وبلاگی نامعين نسل اول وبلاگنويسان يافتيم. از وقتی هم که او بنای حلقه را نهاد، خودم را هم در معنا و هم در زبان، «مجاور بارگاه ملکوت» میدانستم. با پيوستن مهدی جامی، مهدی خلجی و عباس معروفی (به ترتيب زمانی عضويت) به اين حلقه نيز اين احساس در من تقويت شد. برای همين است که همواره از آن پشتيبانی کردهام و گهگاه نيز به خودم حق دادهام دربارهی چند و چون آن با داريوش به گفتوگوی انتقادی بپردازم. داريوش با راهاندازی حلقهی ملکوت گام خيلی بزرگی برداشت. از وسواس او در گزينش واژههای کمسطرترين نوشتههايش میشود فهميد که تا چه اندازه بر خويش و کردارش مسلط است ولی شور شيدايی آشکار در شخصيت او نيز نشان میدهد که در اين راه کمی هم بیمحابا پيش رفت و همين بیباکی در بين راه کار دستش داد و انرژی و زمان بسياری به بيهودگی از او گرفت. داريوش را چندی بعد از آن در تهران همراه همسر مهربانتر از خودش ديدم. از نزديک نيز هيچ فرقی با پشت شيشهی وبلاگش نداشت. همان بود که بود؛ شيدا و عاشق و ملول، و شکارچی هر لحظهی بیتاب در زمان برای طرح نکتهای خردمندانه و يا ظريفهای شورانگيز. همانجا بود که نفس گرم او را احساس کردم. با اين نفس گرم خيلی کارها میتوان کرد که او کرد. به هم بافتن زنجيری از نويسندگان و هنرمندان و روشنفکران در کشورهای گوناگون، يکی از اين کارها بود. اما داريوش غرق در شور شيدايی خود و يا حتا از سر خوشبينی اشتباهی کرد که خود من هم بعدها متوجهِ آن شدم.
اشتباه سادهای بود؛ حلقه را نبايد از شمار آدمهايی ناآشنا با هم تشکيل داد. و او اين کار را کرد. در دنيای واقعی شمار زيادی از حلقهها و محافل ادبی و يا روشنفکری هستند که پديدآمدن آنها برآمده از شناخت نسبی اعضا از همديگر (و نه لزوما همعقيده و همرأی بودن) است. سادهاش آن که مثلا در ميان داستاننويسان، يک نفر پا پيش می گذارد و با يکی از دوستان نويسندهاش موضوع تشکيل حلقه را طرح میکند. آن دو به نفر سوم میانديشند که هم داستاننويس باشد و هم از نظر شأن و شخصيت قابل اعتماد باشد. مسلم است که اين دو نفر لزوما به همفکر بودن نفر سوم نمیانديشند کما اين که در عالم واقع هم چنين نيست. پس از آن اين روند ادامه میيابد و بر تعداد اعضا افزوده میشود و در اين ميان نفر اول سوای آن که رأيی به وزن ديگر اعضا دارد، اما به سبب جايگاه پيشنهاددهنگی و يا پشتيبانی اوليه، همچنان نقش سرحلقه را بازی میکند و اعضا نيز بر اساس قانونی نانوشته و تعريفی ذهنی به اين جايگاه احترام می گذارند. معمولا در چنين شرايطی «کمتر» پيش میآيد که کسی نظم و سياق حلقه را به هم بزند چون هم به دقت انتخاب شده و هم انتخاب کرده است.
در وبلاگستان هم از آغاز با چنين حلقههايی روبهرو بوديم. هنوز يادم نرفته شماری از وبلاگنويسان نسل اول بیهيچ نشان خاصی حلقههايی داشتند که حتا برخی وبلاگنويسان از روی ناتوانی در نفوذ به ليست لينکهای آنان، از واژهی مافيا (!) برای آنها استفاده میکردند. البته موضوعيت اين حلقهها چندان جدی و درخور تأمل نبود و بيشتر رنگوبويی از رفاقتهای جوانان امروزی را داشت که اينبار در وب روی داده بود. اما نزديک يک سال پيش خود من با دامون مقصودی که وبلاگ پادساعتگرد را مینويسد، گفتوگوی مفصلی داشتيم برای راهاندازی يک حلقهی وبلاگی به شکل درست آن. بنا داشتيم مجموعهای از وبلاگنويسان را کنار هم جمع کنيم که همه در حوزهی فرهنگ، ادبيات، سينما و تأتر در وبلاگشان مینويسند و بهرغم اختلافنظرهای گاه اساسی، میتوانند در مجموع يک حلقهی وبلاگی را تشکيل دهند. دامون به فکر تعريف ساز و کاری فنی بود که طی آن بشود آرم حلقه را در هر يک از وبلاگهای عضو آن نمايش داد و آن آرم لينک باشد به يک صفحهی مستقل. و نويسندهی هر وبلاگ نيز سوای گرافيک مستقل و مجموعهلينکهای دلخواهش، از ستون يکشکلي برای لينک به اعضای حلقه استفاده کند. پس از آن هم وارد مباحث بعدی شديم که با حلقه میشود چنين کرد و چنان کرد و البته اين تصميم نهايتا به هيچ جا نرسيد؛ همچنان که بسياری از تصميمات و ديگر تلاشهای مشترک من و دامون به دليل سادهی غمنان امکان بروز نيافت. (البته ايدهی چنين حلقهای هنوز پابرجاست.)
حلقهی ملکوت از چنين شيوهای در گزينش اعضا بهره نگرفت؛ شماری نويسنده و روشنفکر و هنرمند بیهيچسابقهای در وبلاگنويسی دعوت شدند و به حلقه پيوستند. نه اين که همهی آنها ناشناخته بودند، نامهای آشنا و مشهور نيز در ميان آنان بود اما به عنوان مثال عباس معروفی معروف تا وقتی وبلاگ ننوشت، هيچ کس با زبان و موضوع وبلاگنويسی او آشنا نشد. براي همين میتوان گفت که عضويت اعضا يا بر اساس شهرت نامشان بود يا صرفا بر اساس معرفی بیآزمون ديگران توسط اعضای معروف. دقيقترش آن که نخست تنها خود داريوش بود و مهدی خلجی که کتابچه را مینوشت و مهدی جامی که سيبستان را می نويسد. مدتی ديرتر عباس معروفی به ايشان پيوست و پس از آن بيشتر اعضای بعدی به پيشنهاد عباس معروفی و بهشيوهای متکثر به حلقه دعوت شدند. بديهیست که با اين روش، شناخت اعضا از شخصيت وبلاگی همديگر پس از تشکيل خود حلقه رخ میدهد؛ و اين يعنی چالشی پارادوکسيکال که نتيجهاش میتوانست بسيار ناگوار باشد که البته معتقدم به پشتوانهی فرهيختگی بيشتر اعضای آن، چنين اتفاقی به معنای واقعیاش نيفتاده است. از سويديگر موضوع دامين مشترک نيز در کنار شببيداریها و زحمات بیچشمداشت مدير حلقه در پشتيبانی از آن، به داريوش حق داد که نگران باشد و نگرانیهای خود را به آرامترين لحن ممکن و مدارانهگراترين روش ممکن با ديگر اعضا در ميان بگذارد. اکنون اما اعضا، شخصيت وبلاگی هم را شناختهاند. حد و مرزها به تعريفی نانوشته درآمده است و درگيریهای فنی داريوش نيز کمتر شده است.
به نظر من که مجاور ملکوت بوده و هستم و از بيرون به آن نگريستهام، اعضای اين حلقه تنها وجه مشترکی که میتوانند داشته باشند، «خردورزی»ست. حتا با کنارکشيدن کيوان حسينی و فرين عاصمی از حلقه و تصميم صاحب وبلاگ خيال تشنه برای ننوشتن که صرفا از يک سوءتفاهم ناشی شده (و به گفتهی داريوش وبلاگ او همچنان سرپاست، با همان اسم کاربری و رمز عبور) و حتا با تصميم مهدی خلجی (که به گمان من از شدت فرهيختگی و استقلال و بهخاطر بقای سلامت فضا در حلقهی ملکوت زبان به کام گرفت) اعضای فعال اين حلقه همچنان خاستگاههای فکری گوناگونی دارند و انديشههای شخصیشان بسيار متفاوت است. اما هماينان بهخوبی کنار هم نشستهاند و صرفا با وجه اشتراک «خردورزی» به قول مهدی جامی «روادرای دموکراسی» را به ما میآموزند. از ديد من اين حلقه از چنان اهميتی در ميان وبلاگستان فارسی برخوردار است که تنها معيار پذيرش اعضای آن، اين است که در کنار «ابراز خويش» کسانی باشند که به نسبتهای گوناگون، فقر انديشهورزی در وبلاگستان را جبران کنند. و روشن است که ابراز خويش و انديشهورزی فرق دارد با هر آنچه که مخالف انديشه است حتا اگر نويسندهاش در گفتن آن حق داشته باشد. مقصودم اين است که من کسانی را عضو معنوی حلقهی ملکوت میدانم که خواندن هر نوشته در وبلاگشان، ذهن مرا مور مور میکند و به خودم میآورد و چيزی را در پس پشت ذهنم نشانم میدهد که آن را نديدهام. به جز اين را تنها وبلاگی میدانم شبيه هزاران وبلاگ ديگر دور و برم که اتفاقا آنها را هم در حد توان و زمان خويش میخوانم اما میگذرم.
در اين ميان تنها چيزی که میتواند باعث شکنندگی فضای ملکوت میشود، نظراتیست که کمتر از 20درصد خوانندگان وبلاگهای ملکوت در آنها ثبت میکنند. پيشتر گفتهام که حساسيتی که وبلاگهای اينچنينی ايجاد میکنند، گريزناپذير است که بخش عمدهای از اين حساسيت به شکل دامن زدن به جدلهای بیحاصل و آشوببرانگيز، در فضای کامنتها جلوه میيابد و حتا تصور نادرستی از فضای غالب بر وبلاگها در ذهن رهگذران ايجاد میکند. چنين فضای بیبنيادی در مورد حلقهی ملکوت نيز به واسطهی کامنتگذاری حدود 20درصد خوانندگان آنها، تا حدی ساخته شد. اما به جای انديشيدن به بستن کامنتها، معتقدم بايد تاب آورد و همچنان صبوری کرد. برکت اين کامنتها بیگمان بسيار بيشتر از بلايای آن است که توضيحش مجال ديگری میخواهد.
به جز خود داريوش که زمانی لقب صاحب ارض ملکوت را داشت و اکنون فروتنانه و در پرهيز از اتهام ناروای بالارفتن از نردبان بزرگان پيرامون خويش، به جايگاه مدير ملکوت بسنده کرده است، در ميان اين حلقه کسی را میبينم که در کنار انديشهورزی، ذاتا يک «هنرمند روشنفکر» است. او عباس معروفیست. يکی ديگر از اعضای حلقه در کنار هنرمندیاش، ذاتا «انديشمندی روشنفکر» است؛ او مهدی جامیست. هنرمند ذاتی از سر شور و شيدايی سخن میگويد و گاه توفانیست که به جای هزار نسيم خردورزانه عمل میکند. انديشمند ذاتی از سر افقنگری سخن میگويد و گاه نسيمیست که يا توفان را نويد میدهد و يا آن را بدرقه میکند. من شخصا به هنگام عمل، از برکتهای توفان هنرمند بهره میبرم و به هنگام تأمل، گوش میسپارم به نسيم. انديشمند را پشتيبان خويش میدانم و هنرمند را همسنگر خويش. نه تنها مدير حلقهی ملکوت که هويت جمعی اين حلقه، عقابیست که برای تيز پريدن به اين دو بال نيازمند است؛ به جای خويش. حلقهی ملکوت، به پشتوانهي مدير وارستهی آن و حضور اعضای فعالی که از سر شيدايی و فرهيختگی مینويسند، برجستهترين و تأثيرگذارترين حلقهی وبلاگی موجود در وبلاگستان است. غنيمت شمريدش صحبت!