بایگانی لینکده


سفارش آگهی آگهی

شهرکتابققنوس
عکس‌آن‌لاین دوشنبه

برخی آشنایان
پنجره پشتی
یادداشت‌های ادبی محمدحسن شهسواری

چنگی بر چند حکایت
خبر لغو مجوز چاپ پانزدهم رمان یگانه‌ی «نیمه‌ی غایب» در شهر پخش شده و من توان رفتن به سمت تلفن و زنگ زدن به «حسین سناپور» را ندارم.  



هفتانک

پیشنهاد

سایت‌ها
هفتان دوات ۳۰نما جن و پری زمانه بی‌بی‌سی پارسیک تابناک اعتماد کارگزاران روزنا جام‌جم همشهری بالاترین کارگاه هنر عکاسی مگیران ایران کیهان بلاگ‌نیوز حیاتِ نو

سایت‌های دیگر
انسان‌شناسی و فرهنگ رخداد مرور ماندگار فیروزه ۷سنگ فروغ قفسه کافه داستان دیباچه نصور آتی‌بان

چند داستانک برگزیده
دیروز، مراسمی در مجموعه‌ی فرهنگی هنری تهران ـ که یک مرکز فرهنگی خصوصی ست ـ برگزار شد و برگزیدگان مسابقه‌ی داستانک‌های فارسی «کشف لحظه» معرفی شدند و جایزه‌هاشان را هم گرفتند. گزارشی از مراسم را می‌توانید در این‌جا بخوانید. هم‌چنین، دیروز، شروع مسابقه‌ی داستان‌های کوتاه کوتاه «جهان معنوی» نیز اعلام شد که قرار است به شکل بین‌المللی و دوزبانه (فارسی و انگلیسی) برگزار شود. توضیحات بیش‌تر در باره‌ی این مسابقه‌ی جدید را هم می‌توانید در سایت آن مطالعه کنید. برای این که در لذت خواندن سه داستانکِ برگزیده شریک‌تان کنم، آن‌ها را در این‌جا می‌آورم، همراهِ داستانکی از مرحوم علی شریعتی که البته از شرکت‌کنندگان نبود و داستانک‌اش در این‌جا جنبه‌ی تزیینی دارد!

برگزیده‌ی نخست: فنجان من، فنجان تو ـ نوشته‌ی نینا ملک
دو فنجان روی میز است. یکی فنجان دسته‌دار سفیدی ست با گل‌های ریز زرد روی حاشیه‌ی لبه‌ی آن، و دیگری فنجان دسته‌دار سفیدِ دیگری ست با گل‌های ریز زرد دیگری روی حاشیه‌ی لبه‌ی آن. یکی فنجان من بوده است و دیگری فنجان تو. فنجانی که هنوز قهوه‌ی نیم‌خورده‌ی بدون شکر تو، توی آن باقی‌ ست. در زیر سیگاری روی میز دو سیگار است که یکی هنوز روشن است و نیم‌کشیده و دیگری خاموش. کنار میز دو صندلی چوبی ست، که یکی به طرف دیگری کمی چرخیده است و رویش به سمت میز نیست و دیگری که رویش به سمت میز است. یکی صندلی من بوده است و دیگری صندلی تو، و میز، کنار پنجره ای ست که پرده‌ای ضخیم و سبزرنگ قسمتی از آن را پوشانده است و لای پنجره کمی باز است. نور به آرامی به درون می‌آید و دود آن سیگار روشن بیرون می‌رود، و از شیشه‌ی پنجره حیاط پیداست، با گل‌های ریز زرد بر حاشیه‌ی لبه‌ی باغچه، و در ِ حیاط نیمه‌باز است و کنار در من ایستاده‌ام و تو از پیچ کوچه رد می‌شوی.

برگزیده‌ی دوم: عشق‌ورزی در خطوط ـ نوشته‌ی مهدی زارع
شما محاسبه می‌دانید و ما را  با‌دقت می‌بینید. من و دختر‌ افغانی شانه‌به‌شانه می‌رویم. ملا‌محمد‌جان را اشتباه می‌خواند، ولی خوب می‌خواند. شما مثل پرنده‌ها از جلوی ما می‌پرید. می‌ایستیم. راه تا دورها ادامه دارد و ساکت.
ـ به افغانستان برنمی‌گردم.
ـ دیوانه شدی دختر؟
ـ نه، برنمی‌گردم.
ـ چرا؟
ـ تو آن‌جا نیستی.
ـ من هم می‌آیم افغانستان.
لبخند می‌زند و می‌گوید کاش می‌شد، ولی آن‌جا جایی برای امثال من نیست. می‌گویم: «مگر این‌جا هست؟» می‌گوید، این‌جا هم جایی برای امثال او نیست، و لبخند می‌زند. به هم خیره مانده‌ایم. دست‌اش را دور گردنم می‌اندازد. شما می‌گویید در داستانی با صد و پنجاه کلمه جای این کارها نیست. می‌گوییم به شما چه؟ ما می‌خواهیم در صد و پنجاه کلمه معاشقه کنیم. فضول‌اید؟ اگر خوش‌تان نمی‌آید بروید و ژست‌ها‌تان را آن‌جا بگیرید که بخرند. برای ما دنیا همان لحظه‌ی کوتاه، شیرین بود و شما آن را خراب می‌کردید. شما دوباره می‌پرید. ما همدیگر را گرم می‌بوسیم. شما در آسمان‌اید، آن بالا، و می‌گویید داستانی در صد و پنجاه کلمه. می‌گویم: «همیشه به یاد این لحظه بغض می‌کنم.» می‌گوید همیشه بغض خواهد داشت، و شما در اوج آسمان بی‌ابر پرواز می‌کنید.

برگزیده‌ی سوم: ما با هم هستیم ـ نوشته‌ی امیرتاج‌الدین ریاضی
به لباس‌شویی می‌گویم که خسته نباشد. ملافه‌ها را خوب شسته، اما هنوز بعضی از لباس‌ها لکه‌هاشان باقی مانده. شسته‌های تمیز را می‌ریزم توی سبد و می‌برم برای پهن کردن روی بند. بعد برمی‌گردم و جاروبرقی را برمی‌دارم تا با هم اتاق‌ها را تمیز کنیم. بعدش نوبتِ درست کردن غذا ست. همیشه مواد خامی را که برای غذا لازم است، از دهانِ سرد یخچال بیرون می‌کشم و روی آتش گرم اجاق گاز می‌گذارم. تا  گاز کارش را با آرامش تمام کند، به رادیو ضبط گوش می‌دهم؛‌ خوب می‌خواند، خوب حرف می‌زند، چیزهای خوب یادم می‌دهد،‌ درست  مثل  تلویزیون. از همه ساکت‌تر تلفن است؛ سیاه و سنگین یک گوشه‌ی اتاق روی میز کوچکی نشسته و صدایش در نمی‌آید.
همه‌اش همین است، همین‌ها هستیم، با هم،‌ پشت پرده‌های بسته؛‌ برای تمام روز.

دکتر علی شریعتی ـ کچل سیگاریِ زن‌دار
وقتی کلاس پنجم بودم، پسری درشت‌هیکل تهِ کلاس ما می‌نشست که مظهر تمام چیزهای چندش‌آور دنیا بود و من به سه دلیل از او متنفر بودم. اول این که سیگار می‌کشید. دوم این که کچل بود، و سومین چیز که از همه چندش‌آورتر بود این که، در آن سن زن داشت. سال‌ها گذشت و روزی به اتفاق همسرم از خیابان می‌گذشتم که، همان پسر درشت‌هیکل تهِ کلاس را دیدم؛ درحالی که کچل بودم، سیگار می‌کشیدم، و زن داشتم.

پیوند:
شماری از بهترین داستانک‌های مسابقه‌ را می‌توانید در این صفحه بیابید.


نظرات خوانندگان
۱۸:۲۳ ۱۳۸۷/۱۰/۲۸ به نام خدا
به خاطر گل روی نیم‌فاصله‌ی عزیزم -موجودی که در فقدانِ‌ش حاضر نیستم بنویسم- شما رو بین پیوندهای انگشت‌شمارم جا دادم.
یا حق.
۱۸:۲۵ ۱۳۸۷/۱۰/۲۸ آآآی من غصه خوردم که جزو برنده‌ها نبودم... آآآی غصه خوردم که نگو!
۱۸:۴۱ ۱۳۸۷/۱۰/۲۸ در روايات آمده شايد يا من خيال ميكنم كه آمده است، يا شايد هم شنيده‌ام جايي، يا شايد اينجا، توي خوابگرد خوانده‌ام، يا شايد اينجا هم نخوانده‌ام، اصلاً چه اهميتي دارد كه كجا خوانده يا شنيده‌ام، شايد هم اين جمله اصلاً از خودم باشد، آقا رضاي عزيز، ميگويند وقتي مراسمي از اين دست كه در بالا آمده‌است و مشابهين آن در مملكتي فزوني گيرد، يك جاي كار آن مملكت مي‌لنگد،، يعني آن مملكت دچار يك مرض لاعلاجي شده، حتي بدتر از اين هم ميگويند كه خوب نيست اينجا بنويسمش، يا فيلتر ميشوي يا نوشته‌ام سانسور ميشود، خب همان بهتر كه ننويسم، مرض كه ندارم...حالا بگو كجاي كار مي‌لنگد، كجاي مملكت كه ما اينهمه جشنواره داريم و كنفرانس و سمينار؟
۰۰:۳۵ ۱۳۸۷/۱۰/۲۹ سلام خوابگرد عزیز، من هم به روز شده‌ام بعد از دیر زمانی!
درود.
۰۱:۰۱ ۱۳۸۷/۱۰/۲۹ be nazare man dastan haye behtari ha vojud dasht
۰۷:۱۲ ۱۳۸۷/۱۰/۲۹ داستان سوم لیاقت بیشتری برای اول شدن داشت . داستان اول ... نه ؟
کاش آقای شکر الهی درباره معیاراتون برای انتخاب توضیحی بدید... ممنون
۱۷:۵۲ ۱۳۸۷/۱۰/۲۹ شریعتی اش تکان دهنده بود...
۲۳:۵۶ ۱۳۸۷/۱۰/۲۹ vaghean dastane aval ke bargozide shode. nesbate be dastane dovom va sevom kheili zaif tar ast.
۱۲:۴۷ ۱۳۸۷/۱۰/۳۰ 159
سلام دوست من
مطلب شريعتي عالي‌تر بود...
پيروز باشي ...
۱۶:۳۲ ۱۳۸۷/۱۰/۳۰ آخر کجای خواندن این سه متن مزخرف لذت داشت؟! معلوم است زیاد کتاب نمیخوانید یا این که سادیسم دارید یا مازوخیسم! چه چیز جالبی داشت، دومی که رسما مهمل بود. کلا هیچ چیز باارزشی در هر سه متنها نبود، به غیر از کار شریعتی که تکان دهنده بود و نشان میدهد که میتوان در کمتر از 150 کلمه هم متن خوبی نوشت، جوایز ادبی ایران یکی از یکی بدتر است چون داورهایش امثال همین آدمهای درپیتی هستند که به عمرشان کتاب نمیخوانند و هر کس [...] اول است، بخصوص که روزی با یکی از حضرات داور هم چتی کرده باشد و دلی داده باشد و قلوه ای ستانده باشد.
۱۷:۰۵ ۱۳۸۷/۱۰/۳۰ داستانک دکتر شریعتی فوق الآده بود.آقا رضا اگه لینکهای انهای متنتون رو به داستانک های دیگری از شریعتی اختصاص بدید ممنون میشم.
۱۸:۱۷ ۱۳۸۷/۱۰/۳۰ کاش به زمانی بر می گشتیم
که تنها غم زندگی ،
شکستن نوک مداد بود.
۲۲:۲۱ ۱۳۸۷/۱۰/۳۰ من با این زبان مشکل دارم. با این زبان مثلاً مادری مشکل دارم. با حرف و کلمه و این ها. دفترچه زیاد دارم، اما نمی نویسم. لج دارم. شبه داستانی حتی نوشته بودم که برایتان میل کردم. دستتان درد نکند. خواندید و راهنامیی کردید. سال هشتاد و سه بود. تازه شاعری را رها کرده بودم دیگر. شعر را گذاشتم کنار چون نمی توانستم با کلمات فارسی شعر بگویم. خسته ام کرده بود. هنوز عاشق داستانم. اما... من این زبان را دوست ندارم. دغدغه دارد خفه ام می کند، ولی باز هم از رو نمی روم که بنویسم. لج دارم. دوست دارم عکس بگیرم تا حرف بزنم، نه این که عکاسی بشوم. دلم می خواهد صدای نکره ام ضبط شود به جای نوشتن. ولی این کرم لعنتی ...( کاش ی.ی که پیر و دربدرش کرد همین نوشتن می دانست و می فهمید توی این چند سال چقدر کاسته شدم). برایتان آرزوی موفقیت دارم. موفق و پیروز باشید.
۱۲:۰۲ ۱۳۸۷/۱۱/۰۱ همانند تزریق در وقت بحران و عجله. قصه هایی از این دست ، شبیه همان سوزن تیز و مهربان است که بجای عضله در روح تزریق می شود. در آنی ، رگهای ذهن را پر از لذت دیدن و درک و تخیل می کند.
مثل برشی در کیک ، برشی عمودی در زمان افقی است. از لای درز و سوراخی که ایجاد شده ، جزئی از زمان تحت عنوان روز مرگی مساوی کل زمان و شاید یک زندگی می شود.
خطاب مستقیم راوی داستان دوم به مخاطب متن و او را به پرنده ای در آسمان بی پر واز شبیه کرد ن، در اصل راندن خواننده هایی از جهان اینگونه قصه ها است که درک لذت را در موجز خواندن و نوشتن از دست داده اند. کسانی که بهشت رااز آن رو می پرستند که وعده عشق بازی طولانی می دهد و مستی دائم الخمری ابدی. جهان هنر ، بگو و بگذر است. دنیای قصه لیوان ای سفید دسته دار با گلهای زرد است که سیگارش را به نیمه نرسیده رها کرده و تلخ و بی شکر از همان دری که لذت را می آورد ، آهسته و بی صدا می رود و ما را با عشقی همیشگی و باغچه تنها می گذارد. با دنیای خلاصه و پر جنب و جوشی شبیهی همان آدم پشت دیوار قصه سوم.
باید قصه نویس بود تا بفهمی چاره ای نداری که برای نگهداشت لحظه های زود گذر ، بگویی و بگذری. قصه چهارم، بازگویی مفهوم سطر آخر این نوشته ی من است. باید نویسنده شد تا در باره ی جهان نوشتن قضاوت چندش آور نکرد. و زمان همه ما را در انتهای زندگی راوی می کند.
۱۶:۲۸ ۱۳۸۷/۱۱/۰۱ هنوز هم دود از کنده بلند می‌شود، داستانک شریعتی بر هر سه داستانک بالا برتری داشت
مچکر از حسن انتخابتان در باب قرار دادن داستانک شریعتی
۱۷:۲۷ ۱۳۸۷/۱۱/۰۱ یه زمانی توی سایت شما لینکی داشتیم اقا ! پاکمون کردین انگار.
داستانها رو خوندم خیلی جالب بود، اگه ممکنه بهم بگو امکان ترجمه و چاپشون هست یا نه؟
راستی این برنده شدن هم خیلی کیف داره، اتفاقا یه دفعه هم به من رای دادین موقعی که " روبان قرمز" رو نوشته بودم برای روز جهانی ایدز.
اون موقعها هنوز پرشین بلاگ سر پا بود یادش به خیر.
به هر حال این آدرس جدیدمه. از امکان ترجمه بی خبرم نذار. مرسی!
۰۱:۳۱ ۱۳۸۷/۱۱/۰۲ سلام
من در سایر صفحات وبسایت جشنواره داستکهای فوقالعاده زیاد دیگری خواندم. چرا آنها گم شدند؟؟؟ و اینان!!!
۲۲:۰۷ ۱۳۸۷/۱۱/۰۲ سلام
خیلی عالی بود
تبریک میگم
۲۲:۰۳ ۱۳۸۷/۱۱/۰۵ تبریک به هر 3 نفر. کار اول و سوم را بیشتر پسندیدم.
۰۰:۳۷ ۱۳۸۷/۱۱/۲۰ این خیلی مسخرست که یه نفر اول شه به این خاطر که از تورنتوست ، من اینجا یکی دو تا از داستانایی رو می ذارم که مورد پسند من بودند از افرادی که نمی دونم از کجا هستند شاید از یه روستای بی اب و برق در زاهدان
۰۰:۳۹ ۱۳۸۷/۱۱/۲۰
نام داستانک : با خود گفت
دستانش را تا بیخ گوشش بالا آورده بود ناگهان بلند گفت : الله اکبر
و بعد با خود گفت : حالا شهریه دانشگاه این دختره رو از کجا بیارم؟ ، اه دختر هم دخترهای قدیم نه درس می خواندند نه هر روز مد می زدند
با عصبانیت گفت : الله اکبر ، سپس به این فکر کرد که ای کاشک همسرم نازا شده بود ، حالا این پسر لندهورم کجاست؟ خدا می داند
دوباره بلند گفت الله اکبر ، سپس توی دلش گفت : اینطوری نمی شود زندگی کرد ، باید یک پارتی درست حسابی پیدا کنم ، حالا پارتی از کجا پیدا کنم؟
الله اکبر دیگری گفت و به نظرش رسید بهتر است رییسش را برای شام دعوت کند ، همان موقع توی دلش پرسید : خانوم شام چی درست کرده؟
الله اکبر دیگری گفت و در فکر ماشین جدید همکارش بود که نشست روی زمین ، خواست بلند شود اما بلند نشد ، حلقه افکارش از هم گسیخت و با خود گفت :الان رکعت چندم هستم؟
۰۰:۴۰ ۱۳۸۷/۱۱/۲۰
نام داستانک : در آرزوی جایی بهتر
چند کرم کوچک توی گوشم زمزمه می کنند ، شاید برای خودشان زمزمه ای زیبایی باشد اما مرا می رنجاند ، جایم تنگ است و جز سیاهی چیزی نمی بینم ، نمی دانم چند قرن است حمام نرفته ام که اینگونه بوی گند می دهم ، کم کم استخوانهایم دارد پیدا می شود البته به جز استخوان شصت پای سمت راستم که چند روز پیش یک مار آمد آن را بلعید و رفت ، اینجا می فهمم چرا مردم حسرت موهای مرا می خوردند چون از آن روزی که اینجایم تنها موهایم مثل قبل است ، بوی گند جای تنگ بی آب و نان ، گور هم جای مزخرفیست ، بیهوده خودکشی کردم

نام
ایمیل
وب‌سایت
پیام



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.