بایگانی لینکده


سفارش آگهی آگهی

شهرکتابققنوس
کتاب دوشنبه


برخی آشنایان

روز اولی که پیش از انتخابات، محافظ اصلی میرحسین را رودررو همراه‌اش دیدم، به چشم یک مزاحم دیدم. انتخابات برگزاریده شد! روزها از پی هم گذشت، عکس‌ها و فیلم‌ها از مراسم گوناگون منتشر شد، سیاه پوشید، بلندگو به دست گرفت، دوید، دشنام شنید، بیداری کشید، دوید، نجوا کرد، خیره ماند، بغض کرد، اشک ریخت و امید بخشید. در همه‌ی آن‌ها به مرور دیدم که او فقط محافظ‌اش نیست، که عضوی از خانواده‌ی اوست؛ عضوی که فرقش با ما و وجه اشتراک‌اش با آن‌ها، فقط آن بی‌سیم پنهانی ست که سیم پیچ‌خورده‌ی گوشی‌اش را می‌توان در چرخش گاه به گاه سرش دید.

کلیک کنید تا عکس را هم به شکل کامل هم در اندازه‌ی بزرگ‌تر ببینید

امشب با دیدن این عکس که محافظ میرحسین در مراسم اربعین شهدای عاشورا، همسر خواهر میرحسین را این‌طور فشرده و همدلانه بغل کرده و هم‌زمان یک چشم‌اش نگران جان میرحسین است، یک‌سر به او فکر می‌کنم؛ به همه‌ی سال‌ها همراهی‌اش با میرحسین موسوی، و به آن بی‌سیمی که پس از سال‌ها سکوت و فش و فش خالی، چندماهی ست عجیب‌ترین و هول‌آورترین و ناشنیدنی‌ترین خبرها را دم گوش او می‌خواند. و به خودِ او فکر می‌کنم که جایگاه‌اش در این میانه کجاست؟

و به نقش «داستانی» او فکر می‌کنم؛ شخصیتی اصلی که ظاهراً هیچ جای این رمان پرکشش و هنوزناتمام حضور داستانی ندارد؛ اما شاید بهترین ««زاویه دید» و «راوی» باشد برای روایت رمانی که این روزها در میان دستان رنجور اما پرامید مردم نوشته می‌شود. او نه «اول‌شخص» است، نه «دانای کل» و نه «سوم‌شخص محدود»، فقط محافظ میرحسین هم نیست، او «راوی خاموش» و در عین حال «داستانی‌ترین» شخصیت داستانِ این روزها ست که ما حتا نام‌اش را هم نمی‌دانیم.


نظرات خوانندگان
۰۴:۲۰ ۱۳۸۸/۱۱/۱۷ کاشکی خوابگرد هم یک «محافظ» داشت، که ما اینطور با دنگ و فنگ مهمان خانۀ آقای شکرالّهی نمی شدیم
۰۶:۱۳ ۱۳۸۸/۱۱/۱۷ hamisshe vagti kenar mirhoosein mibinamesh ye hese khobi behem dast mideh ajresh ba aba abdela!
۰۷:۳۶ ۱۳۸۸/۱۱/۱۷ اتفاقا من هم موقغ دیدن عکس به همین نکته فکر کردم. پدر شهید موسوی نيز در آغوش او دارد گریه می کند. طوری که گویا خانواده میر حسین نیز او را مانند اعضای خانواده می دانند.
همین نقش را تا حدودی محافظ اول خاتمی نیز دارد . روایت او نیز از سال 76 تا کنون خواندنیست ....
۰۹:۵۳ ۱۳۸۸/۱۱/۱۷ سلام.
حق با شماست. من هم بارها به او فکر کرده ام حتی وقتی شیخ مهدی کروبی به خاطر بعضی مسائل محافظانش را مرخص کرده است. او همراه میر حسین موسوی مانده است.
۱۲:۴۴ ۱۳۸۸/۱۱/۱۷ آوا دختر شهرام فرج زاده آن کسی که ماشین پلیس از رویش در روز عاشورا رد شد، تو را به ۲۲ بهمن فرا می خواند ـ
۱۲:۴۵ ۱۳۸۸/۱۱/۱۷ این آقای یزدانی سالهای زیادی هست که با موسوی هست، موسوی او را محافظ نمیدانه ، اون به نوئی از افراده خانواده موسوی حساب میشود .
۱۳:۵۸ ۱۳۸۸/۱۱/۱۷ دو روز بعد از آن‌که ناتور فیلتر شد، دوست نازنینی برایم ای-میل زد که «آمدم برایت کامنت بگذارم و بگویم که هنوز هم به وبلاگت سر می‌زنم، اما دیدم کامنت‌های وبلاگت را بسته‌ای». خیلی وقت است که گودر و «لایک» از تعداد کامنت‌ها کم کرده، اما بد نیست آدم‌ها گاهی پای نوشته‌هایی که دوست می‌دارند، کامنت بگذارند؛ گاهی وقت‌ها همین کامنت‌ها به آدم امید می‌دهد... این طور شاید «دیگران» هم بفهمند که با این «بازی»‌ها و بستن‌ها و مسدود کردن‌ها، کارشان پیش نمی‌رود.
یادداشت خوبی بود سید جان، پایدار بمانی.

>>>> خوابگرد
هشت سال است وبلاگ می‌نویسم و اعتراف می‌کنم که هنوز کامنت در وبلاگم برایم از هر بازخوردی در این فضای وب ۲ ارزشمندتر و اثرگذارتر است. ممنون‌ام پدرام.
۱۸:۳۵ ۱۳۸۸/۱۱/۱۷ you got the point!!
۱۹:۴۵ ۱۳۸۸/۱۱/۱۷ سلام.
اولین مراجعه ام به وبلاگ شماست. دقت نظر قابل تحسینی دارید. پاینده و پوینده باشید.
۱۹:۵۳ ۱۳۸۸/۱۱/۱۷ جز اشک هیچ سخنی بر لب ندارم...جز سکوت هیچ ترانه ای بر لب...جز بغض هیچ بر تارهای صدا... جز غم هیچ در درون دل....دریاییست دلشان..
۲۰:۵۸ ۱۳۸۸/۱۱/۱۷ حاج احمد عزیز دل ماست.. او در تمام این سال ها برادری بی ادعا برای نخست وزیر امام بوده است. از سال های جنگ تا همین امروز... حاج احمد تاج سر ماست. ممنون که "او" را مهمان نوشته هایتان کردید...
۰۱:۰۵ ۱۳۸۸/۱۱/۱۸ خوابگرد عزیز, جالب بود.
من تاحالا به محافظ ها از این زاویه نگاه نکرده بودم و فکر می کردم صرفا به خاطر پول زیاد اینقدر مراقب چهره ها هستند.
۰۴:۲۵ ۱۳۸۸/۱۱/۱۸ سلام.
یک کامنت بی ربط: اینکه من سر از اینجا در آوردم به خاطر جستجو برای نیم فاصله بود (البته هنوز نرم افزاری که معرفی کردید رو نصب نکردم). خواستم پیشنهاد اگر صلاح می دونید به جای عنوان منفی "غلط نامه" از عبارت مثبت "درست نامه" استفاده کنید.
۰۵:۵۹ ۱۳۸۸/۱۱/۱۸ هیچ وقت یادم نمیره روزهای قبل از انتخابات رو
هر وقت توی مراسمی جایی میخواستم به مهندس پیغامی رو برسونم میرفتم سراغش روی یک کاغذ مینوشتم و به او میدادم که به مهندس بدهد . با خنده ای پدرانه میگفت مگر خودت زبان نداری و راهی ام میکرد به سوی مهندس...
۱۲:۳۳ ۱۳۸۸/۱۱/۱۸ یادداشت دوست داشتنی و ایده ی بکری بود...
۱۳:۱۳ ۱۳۸۸/۱۱/۱۸ او یک فدایی است
از نسل فداییان حسن صباح
میر ما مراد است، او مرید
از یک فدایی واقعی بیش از این انتظار نیست
خدا حفظشان کند، میر و مرید را
یا حق
۱۷:۰۲ ۱۳۸۸/۱۱/۱۸ ادم (یک سیدی) این همه موسوی را کنار بزند و برود یک آدم محو و سایه ای در جایگاه محافظ پیدا کند و بعد با خود موسوی یکی اش انگارد و همترازش بنماید. احسنت می خواهد زاویه ی دید این سید
۱۸:۴۰ ۱۳۸۸/۱۱/۱۹ این مطلب رو یک عزیزی در maatine.com کامنت گذاشته بود:
فردی که شما تحت عنوان محافظ ازشون اسم بردین از آشنایان نزدیک ما هستند.ایشون زمان نخست وزیری محافظ آقای موسوی بودن ولی طی این دو دهه اینقدر رابطه شون نزدیک شده که رفت و آمد خانوادگی دارند.ضمنا ایشون هر چند همه جا همراه مهندس هستن و به نظر میرسه که ارگان های امنیتی ایشون و مامور کرده ولی محض اطلاعتون باید بگو که فرد مذکور از هیچ نهاد امنیتی و اتنظامه حقوق نمیگیره و صرفا به جهت علاقه شخصی به مهندس بیشتر از بیست ساله که در کنار آقای موسوی هستن.
۰۰:۲۵ ۱۳۸۸/۱۱/۲۰ دست مریزاد. تا حالا به زندگی یه محافظ از این زاویه نگاه نکرده بودم، اونم محافظ کسی که بهش ارادت دارم.
۱۷:۴۳ ۱۳۸۸/۱۱/۲۰ دید بسیار جالبی داشتی...لذت بردم.
۱۱:۲۴ ۱۳۸۹/۰۲/۲۸ چی شده که دیگه به مامور خودشون هم رحم نمیکنند.
میدونید حدس من چیه.
اینکه مثل فیلم ها و داستان ها و حتی گفته های خود آقایون، نیروهای بد و آموزش دیده ای که با انسانهای خوب و ((انسان)) به معنای کلمه زندگی میکنند تحت تاثیر ایشان عقایدشان ، افکارشان مثبت میشود.
حالا که می بینند نیروی خودشون دیگه از جان و دل نگران جان میرحسین عزیز هست با ایشونم برخورد میکنند و سعی دارند عقایدش را مثل محمد نوری زاد، بهشتی و دیگر عزیزان سبز اندیش عوض کرده و مجبورش کنند بر ضد میر حسین صحبت کند. اما کور خوندن. حتی اگر هم مثل ابطحی و عطریانفر هم وادار به اعترافات پوشالی شوند. باز هم دوستشان داریم و یار جنبش سبز هستند و خواهند بود.
وای به حالتون اگر این کارها پیش در آمدی باشه برای بازداشت میر عزیز.
به خدا قسم کار و زندگی و خانواده رو بیخیال میشم و میام توی خیابون آزادی یه جانماز پهن میکنم زیرم و وسط میدون انقلاب بسط می شینم.
هر کاری هم خواستید باهام بکنید.
چون اگر میرحسین بازداشت بشه یا کوچکترین گزندی بهش وارد بشه یعنی دیگه ما مردم ایران هیچ وقت و هیچ وقت و هیچ وقت در این کشور و با این حکومت جایی برای زندگی کردن نداریم.
۱۲:۴۵ ۱۳۸۹/۰۲/۲۸ نوشته متفاوت و تاثیرگذاری بود
ممنون
۱۳:۰۹ ۱۳۸۹/۰۳/۰۱ برآورد خبري بسيار خوبی بود و "كامنت "هاي
بسيار جالب.موفق باشيد.

نام
ایمیل
وب‌سایت
پیام



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.