بایگانی لینکده


سفارش آگهی آگهی

شهرکتابققنوس
عکس‌آن‌لاین دوشنبه

برخی آشنایان
پنجره پشتی
یادداشت‌های ادبی محمدحسن شهسواری

چنگی بر چند حکایت
خبر لغو مجوز چاپ پانزدهم رمان یگانه‌ی «نیمه‌ی غایب» در شهر پخش شده و من توان رفتن به سمت تلفن و زنگ زدن به «حسین سناپور» را ندارم.  



هفتانک

پیشنهاد

سایت‌ها
هفتان دوات ۳۰نما جن و پری زمانه بی‌بی‌سی پارسیک تابناک اعتماد کارگزاران روزنا جام‌جم همشهری بالاترین کارگاه هنر عکاسی مگیران ایران کیهان بلاگ‌نیوز حیاتِ نو

سایت‌های دیگر
انسان‌شناسی و فرهنگ رخداد مرور ماندگار فیروزه ۷سنگ فروغ قفسه کافه داستان دیباچه نصور آتی‌بان

هرچند این روزها در حد ملال‌آوری، اتفاقات عجیب و غریب بسیاری رخ می‌دهد، ولی این یکی شاید واقعاً شگفت‌زده‌تان کند! پدرام رضایی‌زاده به خاطر یکی از داستان‌های کتاب‌اش «مرگ‌بازی»، به دادگاه فراخوانده شده است. شاکی او «ایران‌خودرو» و اتهام‌اش «نشر اکاذیب، غیراستاندارد و عامل مرگ و میر معرفی کردن محصولات ایران‌خودرو» ست! اواخر پارسال، او از مکالمه‌ای تهدیدآمیز خبر داد که میان او گذشته بود با شخصی که او را به حراست ایران‌خودرو فراخوانده بود. رضایی‌زاده موضوع را با نهاد نظارتی وزارت صنایع در میان گذاشت و این مرکز، ضمن اظهار شگفتی از این رخداد، همدلانه برای رفع و رجوع ماجرا اقدام کرد. اما پیش از آن که این اقدام به نتیجه برسد، امروز او بنا به شکایتی که در دادسرای کارکنان دولت ثبت شده، به دادگاه فراخوانده شده است.

داستانی که دو سال پیش برای یعقوب یادعلی پیش آمد و او را به اتهام نشر اکاذیب و توهین در سطرهایی از رمان‌اش بازداشت و محاکمه کردند، خاطره‌ای بسیار تلخ بر جاگذاشت. همان هنگام زیاد گفته شد که این اشتباه فرهنگی ـ قضایی، پیش از آن‌که هزینه‌های سنگین بار کند (که کرد)، باید هرچه زودتر رفع و رجوع شود، اما گوش مؤثری بدهکار نبود تا این که سرانجام این پرونده بعد از یک سال اندی کش و قوس، مسکوت گذاشته شد و نتیجه‌اش برای نویسنده، بازداشتی نزدیک دوماه، محروم‌شدن از حقوق شهروندی، اخراج از شغل رسمی و آسیب‌های شدید روحی بود. همان زمان، بسیار گفته شد که این کتاب مجوز رسمی از وزارت ارشاد دارد و این، وظیفه‌ی ارشاد هم هست که نه تنها از نویسنده دفاع کند، بل‌که مانع شکل‌گیری روندی قضایی برای به دادگاه کشیدن داستان‌نویسان به دلیل نشر اکاذیب و اتهاماتی از این دست در آثارشان شود. همان هنگام بسیار گفته شد که کار داستان‌نویس از اساس مگر چیزی جز پرورش تخیل و نشر اکاذیب داستانی ست؟ [در این باره این یادداشت را بخوانید.]

مرداد ماه دو سال پیش، در بخشی از یادداشتی که برای روزنامه‌ی اعتماد نوشتم، چنین آوردم که: "از میان این پیامدها، قابل‌تأمل‌ترین رخدادِ ممکن این است که رویه‌ی جدیدی در سیستم قضایی ایجاد شود برای محاکمه‌ی داستان‌نویس به اتهاماتِ عجیبِ نشر اکاذیب، توهین و افترا در داستان‌هایش؛ که یعنی از آن پس، شخصیت‌های حقوقی یا حقیقیِ بسیاری که معترض‌اند به رفتار یا گفتار شخصیت‌های خیالی رمان‌ها یا داستان‌های کوتاه (که با مجوز رسمی دولت چاپ شده‌اند)، حق دارند برای شکایت صف بکشند و دادگاه نیز می‌تواند داستان‌نویسان را بازداشت، محاکمه و مجازات کند... آن‌ها که به این ماجرا در سکوت می‌نگرند، متوجه هستند که چه واقعه‌ی طنزآمیز و هولناکی در حال شکل گرفتن است؟" [متن کامل این یادداشت قدیمی را در این‌جا بخوانید.]

به اقدام حمایتی وزارت ارشاد چندان خوشبین نیستم، ولی بسیار خوشبین‌ام به این که بازپرس پرونده، متوجه طنزناکی این اتهام خواهد شد و در کنار اقدام نهاد نظارتی وزارتخانه‌ی مربوط، اجازه نخواهد داد که هم‌چون پرونده‌ی یعقوب یادعلی، اتفاقی عجیب‌تر و تلخ‌تر از آنچه اکنون افتاده، بیفتد.

کتاب «مرگ‌بازی»، نخستین مجموعه‌داستان پدرام رضایی‌زاده است که پارسال نشر چشمه آن را منتشر کرد و اکنون به چاپ سوم رسیده است. آن‌چه مبنای این شکایت قرار گرفته، چند سطری از بهترین داستان کتابِ «مرگ‌بازی» ست که نگاهی طنزآمیز به «مرگ» دارد. این چند سطر را که از زاویه‌ی دید فرشته‌ی مرگ روایت می‌شود، بخوانید:

"... پیاده که شدم، چند متر از من دور شد و کوبید به پاترولی که جلویش ترمز زده بود. طبق برنامه. احتمالاً حواسش به فیلمی بود که برایش گذاشته بودم. کف کرده بود بنده خدا. می‌گفت فیلم بچگی‌های من دست تو چه کار می‌کند، نزدیک بود شاخ ‌بشود که زدم به چاک. تصادف شدیدی نبود، ولی درهای ۴۰۵ قفل کرد و بعد هم از کاپوتش دود بلند شد. راننده‌ی پاترول دود را که دید، پاترول و ۴۰۵ و راننده‌اش را ول کرد و پرید توی پیاده‌رو و پشت دیوار یکی از طاقی‌های توی پیاده‌رو قایم شد. بیست و پنج ثانیه طول کشید تا آتش برسد به باک. دو ثانیه از برنامه عقب ماندم. باید معلوم بشود کی زیرآبی رفته است. این آبرو و سابقه را که از سر راه نیاورده‌ام. رضا هرچقدر خودش را کوبید به درودیوار و شیشه، نه توانست کمربند ایمنی را باز کند و نه شیشه را بشکند. ملت هم که انگار چهارشنبه سوری بود و آمده‌‌بودند حالش را ببرند. تا آتش نشانی و اورژانس برسند، کار تمام شد. این ایران خودرو هم که قرار نیست مشکل این ۴۰۵‌هایش را حل کند. خسته شده‌ام از این همه تکرار. همه چیز تکراری است، همه چیز..."

با همه‌ی این حرف‌ها، دو نکته‌ی این ماجرا برایم بسیار جذاب است: یکی اتهام نشر «اکاذیب» در مورد آتش گرفتن پژو ۴۰۵! به قول دوستی، رضایی‌زاده باید برود دادگاه جواب چه چیزی را بدهد؟ جواب این را که چرا در داستانش از آتش‌گرفتن خودروی ساخت ایران‌خودرو جلوگیری نکرده است؟! و دیگری، این که شاید باید جامعه‌ی نویسندگان، اکنون دیگر به خود ببالد که کتاب‌هایشان را فقط مشتی منتقد و داستان‌نویس و کتابخوان حرفه‌ای نمی‌خوانند، بل‌که آثارشان، حتا در میان کارکنان همه‌ی نهادها و سازمان‌ها و کارخانه‌ها و وزارتخانه‌ها هم طرفدار دارد! بیخود نیست که تازگی‌ها، کتاب‌ها به چاپ‌های دوم و سوم می‌رسند!

پیوندها:
:: اهمیت نصب کپسول اطفای حریق در داستان!
:: پدرام جان، چه کمپوتی دوست داری؟
:: دیوار کوتاه داستان‌نویسان
:: پژوهای ۴۰۵ داستانی نباید آتش بگیرند!
:: نامه‌ی سرگشوده
:: رعایت خط قرمز تا کارخانه‌ی ایران‌خودرو
:: چرا نمی‌توانید بخندید؟


نظرات خوانندگان
۱۹:۰۶ ۱۳۸۸/۰۲/۰۸ سلام
باور کردنی نیست. مثل یک شوخی بی مزه س. آدم احساس شرم می کند از این فقر فرهنگی.
۱۹:۴۰ ۱۳۸۸/۰۲/۰۸ salam vase en mamlekat zang zade va motehajer moteasefam
۲۱:۳۳ ۱۳۸۸/۰۲/۰۸ آقا اين جريان پژو خيلی قديمی است! در حيرتم که تو تا حالا نشنيده بودی.
۲۱:۳۵ ۱۳۸۸/۰۲/۰۸ با این حساب، خوندن این رمان هم واجب عینی شد.
۲۲:۱۶ ۱۳۸۸/۰۲/۰۸ البته با دادگاهی و محکوم دن نویسنده موافق نیستم اما باید قبول کنیم که پدرام عزیز در سطر اخرش به جای داستان نویسی نقد کرده ان هم نقد ایران خودرو...
ما اگر از نقد شدن خوش مون می امد که عاقبت مان این نمی شد پس چرا هر کسی سر کار می اد قبلی ها را به هم می ریزد
اینطور به نظر می رسد که انگار واقعا قصدش انتقاد از ایران خودرو می باشد
درها باز نمی شد کمربند باز نمی شد و اتش بازی راه افتاد... نه اینکه دروغ بگوید یا اصلا نگوید ولی خوب در ایران ما این حرف ها یعنی انگلوک کردن گرگ خفته
در دانمارک شما راحت می تونین از هرکسی انتقاد بکنید توهین نه ولی انتقاد چرا. اما نه در کشور ما...
خود بنده مورد تهدید قرار گرفتم چون متن رمانم شبیه زندگی اقا بوده... خبر هم ندارم شکایتی شده اما زندگی ها شبیه هم نیستن. واقعا به پدرام تسلیت می گم و امیدوارم شوق نوشتنش را از دست ندهد.
۲۲:۱۷ ۱۳۸۸/۰۲/۰۸ همین‌جور وقت‌ها است که آدم جا می‌خورد و پلک می‌زند و سر می‌خاراند و تنها می‌تواند بگوید:
- والا چه عرض کنم؟!
۲۳:۲۱ ۱۳۸۸/۰۲/۰۸ طنز قضایی جالبی است و ماندگار خواهد شد!
۲۳:۴۴ ۱۳۸۸/۰۲/۰۸ آدم می‌ماند تو کار اینها! فردا یقین به سوراخ چشم مورچه هم تشکیک می‌کنند و می‌گویند سیاهی زیاده از حدش سیاه نمایی بوده. عجب. طنز است، جدی است، هر چی هست مسخره تر از این نمی‌شود. اینها برای این مملکت تاوان دارد. چه می‌شود گفت آخر؟
۰۰:۰۴ ۱۳۸۸/۰۲/۰۹ مسخره است
شرم آوره
مضحکه
افتضاحه
نویسنده خوب میتونه یه کتاب بنویسه با عنوان "به به از آفتاب عالم تاب"
و با همین موضوع یک کتاب مفید بدون دردسر و پر فروش بنویسه
۰۱:۵۹ ۱۳۸۸/۰۲/۰۹ شانس آورده ایم که ادبیات علمی تخیلی نداریم وگرنه نویسنده ی بیچاره باید به وزارت دفاع جواب می داد چرا در داستانش نوشته مریخی ها به ایران حمله کردند!!!!!!!!
۰۳:۲۱ ۱۳۸۸/۰۲/۰۹ اینه که میگن تراژدی به کمدی مبدل می‌شه. مردم از خنده.
۱۱:۳۴ ۱۳۸۸/۰۲/۰۹ ظاهرا شما در تخیل هم اجازه ندارید فکر کنید . یا اگر فکر کردید اجازه ندارید از آن داستانی بنویسید. ماجرایی که برای نویسنده اتفاق افتاده شاید برای آیندگان جنبه طنز داشته باشد و آنها از خنده دلشان را بچسبند. اما برای ما که هر روز در دل این گونه مسائل زندگی می کنیم جز درد و رنجی که هر روز به صورت لگاریتمی افزایش پیدا می کند چیزی دیگری به جا نمی گذارد. فعلا که مردم دلخوش هستند شاید با آمدن موسوی از این طنزها که زندگی روزانه آنها را از هر طرف محاصره کرده است اندکی کاسته شود.
۱۲:۱۳ ۱۳۸۸/۰۲/۰۹ شوخی شوخی فکر کنم بیچاره شده‌ایم دسته‌جمعی! آخرش این‌قدر می‌خندیم که به هق هق بیفتیم. می‌گید نه؟
۱۴:۳۹ ۱۳۸۸/۰۲/۰۹ متفاوت:
آقا قدر اين ارشاد و اين ادارۀ كتاب را بدانيد. اگر سانسور نباشد اين جماعت نويسنده خودش را بدبختتر خواهد كرد. حالا ايران خودرو و پژو 504 كه هيچ، اگر سانسور نباشد كتابها پر خواهد شد از مسائل شخصی و تسويۀ خرده‌حسابها و اين به پرو پای آن بپيچ و اين آبروی آن ببرو ... يكی ناموس آن ديگری را سوژه قرار خواهد داد، يكی آن ديگری را مسخره خواهد كرد... يعنی واقعا نويسندگان و مترجمان و منتقدان ما تا آن حد دموكرات و اخلاقی هستند كه خودشان حق همديگر را رعايت كنند؟ يك نگاهی به اطرافتان بيندازيد!
۱۵:۰۷ ۱۳۸۸/۰۲/۰۹ جناب شکراللهی! در مورد لینکی که در مورد یک دزدی ادبی داده اید سوالی داشتم. آیا شما خودتان دو کتاب را خریده اید و با هم مقایسه کرده اید؟ آیا هرکس ترجمه ای چاپ کند و با قیل و قال در وبلاگش بنویسد که قبلی ها دزدی بوده باید به او لینک داد یا اول باید تحقیق کرد و بعد در صورت اثبات ادعا دست قبلی ها را رو نمود؟ آیا شما که از حضرت علی دم می زنید این اندازه انصاف ندارید که اول تحقیق کنید و بعد خبری را منتشر سازید؟ ممنون می شوم از پاسخ شما و فقط به عنوان یک خواننده می خواستم مطمئن شوم که سید خوابگرد عدالت را فراموش نکرده. یا حق
-----------------
>>>> خوابگرد
مگر چنین اتفاقی افتاده بوده است؟!
۲۱:۰۲ ۱۳۸۸/۰۲/۰۹ سلام
مطلب را شرح داد م و لینک مطلبتان را هم ذکر کردم .
پاینده و پیروز باشید
۱۰:۴۹ ۱۳۸۸/۰۲/۱۰ مگر انکار هولوکاست کرده آتش گرفتن پژو ها یک واقعیت است که اینجانب نزدیک بود با خانواده در آتشسوزی خودرویپژو پارس خود از بین برویم و تا بحال هیچ کس هم پاسخگوی ما نبوده
۱۲:۵۲ ۱۳۸۸/۰۲/۱۰ فقط می شود متأسف شد و تماشا کرد. همین!
۲۱:۴۳ ۱۳۸۸/۰۲/۱۰ برای رضایی زاده و مرگ بازی اش: کاشکی قضاوتی
قضاوتی
قضاوتی در کار در کار
در کار می بود
ای کاش داوری
داوری
داوری
۲۱:۵۷ ۱۳۸۸/۰۲/۱۰ بدون اغراق این اتفاق و شرحی که در بالا نوشته اید خود یکی از شیرین ترین طنزهایی است که ممکن است فردی بتواند بیافریند . شیرین تر از طنزهای عزیز نسین حتی و البته چند قدم انطرف تر هم باید نشست و زار زار بر مزار ادبیات ایرانی گریست شاید پر بیراه نباشد اگر از همه نهادها و ارگانها خواسته شده باشد که به هر عنوان و بهانه ای هر چند پوچ و بی پایه از نویسندگان عرصه ادبیات شکایت کنند و برای 24 ساعت هم که شده آنها را به درد سر جدی بیاندازند تا کمتر شیرینی و شکر ادبی بخورند و بیاشامند . البته به استثنای کسانی که داستان یا شعر و یا فیلمنامه برای وزارت ارشاد می نویسند که کسی نباید بد انها را بگوید ، این را اضافه کردم که نگویید . نگفتی ! ها !
۱۱:۱۳ ۱۳۸۸/۰۲/۱۱ ایران خودرو بارها روزنامه ها صدا و سیما و حتی مشتریان خود را تهدید به شکایت کرده ...
۱۷:۳۴ ۱۳۸۸/۰۲/۱۱ راست میگن آقا! نشر اکاذیبه!
لینک زیر را ملاحظه کنید مال روزنامه دنیای اقتصاده توی این مقاله معلوم میشه که بنده خدا ایران خودرو تقصیری نداره , نویسنده حسود با ایران خودرو دشمنی داشته و حسادت می کرده که حالا به تیر غیب گرفتار شده
http://www.donya-e-eqtesad.com/Default_view.asp?@=23732
۱۷:۵۷ ۱۳۸۸/۰۲/۱۱ دروغه !دروغه!
من نمی سوزم من فقط یه پژوی تنهام ...
آخ چقد گرممه ...
مامانم منو خیلی دوس داره...
نمی دونم چرا اینقدر گرممه ...
فکر کنم فشارم بالاست ...
آب یخ کسی نداره ؟
من مامانمو میخوام ...
مامانم منو حتی از آدما هم بیشتر دوس داره ...
این بوی دود مال چیه ؟
مامان فکر کنم غذات ته گرفتا...
وای چقد حالم بده ...
مامان.....
پدرام خفه شی از بس فال بد میزنی!!!!
۲۰:۴۵ ۱۳۸۸/۰۲/۱۱ مزرعه حيوانات را دوباره بايد خواند
چند باره .
خدا پدر و مادر جورج ارول بيامرزه
نخونديش ؟؟؟؟؟
عيب نداره توش زندگي داري مي كني !!!
۱۹:۵۵ ۱۳۸۸/۰۲/۱۳ لطفا سری به وبلاگ من بزنید. در این مورد پست گذاشتم.
۱۳:۱۳ ۱۳۸۸/۰۲/۱۵ شرکت ایران خودرو باید پاسخ این اتهام و تهدید بی اساسش به این نویسنده محترم و سایر رسانه ها را بدهد که منظورش از عدم انتشار خبر آتش سوزی محصولات ایران خودرو که یک واقعیت است چیست؟
۰۸:۱۴ ۱۳۸۸/۰۵/۱۷ صفحه انتقام خون ندا و همه مظلومان جنبش سبز
تا فیلتر نشده بیایید:
http://nedaaghasoltani.blogsky.com
۲۲:۲۱ ۱۳۸۸/۰۵/۳۰ پدرام جون چی کار ایران خودرو داری سربه سرش می ذاری؟ بابا اصلاً بگو چاپ بعدی یه ابو طیاره ی دیگه تو داستان می ذارم. شرشونو از سرت بکن.

نام
ایمیل
وب‌سایت
پیام



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.