رمان «میم عزیز»
هفتمین کتاب و چهارمین رمان محمدحسن شهسواری که ادارهی سانسور وزارت ارشاد به نسخهی کامل آن مجوز نشر نداد. نسخهی الکترونیک «میم عزیز» در آذرماه ۱۳۹۱ با ویرایش سیدرضا شکراللهی در خوابگرد منتشرشد.
برای دانلود و مطالعهی مطالب مربوط به این رمان، ایـنجـا را کلیک کنید.
رمان «عروسکساز»
نخستین رمان مریم صابری که نوشتن آن را در سال ۱۳۸۷ تمام کرد، ولی ادارهی سانسور وزارت ارشاد طی دو مرحله به طور کامل آن را رد کرد. نسخهی الکترونیک «عروسکساز» در آذرماه ۱۳۹۰ در خوابگرد منتشر و از آن بسیار استقبال شد.
برای دانلود و مطالعهی مطالب مربوط به این رمان، ایـنجـا را کلیک کنید.
باز هم میم عزیز
میم عزیز یک پله از شب ممکن پایینتر است و دو پله از پاگرد، یا تکهای تازه از پازل رمان فارسی ست که یک پله آن را بالاتر برده است؟ 
اگر اين، بازار است و مغازههايش هم کنار خيابانها، پس لابد بايد در هر خيابان رديفی دختر و زن ايستاده باشند به چشمدوانی پیِ مردان رهگذر؛ با ماشين يا بیماشين. اما من يکی که کسی را نمیبينم، چه رسد به اين که سنشان هم رسيده باشد به زير ۲۰سال. شايد خيابان را اشتباه آمده باشم. به خيابانی ديگر میروم. گهگاه میبينم دخترانی را که زلفآشفته و خویکرده و خندانلب از کنارم میگذرند، اما نشانی از کاسبی در آنها نمیبينم. پس کو اين ۶۰۰هزار زن و دختر خودفروش؟ دروغ است آقا، دروغ. يکی از دوستان نويسندهام مدتها دربهدر پيدا کردن يکی از همين زنها بود تا چندساعتی را فقط با او حرف بزند برای شناختن يکی از شخصيتهاي رمانش. زمين و زمان را بسيج کرد، اما مگر پيدا شد يکی؟ اينطوری راه به جايی نمیبرم.
پرسهزدنهايم بنزينسوزاندن الکیست و حرصخوردن. به سوپرمارکتی میروم برای خوردن آبميوهای. مغازهدار درحال راهانداختن يک مشتریست. منتظر میمانم. اما انگار مرا نمیبيند. خم شده روی پيشخوان و هر و کر میکند با زنِ مشتری. میگويم: «ببخشيد آقا!» مرد خندهاش را جمع میکند. زن میگويد: «اگه ايندفعه مرتضی هم بياد، حال جفتتون رو میگيرم. بهش بگو اگه بخواد ايندفعه سر کيسهاش رو شل نکنه، گهخوری زيادی نکنه.» میخندد و میرود. موقع رفتن نگاهی به من میکند که يعنی «بفرما، نوبت شماست.» نوبت من؟
بيخيال آن ۶۰۰هزار نفر راه کج میکنم به طرف شرکت يکی از دوستان که ببينمش. زنگ میزنم. در باز میشود و دو دختر ۱۹-۲۰ ساله بيرون میآيند و از پلهها پايين میروند. بلافصله دوستم بی سلام و احوالپرسی جلو می آيد و میگويد: «۱۰تومن پول پيشت هست؟» ۱۰هزارتومان را میدهم. میگذارد روی چندتا هزاری ديگر که توی دستش است و تند از پلهها پايين می رود. داخل دفترش میشوم و لحظهای بعد او برمیگردد و سلام سلام گويان میرود طرف آشپزخانه. میگويم: «کیبودن اينها؟» تندتند چيزی را میشويد و میگويد: «وللِش. بشين همونجا. چای میخوری يا نسکافه؟» بايد حتما چيزی بخورم؟
دمغروب است و به فلکهی اول صادقيه رسيدهام. به هوای ارزانتر خريدن، داخل فروشگاه بزرگی میشوم که آشنايی جوان صاحبمال است در آن. از دور میبينمش که با موبايل حرف میزند. به من اشاره میکند که پيشش بروم. میروم. بحث تندی دارد با پشتخط بر سر معاملهای گويا. وسط حرفهايش هم با چشم و ابرو دايم مرا تحويل میگيرد و بلافاصله فحشی نثار طرف میکند که رعايت حال بازار را نمیکند و بابت هر جنسی، مبلغ متفاوتی را طلب کرده است. اشاره میکنم که میروم و بعد میآيم. با دست اشاره میکند که: نه! و دوباره پايين و بالای طرف را يکی میکند و تهديدش میکند که ديگر جنسی از او نخواهد خواست. از حرفهای بعدیاش میفهمم که انگار تهديدش گرفته و طرف افتاده به گهخوردن. کاسب ماهریست، هرچند کمی بیچاک و دهن. بالاخره حرفهايش تمام میشود، تماس را قطع میکند و با حرص میگويد: «زنيــکـه! واسه من ليست قيمت درست کرده عوضی کوننشور!» میگويم: «مگه طرفت زن بود؟» به بلوز زنانهای که دستم گرفتهام نگاه میکند و میگويد: «بلوز چه قيمتی میخوای فدات شم؟» به نظر شما بلوز چه قيمتی خوب است؟
هوا تاريک شده است که از فروشگاه بيرون میآيم. داخل کوچهای میشوم به دنبال ماشين پارکشدهام. دختری ۱۷-۱۸ساله جلو میايد که ساکی توی دستش است. میپرسد: «آقا! میخوام برم نارمک، از کجا بايد برم؟» چشمهايم گرد میشود، میگويم: «اينجا کجا و نارمک کجا؟» خيره و سربالا نگاه میکند و میگويد: «خونهی يکی از آشناهامون اونجاست، امشب بايد اونجا بمونم و فردا برگردم شهرستان؛ شما مسافرخونه اين نزديکیها سراغ ندارين؟» میگويم: «بالاخره میخوای بری نارمک يا مسافرخونه؟» رويش را برمیگرداند و عصبانی میگويد: «يه جا ازت خواستن واسه امشب، ها!» من کجا را بايد به او معرفی میکردم؟
میافتم داخل اتوبان چمران و بالا میروم. راه به يکباره بسته میشود. آرام جلو میروم و دنبال علت راهبندان میگردم. چندتا ماشين نامنظم ايستاده و نايستاده کنار اتوبان راه را تنگ کردهاند. تصادفی درکار نيست انگار. جلوتر دوزن را میبينم که کنار اتوبان ايستادهاند و و يکیشان سرکرده داخل يکی از ماشينها. باقی ماشينها هم منتظرند انگار که نوبتشان شود. رد میشوم. چرا اوضاع طوری شده که هر آدمی با هر ماشين مدلبالايی به مسافرکشی بيفتد؟
به فلکهی اول تهرانپارس رسيدهام. يادم میافتد بايد شيرينی بخرم. کنار کيوسک نيروی انتظامی پارک میکنم و راه می افتم طرف شيرينیفروشی. زنی ايستاده کنار کيوسک و با سربازی خوش و بش میکند. جلوی شيرينیفروشی شلوغ است از حضور چند پسر و دختر. جلوتر که میروم، دختری را میبينم ۱۴-۱۵ساله که کيف چرمی کوچکش را بلند می کند و محکم میکوبد توی صورت پسری. جنجالی برپاست. حرفهای رکيک مثل نقل و نبات ردوبدل میشود. نمیفهمم دعوا بر سر چيست. شايد متلکی گفته باشد پسر به دخترک. داخل فروشگاه میشوم. پشت در را دوباره میبينم که حالا جمعيت پسرها و دخترها دارند پراکنده میشوند. مردی داخل فروشگاه میشود، خندان و سرمست. يکراست میرود پشت پيشخوان. مرد فروشندهی ديگر میپرسد: «چی شد بالاخره؟ داد؟» مرد پشت پيشخوان جواب میدهد: «مگه میشه ازش تلکه کرد؟ وروجک خودش يه پا مامانه. بدجوری حالشو گرفت. خوشم اومد.» مرد فروشنده به من میگويد: «آقا! چی میخواين شما؟» و به همکارش می گويد: « ولی خدايیش اينکاره است. خودش هم خوب جنسيه پدرسگ.» دربارهی جنس خود دخترک حرف میزد يا جنسی که دخترک میفروشد؟
جلوی در خانه میرسم. ماشين را توی پارکينگ میگذارم و برمیگردم برای بستن در. مردی غريبه به سرعت از در بيرون میرود. به راهروی آپارتمان میرسم. سر و صدايی میشنوم که نگرانام میکنم. هيچوقت مايل نبودهام در مسايل خصوصی همسايهها دخالت کنم. لابد دعوايیست. جلوی در آپارتمان میرسم. طبقهی بالا همهی همسايهها جمع شدهاند. لحظهای کنجکاو میشوم، میايستم به هوای کليد پيدا کردن. بازار فحشهای رکيک داغ داغ است. بايد فردا بروم تذکر بدهم که در محيطهای خانوادگی رعايت کنند. اما انگار سر و صدا مربوط میشود به يکی از واحدهای مجردنشين. در را بازکردهام. ماندهام بروم داخل يا نه، که آدمهايی سرازير میشوند پايين. دو مرد غريبهی ديگر با سرعت رد میشوند و پشت سرش زنی غريبه با سر و وضعی زننده که جيغ میکشد و پايين میآيد. فحش میدهد و پولی را طلب میکند. يکی از مردهای همسايه که رانندهی تاکسیست، پشت سرش سبز میشود و او را هل میدهد و فرمان می دهد به خشم که گم شود. زن فحشی هم نثار مرد همسايه میکند. صدای همسايهی ديگرم را از بالا می شنوم که داد میزند و همسايهی ديگرم را تهديد میکند. زن غريبه جيغکشان اسم دو زن ديگر را صدا میزند که پايين بيايند و پشت سرهم حساب همسايهام را به مردی به اسم اکبر حواله میدهد. گيج ايستادهام در آن ميان و نمیفهمم کی به کیست؟ حوصلهی دخالت ندارم. داخل خانه میشوم و پشت سرم صدای پايين آمدن دو کفش زنانهی ديگر را میشنوم. لحظهی بستن در، آنها را از پشت میبينم که يکیشان دختربچهای ۳-۴ساله را هم پابرهنه دنبال خودش میکشد. در را میبندم. همسرم را میبينم که گوشهی سالن نشسته پای تلويزيون. با نگاه میگويم که چه خبر است اينجا؟ و او درحالی که نگاهش را دوباره برمیگرداند طرفِ تلويزيون، دستش را بالا میآورد و با انگشتهايش، شکل شمارش پول را نشانم میدهد. من هم خسته از رفتوآمد روزانه و عصبانی از پيدانکردن بازار خودفروشی در تهران، صدايم را بلند میکنم که: «حالا چه وقت پولگرفتنه؟ من میگم اينبالا چه خبره؟» و او دوباره نگاهم میکند، میخندد و اينبار میگويد: «پولت واسه خودت هالوجان، بگو ببينم رفتی بازار؟»