بایگانی لینکده


سفارش آگهی آگهی

شهرکتابققنوس
عکس‌آن‌لاین دوشنبه

برخی آشنایان
پنجره پشتی
یادداشت‌های ادبی محمدحسن شهسواری

چنگی بر چند حکایت
خبر لغو مجوز چاپ پانزدهم رمان یگانه‌ی «نیمه‌ی غایب» در شهر پخش شده و من توان رفتن به سمت تلفن و زنگ زدن به «حسین سناپور» را ندارم.  



هفتانک

پیشنهاد

سایت‌ها
هفتان دوات ۳۰نما جن و پری زمانه بی‌بی‌سی پارسیک تابناک اعتماد کارگزاران روزنا جام‌جم همشهری بالاترین کارگاه هنر عکاسی مگیران ایران کیهان بلاگ‌نیوز حیاتِ نو

سایت‌های دیگر
انسان‌شناسی و فرهنگ رخداد مرور ماندگار فیروزه ۷سنگ فروغ قفسه کافه داستان دیباچه نصور آتی‌بان

شست و پنج سال پیش، میرزاده‌ی عشقی نوشت: "... یک مسئله‌ی دیگر كه بیش از همه موجب دماغ‌سوختگی روزنامه‌نویس است، این است كه در ایران تقریباً می‌توان گفت روزنامه‌خوان نیست. آن‌هایی كه روزنامه می‌خوانند فقط از مقالاتی كه فحش خالی و هتاكی بی‌منطقی داشته باشد، خوش‌شان می‌آید و هر كس پرت و پلا بنویسد، پیش آن‌ها فاضل‌تر به نظر خواهد آمد. در طهران كه پایتخت مملكت شش هزار ساله است، شاید هزار نفر روزنامه‌خوان نباشد..."

میرزاده‌ی عشقی را جوان‌مرگ کردند و نماند تا ۱۱۴ ساله شود و ببیند امروز را تا بنویسد که، مردم وبِ فارسی‌خوان هم نیستند. «بیش‌تر» آن‌هایی که وب فارسی را می‌خوانند، از وبلاگ‌ها و سایت‌هایی خوش‌شان می‌آید که بازار سرگرمی یا فحش‌های سیاسی‌شان گرم است. دیگران، خودِ ماییم که در جامعه‌ای ظاهراً بی‌مرز اما در دایره‌ای تقریباً بسته دور هم نشسته‌ایم و می‌پنداریم که مردم، مخاطبان «بالفعل» ما هستند، و گاه فراموش می‌کنیم که ایشان مخاطبانِ صرفاً «بالقوه»‌ای‌اند که در آخرین روزهای سال می‌شود نمونه‌های فشرده‌ی اجتماعی‌شان را یا در بازار پارچه‌فروشی و دست‌فروشی عبدل‌آباد در جنوب تهران دید یا در صفوف درهم‌فشرده‌ی آجیل‌فروشی تواضع در چهارراه پارک‌وی در شمال تهران.

دیروز در یکی از بانک‌ها نشسته بودم منتظر نوبت. سی و چهار نفر پیش از من معطل بودند. از چهار باجه‌‌ی بانک، فقط یکی‌شان مشغول کار مشتریان بود. سه دیگر یا به کار دیگری مشغول بودند یا به گپ و گفت با هم. بیست دقیقه گذشت تا فقط سه نفر کارشان راه افتاد. کنار دستی‌هایم زیر لب غر می‌زدند. رفتم به سراغ معاون شعبه و خیلی منطقی اعتراض کردم. پاسخ داد: مگه نمی‌بینی همه نشستن و چیزی نمی‌گن؟ شمام بشین و منتظر باش، بالأخره نوبت‌ات می‌شه!" چیزی نگفتم. برگشتم به سالن و با صدای بلند رو به همه‌ی مشتری‌ها گفتم که معاون شعبه چنین نظری دارد. اگر نمی‌خواهند تا عصر معطل بمانند، بایستند و با هم حرفی بزنند. برخاستند و زدند و دقیقه‌ای بعد، دو باجه‌ی دیگر هم به رفع و رجوع کار مشتری‌ها مشغول شدند!

نمی‌خواهم حکم صادر کنم، ولی من اگر متناسب با فضای وبلاگم، کتابی را معرفی می‌کنم، هر بار که در جمعی از آشنایان خانوادگی قرار می‌گیرم، یکی از همین کتاب‌ها را جلوی چشم دیگران به یکی از نزدیک‌ترین‌ها هدیه می‌دهم و چند دقیقه‌ای توجه همه را به آن جلب می‌کنم. فضای رسانه‌ای ایران، چه روزنامه چه وب، در کنار همه‌ی کارکردهای مثبتی که دارد، این بدی بزرگ را هم دارد که صرفِ حضور در آن، چه با خواندن و چه نوشتن، ما را به شکلی کاذب اقناع و سیر می‌کند؛ اما این همه‌ی غذایی نیست که برای سیر شدن به آن نیاز داریم. در بهترین حالت، بخشی از همین مردم نیز هم‌چون ما می‌خوانند و احساس سیری می‌کنند و می‌گذرند.

باید نوشت، باید تحلیل کرد، باید خواند و باید چرخید در این دایره‌ی بسته‌ی ظاهراً باز. اما فراموش هم نباید کرد که مردم، همه‌ی ما نیستند؛ آن‌ها را باید در تاکسی‌ها، در فروشگاه‌های شلوغ خرید عید، در جاده‌های پرترافیک چند روز آینده‌ی سفرهای نوروزی، و در آبدارخانه‌های اداره‌ها جست و دید و گیر انداخت.


نظرات خوانندگان
۱۵:۴۷ ۱۳۸۷/۱۲/۲۷ اگر قرار است هنرمند باشيم يا روشنفكر ويا حداقل يك منتقد منصف، بايد بدانيم كه اين سه از همه بيشتر آيينه اجتماعشان هستند و اگر توفيقي در جذب مخاطب پيدا نميشود بايد طريق را تغيير داد.
در مورد وبلاگها با شما موافقم. به محض اين كه يك دختر خانم وبلاگ مينويسد و از خاطرات بسيار معمولي روزانه اش با يك نثر بسيار معمولي نقل ميكند، نظرهاي وبلاگش در كمتر از دو هفته دو يا سه رقمي مي شود و همه هم به به و چه چه (البته منظورم همه خانمها نيست داريم خانمهاي وبلاگ نويسي كه بسيار زيبا و متين مي نويسند.)
۱۸:۱۷ ۱۳۸۷/۱۲/۲۷ در نظربازی ما بی​خبران حیرانند / من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
...
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد / دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان / بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند
۱۹:۱۹ ۱۳۸۷/۱۲/۲۷ ببخشید اگر نظرم تند است، ولی خدا را شکر که مردم، همه‌ی ما نیستند! مایی که، همه‌مان نه ولی اکثرمان، ادعا داریم آدم‌هایی اهل ادب و فرهنگ و روشن‌فکر هستیم ولی وای به روزی که بحث‌های خاله‌زنکی‌مان شروع شود و فلان نویسنده را بکوبیم چون کتابش پُرفروش شده یا دیگری را به لجن بکشیم چون وضع مالی ِ خوبی دارد یا آبروی آن یکی را بریزیم چون با فلان زن یا مرد رابطه دارد... آن آدم‌های توی تاکسی و خیابان و فروشگاه بی‌ادعاتر از ما هستند که ادعایمان دنیا را برداشته!
نوروزتان از حالا مبارک.
۰۰:۳۴ ۱۳۸۷/۱۲/۲۸ چه مي كرد اين ميرزاده عشقي با وبلاگ نويسي
هفتان كه نيست
اينترنت هم معنا ندارد!
۰۳:۲۲ ۱۳۸۷/۱۲/۲۸ درود بر شما...
۰۵:۲۶ ۱۳۸۷/۱۲/۲۸ در لحظه ی تحویل و دگر گشتن سال
با سبزه و تنگ ماهی و آب زلال
بر بوی گلی که بشکفد از تو مرا
مانند نسیم می پرم ،بی پرو بال
پیشاپیش سال نو و فرارسیدن نوروز باستانی را به همه دوستان دیده و نادیده ام تبریک می گم .
"فرزاد حسنی " از صمیم قلب صحت و تندرستی و موفقیت همه شما عزیزان را در سال جدید آرزو می کند و امیدوار است سال آتی سالی سبز و با شکوه و سرشار از خیر و برکت و به دور از جنگ و خشونت را شاهد باشیم .آنچه در این پست می خوانید آخرین پست من در سال 87 است که یاداشتی است شخصی در احوالات 30 ساله شدن و روز تولدم ...خوشحالم می کنید اگر کامل و تا به آخر بخونید و نظرتون رو بدونم .....لینک وبلاگ :
http://talkhzibast.persianblog.ir/
۰۹:۲۲ ۱۳۸۷/۱۲/۲۸ من همواره این نکته را با دانشجویان مطرح می‌کنم که ایرانی‌ها به دلایل تاریخی و فرهنگی و اجتماعی،انسان‌های بسیار پیچیده‌ای هستند و جالب‌تر این‌که در مورد همه چیز،اظهار نظر می‌کنند اما در هیچ موردی نمی‌توانند با تخصص سخن بگویند.
این مشکل را البته ما در پژوهش‌ها و مقاله‌ها و کتاب‌ها و پایان‌نامه‌ها،فراوان می‌بینیم که موضوع آن‌چنان گسترده و فربه است که نمی‌شود درباره‌ی آن متخصصانه سخن گفت؛بنابراین به عبور سطحی پرداخته می‌شود.
باری؛سخن من در این است که ایرانیان -با همه‌ی ادعاهای فراوانی که می‌ورزند- فقط «داده» های فراوانی دارند و مسیر بسیار طولانی بین فرآیند «داده» (=data) تا «خرد» وجود دارد.به همین دلیل ما انسان خردمند کم داریم و ایرانی‌ها بیشتر «داده‌مندند»! تا خردمند؛و این البته مدلولی‌ست که علتش را شما بیان کردید.
۱۷:۲۷ ۱۳۸۷/۱۲/۲۸ سلام ذهن مخاطب ما شايد ذهني شفاهي باشد و از هر رو به هر حال سواد داشتن در گذشته مهم بوده و خواندن ولي اگر دقت كنيد هزينه تلفن ها خيلي بيشتر است از اينكه ما حتي نامه اي بنويسيم شايد درون صندوقهاي زرد پست تار عنكبوت بسته باشد چون اكانات امروز نامه در آني از طريق اينترنت ارسال مي شود يعني ما انسانها كلن روز به روز داريم راحت طلب تر مي شويم حتي براي قبوض هم نمي خواهيم زحمت بيرون رفتن را بكشيم در واقع اين ما هستيم حتي خواندن يك مقاله بلند را نداريم ميرزاده عشقي هم اگر امروز بود شايد زحمت چاپ كتاب هم به خودش نمي داد يعني شما در انبوه dataحوصله search كردن را نداريد به قول دوستي اگر كلامي آنقدر مهم باشد كه در گوشي زمزمه شود ديگران آن را بر روي سنگ خواهند نوشت مهم اين است كه چقدر بعد از خود خواهيم زيست
۱۱:۳۳ ۱۳۸۷/۱۲/۳۰ راست می گید...
متاسفانه همینه و با نظر علی به شدت موافقم
۰۷:۵۹ ۱۳۸۸/۰۱/۰۷ باسلام، مطلب شما در سایت پارسینه منتشر شد
۱۲:۳۵ ۱۳۸۸/۰۱/۱۲ سلام،
من هم معتقدم هنرمندان، به وي‍‍ژه شاعران و نويسندگان كه امكانات تبليغاتي كمتري نسبت به مثلن سينماگران دارند، در همه‌ي مجالس و دوره‌ها و كلاس‌ها بايد براي خودشان و همكارانشان تبليغ كنند.
واقعن اگر چنين نباشد، فكر مي‌كنيد چه كسي براي رمان‌ها و مجموعه داستان‌ها و شعرهاي ارزش‌مند تبليغ خواهد كرد؟ اين راديو و تلويزيون انحصارطلب (به قول خودشان "رسانه‌ي ملي"!) كه تمام تلاششان پايين آوردن هر چه بيش‌تر سطح توقع فرهنگ عمومي و ستيز با بيشتر مظاهر فرهنگ‌ها و تمدن‌هاي خارجي، حتا با تمدن باستاني و انديشه‌هاي نوين خودمان است؟ يا آن حوزه‌ي هنري و آن وزارت فخيمه‌ي مربوطه كه دايره‌ي تنگ معيارها و سليقه‌هاي نداشته‌شان هر روز بسته‌تر و بسته‌تر مي‌شود؟
البته ادبيات واقعي و هنر والا لزومن به مخاطب عام نياز ندارد، اما چه بهتر كه آن حلقه‌ي مخاطبان خاص هم از ميان "همه‌ي مردم" عضوهاي بيش‌تري بگيرد.
عيد همه مبارك!
۱۲:۰۲ ۱۳۸۸/۰۱/۱۳ نويسنده محترم با سلام
سال نو بر شما و همه هموطنان مبارك باد
نام ميرزاده عشقي هميشه غمي سنگين بر دل ايراني جماعت مي نشاند شاعر و آزاديخواهي كه هرگز از گفتن حقيقت دست نكشيد ، و آن كاسه خون را به بستر راحت هدر نكرد ، در وبلاگم بارها وبارها از اين بزرگمرد تاريخ ايران ياد كرده ام و از اشعارش استفاده نمودم و جا دارد از يادآوري بجاي شما هم تشكر كنم اما در مورد متن شما بايستي عرض كنم در حال حاضر نيز عشقي كم نداريم ! اما بسياري از آنها دچار لالي انتخابي ! شده اند و مابقي لالي اجباري كه به اعتقاد من وبلاگ نويسان از دسته دوم هستند كه نااميدانه تلاش مي كنند از گنگي و دهان بند آهنين خلاصي يابند ، ميزان موفقيت بسيار اندك اما درحد توان يا شايد بيش از حد توان است …
عشقي وار زندگي كردن عشقي ميخواهد و عشقي سبز نمي شود مگر به عشق و عشق را در ايران قرباني كردند و عشقي هم بدنبال او رفت ، باور دارم عشق را زنده كنيم عشقي هم زياد خواهيم داشت …
ارادتمند اميررحيمي
۲۱:۳۴ ۱۳۸۸/۰۱/۱۵ ببخشید ولی ایرانی که ازش وطن نام می بریم و بهش عشق می ورزیم اینه.با همین مردم.مردمی که تو صف تواضع و اخراجی های 2 می ایستن.مردمی که تو خیابون های شلوغ یافت آباد و مولوی تنمون به تنشون می خوره.نمی شه این ملت رو خار های ایران بدونیم و گردن روشنفکریمون رو بالا بکشیم و دامن کشان از دست این خار های بادیه لورکا و ریچاردز و ... بخونیم و به خاک بی خار عشق بورزیم.
آقا جون این پیک نیکی که دسته جمعی اومدیم.این همه اه اه و پیف پیف فقط تلخش میکنه
۲۲:۲۵ ۱۳۸۸/۰۱/۱۵ نوشته خوبی بود. اما می خواهم بگم به خاطر اینکه فضای ایران بسته هست و وسایل ارتباط اجتماعی انحصاری شده اند و در خدمت دکترین خاص خودشان. کار ما سختتر می شود و به قول شما باید از همین کارهای به ظاهر کوچک شروع کنیم و اطلاع رسانی کنیم. گاهی فکر می کنم اگر ایران بیایم از همین خانواده خودم شروع می کنم و زنان فامیل برای آگاهی دادن و در جمعهای خانوادگی به جای حرفهای صدتا یک غاز می شود از کتاب حرف زد و از نویسنده ها و از هنر و حقوق زنان و غیره و غیره.

نام
ایمیل
وب‌سایت
پیام



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.