بایگانی لینکده


سفارش آگهی آگهی

شهرکتابققنوس
کتاب دوشنبه

برخی آشنایان

حلقه‏ی وبلاگی ملکوت، برجسته‏ترين و تأثيرگذارترين حلقه‏ی وبلاگی موجود در وبلاگستان فارسی‏ست. از ميان اتفاقاتِ ظاهرا ناخوشايندی که طی چند ماه اخير در اين حلقه رخ داد، برای شخص من تنها و تنها پايين آمدن کرکره‏ی وبلاگ کتابچه مهم بود که آن هم به‏رغم اعلام و تصميم شخصی صاحبش «مهدی خلجی» از بد حادثه با قرارگرفتن در ميان «بحران بی‏بنياد» اين حلقه، معنای خاصی برای برخی‏ها گرفت. اکنون اين حلقه‏ی وبلاگی با از سر گذراندن اين بحران کاملا الکی، هويت جمعی آشکارتری گرفته و به مدد حضور انديشمندان، نويسندگان و هنرمندانی از نسل‏های گوناگون می‏تواند هم‏چنان نويد انديشه‏ورزی، شوريدگی و تعامل را در فضای فقير وبلاگستان فارسی آوا دهد. آغازگر اين راه داريوش محمدپور بود و هم‏چنان نفس گرم اوست که جمعی متفاوت در نگاه و زبان اما مشترک در انديشه‏ورزی را کنار هم نگاه داشته و نگاه خواهد داشت. اما آن چه در ادامه می‏خوانيد نگاه انتقادی من به حلقه‏‏های وبلاگی با نظرداشت حلقه‏ی ملکوت است که مدت‏هاست بيخ گلويم را گرفته و به‏رغم ميل دوست مهربان و پاک‏دلم داريوش که خسته است و دل‏تنگ منتشر می‏کنم. اسمش را آسيب‏شناسی حلقه‏ها نمی‏گذارم چون دست و پايم را می‏بندد و ناچارم می‏کند تحليلم از عنصر روايت خالی شود. می‏خواهم راحت‏تر بنويسم.

ارتباط من با داريوش به زمانی برمی‌گردد که هيچ‏کدام وبلاگ مستقلی نداشتيم و هم‏ديگر را در ميان آمد و شد اعضای حلقه‏های وبلاگی نامعين نسل اول وبلاگ‏نويسان يافتيم. از وقتی هم که او بنای حلقه را نهاد، خودم را هم در معنا و هم در زبان، «مجاور بارگاه ملکوت» می‏دانستم. با پيوستن مهدی جامی، مهدی خلجی و عباس معروفی (به ترتيب زمانی عضويت) به اين حلقه نيز اين احساس در من تقويت شد. برای همين است که همواره از آن پشتيبانی کرده‏ام و گه‏گاه نيز به خودم حق داده‏ام درباره‏ی چند و چون آن با داريوش به گفت‏وگوی انتقادی بپردازم. داريوش با راه‏اندازی حلقه‏ی ملکوت گام خيلی بزرگی برداشت. از وسواس او در گزينش واژه‏های کم‏سطرترين نوشته‏هايش می‏شود فهميد که تا چه اندازه بر خويش و کردارش مسلط است ولی شور شيدايی آشکار در شخصيت او نيز نشان می‏دهد که در اين راه کمی هم بی‏محابا پيش رفت و همين بی‏باکی در بين راه کار دستش داد و انرژی و زمان بسياری به بيهودگی از او گرفت. داريوش را چندی بعد از آن در تهران همراه همسر مهربان‏تر از خودش ديدم. از نزديک نيز هيچ فرقی با پشت شيشه‏ی وبلاگش نداشت. همان بود که بود؛ شيدا و عاشق و ملول، و شکارچی هر لحظه‏ی بی‏تاب در زمان برای طرح نکته‏ای خردمندانه و يا ظريفه‏ای شورانگيز. همان‏جا بود که نفس گرم او را احساس کردم. با اين نفس گرم خيلی کارها می‏توان کرد که او کرد. به هم بافتن زنجيری از نويسندگان و هنرمندان و روشنفکران در کشورهای گوناگون، يکی از اين کارها بود. اما داريوش غرق در شور شيدايی خود و يا حتا از سر خوش‏بينی اشتباهی کرد که خود من هم بعدها متوجهِ آن شدم.

اشتباه ساده‏ای بود؛ حلقه را نبايد از شمار آدم‏هايی ناآشنا با هم تشکيل داد. و او اين کار را کرد. در دنيای واقعی شمار زيادی از حلقه‏ها و محافل ادبی و يا روشنفکری هستند که پديدآمدن آن‏ها برآمده از شناخت نسبی اعضا از هم‏ديگر (و نه لزوما هم‏عقيده و هم‏رأی بودن) است. ساد‏ه‏اش آن که مثلا در ميان داستان‏نويسان، يک نفر پا پيش می گذارد و با يکی از دوستان نويسنده‏اش موضوع تشکيل حلقه را طرح می‏کند. آن دو به نفر سوم می‏انديشند که هم داستان‏نويس باشد و هم از نظر شأن و شخصيت قابل اعتماد باشد. مسلم است که اين دو نفر لزوما به هم‏فکر بودن نفر سوم نمی‏انديشند کما اين که در عالم واقع هم چنين نيست. پس از آن اين روند ادامه می‏يابد و بر تعداد اعضا افزوده می‏‏شود و در اين ميان نفر اول سوای آن که رأيی به وزن ديگر اعضا دارد، اما به سبب جايگاه پيشنهاددهنگی و يا پشتيبانی اوليه، هم‏چنان نقش سرحلقه را بازی می‏کند و اعضا نيز بر اساس قانونی نانوشته و تعريفی ذهنی به اين جايگاه احترام می گذارند. معمولا در چنين شرايطی «کم‏تر» پيش می‏آيد که کسی نظم و سياق حلقه را به هم بزند چون هم به دقت انتخاب شده و هم انتخاب کرده است.

در وبلاگستان هم از آغاز با چنين حلقه‏هايی روبه‏رو بوديم. هنوز يادم نرفته شماری از وبلاگ‏نويسان نسل اول بی‏هيچ نشان خاصی حلقه‏هايی داشتند که حتا برخی وبلاگ‏نويسان از روی ناتوانی در نفوذ به ليست لينک‏های آنان، از واژه‏ی مافيا (!) برای آن‏ها استفاده می‏کردند. البته موضوعيت اين حلقه‏ها چندان جدی و درخور تأمل نبود و بيش‏تر رنگ‏وبويی از رفاقت‏های جوانان امروزی را داشت که اين‏بار در وب روی داده بود. اما نزديک يک سال پيش خود من با دامون مقصودی که وبلاگ پادساعتگرد را می‏نويسد، گفت‏وگوی مفصلی داشتيم برای راه‏اندازی يک حلقه‏ی وبلاگی به شکل درست آن. بنا داشتيم مجموعه‏ای از وبلاگ‏نويسان را کنار هم جمع کنيم که همه در حوزه‏ی فرهنگ، ادبيات، سينما و تأتر در وبلاگ‏شان می‏نويسند و به‏رغم اختلاف‏نظرهای گاه اساسی، می‏توانند در مجموع يک حلقه‏ی وبلاگی را تشکيل دهند. دامون به فکر تعريف ساز و کاری فنی بود که طی آن بشود آرم حلقه را در هر يک از وبلاگ‏های عضو آن نمايش داد  و آن آرم لينک باشد به يک صفحه‏ی مستقل. و نويسنده‏ی هر وبلاگ نيز سوای گرافيک مستقل و مجموعه‏لينک‏های دلخواهش، از ستون يک‏شکلي‏ برای لينک به اعضای حلقه استفاده کند. پس از آن هم وارد مباحث بعدی شديم که با حلقه می‏شود چنين کرد و چنان کرد و البته اين تصميم نهايتا به هيچ جا نرسيد؛ هم‏چنان که بسياری از تصميمات و ديگر تلاش‏های مشترک من و دامون به دليل ساده‏ی غم‏نان امکان بروز نيافت. (البته ايده‏ی چنين حلقه‏ای هنوز پابرجاست.)

حلقه‏ی ملکوت از چنين شيوه‏ای در گزينش اعضا بهره نگرفت؛ شماری نويسنده و روشنفکر و هنرمند بی‏هيچ‏سابقه‏ای در وبلاگ‏نويسی دعوت شدند و به حلقه پيوستند. نه اين که همه‏ی آن‏ها ناشناخته بودند، نام‏های آشنا و مشهور نيز در ميان آنان بود اما به عنوان مثال عباس معروفی معروف تا وقتی وبلاگ ننوشت، هيچ کس با زبان و موضوع وبلاگ‏نويسی او آشنا نشد. براي همين می‏توان گفت که عضويت اعضا يا بر اساس شهرت نام‏شان بود يا صرفا بر اساس معرفی بی‏آزمون ديگران توسط اعضای معروف. دقيق‏ترش آن که نخست تنها خود داريوش بود و مهدی خلجی که کتابچه را می‏نوشت و مهدی جامی که سيبستان را می نويسد. مدتی ديرتر عباس معروفی به ايشان پيوست و پس از آن بيش‏تر اعضای بعدی به پيشنهاد عباس معروفی و به‏شيوه‏ای متکثر به حلقه دعوت شدند. بديهی‏ست که با اين روش، شناخت اعضا از شخصيت وبلاگی هم‏ديگر پس از تشکيل خود حلقه رخ می‏دهد؛ و اين يعنی چالشی پارادوکسيکال که نتيجه‏اش می‏توانست بسيار ناگوار باشد که البته معتقدم به پشتوانه‏ی فرهيختگی بيش‏تر اعضای آن، چنين اتفاقی به معنای واقعی‏اش نيفتاده است. از سوي‏ديگر موضوع دامين مشترک نيز در کنار شب‏بيداری‏ها و زحمات بی‏چشمداشت مدير حلقه در پشتيبانی از آن، به داريوش حق داد که نگران باشد و نگرانی‏های خود را به آرام‏ترين لحن ممکن و مدارانه‏گرا‏ترين روش ممکن با ديگر اعضا در ميان بگذارد. اکنون اما اعضا، شخصيت وبلاگی هم را شناخته‏اند. حد و مرزها به تعريفی نانوشته درآمده است و درگيری‏های فنی داريوش نيز کم‏تر شده است.

به نظر من که مجاور ملکوت بوده و هستم و از بيرون به آن نگريسته‏ام، اعضای اين حلقه تنها وجه مشترکی که می‏توانند داشته باشند، «خردورزی»‏ست. حتا با کنارکشيدن کيوان حسينی و فرين عاصمی از حلقه و تصميم صاحب وبلاگ خيال تشنه برای ننوشتن که صرفا از يک سوء‏تفاهم ناشی شده (و به گفته‏ی داريوش وبلاگ او هم‏چنان سرپاست، با همان اسم کاربری و رمز عبور) و حتا با تصميم مهدی خلجی (که به گمان من از شدت فرهيختگی و استقلال و به‏خاطر بقای سلامت فضا در حلقه‏ی ملکوت زبان به کام گرفت) اعضای فعال اين حلقه هم‏چنان خاستگاه‏های فکری گوناگونی دارند و انديشه‏های شخصی‏شان بسيار متفاوت است. اما هم‏اينان به‏خوبی کنار هم نشسته‏اند و صرفا با وجه اشتراک «خردورزی» به قول مهدی جامی «روادرای دموکراسی» را به ما می‏آموزند. از ديد من اين حلقه از چنان اهميتی در ميان وبلاگستان فارسی برخوردار است که تنها معيار پذيرش اعضای آن، اين است که در کنار «ابراز خويش» کسانی باشند که به نسبت‏های گوناگون، فقر انديشه‏ورزی در وبلاگستان را جبران کنند. و روشن است که ابراز خويش و انديشه‏ورزی فرق دارد با هر آن‏چه که مخالف انديشه است حتا اگر نويسنده‏اش در گفتن آن حق داشته باشد. مقصودم اين است که من کسانی را عضو معنوی حلقه‏ی ملکوت می‏دانم که خواندن هر نوشته در وبلاگ‏شان، ذهن مرا مور مور می‏کند و به خودم می‏آورد و چيزی را در پس پشت ذهنم نشانم می‏دهد که آن را نديده‏ام. به جز اين را تنها وبلاگی می‏دانم شبيه هزاران وبلاگ ديگر دور و برم که اتفاقا آن‏ها را هم در حد توان و زمان خويش می‏خوانم اما می‏گذرم.

در اين ميان تنها چيزی که می‏تواند باعث شکنندگی فضای ملکوت می‏شود، نظراتی‏ست که کم‏تر از 20درصد خوانندگان وبلاگ‏های ملکوت در آن‏ها ثبت می‏کنند. پيش‏تر گفته‏ام که حساسيتی که وبلاگ‏های اين‏چنينی ايجاد می‏کنند، گريزناپذير است که بخش عمده‏ای از اين حساسيت به شکل دامن زدن به جدل‏های بی‏حاصل و آشوب‏برانگيز، در فضای کامنت‏ها جلوه می‏يابد و حتا تصور نادرستی از فضای غالب بر وبلاگ‏ها در ذهن رهگذران ايجاد می‏کند. چنين فضای بی‏بنيادی در مورد حلقه‏ی ملکوت نيز به واسطه‏ی کامنت‏گذاری حدود 20درصد خوانندگان آن‏ها، تا حدی ساخته شد. اما به جای انديشيدن به بستن کامنت‏ها، معتقدم بايد تاب آورد و هم‏چنان صبوری کرد. برکت اين کامنت‏ها بی‏گمان بسيار بيش‏تر از بلايای آن است که توضيحش مجال ديگری می‏خواهد.

به جز خود داريوش که زمانی لقب صاحب ارض ملکوت را داشت و اکنون فروتنانه و در پرهيز از اتهام ناروای بالارفتن از نردبان بزرگان پيرامون خويش،  به جايگاه مدير ملکوت بسنده کرده است، در ميان اين حلقه کسی را می‏بينم که در کنار انديشه‏ورزی، ذاتا يک «هنرمند روشنفکر» است. او عباس معروفی‏‏ست. يکی ديگر از اعضای حلقه در کنار هنرمندی‏اش، ذاتا «انديشمندی روشنفکر» است؛ او مهدی جامی‏‏ست. هنرمند ذاتی از سر شور و شيدايی سخن می‏گويد و گاه توفانی‏ست که به جای هزار نسيم خردورزانه عمل می‏کند. انديشمند ذاتی از سر افق‏نگری سخن می‏گويد و گاه نسيمی‏ست که يا توفان را نويد می‏دهد و يا آن را بدرقه می‏کند. من شخصا به هنگام عمل، از برکت‏های توفان هنرمند بهره می‏برم و به هنگام تأمل، گوش می‏سپارم به نسيم‏. انديشمند را پشتيبان خويش می‏دانم و هنرمند را هم‏سنگر خويش. نه تنها مدير حلقه‏ی ملکوت که هويت جمعی اين حلقه، عقابی‏ست که برای تيز پريدن به اين دو بال نيازمند است؛ به جای خويش. حلقه‏ی ملکوت، به پشتوانه‏ي مدير وارسته‏ی آن و حضور اعضای فعالی که از سر شيدايی و فرهيختگی می‏نويسند، برجسته‏ترين و تأثيرگذارترين حلقه‏ی وبلاگی موجود در وبلاگستان است. غنيمت شمريدش صحبت!


نظرات خوانندگان
۱۳:۱۷ ۱۳۸۳/۱۰/۱۵ خسته نباشيد آقای شکراللهی. به‌خاطر رفاقت با داريوش محمد‌پور است که برايشان نوشابه باز مي‌کنيد.
۱۳:۱۹ ۱۳۸۳/۱۰/۱۵ سيد جان!
مرا شرمنده کردی. من آن ‌قدرها نبودم که تو نوشتی. ممنون‌ام از تحليل دقيق‌ات. جان‌ات هم به سلامت باد از تير طعنه‌های مدعيان!
خيلی مختصر بنويسم که: اهل البيت، ادری بما فی البيت. بسياری از بيرونيان از جزييات درونی ماجرا بی‌خبر بودند و به هيچ رو صلاح نمی‌دانم پاره‌ای از اختلافات خرد و بيهوده را به بازار بکشانم، حداقل اگر ديگران کردند در شأن من نبود و نيست که چنان بنويسم. اکنون، مانند هميشه، آرامش می‌خواهم و پرهيز از آشوب.
بعضی واکنش‌های تند ارباب وبلاگستان به اتفاقات اخير تا حدودی در پرتو شناخت محدودشان از برخی قضايا قابل فهم است و بخش ديگر آن‌ هم البته به اختلاف نظر طبيعی من با آن‌ها باز می‌گردد. هيچ يک از اين‌ها اما به اين معنا نيست که ملکوت از رفتار باز می‌ماند:
بگذار تا از اين شب دشوار بگذريم
وانگه چه مژده‌ها که به بام سحر بريم
رود رونده، سينه و سر می‌زند به سنگ
يعنی بيا که ره بگشاييم و بگذريم
۱۳:۴۸ ۱۳۸۳/۱۰/۱۵ سيد جان وقتی نوشته را سانسور می کنی و به‌جايش [ ... ] مي‌گذاری. فکر مي‌کنی مي‌توانی با رجاله‌بازی ادعای فرهنگ‌سازی داشته باشي؟
۱۳:۴۹ ۱۳۸۳/۱۰/۱۵ آيا تنها به اين دليل که شما با جناب محمدپور آشنایی دارید باید این همه دروغ تحویل خوانندگانتان بدهید؟ واقعیت این است که برخی از این حلقه بیرون انداخته شدند.البته شاید گفته شود -یه شما چه مربوط؟- ولی من اینگونه می بینم که اگر این حلقه این امکان را به دیگران می دهد که وبلاگ های موجود در آن را بخوانند این اجازه را هم داده است که درباره ی چند و چون آن قضاوت کنند و نظر دهند. اگر غیر از این است بهتر این است که قفلی به دروازه ی آن بزنند و کلیدش را تنها به دوستان و از ما بهتران دهند و برای خود بزنند و برقصند و دموکراسی تمرین کنند! امید به اینکه این کامنت به دلیل اهانت به مقدسات شما پاک نشود!!
۱۳:۵۳ ۱۳۸۳/۱۰/۱۵ دلم به حال مردم کشورم می سوزد که گول ظاهر امثال شما و [...] را می خورند.این ملت در طول تاریخ زیاد گول خورده و همین هم دلیل این همه عقب ماندگی و بدبختی اش است. این همه عقب ماندگی و بدبختی که به افرادی مانند شما اجازه می دهد اینگونه واقعیات را وارونه جلوه دهند.
۱۴:۰۲ ۱۳۸۳/۱۰/۱۵ جمله‌ي اول تان ادعاي بزرگي است، آيا شما همه‌ي حلقه‌هاي وب‌لاگي را مي‌شناسيد؟ به گمانم با وسعتي كه وب‌لاگستان پيدا كرده است، اصلاً اين كار ناشدني است.
بهتر بود مي‌نوشتيد از ميان وب‌لاگهاي دوستانم، اين يكي بهتر است. يا اين كه از ميان وب‌لاگ‌هايي كه مي‌خوانم. يكي از آقت‌هاي وب‌لاگستان هم اين است كه وب‌لاگ‌نويسان يك سره براي دوستان‌شان نوشابه باز مي‌كنند و فضاي تملق و چاپلوسي را در عين فرهيختگي دامن مي‌زنند.
۱۴:۳۰ ۱۳۸۳/۱۰/۱۵ بهترين تعريف در موردٍ حلقه‌ملکوت همان است که حسين درخشان به کار برده: کسانی که شب‌ها با کت و شلوار مي‌خوابند!
۱۵:۲۹ ۱۳۸۳/۱۰/۱۵ خوابگرد جان جسارتن درگذر! خیلی کار نکرده روی زمین مانده داری.
۱۶:۳۸ ۱۳۸۳/۱۰/۱۵ خوابگرد عزيز،
خودت را بدجوری در معرض حملات آن ۲۰ درصد که چه عرض کنم آن ۲۰ نفر! گذاشته ای با اين نوشته جسورانه و صميمانه. از پشتيبانی تو دلگرم می شويم ولی برای خودت نگران. اميدوارم از ناسزاها نرنجی. ناسزاهايی که حتی عباس را هم به فکر بستن بخش نظرات می اندازد. اما اين روزها دارم مطلبی آماده می کنم برای چاپ در يکی از مطبوعات ايران در باره حلقه ملکوت. نظرات تو که از دور نوشته شده چقدر با واقعيات نزديک است. باری من در آن مطلب بر سه عنصر تکيه می کنم: تصادف،‌سوء تفاهم و ترس و لرز. از قلم تو هميشه لذت برده ام. ممنون که به استحکام دوستی ها و نهادهای پاگرفته می انديشی. اين از همه چيز مهم تر است.
۱۶:۴۴ ۱۳۸۳/۱۰/۱۵ جناب سیبستان، در آن مقاله ای که ذکر جمیلش رفت هم از همین آمار و ارقام ۲۰ تایی استفاده می کنید؟
۱۷:۲۵ ۱۳۸۳/۱۰/۱۵ سيد جان
يادم افتاد تذکر مشفقانه‌ی دوستی را نيز به يادداشت تو بيفزايم. به درستی و به نيکی از ارکان مهم ملکوت ياد کرده‌ای. اما در ميان، شايد ضروری است ذکر خيری شود از همه‌ی نويسندگان کوچک و بزرگ ديگر ملکوت. در اين ميانه، البته سهم داريوش آشوری، يداله رؤيايی و رضا علامه‌زاده اندک نيست. هنرمندی‌های واحه و زبان شيدای او، نوشته‌های جان‌دار پرنيان، سخنان لطيف سپيده‌ آريان، مهرگان و سال به سال‌نويسی‌های (!) جمشيد برزگر و ديگران از قلم نیفتد. ملکوت هویت جمعی دارد. اما درست گفته‌ای و به خوبی از پايه‌های اصلی ياد کرده‌ای. استوار باشی. دل‌گرم به نوشتن‌مان کرده‌ای. دل‌ات از ملامت‌ها سرد مباد. حس می‌کنم بايد اين ابيات را برای تو بنويسم:
شد آن‌که اهل نظر بر کناره می‌رفتند / هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش
به بانگ چنگ بگوييم آن حکايت‌ها / که از نهفتن آن ديگ سينه می‌زد جوش
اما، به قول سايه:
بيا که طبع جهان ناگزير اين عشق است / به جادويی نتوان کشت آتش جاويد. «بيا، بيا که همان خاتم سليمانی»! جان گرم و رونده‌ات از رفتار باز مماناد.
۱۷:۴۶ ۱۳۸۳/۱۰/۱۵ جناب شکراللهی چرا بی خود وارد اين بحث خام و خسته کننده شدی آقا جان؟ شما برو کار خودتو انجام بده. بعد از غيبت صغرايی که داشتيد خيلی حرف های مهمتر و مفيدتری بايد برای گفتن داشته باشيد. با خواندن نوشته ات يکباره اين کلمه به ذهنم آمد: <وبلاگيسم> معادل ناسيوناليسم يا راسيسم يا شونيسم و حتی فاشيسم. منظورم را درک می کنيد؟ يعنی تعصب و تفرعن به وبلاگ و وبلاگ نويسی و وبلاگ نويسان. يعنی در استدلال ها در پی اقليتی گشتن تا همه شَرّ و شورها و ناهنجاری ها را به گردن آنها انداختن. اقليت در <ايسم>هايی که نام بردم را می دانيد، اقليت منفور و مغضوب شما هم پيدا شد: ۲۰ درصدی ها، يا آنطور که رفيق وبلاگيسم ديگرتان سيبستان می گويد آن ۲۰ نفر. يعنی جز من، ۱۹ نفر ديگر که توطئه کرده اند عليه حزب حلقه ملکوت در نظام وبلاگيسم جهانی. خوب ان شاءالله مبارک است
۱۸:۰۷ ۱۳۸۳/۱۰/۱۵ اين رضا شکراللهی مي‌خواهد با بزرگ کردن حلقه ملکوت خود را بزرگ جلوه دهد. مگر نمی بينيد که خود را «مجاور بارگاه ملکوت» مي‌نامد! خيلی خنده دار است
۱۹:۳۸ ۱۳۸۳/۱۰/۱۵ تمام اعضای حلقه ی ملکوت را نمی شناسم اما وبلاگ اقای معروفی از آن دسته است که همیشه به سراغش می روم و لذت می برم. یادم هست که چندی پیش در یکی از صفحات حمله ی تندی شده بود به آقای محمد حقوقی که نظرش را گفته بود در زمینه ی زبان فارسی، همان لحظه دلم گرفت. البته نه به دلیل نقد کردن نظر ایشان که اصلا می نویسیم تا نقد شویم اما چرا بدون تعصب و با دلالت و منطق پیش نمی رویم. خوابگرد عزیز بحثی را که چندی پیش هم داشته ام این جا می نویسم از مردم به معنای عام شاید انتظاری نباشد اما از گروه خرد ورز به معنای خاص که می تواند دایره ی گسترده ای داشته باشد این انتظار می رود که با ‌آرامش و بحث های منطقی با هم دیگر به گفت و گو بنشینند و همیشه غمی بزرگ داشته ام هر گاه که کدورتی در نوشتار خرد ورزان دیده ام با لحنی تند و عتاب آمیز. امیدوارم که حلقه ی ملکوت به ثبات خویش برگردد و خوش بین هستم که این حلقه بحران را چون نقطه ی عطفی بگذراند و دوباره همه در کنار هم به سیاق شخصی بنویسند.
۲۰:۴۷ ۱۳۸۳/۱۰/۱۵ شخصن با هرگونه حلقه‌ای مخالفم. چرا که حلقه دايره‌ای بسته‌ است که نه راهی به بيرون دارد و نه مجرائی از بيرون و همین مهم‌ترین تفاوت شبکه و حلقه است. حال می‌خواهد اين حلقه کلوب شاعران مرده باشد، يا حلقه مکوتی، يا لژ فراماسيون و يا کانون وبلاگ‌نويسان ايرانی. "حلقه‏ی وبلاگی ملکوت، برجسته‏ترين و تأثيرگذارترين حلقه‏ی وبلاگی موجود در وبلاگستان فارسی‏ست." اين جمله شما باعث شد که نوشته را باشوق بيشتری کلمه به کلمه بخوانم و هضم کنم اما متاسفانه در متن اثباتی بر اين ادعا نيافتم. ايکاش توضيح می‌داديد که که اصولن وبلاگ برجسته چيست و چه‌گونه تاثيری حلقه ملکوتی بر ديگر وبلاگ‌ها داشته است تا بعدن برسيم به بررسی صفت‌های عالی. شاد باشيد.
۲۰:۵۲ ۱۳۸۳/۱۰/۱۵ سلام. خوابگرد عزيز! راستش من متوجه نشدم که تو می‌خواهی به حل مشکل کمک کنی، يا اين‌که از دوستانت فقط جانبداری کنی؟‌ به نظر من يک‌طرفه به قاضی رفته‌ای و به جای اين‌که به حل مسئله کمک کنی، با صف‌بندی، تنها بغرنج‌ترش کرده‌ای. حتا چند جا واقع را خلافِ واقع نشان داده‌ای که از تو بعيد است. مثلاً می‌گويی نويسنده‌ی خيال تشنه شخصاً و داوطلبانه در ملکوت نمی‌نويسد، در صورتی که همه می‌دانند کيوان حسينی (ايگناسيو) و حميرا طاری (خيال تشنه) بيرون انداخته شدند. توجه داشته باش که انسان‌ها شخصيت دارند و اين نيست که کسی را بيرون بی‌اندازند و بعد از او بخواهند که بازگردد و او هم بگويد چشم! در ضمن، بحث‌های پيرامون ملکوت -موافق و مخالف- عملاً به پايان رسيده‌اند، امّا تو داری به گشايش مجدد اين پرونده دامن می‌زنی، آن‌هم با نگاهی نه‌چندان عادلانه. کار تو شايد حتا برای خود ملکوتيان "کماکان در حلقه مانده" نيز عجيب باشد و بی‌ترديد، قوت قلب کسی نخواهد بود. من فکر می‌کنم برای حل هر مسئله‌ای، نخست بايد صورت مسئله را درست مطرح کرد، چه با پاک کردن صورت مسئله و فقط يک سمت کار را ديدن، تنها پيچيدگی مسئله بيش‌تر می‌شود. ضمناً برای حل يک مشکل، بايستی همه‌ی طرفين درگير در آن مشکل پا پيش بگذارند و با مرزبندی، فقط فاصله‌ها بيش‌تر می‌شود. بگذار اين مشکلی که پيش آمده، در آرامش و در روندی آرام حل شود و سعی نکن به‌اصطلاح با سنگين‌کردن يک طرف و يارگيری، به نتيجه‌ی کار سمت بدهی. کمی دلخوری به‌وجود آمده بود که دوستان همگی با همدلی و حسن نيت حل‌اش خواهند کرد. ما هم به‌تر است به ايجاد همدلی کمک کنيم،‌ يا اگر قصد دخالت نداريم، لااقل با دوری از صف‌بندی جلوی ديرپاشدن کدورت‌ها را بگيريم. موفق باشيد.
۲۲:۴۶ ۱۳۸۳/۱۰/۱۵ از همه وب هایی که اسم بردی دیدن کردم . مرثی .جیمی
۰۲:۲۱ ۱۳۸۳/۱۰/۱۶ چه شد که تعداد نظرات به یکباره از ۲۳ یه ۱۷ نزول پیدا کرد؟ آه.. در ایران اسلامی سانسور طبیعی است.ببخشید فراموش کرده بودم!
۰۲:۲۳ ۱۳۸۳/۱۰/۱۶ مايه شرمساري است كه قشر فرهيخته يا كساني كه ادعاي فرهيخته بودن دارند، اين قدر به تملق همديگر مشغولند. قبل از اين كه به فكر كارهاي بزرگ فرهنگي باشيد عجالتاً كمي به اين رفتار مشمئزكننده بينديشيد. خوابگرد به تملق حلقه ملكوت مشغول است و آنها هم به مجيزگويي خوابگرد. در ضمن به منتقدان هم هرچه دلشان مي خواهند مي گويند. يك كمي به خودتان بياييد.
۰۹:۰۶ ۱۳۸۳/۱۰/۱۶ من از اين امير خوشم می آيد چون اولا پيگير است ثانيا گمنام امضا نمی کند. تکليف اش با خودش و ملکوت و ناسوت روشن است. کاش همه کامنت گذاران عصبی و عصبانی هم مثل امير نام و نشان می گذاشتند تا آدم می فهميد از چه وزن و معرفتی برخوردارند.
۱۱:۱۱ ۱۳۸۳/۱۰/۱۶ آقاي فرهاد كنجكاو خواهش مي‌كنم فعلاً از وزن‌كشي و معرفت‌سنجي صرف‌نظر كنيد. همان گفته‌ها را ملاك قرار بدهيد يا حرف منطقي است يا نيست، چه ربطي دارد به اين كه وزنش چندكيلو است يا معرفتش چقدر است؟ چرا هميشه دنبال يك راهي مي‌گرديد كه از مقابله با انتقادات فرار كنيد. رفتار اين وبلاگ‌نويسان مشابه مديحه‌سرايي دوران شاهان قديم است، منتها به جاي شاه هم‌ديگر را مدح مي‌كنند. يا اين حرف درست است يا نه؟ مي‌‌توانيد نظر بدهيد، چرا طفره مي‌رويد؟
۱۲:۳۵ ۱۳۸۳/۱۰/۱۶ جناب فرهاد کنجکاو، نمی دانم نوشته ی شما دلیل بر این است که با من هم عقیده هستید یا خیر. ولی دوست ندارم فکر کنید بنده عصبی هستم! البته اگر دوست دارید اینطور فکر کنید مشکلی هم نیست؛ من خودم شعار آزادی بیان و آزادی عقیده می دهم و اگر کسی بخواهد در مورد من طوری فکر کند که به واقعیت نزدیک نیست بنده مطمئناً مشکلی ندارم. شاد و پیروز باشید، امیر
۱۴:۵۲ ۱۳۸۳/۱۰/۱۶ سلام، هر به مدتی سری ميزدم شايد شما دوباره شروع به نوشتن کرده باشيد. امروز واقعا خوشحال شدم.خيلی خوشحالم که باز گشتيد.
۱۷:۰۶ ۱۳۸۳/۱۰/۱۶ سلام . از بازگشتتان خوشحالم آقای شکراللهی . نظر شما درباره ی ملکوت محترم است . اما بيشتر دوست داشتم اين حلقه را مثل همان اوايل دوستانه و دوست داشتنی ببينم . جای خالی کيوان و فرين در اين ميانه کاملا پيداست و بازديد کنندگان ملکوت را به انتقاد از دوست شما يعنی مدير محترم حلقه وا می دارد . کاش چنين نمی شد . شاد و پر توان باشيد.
۲۱:۳۸ ۱۳۸۳/۱۰/۱۶ لطفا نسخه‌ي جديد TrayLayout را بگذاريد. نسخه‌ي شما اعداد را فارسي نمي‌کند.http://prdownloads.sourceforge.net/farsitools/traylayout-1.2.zip
۲۱:۵۳ ۱۳۸۳/۱۰/۱۶ چيزی را ميخواهم بگويم هيچ ربطی به نوشته خوابگرد عزيز ندارد.
چون در هر حال نوشته هایش را دوست دارم.. حتی اگر با انها موافق نباشم...
ولی خواندن نوشته ملکوت مرابه فکر خدا و دين ومسيحت واسلام و ساير اديان فرو برد...
به این نتیجه رسیدم که :
اگر از ديد فلسفی به اسلام و مسيحيت نگاه کنيم مي بينيم در اسلام انسان برده خدا يا بنننده !!خداست .
ورابطه خدا با انسان در اسلام بر محور ترس و مجازات است .طبيعی است که ارباب اشتباهات غلام را به اسانی نميبخشد!!!
در مسيحيت .انسان فرزند خداست و عشق محور رابطه بين پدر و فرزندی است!!
که باز طبیعی انست که پدر اشتباهات فرزند را براحتی متواند اغماض کند.
حال هر دو نطریه چه اشکالی دارد بماند..
اما اعتفاد شخص من!!
راستش من به بت پرستان بیشتر احترام میگذارم !! چون لااقل به جیزی معتقد بودند که میشد آنرا دید و لمس کرد!!
ولی
عجیب این است که انسان بعد از هزاران سال بت پرستی ترقی کرد! .و به هیچ معتقد شد...
در حقیقت بت ذهنی نا مرئی را جایگزین بت عینی ملموس خود کرد...
و این انسان بیچاره بر سر شکل وشمایل این بت ذهنی نامرئی ساخته خود
هزاران سال است به جان هم افتاده اند ..
خوب آدم عاقل به فکر فرو نمیرود که شاید
همان بت عینی بهتربود ..؟ که در مورد شکل وشمایلش لااقل اختلاف سلیقه نبود.
چون دست کم انسان به چیزی معتقد بود که وجود خارجی داشت..!!و میتوانست آنرا لمس کند!!
۰۰:۰۷ ۱۳۸۳/۱۰/۱۸ خوابگرد عزيز
اين لباس ها که به عنوان هدایای کريسمس اين اقا يا خانم سهند برای شما فرستاده اند اصلا برازنده شما نییست گویا این ها لباس ها به تن خودشان کوچک شده که برای شما فرستاده اند..
من فکر میکنم با پست سفارشی برای خودشان پس خودشان بفرستيدچون این لباسها ..نه رنگش به شما میخوره نه اندازه اش شما تو این لباسها خیلی مضحک به نطر میرسید..
باور نميکنم که تو خوابگرد عزیز با جواب دادن به ايشان رسيداين هدايا امضاکرده باشی!!
۰۱:۲۹ ۱۳۸۳/۱۰/۱۸ سلام
تبریک برای بازگشتن .
عموی من به عنوان دریاروندگان در ملکوت می نوشت و جدا شد.
فکر می کنم اگر مسایل پشت پرده رو می دونستی بهتر قضاوت می کردی . حمایت داریوش و سیبستان عزیز رو از ترور ونگوک شنیدی ؟
---
علی
۲۳:۱۹ ۱۳۸۳/۱۰/۱۸ Nooshin khanoom. “ az kozeh hamon beron travad, keh dar oost.” You better believe in idolatries, because what else we can expect from a person suffering from syphilis of the brain? Leave the symbolic God to us.
۰۰:۰۷ ۱۳۸۳/۱۰/۱۹ با اجازه خوابگرد . لطفا کامنت ایشون رو پاک نکنید *برای سین
عزیز جون . مرسی برای هديه ات ولی لازم ندارم مال خودتون... به بتم قسم که *انسان *است من با خدای شما هیچ کاری ندارم اصلا نمیدونم چه شکلی است همان طور که خود شما هم نمیدونید چه شکلیه!! و راستی از کجا فهميديد که من زن هستم !!البته برام فرقی نداره که جنسم چيه باشه ولی امروز خوشحال شدم که مردهستم چون زبونم لال اگر تصادفا با شما ازدواج میکردم ..!!چه خاکی بايد تو سرم ميریختم.. باور کنید که خودکشی میکردم.. به خوابگرد نصيحت کردم هديه شما رو باز نکنه براتون پس بفرسته .. ولی متاسفانه خودم اين اشتباه رو کردم...حالا هم دير نشده ببخشید که اوون رو باز کردم..از هر جا اوون رو خريديد برید پس بديد يا بدی خودتون نگاهداريد..
۰۱:۱۴ ۱۳۸۳/۱۰/۱۹ ببخشيد .يه در خواست :ميشه در مورد وبلاگ های انديشه ورز بيشتر توضيح بدهيد چون مور مور شدن ذهن شما هيچ معياری برای تميز دادن اينگونه وبلاگ ها در اختيار من کنجکاو قرار نميدهد.در ضمن من در مورد قضايای حلقه ملکوت چيزی نميدانم اما با ديدن اوضاع وبلاگ شما و نظرات يک سوال برايم پيش آمده
چرا اينجا همه يکديگر را متهم ميکنند؟ چرا قشر فرهيخته و انديشه ورز اينگونه به جان يکديگر افتاده اند من فکر ميکنم که اين جمعيت انديشه ورز دشمن را اشتباه گرفته اند . دشمن انديشه ورزان جهلی است که در جامعه ما ريشه دوانيده نه انديشمندان ديگر.
۱۳:۲۰ ۱۳۸۳/۱۰/۱۹ ‌گلايه‌های سپينود ناجيان از فضای وب
۱۵:۲۷ ۱۳۸۳/۱۰/۱۹ آقاي شکراللهي عزيز!
خوش‌حال هستم که دوباره می‌نويسيد. مسلما وب‌لاگستان با حضور شما خواندني‌تر است.
۲۳:۰۹ ۱۳۸۳/۱۰/۱۹ سيد جان من نمی فهمم اصرارت بر باقی گذاشتن اين يادداشت چيست . نمی دانم چرا داری بيش از حد طولش می دهی و مطلب بعدی را منتشر نمی کنی . حاشيه های اين مطلب دارد شخصيت آدمهايی را زير سوال می برد که يک تار مويشان به صدتا حلقه ملکوت می ارزد . نوشتن اين يادداشت در خوابگرد اشتباه بود آقای شکراللهی
۰۰:۵۰ ۱۳۸۳/۱۰/۲۰ اتفاقا آيينه تمام نمای ما و شماست آقای رضايی زاده! قبول نداريد؟
۱۶:۰۴ ۱۳۸۳/۱۰/۲۰ نخست اینکه شما داور کدام فرهنگستان جهانی هستی که هی تز و بیانیه ول می کنی. حالم از این اخلاق گرایی اسلامی شما به هم می خورد . همواره در حال نمره دادن به دیگرانی . مرد حسابی سروپایت را ابتذال گرفته هی درباره ابتذال پرت و پلا می گویی . تو در کشوری داری زندگی می کنی که حقیقت را تنها از زبان دیوانه ها یا کودکان می توان شنید. دست بردار از این آخوندچهره گی. از بالای منبر بیا پایین. حلقه ملکوت اگر مفرداتش خوب است اما مرده شور ترکیبش را ببرد. یک مشت آخوند مدرن فلسفه باف اسلامی که شب و روز به موعظه های اخلاقی مشغولند و چون پشت پرده می روند آن کار دیگر می کنند. دیدی که خوانندگانت نیز دارند تف بر ریشت می اندازند. حالم را به راستی که به هم زدی. الحق که آدم هایی مثل تو را رک و راست می گویند خایه مال.
۱۷:۰۴ ۱۳۸۳/۱۰/۲۰ پولاد جان حالا اينقدر خودت رو ناراحت نکن! شما هم بزرگ می شی سواد ياد می گيری عضو فرهنگستان می شی. هنوز زوده پولاد جان. اينها همه حقيقت است که گفتی فقط نفهميدم تو از کدوم دسته حقيقت گوها هستی ديوونه ها يا بچه ها؟! من از اين صداقتت خوشم اومد که می گی فقت من بلتم بنويسم بقيه برن بميرن حالم را به هم می زنن. مرسی يه کف مرتب.
۰۱:۰۹ ۱۳۸۳/۱۰/۲۱ خوابگرد عزيز من هم به واقع متاثر شدم ار قضاوت يکسويه تو و هيچ انتظار نداشتم به واسطه دوستی با داريوش که از خود بزرگ بينی و خودمحوری بيمارگونه خودش را قبله عالم خطاب می کند!!! از سانسوری که ايشان بر امثال معروفی هميشه آزاده و مهربان يا خلج نازنين يا باقی دوستان اعمال کرده دفاع کنی. اين همه قلم فرسايی و يافتن واژگانی زيبا به خاطر تمجيد از قبله عالم؟!!و مجاورت داشتن با حلقه ايشان؟!!
من شخصا به هيچ حلقه ای کلی نگاه نمی کنم و برای آن نازنينانی که دوستشان می داشتم و می دارم(معروفی/علامه زاده/عاصمی/خلج/کيوان و...)
تک تک حرمت قائلم و فکر می کنم آن حلقه با آن صاحب ارضش !! و قبله عالمش !!!لياقت همجواری با اينان را نداشت.
به اميد روزی که دوستيهای قديم باعث ناديده انگاشتن حقی نگردد.
و در آخر با نوشين عزيز کاملا موافقم ....
۰۲:۳۹ ۱۳۸۳/۱۰/۲۲ ای آدمی که هنوز شهامت نوشتن نام خود را نداری و می روی پشت داریوش. م پنهان می شوی. من هم بچه ام و هم دیوانه. بچه ام چون هنوز مثل شما در حلقه ابلهان وارد نشده ام. چون حلقه ما شبان و رمه گان اوست. حالا نمی دانم شما شبانی یا رمه؟ دیوانه ام چون در سرزمینی به دنیا آمدم که فیلسوفش شما هستید و ادبیات شناسش این آقایی که در خواب به سر می برد. ببخشید می گردد. من پیشترها هم نوشتم که وبلاگ حلقه و شبان و رمه بر نمی دارد. وبلاگ سرزمین آزادگان است.
۰۸:۵۱ ۱۳۸۳/۱۰/۲۲ پولاد جان بابا چقدر جدی می گيری حالا ما يه شوخی کرديم. نيازی به گفتن نبود. آدم عاقل که اينجوری مثل شما حرف نمیزنه. ربط حرفات هم مثل خط وبلاگ ات شده ناخوانا. ولی مرسی که اينقدر صداقت داری. حالا اين داريوش م کی بود؟
۱۵:۳۴ ۱۳۸۳/۱۰/۲۲ هيچ دونفري مثل هم نمي انديشند-حتي داريوش و يارش ساغر.
۱۵:۴۷ ۱۳۸۳/۱۰/۲۲ هيچ دونفري كاملآمثل هم نمي انديشند-حتي داريوش و يارش ساغر-ميزان ونوع وجوه اشتراك-درمواردمبتلابه- موجب پيوندافراداست.بعضي هاموضوعات را-خوب يابد/مفيديامضرّ-فقط خوب مي نويسندوبرخي ديگر-وبلكه قليلي-فقط موضوعات خوب رامي نويسند-حتي شايدبانگارش بد-ولي ملكوت هردوحسن بيكجادارد؛نگارش وموضوع هردوخوبست.وبسياركم اند اينگونه فرزانگان؛خدايشان يارباد.
۱۱:۰۳ ۱۳۸۳/۱۱/۰۴ چرا به قول و قرار تان پايبند نيستيد
آدم خوش قول شريك اعتبار ديگران است
۱۳:۵۷ ۱۳۸۳/۱۱/۰۵ زندگي هيچ نيست الا سايه اي لغزان و بازيهاي بازي پيشه اي نادان كه بازد چند روزي نقش اندر اين ميدان و آنگه هيچ!
زندگي افسانه ايست كز دل شوريده مغزي گفته آيد سر به سر خشم و خروش و غرش و غوغا ،ليك بيمعنا!
بابك هادي پور از دست رضا
۰۰:۳۶ ۱۳۸۴/۰۲/۰۵ آقای خوابگرد لطفا بگوييد که چطور ميتوانم در ملکوت يک وبلاگ داشته باشم؟ خيلی ممنون
۰۲:۳۳ ۱۳۸۴/۰۷/۲۸ لبالبابلالبابلا

نام
ایمیل
وب‌سایت
پیام



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.