میشود باز هم لعنت فرستاد به سانسور، خصوصا از نوع بیقاعدهاش که وقتی «پورنو»ترين تصاوير روی امواج فراگير ماهواره و الواح فراوان فشرده چشم و دل مشتريانش را بهسادگی سيراب میکند و هيچ چيز هم نمیتواند که جلودارش باشد، چند جمله و پاراگراف از يک داستان «ادبی» روی کاغذ، آن هم با شمارگان هزارتا و دو هزارتا چنان حساسيتانگيز میشود که برای سانسورش اداره تأسيس میکنند و کارمند استخدام میکنند و حقوق میدهند و هزار جور بالا و پايين میروند تا سرانجام يا نويسنده عطای چاپ اثرش را به لقايش ببخشد، يا کتابش از نشرهای ايرانی بيرون از ايران سر در آورد، و يا اين که به دامان پرمهر وب رو آورد. میشود هم به جای اين، ايراد گرفت به برخی نويسندگان که حوصله و همت، و خلاقيت رويارويی با سانسور در ايران را ندارند و نمیپذيرند که ايستادگی در برابر آن جزء جدايیناپذير تعريف نويسندگی در ايران است. میشود هم به هر دو طرف ايراد گرفت، میشود نيز به هيچکدام ايراد نگيريم و به يک معشوق مرده برسيم.
يلدا معيري را بيشترمان بهخاطر عکاس و روزنامهنگاربودنش میشناسيم.
گزيدهی عکسهای او از زلزلهی بم را که يادتان است؟ يلدا
وبلاگش در
کارگاه را سال گذشته، رها کرد و از آن پس
وبلاگ مشترکی را همراه همسرش اداره میکند که موضوعش عکاسی خبریست. حالا اگر نمیدانيد، بدانيد که او فقط يک عکاس و روزنامهنگار نيست، میخواهد داستاننويس هم باشد. يلدا سال گذشته گزيدهای از داستانهای کوتاهش را در يک کتاب گرد هم آورد و
نشر باران سوئد آن را به عنوان نخستين اثر داستانی او منتشر کرد.
اسم کتاب «يک معشوق مرده» است؛ سيزده داستان که به
روايت ناشر "يلدا معيری در آنها به جوانان قشر متوسط جامعه توجه کرده. ازجمله ويژگیهای آنها، طرح نوعی از روابط حاكم بر جوانان امروز ايران است؛ آن هم به شكلی ملموس و خواندني. روابطی كه در بطن خود سرشار از طنزی تلخ است. از ماجرای دختری كه قصد دارد در شب سال نو، به دوست پسر گذشتهاش تلفن بزند و ازدواج او را تبريك بگويد تا جوانی كه به دوستش مهتاج التماس میكند كه شبی را با او بگذراند تا ماجرای مريم شيرازی كه در حالی كه در كنار همسرش در سينما نشسته تمام توجهش معطوف مردیست كه در صندلی رديف جلوتر نشسته و..."
همهی داستانهای اين مجموعه را خواندهام. هر کدام حال و هوايی متفاوت دارند، ولی «زبان» رها، متحرک و منسجم در عين شلختگی در «نگارش» ويژگی مشترک همهی آنهاست. ضمن اين که ساختار داستانها غالبا ضعف تکنيکی دارد و آدم را در برابر داستاننويسی غريزی مینشانند تا داستاننويسی تکنيکی. دغدغههای مؤلف نيز رنگو بوی داستانی گرفتهی همان دغدغههايیست که در شخصيت، نوشتهها و آثار غيرداستانی او، بهخصوص به عنوان يک «زن» میتوان دريافت. از ميان داستانهای اين مجموعه، داستان «
سيب گلو» را بیهيچ اولويتی در صفحهی
ضدسانسور گذاشتهام و میتوانيد بخوانيد. اگر هم مايلايد خود کتاب را تهيه کنيد، فقط میتوانم بگويم جوينده يابنده است لابد!
داستان سيب گلو:
از در كه وارد شدم، بوی زهم ماهی و چربی دود شده زد توی دماغم. خودش جلوی من ايستاده بود با بلوز و دامن هميشگیاش. دامن بلند میپوشيد، تا مچ پا با پيراهن مردانه كه هميشه آستينهايش را تا میزد و دكمهی اول يقهاش را باز میگذاشت. موهايش را سرسری جمع كرده بود گذاشته بود توی يك گيرهی دندانه فلزی بزرگ. مثل هميشه ماتيك قرمز زده بود. آنقدر قرمز كه فكر میكردی از لبهايش خون میآيد. جوراب پايش نبود و سفيدی پاشنه توی چشم میزد.
از توی آشپز خانه صدا زد: «چی میخوری؟»
گفتم: «يه ليوان آب.»
گفت: «خفه شو، بچه ننه! با آبميوه يا خالص؟» [
متن کامل داستان]