سفری به سوی راه داستان
معرفی سه کتاب و تشکر از یک مترجم 
میتوان نويسندهی توانايی بود در اين روزگار و نشست و رمان خوبی نوشت مثل «چراغها را من خاموش میکنم» و زبان تحسين همه را بازکرد. میتوان نويسندهی قدری بود در اين روزگار و رمان پيچيدهای نوشت مثل «من ببر نيستم، پيچيده به بالای خود تاکم» و در عرصهی زبان و روايت جولان داد. میتوان در اين روزگار رمان سادهای نوشت مثل «پرنده» و جايزه گرفت. اما در اين روزگار، نوشتن رمانی مثل «شهربازی» و «ويران میآيي» انصافا دل و جرات میخواهد. دل و جرات نه فقط در برابر دستان مقتدر حاکميت، که هم در برابر خوانندگان بیشماری که سهم خود را از رويدادهای اينگونه آثار طلب میکنند. بگذار برخی دوستان بگويند که نوشتن رمانهايی دربارهی حوادث دانشجويی اواخر دههی هفتاد، يک تب است و نان بهنرخروز خوردن. مهم اين است که نويسندهی روشنفکر که هميشه در مظان اتهام «عدمتعامل با جامعهی معاصر» است، جرات کند و پا پيش بگذارد. و چه بهتر که يکی از آنها «حسين سناپور» باشد که سابقهی نوشتن رمان پرطرفدار ديگری را دارد بهنام «نيمهی غايب». چه خوبتر که يکی از اين معدود آثار رمان «ويران میآيی» باشد که هم خوشخوان است، هم ساختار محکمی دارد، هم زبان استخوانداری دارد، هم روانکاوانه است، و هم پر است از پيچ و تاب در روايت و زمان.
«ويرانمیآيی» شايد يک رمان خيلی قدرتمند ـ دستِکم بهقدر «نيمهی غايب» ـ نباشد، اما سناپور در نوشتن آن اين توانايی را داشته که با همهی بزرگی و وسعت رويدادهای دانشجويی دههی هفتاد، از حرکت طولی در سير رويدادها پرهيزکند و در دام حرکت عرضی برای پيشبردن حجم بزرگی از اتفاقات نيز نيفتد؛ و به جای آن شروع به حفاری کند و در درون پيش برود. همين ژرفنگری در رابطهها و ذهنهای آدمهای رمان است که برچسب «تاريخمصرف» را از پيشانی رمان دور میکند، و همين ويژگی درکنار حافظهی جمعی عموم مخاطبان است که باعث میشود برخی دوستان بر کار خرده بگيرند و از حجم کمِ رويدادهای رمان گله کنند و يا فاشگويیهای معمول ادبی در اينگونه آثار را طلب کنند. کاملا آشکار است که «سناپور» در اين رمان نه قصد تاريخنگاری داشته و نه بنای نتيجهگيری و تحليل تاريخی. «ويران میآيی» بيشتر رمان روان و تميزیست که نويسنده در آن، درون شماری از آدمهای درگير در حوادث دانشجويی را نقب میزند و نگاه فردی خود را ـ در کليت اثر ـ به خواننده منتقل میکند که اگر ايرادی هم به کليت اثر وارد باشد، اتفاقا به همين نگاه برمیگردد و نه به جنبههای فنی و تکنيکی رمان.
بهرغم همهی زيبايیها، ظرافتها و قدرتی که رمان «ويران میآيی» در ساختار و زبان خود دارد، نگاه عمومی «سناپور» به هستهي مرکزی رويدادهای اثر ـ که چيزی جز سياست نيست ـ نگاه قابلقبولی نيست. میگويم قابلقبول نيست از آن جهت که آنچه او در کليت رمان مورد قضاوت قرار داده، هنوز دمدست است و جلوی چشم همهی ما. صريح بگويم که شايد «سياست» اساسا چيز کثيف، پوچ و مسخرهای باشد، اما اين لزوما به آن معنا نيست که همهی سياسیکارها ـ و از جمله دانشجويان سياسیکار ـ کثيف باشند و چنين بیربط. تابلوی عمومیای که «سناپور» از دانشجويان درگير در حوادث و روابط آنها ترسيم میکند، بیهيچ خدشه و لکهای، تابلويیست از بیربطی، تصادف، بیآرمانی، سوءاستفاده، خيانت، و يا شهوت و جاهطلبی. متاسفانه حتا يک رويداد و يا يک شخصيت فرعی، و حتا يک ديالوگ جزئی هم در کل رمان وجود ندارد که «سناپور» را از چنين قضاوتی دور نشان دهد. نه اين که آنچه او ترسيم میکند، تابلوی دروغينیست؛ نه! اما وقتی چنين تابلويی در فضايی چنين بسته و محصور، بیهيچ منفذی، ارائه شود، میتواند نويسنده را در مظان اتهام دگمانديشی ـ هرچند از نوع روشنفکرانهاش ـ قرار دهد و من شخصا مايل نيستم اين اتهام بر نويسندهی رمان «ويران میآيی» وارد باشد. برای همين گمان میکنم «سناپور» در نگاهش به «سياست» و «دانشجويان سياسیکار» دچار اختلاط شده و از فرط تهوعی که از تلخی رويدادهای سياسی معاصر به او دست میدهد، ناخواسته قربانيان اين تلخی را نيز در نگاه خويش بهقعر پوچی کشانده است.
برای منی که دغدغهی زبان دارم، خواندن «ويران میآيی» لذتبخش بود. کاملا ملموس است که «سناپور» چه انرژی فراوانی بهخرج داده تا به زبان اثرش را همآهنگ با روايت و رويدادها، لحن و تشخص بدهد و علاوه بر ايجاد ريتمهای گوناگون، نظم و آرامش در انديشيدن را جلوهای عينی ببخشد. زبان ورزيدهی «سناپور» آنقدر لذتبخش متعالی هست که زيادهروی او در برخی جاها ـ بهخصوص در فصل آخر و کمی هم فصل اول ـ را بتوان ناديده گرفت و فکر نکرد به اين که وسواس او در اين کار به تصنع انجاميده. در فصل نخست، هرجا که راوی حرف میزند، قطعا حرجی نيست بر نويسنده که زبان او را هرگونه که بهتر میبيند، بچرخاند. اما وقتی شخصيت واقعی رمان، در زمان و مکان واقعی رمان حرف میزند، اينگونه زبانچرخانی از واقعنمايی فضا کم میکند و بهجای آن که فضايی روياگونه ـ که شايد مدنظر نويسنده بوده ـ ايجاد کند، خواننده را آزار میدهد. اشاره به اين نکته فقط از آنرو بود که خوب میدانم «سناپور» تا چه حد دغدغهی اين موضوع را دارد؛ بهاندازهای که برخلاف ادعای کرکنندهی بسياری از نويسندگان که هيچ ويرايشی را برنمیتابند، و بهرغم همهی توانايیهای خودش، از انتشار نام ويراستار در شناسنامهی رمانش هم هيچ ابايی ندارد.
و اما هرچند همهی«ويران میآيی» رمان دلانگيزی بود برای من، اما نمیتوانم هنگام معرفی آن اختصاصا به فصل ديدار «روزبه» ـ يکی از شخصيتهای اصلی رمان ـ با پدرش در خانهی پدری اشاره نکنم. اين فصل و بهخصوص بخش گفتوگو با پدر در حياط خانه، بیترديد زيباترين، جذابترين و ادبياتیترين فصل و بخش رمان است. در اين فصل است که ما با پدری آشنا میشويم که شايد عصارهی فعاليت سياسی در ايران است و اکنون تنها کاری که میکند، کتابخواندن است و کتابخواندن. پيش از ديدار «روزبه» با پدرش، روزبه در موقعيتی خاص اين جمله را از او بهياد میآورد که: «کتاب يعنی سرپايينآوردن و گوش دادن به حرف ديگری. برای همين است که ذاتا نقيضهی قدرت است. و قدرت حتا اگر تنها کارش ساختن کتابخانه باشد، فقط برای اين است که نمايشی بهتر از آن نمیتواند بدهد و بهتر از آن نمیتواند از دستش خلاص شود. برای همين است که حاصل کتابخواندن دانايی نيست، فقط آگاهی به نادانیست.»