جوالدوز
در
خبرچين، خبرگزاری وبلاگشهر نام وبلاگ مرا در ميان بيش از
يکسد وبلاگی آوردهاند که «مصرانه خواستار آزادی اکبر گنجی هستند.» بنده حضورم را در اين سياههی بلند و ننگين قويا و شديدا تکذيب میکنم. حقير نه تنها «مصرانه» خواستار آزادی اکبر گنجی نيستم، و نه تنها «خواستار معمولی» آزادی او هم نيستم، که «مصرانه» خواستار دربند ماندن اويم. اکبر گنجی جايش در همان زندان است و حق بيرون آمدن ندارد. سرمايه و گنج او جستجوی حقيقت در ميان سطور نوشتهها بود که ابدا کم گناهی نيست. آزادی او خيانت بزرگیست به آرامش دلنشينی که پس از تعطيلی فلهای روزنامهها و نشرياتِ ضاله و تشويشگر به اين سرزمين برگشته است. آزادی او خيانت بزرگیست به آرمان مقدس «آزادی بيان» که برای بهدست آوردنش يکْد صال است میدويم و خون میدهيم. آزادی او خيانت بزرگیست به منافع ملی ايران که تازه چندسالیست در سايهی خفقان گرفتن امثال گنجی دارد احيا میشود. آزادی او خيانت بزرگیست به حرمت و تقدس قلم که آدم پست و دونمايهای چون اکبر گنجی آن را ارزان فروخت و حرمت آن را نگه نداشت. آزادی او خيانت بزرگیست به مقام عالیمرتبهی آزادگی و شجاعت که اکبر گنجی مفهوم هر دو را به گند کشيد.
من نه تنها مصرانه خواستار دربند ماندن اکبر گنجی هستم، که مصرانه خواستار دربند شدن هر نويسنده، انديشمند، حقيقتياب، پرسشکننده، روزنامهنگار، تحليلگر، سردبير، مترجم، ناشر، استاد دانشگاه، دانشجو، طلبه، روشنفکر، نقاش، آهنگساز، فيلمساز، داستاننويس و شاعری هستم که ايرانی باشد و مستقل. من مصرانه خواستار دربند شدن هر ايرانی ديگری هم هستم که صاف توی چشم نظام و يا بخشی از نظام نگاه کند و پلک نزند. من همچنين مصرانه خواستار دربند شدن همهی وبنگارانی هستم که به ايرانی و آزاده بودن خود پشت کردهاند و برای آزادی اکبر گنجی يادداشت نوشتهاند تا دشمنان اين سرزمين را خوش بيايد. به باور من همهی اينها را بايد خفتشان را چسبيد و بیمحاکمه و بیقاضی انداخت کنار اکبر گنجی، تا شايد سربلندی و اقتدار ملی کاملا به اين سرزمين بازگردد. تجربهی دور ريختن جرثومههای فساد و مادران فتنه از فضای اطلاعرسانی کشور، و حبس و بازداشت و تهديد و تحديد ايشان در همين چند سال اخير تجربهی خوبی بود که اکنون بايد آن را در گسترهای بزرگتر عملی کرد تا مردم خداجوی اين کشور برای هميشه صبحها با دلی آرام از کنار دکههای روزنامهفروشی بگذرند و بر سر کار خويش حاضر شوند، و شبها با قلبی مطمئن به کانون گرم خانواده بازگردند و سر بر بالين بگذارند.
سوزن
برای اطمينان من مصرانه خواستار دربند شدن هر ايرانی ديگری هم هستم که از از زندانی شدن اکبر گنجی خون به دلش نشست، ولی اکنون از روی خجالت يا ترس، حتا اسم او را هم به ياد نمیآورد. از جمله: آقاداوود سوپری سر کوچهی ما و همهی همصنفانش، آقای ذوالفقاری همسايهی ما که رانندهی تاکسیست و همهی همکارانش، عليرضا پسر دبيرستانی همکارم و همهی همپايهایهايش در سراسر ايران، فرزانهخانم آرايشگر زنان محلهی ما و همهی مشتريانش و دوستان و اقوام مشتريانش، و دوستان دوستان و اقوام اقوام مشتريانش و... مسعود پسرعموی معلم من و همهی همکارانش در همهی مدرسههای ايران، مشمريم عمهی روستانشين من و همهی روستاييان ايران، عباسی کارمند جزء ادارهی ما و همهی همکارانش در همهی ادارهها، اصغر کارگر خدماتی شرکت دوستم و همهی همصنفانش، مهدی آهنفروش بازار و همهی حجرهداران و غرفهداران و شرکتداران و پاساژداران همکارش. و هر ايرانی ديگری که ياد اکبر گنجی را در دل داشته ولی به يمن گردش آزاد اطلاعات در روزنامهها و صدا و سيما حتا نام او را هم فراموش کرده است.