

سفری به سوی راه داستان
معرفی سه کتاب و تشکر از یک مترجم 
تعبیر مکبث
میگذاریم اتفاق بیفتد.
مثل مکبث
میایستیم کنار دیگ جوشان
گوشت و خونمان را تماشا میکنیم
و به جادوگرهای درونمان گوش میدهیم
که میگویند:
جنگل ژندهپوشان به راه خواهد افتاد
در دو راهی سرنوشت ما
به جنگل نیزهها خواهد پیوست
و مرگ در شمایل کوتولهیی خندان
با ساز و برگ کارناوالیاش
بر مرکبی روی دوش آدمها
برامان دست تکان خواهد داد و
از رومان خواهد گذشت.
ما کنار آتش دیگدان میمانیم
با رعشهیی از قهقهههای جادوگران
و فکر میکنیم و فکر میکنیم
و میگوییم:
این هم خواب دیگری ست
که روزی ناگزیر از آن بیدار خواهیم شد.
و تا بیداری برسد
مینشینیم کنار دیگدان
و جرعهیی سر میکشیم
از مذابهی خون و عصب.
یکم خرداد ۸۸
به یاد گاوین بنتاک و احمد میرعلایی :
امروز بر کف دست راستم کپکی بود
*
ایکاروس ! ایکاروس!
چرا آن گاه که از میان ابرهای باران خیز به درون سایه های آن دریای سبز سقوط کردی /رساتر فریاد برنیاوردی ؟/چرا بر جایی نیفتادی که هیچ یک از ما /هرگز نتوانیم خون و استخوان های روی سبزه ها را فراموش کنیم؟/ایکاروس! ایکاروس!/ در سر چه داشتی وقتی به میان ابر باران خیز شیرجه می رفتی ؟و....