چاپ
خوابگرد

۲۴ فروردين ۱۳۸۴
وقتی به ارزش داستان‌نويسی آگاه باشيم
حتما با اين کلام آشناييد که «هر کتابی ارزش يک‌بار خواندن را دارد». به باور من می‌شود گفت: «هر کتابی ارزش يک‌بار نوشته‌شدن را دارد!» و هنـگامی که پای ادبيـات داسـتانی در ميـان باشـد، ايـن «ارزش» دوچندان می‌شـود. پيام يزدانجو ـ ی جوان ـ  را پيش‌تر به خاطر ترجمه و تأليف چندين و چند کتاب فلسفی و ادبی می‌شناختم، تا اين که «فرانکولا» را خواندم. فرانکولا نخستين رمان اوست که گمان می‌کنم انتشارش به‌عنوان نخستين اثر داستانی مستقل يک مترجم حرفه‌ای، يک «ريسک» به‌شمار می‌آيد. ريسک از آن رو که در فرهنگ ما، پيشينه‌ی تخصصی آدم‌ها ـ چه بخواهيم و چه نخواهيم ـ از استقلال داوری ما می‌کاهد و به‌ويژه اگر طرفِ ما کارنامه‌ی پرباری داشته باشد، انتظار و توقع ما را بی‌خود و غيرواقع‌بينانه بالا می‌برد. اين‌ها را نمی‌گويم که يعنی فرانکولا رمان خوبی‌ نيست؛ دارم يادآوری می‌کنم به خودم که تلاش کنم با اين اثر بی‌واسطه روبه‌رو شوم. و آخر سر اگر تلاشم ثمر نداد، خودم را با اين کلام راحت کنم که هر کتـابی ارزش يک‌بـار نوشـته شـدن را دارد و پيـام يزدانجو به اين ارزش به خوبـی آگـاه بـوده.

فرانکولا داستان هيجان‌انگيز و غريبی دارد؛ موجودی از تبار فرانکشتين و دراکولا و ترکيب‌يافته‌ای از سرشت هر دو شخصيت ادبی، در زمان معاصر خود را بازمی‌شناسد و بر آن می‌شود که فرانکولاييت (هم دراکولا بودن و هم فرانکشتين بودن) خود را به جهان اعلام و ثابت کند. روايت رمان بر پايه‌ی يادداشت‌های روزانه‌ی اين شخصيت عجيب استوار است و در مجموع از دو بخش «دوره‌ی گمنامی» و «دوره‌ی نام‌آوری» فرانکولا تشکيل شده. گمان می‌کنم همين توصيف چندخطی اگر همراه شود با يادآوری اين که حجم رمان کم‌تر از يک‌سد و شست صفحه است، برای تشويق مخاطب به خواندن آن کافی باشد.

وقتی خواندن رمان فرانکولا را آغاز کردم، به نظرم آمد فضايی استعاری دارد و در ناخودآگاهم تصميم گرفته بودم با درک اين فضا از غرق شدن در آن لذت ببرم، ولی رفته‌رفته اين فضا جای خود را به فضايی سمبوليک داد که ناگزيم کرد دايم پی چيز يا چيزهايی بگردم در بيرون متن. از لذت نخست محروم ماندم و از کوشش ذهنی دومی چيزی عايدم نشد. قرار گرفتن فرانکولا در موقعيت‌های شبيه‌سازی‌شده در جامعه‌‌ی آمريکا و تا حدی فصل اروپای آن، هيچ‌گونه زيرساخت حسی نداشت و تنها آميزه‌ای بود از نگرش‌های قالبی (يا قالب‌زده‌ی) به دنيای مدرن، يا شايد هم پسامدرن. طنز گاه‌به‌گاه و عامدانه‌ی متن هم نه تنها هيچ کمکی به اين وضعيت نمی‌کند بلکه موارد آن در ذات خود نيز ناموفق‌اند. به هرحال دوپارگی متن در روايت و نگرش لزوما ناپسند نيست، ولی حرکت از عمق به سطح خواننده را از لذت خوانش محروم می‌کند. شخصا بر اين باورم که قدر و قيمت رمان و چه بسا هر اثر هنری از جهانی ناشی می‌شود که در طول اثر (مطالعه يا مشاهده‌ی آن) به‌تدريج ژرف‌تر می‌شود. اگ اين را يک معيار ـ هرچند شخصی ـ بدانم، رمان فرانکولا درست عکس آن عمل می‌کند. نشانه‌ی آشکار سنجش اين معيار ـ از ديد من ـ زمانی‌ست که خواندن (و يا مشاهده‌ی) اثری تمام می‌شود. پس از ورق خوردن آخرين صفحه، هرچه دريچه‌ی ذهنی اثر ديرتر بسته شود، عيار اثر بالاتر است. اگر فرانكولا را خوانديد، ببينيد سرعت اين فرايند چه‌قدر است؟

می‌دانم که پيام يزدانجو از نويسنده‌هايی‌ست که دغدغه‌ی زبان دارد و در نخستين رمانش هم بسيار بعيد است که چنين دغدغه‌ای رهايش کرده باشد. نثر فرانکولا (به‌عنوان عنصر اساسی زبان آن) يک‌دست است، ولی درک نمی‌کنم نويسنده چرا چنين نثری را به کار گرفته. به ان نمونه توجه کنيد:

«سالن سيرک وسعتی به ابعاد يک استاديوم بزرگ ورزشی داشت. اين يک سيرک چادرپوش نبود؛ ديواره‌های مدور آن را تکه‌های عظيمی از فلز نقره‌ای و شيشه‌های رنگی تشکيل می‌داد که به شکل خيره‌کننده‌ای درهم تنيده بودند...»

 نثر ـ يا به تعبير مصطلح، زبان ـ رمان فرانکولا در همين حال و هوا سير می‌کند؛ نثری که باعث می‌شود گمان کنيم نه با اثر يک نويسنده‌ی ايرانی که با يک اثر ترجمه‌ای روبه‌رو هستيم. اگرچه می‌شود گفت نويسنده با گزينش چنين زبانی ـ که گفتم تقريبا يک‌دست هم است ـ ظرافت و خلاقيت به خرج داده ولی اگر چنين هم باشد، گمان نمی‌کنم لذت زودگذر برآمده از اين ظرافت بتواند با لذت بزرگ و ماندگار زبان ـ بالقوه ـ شيوا، تراش‌خورده و منحصربه‌فرد هر اثر برابری کند.

اگر رمان فرانکولا برای نويسنده‌اش، پيام يزدانجو ـ که شهروند وبلاگستان هم هست ـ ارزش يک‌بار نوشته شدن را داشته، بدون شک ارزش يک‌بار خوانده شدن را هم برای ديگران دارد. فقط به هنگام خواندن آن يادتان باشد که پيام يزدانجو فقط يک نويسنده است که داريد نخستين رمانش را می‌خوانيد و هيچ نسبتی با پيام يزدانجوی نويسنده‌ی کتاب‌های «ادبيات پسامدرن» و «به سوی پسامدرن» و نيز مترجم آثار «ژان بودريار»، «مايکل بين» و «رولان بارت» ندارد!


[۰۱:۳۴] نقد و نظرتان را همين‌جا بنويسيد لطفا (۸)


رنگين كلام rangink@noavar.com
سلام/ جسارتش قابل تحسين است. بالاخره بايد از جايی شروع کرد . کتاب را هنوز نخوانده ام.
۱۳۸۴/۰۱/۲۴ | ۰۲:۰۵

نسيم خليلی nasimabk@yahoo.com
سلام آقای شکراللهی عزيز ... خوشحالم که عادت کردم هر روز بهتون سر بزنم و چيزای تازه ياد بگيرم . جملتون منو حسابی به فکر انداخت : هر کتابی ارزش يک بار نوشته شدن را دارد ! حرف خيلی قشنگيه ... يعنی احترام به قلم و خلق اثر و شکستن سکوت و گام های ولو کوچک ! اينجوری آدمی که کتابی نوشته و می تونسته چاپش نکنه تا بهتر بشه ُ احساس آرامش می کنه ...موفق باشين !
۱۳۸۴/۰۱/۲۴ | ۰۷:۴۰

جودی
شايد به خاطر ارضای حس جاودانگی باشه که دست به نوشتن ميبريم
۱۳۸۴/۰۱/۲۴ | ۱۰:۳۰

نوشين nnn1356@yahoo.com
اين يکی نقدتان خيلی با ملاحظه بود. چرا؟
۱۳۸۴/۰۱/۲۴ | ۱۰:۵۷

احسان ehsaan@yahoo.com
آقا جان اين که نشد نقد! اين همه دست به عصا قلم زدن چرا؟ بعد هم همه انگشت به دهان می پرسيم چرا نقد ناب و جاندار در اين آب و خاک پا نمی گيرد. آهان ببينيد اين هم آقای شکراللهی که اسم خودش را گذاشته ناقد. وقتی چنين به اصطلاح نقدهايی را می خوانم تصور می کنم که شما با نويسنده کتاب سر و سرّی داريد. من هم اين کتاب را خوانده ام و رک و راست می گوِم گه زبان زبان ترجمه ای است و بس. از حيث هنری و ادبی هم يک ذره ارزش ندارد. خيال پردازی هم قربانش بروم. فقط نمی دانم چرا دارند پيرامون اِن کتاب هياهو به پا می کنند؛ هياهويی پوچ بر سر هِچ.
۱۳۸۴/۰۱/۲۴ | ۱۳:۵۱

عليرضا shamide@gmail.com
عزيز جان انقدر [...] نگو.چرا انقدر به هم ديگه نون غرض می ديد؟شما همه تون معطليد.کدوم ريسک؟چت نگو جيگر طلا.ببين داداش من شهامت دارم.ايمیلم هم هست.فقط قبلش خواستی اين نظر و پاک کنی يه هماهنگ با من بکن.
۱۳۸۴/۰۱/۲۴ | ۱۸:۱۲

يا حق
فدايت شوم،‌ پيام يزدانجو اينطورها هم که فرموده ايد تازه کار و بی تجربه نيست. بهتر بود سوابق کاریش را هم لحاظ می کردید. شما که باید بهتر بدانید یزدانجو از هفت هشت سال پيش داستان می نوشته، که بعضی از آنها توی کارنامه و ... چاپ شده، مجموعه داستان ((شب بخير يوحنا)) را نوشته که پارسال نامزد جايزه گلشيری و ... بود و ... خواستم بگويم فکر نمی کنم يزدانجو یکهو هوس نويسنده شدن به سرش زده باشد! يا حق
۱۳۸۴/۰۱/۲۴ | ۲۲:۳۸

محمد رضا ساختمانگر m_sakhtemangar@yahoo.com
چرا عکسآجيلم را نذاشتی تو صفحت بی تربيت.
۱۳۸۴/۰۲/۱۱ | ۲۰:۳۰

© 2009, Khabgard.com. All rights reserved.

بازنشر مطلب و عکس فقط با ذکر مأخذ آزاد است.