بایگانی لینکده


سفارش آگهی آگهی

شهرکتابققنوس
عکس‌آن‌لاین دوشنبه

برخی آشنایان
پنجره پشتی
یادداشت‌های ادبی محمدحسن شهسواری

چنگی بر چند حکایت
خبر لغو مجوز چاپ پانزدهم رمان یگانه‌ی «نیمه‌ی غایب» در شهر پخش شده و من توان رفتن به سمت تلفن و زنگ زدن به «حسین سناپور» را ندارم.  



هفتانک

پیشنهاد

سایت‌ها
هفتان دوات ۳۰نما جن و پری زمانه بی‌بی‌سی پارسیک تابناک اعتماد کارگزاران روزنا جام‌جم همشهری بالاترین کارگاه هنر عکاسی مگیران ایران کیهان بلاگ‌نیوز حیاتِ نو

سایت‌های دیگر
انسان‌شناسی و فرهنگ رخداد مرور ماندگار فیروزه ۷سنگ فروغ قفسه کافه داستان دیباچه نصور آتی‌بان

احتمالا باید به فال نیک بگیرم که سال تازه‌ی خوابگرد را هم با داستان کوتاه شروع می‌کنم. مجتبا پورمحسن، نویسنده و منتقد که این وبلاگ را هم می‌نویسد، مجموعه‌ای از داستان کوتاه‌هایش را فراهم کرده، ولی در فضای بسته‌ی فرهنگی که وزارت ارشادش قرار است به «وزارت آینه‌ی فرهنگی نظام» تغییر کند، امکان چاپ این مجموعه عملا ناممکن است. یکی از این تجربه‌های داستان‌نویسی مجتبا پورمحسن را صرفا برای آن که ـ هرچند در اندازه‌ی محدود ـ در معرض قرار بگیرد و خوانده شود و احتمالا توسط برخی دوستانش نقد شود، در کتابخانه‌ی خوابگرد گذاشته‌ام به اسم «زن، مرد و رنه ماگریت».

«زن، مرد و رنه ماگریت» نوشته‌ی مجتبا پورمحسن
...نفهمیده‌ بود که‌ کی‌ فنجان‌ چای‌ را از دست‌ مرد گرفته‌ و کی‌ تصمیم‌ گرفته‌ که‌ اولین‌ قلپ‌ را به‌ لب‌ بزند. اما لبش‌ که‌ سوخت‌ فهمید که‌ چند دقیقه‌ای‌ حواسش‌ نبوده‌ دور و برش‌ چه‌ اتفاقی‌ افتاده‌ است. چون‌ حواسش‌ نبود نفهمیده‌ بود که‌ مرد وقتی‌ فنجان‌ را داد دستش‌ چاک‌ سینه‌‌ی زن‌ را رصد کرده‌ بود. مرد حتما لذت‌ برده‌ بود اما لذت‌ نگاه‌ زن‌ را از دست‌ داده‌ بود... [متن کامل داستان]

و اما داستان نه چندان کوتاه دیگر، داستانی‌ست از «درصدف سلیمانی» به نام «مرتضا». نام درصدف سلیمانی را از مسابقه‌ی بهرام صادقی در خاطرم مانده بود که شرکت کرده بود. داستان «مرتضا» را سه‌بار خواندم تا بیش‌تر به حرفه‌ای بودن این داستان‌نویس گمنام جوان پی ببرم؛ داستانی که به‌رغم کمی طولانی بودنش، یک‌نفس تا آخر می‌برد آدم را و... حیف که به توصیه‌ی دوستان ناچارم هنگام معرفی داستان‌ها از ایجاد پیش‌داوری در ذهن شما پرهیز کنم. ولی دست‌ِکم می‌توانم بگویم که چند روز است دارم با این داستان زندگی می‌کنم. این را هم بگویم که این داستان به ضرورت فرم و زبان، در چهار پاراگراف بسیار طولانی نوشته شده بود، ولی من بدون هماهنگی با نویسنده‌ و فقط به رعایت فضای وب آن را مجددا پاراگراف‌بندی کردم. البته سعی کردم آسیب زیادی وارد نکنم، ولی به هرحال بدانید که اصلا داستان چنین پاراگراف‌بندی‌ای ندارد. از درصدف عزیز پوزش می‌خواهم و امیدوارم از تأثیر حسی پاراگراف‌بندی اصلی چیز زیادی کاسته نشود.

«مرتضا» نوشته‌ی درصدف سلیمانی
...صدای اذان که مثلا می‌آید از تلویزیون، مادرم می‌گوید بلند کن صداشو دختر، این اذانو مرتضا دوست داشت... خیلی‌ها گفته بودند، بین خودمان اول، حرف را عمه انداخته بود به بابا ببرش یه جا بذار گریه کنه داد بکشه، امامزاده‌ای بیابونی داهاتی؛ دلش سنگ شده این... بابا ساکت به من نگاه کرده بود... زم‌زمی کرده بود آخه چی؟ برم بگم چی؟ بلکه هم بخنده... می‌خندید. همان وقت که بعد آن همه چشم به راهی خبر آمده بود که بیایید برای تحویل تتمه‌ی اسکلت و پلاک... هم، خندیده بود؛ من ترسیده بودم که عقل از سرش پریده؛ گفته بود به خدا من اگه صف گوشت و مرغ این همه وقت نوبت مونده بودم بیش‌تر از این بهم می‌رسید... [متن کامل داستان]

اگر خواندید و نیت و همت کردید که نظری درباره‌ی این دو داستان بنویسید، برگردید و همین‌جا کامنت بگذارید. شاید خودم هم نظر شخصی‌ام را به‌عنوان کامنت بنویسم.

نظرات خوانندگان
۲۲:۵۳ ۱۳۸۵/۰۱/۱۵ بر خلاف داستان اول از پور محسن که خیلی الکی و آبکی است داستان مرتضا خواننده را امیدوار می کند که با یک داستان نویس طرف است.
۱۲:۳۳ ۱۳۸۵/۰۱/۱۶ ۱- نقطه قوت داستان نگاه داشتن لحن روايت از ابتدا تا به انتهای داستان است
۲- نقطه ضعفش در زبان اينست که هنگام زو کشيدن توقف نمی کند تا خواننده هم نفسی تازه کند
۳- شخصييت های داستان از لايه بيرونی ديده شده اند
۴-همراهی و همدلی با فکر پشت داستان مبتنی برقبول موضع گيری سياسی و اجتماعی خاصی است که داستان را از شمول کلی خارج می کند می شود قصه يک گروه
۵-داستان متکی به تاریخ برههای از جامعه ماست که اگر خواننده در این تاریخ زندگی نکرده باشد از داستان سر در نمی آورد .
۶- کپی برداری يا تاثير از جريان داستان نويسی ملهم ارز مرحوم گلشيری به شدت نمايان است از اين دست پنهان کردن ها در بازيهای زبانی در ده سال اخير نه تنها زياد داشته ايم که به يک اپيدمی تبديل شده است شايد حرفی برای گفتن نداريم وخود زبان می شود حرفی برای گفتن
۱۴:۴۹ ۱۳۸۵/۰۱/۱۶ زن مرد ورنه مار گريت
۱- ردپايی از نگاه کاروری وهمينگويی به داستان واستفاده از لايه شکننده زبان در اين داستان به چشم می خورد صرف نظر ازچند جمله و واژه که بار عاطفی دارند بقيه زبان در خدمت مضمون بخوبی بکار گرفته شده
۲- داستان با اغماض از دو مورد در خودش بسته وبا بسته شدنش خواننده را به چيزی خارج از خودش ارجاع می دهد که از شاخص های يک داستان کوتاه خوب وموفق است
يکی انداختن بخشی از بار داستان بر نقاشی رنه مار گريت که خواننده را همزمان به دنبال دو خرگوش می فرستد و اگر نقاشی رنه مار گريت را نديده باشد می ماند که با يک سويه ديگر داستان چه کند
دوم محور چرخش داستان جانشينی مرد با خانه وحس تعلق زن به خانه بجای مرد وبرعکس چون فاقد کنشی مشخص است خواننده را در هوا نگاه می دارد رجوع به يک شخصييت همواره رجوع به خصصيصه مشخصی از يک شخصييت است تمايل جنسی مرد اگر در زن هم اين تمايل يا هر تمايل ديگری به صورت شفاف در اختيار خواننده قرار می گرفت تعليق مورد نظر نويسنده در به اشتباه گرفتن وجابجايی احساساتمان به خواننده منتقل می گرديد
۳- به عنوان يک نظرشخصی معتقدم ارجاع داستان را به متن ادبی ديگر واقعه تاريخی مشخص رمان داستان يا نويسنده ای مشهور کمی سهل و ممتنع است وتويسنده تا حصول اطمينان کافی در مخدوش نکردن ذهن خواننده از اين گونه تمهيد ها بايد بپر هيزد
۴- داستان با تمام ظرايفي كه در خود دارد از نقطه نظر اسكيل آو وليو ضعيف ارزيابي مي گردد
۱۶:۴۱ ۱۳۸۵/۰۱/۱۶ می‌خواستم فقط بنویسم که داستان مرتضا خوب بود و دلنشین. شرمنده که مثل آقای پویان نمی‌توونم اینقدر دقیق نظر بدم. ممنون از داستان
۱۳:۵۹ ۱۳۸۵/۰۱/۱۷ سلام
آقای جواد پویان به جان شما قسم حوصله من سر رفت از بس هر کس دهان باز کرد هر چیزی را متصل کرد به مرحوم گلشیری. و یه به مسائل سیاسی. اول این که توی این ممکلت عطسه هم که کنی سیاسی است. دوم این که چه کار کنیم که هر چی از اتفاقات این مملکت بنویسیم ربط پیدا می کند به سیاست. این راه و رسم دولت است که می خواهد هر نوشته ای تهی از عناصر زمانه اش باشد و ابدا مربوط نخواهد شد به هنر که ناب باشد برای مثال
۰۴:۴۰ ۱۳۸۵/۰۱/۱۸ راجع به داستان مرتضی نو شته در صدف سليماني
داستان را که می خوانی متوجه خيلی چيزها می شوی. متوجه می شوی که داری داستان را يک نفس می خوانی، گرچه گاهی جاها را دنده دو هم می کنی، البته نه از سر خرابی جاده که از زور سربالايی. خوب زود می فهميم که بله يک برش موازی و هی ارجاعات درون متنی به فاعليت موضوع و محور داده می شود و تمهيدات ريز و درشت- قاطی باهم- نيزفراوان. داستان بلند است. زائده ای اگر دارد تصاوير پرسه زدنهايی است که به ديداری آيا ختم بشود يا نه. داستانی که نامش و محتوايش آنرا حداقل در فرمی می گنجانند که بايستی بيشتر در جهت نيل به اين باشدکه دلشوره های دائمی و پنهانی شخصيت داستان بی آنکه بخواهد با مثلا از توضيح خطوطی- البته با تکنيک- راجع به کلمه ای که يکی از خانم معلم ها با لهجه ای خاص ادا می کند رو شود، خيلی سيال مانند تکه ی توی امامزاده که فوق العاده است پيگيری شود. فضاهای شخصی خواهر مرتضی و دوستانش- نمي گويم همکارانش چرا که به درستی زندگی شخصيشان شکافته می شود- مثل پودر ماليدن پشت پاترول به اشتياق پيش ازديدار يا نمايش روحیه دختر ايرانی دهه ی هشتاد اگر کمک کند به سنجيدگی نمایش دادن فرياد آخر که به نظرم کمکی نکند و همينطور است صحنه های ديگری نظير حليم خوردن که جالبيش برای من اين بود که چقدر به شخصيت های يک تئاتر نزديک شده بودند آنجا. داستانی که در ذات حالت روانی يک دختر و مخلوط آن با واهمه و دلشوره نسبت به پدر و مادری ياس خورده و سخت اسير رويا را به تصویر می نگارد، عمدا عقده گشايی مرتضی را می کند که از عقده های دیگر خودش -که باز هم نمی تواند آنها را از خود دور کند- روزمره تر ولی کهنه تر و دردناکتر می نمايند. در صورتی که عمدا، عمدا اين کار را نمی کند دختر جوان. برای همين پای کودکی خودش را وسط می کشد که مثلا پارانويای پدر و لجاجت مادرش را ملموس تر کند. برای همین از ناحیه ی اروتیسم هم کمک قابلی به داستان می شود که این یکی همخوانی درستی دارد، ولی دريغ که در کل جز لطمه قاتقی برای کاسه حليم داستان نمی سازد. اينکه دو شخصيت مرتضی- حالا بگير مرتضای نيک فقط با اذان و آن ديگری با ديلوگهای به شدت تئاتری و نمادين مطول خانمهای ديگر- اين گونه مرزهای دلخوشی ها، خواسته ها و اميال جوان اين دهه ی تهران- به خاطر آدرسهای فراوان- را ترسيم کنند توجه مرا جلب کرد.
۱۳:۴۰ ۱۳۸۵/۰۱/۱۸ سلام آقای شکراللهی
با يکمی تاخير سال نو را به شما و خانواده محترمتون تبريک عرش ميکنم.
اميدوارم در سال جديد هم مانند سالهای گذشته از قلم شيوای شما استفاده ببريم.
با احترام فراوان
پاورقی
۱۲:۵۰ ۱۳۸۵/۰۱/۱۹ به اين انگيزه كه جانب انصاف را براي كسي كه عرق ريزان روحش برايش مهم است ودر اين وانفسا دست به قلم مي برد رعايت كرده باشم واين نوشته خود نشود دشمن نوشتن ، دوباره داستان مرتضا را خواندم با احترام فوقالعاده براي نويسنده و هم چنين فوت وفن داستان نوشتن ، نظر دوستان محترم را به دونكته ديگر جلب مي كنم
1-اگر پنج كلمه از داستان كه شامل اذان ، نام مرتضا ، پلاگ وچفيه را از قصه حذف كنيم داستان جايي خالي نخواهد داشت دقت كنيد حتي اين كلمات را حذف كنيد داستان را دوباره بخوانيد دنبال چيزي نخواهيد گشت . متن بخودي خود كامل است حالا ببينيم اتفاق كجا نيافتاده است تمام بار داستان با حذف اين پنج شش كلمه دود مي شود وبه هوا مي رود . ومي ماند زباني( يا بهتر بگويم لحني) البته يك دست وشسته رفته
2- اين حقير برخلاف جناب آقاي شكراللهي معتقد نيستم كه بافت داستان نياز به پارا گراف بندي دارد. بافتي يكدست است كه تغييرات نه در تغيير فاز داستان بلكه تغيير در مكانهاي وكنشهاي شخصييتهاي داستان است. اتفافاتي كه به لحاظ زباني ومفهومي در قسمتهاي مختلف داستان مي افتد اوج و فرود نيست گره گشايي وگره افكني نيست همه اينها در بند هاي آخر داستان اتفاق مي افتاد مي شود براحتي داستان خانم درصدف سليماني را به يك چهارم كاهش داد بطوريكه نه به لحن ، نه به شخصييت پردازي و تصاويري كه با چشمي درحال پريدن از يك سو به سوي ديگر ديده وساخته مي شوند و نه به حرف مستتر در آن خدشه اي وارد آيد
۰۸:۲۵ ۱۳۸۵/۰۱/۲۶ داستان در صدف عزيز را خواندم .نه می خواهم درباره زبان صحبت کنم و نه درباره نقد ادبی .
تنها می گويم لحظه به لحظه آن را به عنوان يک دختر ايرانی زندگی کردم.و از لحاظ بعد مکانی .جا به جای آن را.
تهران...مقصود بيگ...امامزاده صالح..حليم سيد مهدی ...
از آن زيباتر حس و حال دختران با هم است.خنده های ريز بی بهانه (که چقدر دلم برای آن تنگ شده است.اين آن چيزی است که با دريافت حس تغيير و رشد ديگر از بين می رود و ديگر يک آرزو است )صحبت های ميان آنها.دلبستگی های ساده و کودکانه.اما معصوم .اما زنده .بی بهانه.
رها شدن زهرا ...موبايل...انتظار ...آموختن آن همه شيوه به مردی که فقط با رنگ سبز گوشی می آيد و با رنگ غروب خيابان می رود.(در می يابيم زهرا را رها کرده است )
و اين گنگی شخصيت مرتضا .اما جذاب بودنش .وصل شدن مرتضا ها با هم.گنگی شخصيت و پايان ابهام آميز آن...رفتن...مرگ...اعتياد...
مادر که نمی تواند با اين همه درد گريه کند...جيغ بزند...
می خندد...راه می رود در پی او..ودر تلويزيون دنبال خبرش می گردد !!!
پدر که گريه می کند...که مسلمانی او از جنس مادر نيست...
داستان زيبا و جذاب است .تا پايان.تنها گاه نفس گير می شود.نثر داستان از قوت هايش است.ابهام مرتضا هم.
اما برادر مادر و رابطه با مرتضا و پايانش گنگ است و اين همه قوت است و هم ضعف .برای اين همه زيبايی .

نام
ایمیل
وب‌سایت
پیام



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.