بایگانی لینکده


سفارش آگهی آگهی

شهرکتابققنوس
عکس‌آن‌لاین دوشنبه

برخی آشنایان
پنجره پشتی
یادداشت‌های ادبی محمدحسن شهسواری

چنگی بر چند حکایت
خبر لغو مجوز چاپ پانزدهم رمان یگانه‌ی «نیمه‌ی غایب» در شهر پخش شده و من توان رفتن به سمت تلفن و زنگ زدن به «حسین سناپور» را ندارم.  



هفتانک

پیشنهاد

سایت‌ها
هفتان دوات ۳۰نما جن و پری زمانه بی‌بی‌سی پارسیک تابناک اعتماد کارگزاران روزنا جام‌جم همشهری بالاترین کارگاه هنر عکاسی مگیران ایران کیهان بلاگ‌نیوز حیاتِ نو

سایت‌های دیگر
انسان‌شناسی و فرهنگ رخداد مرور ماندگار فیروزه ۷سنگ فروغ قفسه کافه داستان دیباچه نصور آتی‌بان

 با افتخار،  برای محمد قوچانی و رفقای نویسنده‌ام

با همه‌ی خون قلبم
باز می‌گردم به جاده
                             ولادیمیر مایاکوفسکی

۱ـ این متن در آغاز قرار بود شکل دیگری داشته باشد، روایتی شخصی باشد از روزهایی که بر ما می‌گذرد و نگاهی بر آن چه رفقایم در طول این چند سال گذشته و در هیأت نویسنده ـ روزنامه‌نگار نوشتند. این متن قرار بود احساسی هم باشد، پر از اندوه و استعاره، قرار بود جا به جایش را پٌر کنم از نوستالژی همگانی نسبت به آن چه درک کرده‌ایم. این متن قرار بود درباره‌‌ی یک وضعیت متناقض باشد و تکه‌های پر خون قویت‌های آدم‌های دور و برمان درش ترسیم شود. اما این متن جور دیگری شد. این متن با دیدنِ یکی دو عکس از تن و صورت خودم و محمد قوچانی در دی ماه سال گذشته جور دیگری شد و تلنگری زد به ذهنم که به قول رولان بارت عکس‌ها الزاما خوانشی نوستالژیک ندارند و می‌توانند مدام با واقعیتی در زمان حال هم‌سو شوند. یکی از این عکس‌ها را که در روزی برفی در دفتر مجله‌‌ی شهروند امروز و با دوربین رضا معطریان گرفته شده در متن گذاشته‌ام.

محمد قوچانی و مهدی یزدانی خرم

 عکس دقیقا ده دقیقه قبل از اعلام خبر توقیف مجله‌‌ی «نیمروز» ـ نشریه‌ای که قرار بود از همان هفته به جای شهروند منتشر شود ـ گرفته شده است. من و رفیقم محمد قوچانی حالمان در این عکس خوب است و برف‌های ایستاده در مقابل صورت ما فضایی رویایی ساخته اند، که هر بیننده ای را در وهله‌‌ی نخست بر آن می‌دارد که این لبخندها و برف‌ها چنان جهانِ این تصویر را غرق خوشی کرده‌اند که گویا آخر دنیاست. اما پشت ما فضایی سیاه است. فضایی نگران‌کننده، فضایی که گویا می‌تواند دست بیاندازد و آدم‌های داخل عکس را بکشد در دهان خودش. این سیاهی نشانی از شر دارد و نگرانی. نشانی از یک تناقض، از سپیدی‌های تکه تکه‌‌ی روبرو و سیاهی یک دست پشت سر... دلم گرفته و بدجور نگران سیاهی پشت سرمان هستم. سیاهی‌ای که شاید هم‌چون اساطیر یونان دروازه‌ی ورود به جهان مردگان باشد و شاید اصلا این خنده‌ها زورکی ست و برای فریب بیننده که نخواهد دید که سیاهی پشتِ سر چه در سر دارد.

این عکس در این روزها برایم بیشتر مصداق ترس و اندوه شده و از سویی امید و قدرت. تناقض دلگیر. عکس محمد را که در دادگاه (!) می‌بینم، سریع یاد این عکس می‌افتم. نگاه همان است؟ خسته است؟ پریشان شده؟ من گوشه‌‌ی خانه‌‌ی کوچکم قرص‌های خواب‌آور می‌خورم؟ اصلا آن برف‌ها کجا هستند؟ ناگهان به دیگر رفقایم، به ببرهای جوان فکر می‌کنم، به امیر هوشنگ افتخاری راد، به امید مهرگان، به امیر احمدی آریان، احسان نوروزی، امیرحسین خورشیدفر، کاوه کیائیان، بهرنگ کیائیان، علیرضا کیوانی‌نژاد، پوریا عالمی، حامد حبیبی، پیمان هوشمندزاده، حمید جانی‌پور، محمدرضا شاهرخی‌نژاد، هوشیار انصاری‌فر، محمدحسن شهسواری، رضا شکراللهی، محمد رهبر، کریم نیکونظر، علیرضا غلامی، یاسر نوروزی، علی مسعودی‌نیا، به همه‌‌ی کسانی که در این سال‌ها، سیاهی پشت سرمان ایستاده بود.

به محمد قوچانی فکر می‌کنم و نبوغش، به همه چیز، به رؤیاهایمان، به اولین مقاله‌ام که در هفده سالگی‌ام چاپ شد و من چند روز پیش سی ساله شدم. به جزئیات فکر می‌کنم. زور می‌زنم همه چیز را دوباره به یاد آورم. اجازه ندهم ردّ فراموشی محاصره را تنگ‌تر کند. صورت‌های این رفقا را دوباره به یاد می‌آورم، بارها و بارها. مبادا از یادم برود. مبادا از خاطر ببرم که امیر بهمن قرمز دوست دارد، هوشیار عاشق پیپ است، امید کشته مرده‌‌ی شطرنج و اصلاً همه مان عاشق حرف زدن درباره‌‌ی حرف زدن. به خشم فکر می‌کنم، خشم از چیزی که در هوا رهایش کرده‌اند، به سگ سیاهی که جلوی ذهنم خوابیده است و شب‌ها بیدار می‌شود و پارس می‌کند.

باز به خشم فکر می‌کنم. خشم از جنسی دیگر، از ملقمه‌های پریشانِ یک خبرگزاریِ منحوس که نارنجی‌رنگ است، رنگِ خورشیدی که جان می‌کند غروب نکند. قاب تلویزیون، خنده‌های زورکی، برنامه‌ای که هم‌نامِ شاهکارِ کبیرِ فلینی است: هشت و نیم؛ در همان شاهکاری که مرد در ماشینش در حالِ خفه شدن است. به قاب تلویزیون که نگاه می‌کنم یاد آن مرد و آن ماشینش می‌افتم. کسی آن تو، در حال خفه شدن است. به سنگ و چوب فکر می‌کنم و چشم‌بند، که بلای غریبی ست این چشم‌بند. سیاه می‌شود همه جا. اما ذهنت ناگهان روشن می‌شود. انگار که تا آن روز این قدر روشن نبوده است. ناگهان می‌روم داخل آن سیاهی. قرص‌هایم نیستند و ضربان قلبم هی تند و تندتر می‌شود.

باز به رفقایم فکر می‌کنم، غر نزنید. باید فکر کنم. روزی هزار بار باید فکر کنم. به همه‌شان. این که چه می‌کنند، کجایند، و باز و باز و باز به قوچانی فکر می‌کنم که وقتی دست به قلم می‌برد (و خواهد برد)، حال همه‌مان حتا دشمنان قسم‌خورده‌اش خوش‌تر بود. اصلا چه می‌خواهید بگویم؟ خاطره بگویم؟ یک نکته‌‌ی شخصی بامزه یا منحصر به فرد؟ فحش بدهم؟ اما نه، ذهنم هی کشیده می‌شود سمت برف و سیاهی. برفِ سیاه. اما برف که سفید است. پس برفِ سیاه چیست؟ اصلا ولش کن... ذهنم کشیده می‌شود به نگاه جسورانه‌‌ی محمد و دوستانم. نگاه وقتی از تهِ ذهن باشد، قلب را می‌شکافد. می‌رود در رگ و پیِ آدم و آدم دوست دارد هِی این لذت نگاه جسورانه را در تن خودش احساس کند.

من به دوستانم، به تمام آن‌ها، به آن‌هایی که نمی‌شناسم‌شان و می‌شناسم‌شان، از محمد قوچانی گرفته تا تمام آن‌هایی که اسم‌شان را جا به جا آورده‌ام، یا نیاورده‌ام و در ذهنم هستند، افتخار می‌کنم. من حتا به آن‌هایی که در تمام این سال‌ها رکیک‌ترین فحش‌ها را در سایت‌ها و وبلاگ‌های بی نام و نشان‌شان نثارمان کردند، افتخار می‌کنم. کسانی که منِ وجودمان را تلنگری زدند یا اندوهی گذرا را در قلب‌مان ساختند. همین‌ها بودند که باعث شدند اگر تردیدی هم داشتیم، برطرف شود و هی بنویسیم و بنویسیم و بنویسیم. من ادعا می‌کنم (اگر دوست دارید باز هم فحش بدهید، چه باک) که این دوستانی که اسم‌شان را آوردم، در کنار ده‌ها نام دیگر، در کنار یوسف علیخانی، یعقوب یادعلی، حسین مرتضاییان آبکنار، پدرام رضایی‌زاده، حسین سناپور، روزبه کریمی، رحمان بوذری، اکبر منتجبی، مراد فرهادپورِ عزیز، احمد غلامی بزرگوار و... همگی ببرهای جوان هستند. «شعار می‌دهم؟ پوزخند می‌زنید؟ چه باک؟» من به تمام این پوزخندها افتخار می‌کنم.

بگذریم... می‌خواهم شعار بدهم و بگویم که ببر به ندرت رام می‌شود؛ و رام شدن ببر، بزرگ‌ترین خطری ست که رام کننده‌اش را تهدید می‌کند. حالا که هی همه چیز را مرور می‌کنم، همه‌‌ی اسم‌ها را و همه‌‌ی تصاویر را، فراموشی کمتر می‌شود، این متن جور دیگری می‌شود، می‌رود پشت تصویرمان در عکس، و حالم بهتر است، بدون قرص‌ها، بدون دلداری‌ها، بدون روزنامه‌ام، بدونِ کتابِ ممنوع الچاپ شده‌ام، و این عدم‌ها هستند که حالم را بهتر می‌کند.

۲ـ شاید خیلی‌ها بدانند کاراته در زبان ژاپنی به معنای مبارزه است با دست خالی؛ و «شیتوریو» یکی از مهم‌ترین شاخه‌های این رشته است. در این رشته، ضربه‌‌ی نهایی به ضربه‌ای می‌گویند که قدرت خود را «از هارای یا همان مرکز ثقل بدن انسان»، جایی حوالیِ نافِ تن، می‌گیرد و به دست یا پا می‌دهد و بر حریف آوار می‌شود. حریف ممکن است قدرتمند باشد، تا دندان مسلح باشد، پشتش گرم باشد به سلاحی سرد، اما اگر این ضربه بر او وارد شود و به تن او برسد، چیزی نخواهد بود جز نعشی بر زمین. کسانی که این رشته را کار کرده‌اند، به خوبی می‌دانند اگر بتوان آن نیروی نهفته را به چنگ آورد که به قول اساتیدش از زمین، از طبیعت زیر پا وارد بدن می‌شود، به هارای می‌رسد و بعد از راه کمر و عضلات بازو به مشتِ گره‌شده ختم می‌شود، دیافراگم حریف روبه‌رو پاره می‌شود و در جا می‌میرد، در کمتر از چند ثانیه. حالا که فکر می‌کنم، به شباهت‌های رشته‌های رزمی با نویسندگی (از هر نوعش) می‌بینم بی‌شباهت نیستند به هم.

قدرت قلم بدجور شبیه شکل و شمایل فنون رزمی ست، مخصوصاً وقتی متنی، کلماتی، قرار باشد حریف را، دشمن را، از هم بگلسانند، از اعماق ذهن نیرو می‌گیرند و چون شلاق فرود می‌آیند. با دست خالی مبارزه می‌کنند، قلم جزئی از دست‌شان می‌شود، دیگر سلاح نیست، تکه‌ای از تن‌شان است، با تن‌شان مقابل حریف می‌ایستند، و آن نیروی باستانی را می‌آورند به سرپنجه و تمام. حریف می‌میرد. این خشونت نیست. عینِ زیبایی ست. عینِ زیباییِ جهنمیِ دنیایمان. مگر نه این که نوشتن جنگیدن برای ساختن جهانی مقابل جهانِ بیرون است؟ تکه‌ای از دوزخ است؟ روح اهریمنی کلمات، زمانی که آزاد شوند، چه‌ها که نمی‌کند... و این شباهت بزرگی ست میان یک رزمی‌کار تنها و یک نویسنده‌‌ی تنهاتر در سرزمینی که در آن برفِ سیاه می‌بارد. نخندید. می‌توانید امتحان کنید. در تمام آیین‌های مبارزه (نه از آن اراجیف هالیوودی) دستِ خالی بسیار برتر از انواع سلاح‌هاست و قلم توتِم نیست؛ بخشی از تنِ ماست. جایی که آن دو غضروفِ درشت که وقتی دستت را مشت می‌کنی، می‌بینی‌شان. همان‌هایی که دیافراگم حریف را پاره می‌کنند.

۳ـ سال هاست نقد و داستان می‌نویسم و همیشه تصویر نویسنده‌‌ی ایرانی را در هاله‌ای از رنج و خستگی دیده‌ام. خمودگی، اضطراب و گاه بی‌کسی. اما این بار و در این روزها که به یمنِ سیاست، ذهن‌ها جلا داده شده، این تصویر دیگر برای من معنایی ندارد. قرار بود در دو صفحه در روزنامه‌ی اعتماد ملی، همراه با امیر احمدی آریان، احسان نوروزی و امیرحسین خورشیدفر، مطالبی بنویسیم با عنوان مشترک «مانیفستِ ادبیاتِ آینده» ـ که نوشتیم، صفحه‌بندی هم شد و روزنامه توقیف ـ مطالبی که به زودی در سایتی خواهید خواند. در حال نوشتن مطلب خودم بودم که به این نتیجه رسیدم که آن نیروی مشهورِ هنرهای رزمی، آن هارایِ کُشنده، باید بیدار شود. سیاستِ پراکنده در فضای این روزها تکانش داد، و حالا موقعِ کندن است. رها شدن و خداحافظی با هر نوستالژیِ مرثیه‌وار. هرچند گذشته هست، تاریخ هست، اندوه هست، و بیشتر هم خواهد بود. اما آن نیروی عظیم می‌تواند ـ حداقل برای من ـ تکه‌های ثبت‌شده‌‌ی برف سفید را در عکس نگه دارد. و کاری کند که آن نگاه‌ها، نگاه قوچانی، زید‌آبادی، نبوی و... را ثبت کند. راه و رسم سیاسی‌شان هم به من ربطی ندارد، آن نگاه اصل ماجراست. و هم‌چنین نگاه آدم‌هایی که روبه‌روی آن‌ها نشسته‌اند. آن چه در ذهن آن‌ها می‌گذرد هم به من ربطی ندارد. به قول مولوی «بوالعجب من عاشق این هر دو ضد». مطمئن‌ام ما این نگاه‌ها را ثبت خواهیم کرد و همان‌طور که قبلاً نوشته بودم، تا صبح بیدار خواهیم ماند...

گفتم سیاهیِ پشت عکس ترسناک است؛ اما حالا که سر برمی گردانم به سمتِ سیاهیِ پشتِ سر، تاریخ، درون همان میزانسنِ استادانه‌‌ی رضا معطریان است. تاریخ هرچند تلخ و هولناک باشد، من و دوستانم به آن روی خواهیم کرد. پشتِ انبوهِ عکس‌هایی که این روزها می‌بینیم، از این نوع تاریخ‌ها زیاد است و گاهی هم باعث می‌شود که از ته دل گریه کنیم، چه باک؟ رفقایم، این عکس حافظه‌‌ی شخصی من شده است و مطمئن‌ام شما هم اعم از آشنا و ناآشنا، دیده و نادیده، دشمن و دوست، هر یک چندتایی از این حافظه‌های شخصی دارید. ما فقط باید برگردیم و با قدرت به پشت سرمان، بدون هیچ ترسی نگاه کنیم. با نیروی هارای ذهن‌مان. و من می‌بینم که این روزها خیلی‌ها دارند کم کم سر برمی‌گردانند به پشت سرشان. نه از ترس خنجری که از پشت بیاید، بلکه برای دیدن عمق تاریخ. گاه با اشک‌های خشک‌شده بر پوست صورت، گاه با نظریه‌پردازی، گاه با شعر، رمان، و با هر آن‌چه علیه فراموشی ست. علیه خنده‌های جوان در عکس‌هایمان.

۴ـ برف همیشه می‌بارد. حتا اگر آدم‌های میان‌مایه‌‌ی دور و برمان هم بخواهند تضعیف‌مان کنند، حتا اگر فلان روزنامه به خاطر ذهن حقیر مدیر مسئول و سردبیر ترس خورده‌اش، قلم بسیاری از همین رفقای من را که در آن جا کار می‌کنند، کند کرده باشد، حتا اگر توقیف شده باشیم، حتا اگر چشم‌بند روی چشم‌مان باشد و تاریکی از پس و پشت و روبه‌رو احاطه‌مان کرده باشد. اما ذهن روشن شده. برف می‌بارد، برف سفید. سردی‌اش را احساس می‌کنم، روی پوستم نشسته. همین حالا به آسمان نگاه کنید. دارد برف سفید می‌بارد.

۵ـ در این عکسم با محمد قوچانی دیگر از تاریکی پشتِ سرم هول‌زده نمی‌شوم، دست هم را گرفته‌ایم و به برف سفید نگاه می‌کنیم. به تاریخ سردی که روبه‌رویمان می‌بارد و جلوی‌مان یخ می‌بندد. پشت سرمان تاریک است، اما دست‌های هم را گرفته‌ایم. دست‌هایمان گرم است و من تپش نبضش و او تپش نبض مرا احساس می‌کند. تپش نبض همه‌تان را احساس می‌کند. حافظه‌ام نفس می‌کشد و این متن که قرار بود جور دیگری باشد، این جور شد که خواندید.

و حال باز یاد بارت می‌افتم، بارتِ اندوهگین که در کتاب اتاق روشن نوشت: «ماجرا به من اجازه می‌دهد که به عکاسی هستی ببخشم، در حالی که بدون ماجرا هیچ عکسی وجود نخواهد داشت... خودِ عکس به هیچ وجه جان ندارد، اما به من جان می‌دهد: این همان چیزی ست که هر ماجرایی را می‌آفریند.» این عکس ماجرای دو آدم است: یکی چاق و ریشو و دیگری لاغر و بدون ریش، در روزی برفی گرفته شده انگار. این دو آدم لبخند زده‌اند و به روبه‌رو نگاه می‌کنند. به برفی که تند می‌بارد و گویا دست‌های هم را فشار می‌دهند. این عکس روایتِ شخصیِ من، آن آدم چاق ریشو ست از یک روز برفی، عکسی که حالا برایم اتاقی روشن شده است. ماجرایی آفریده و به شدت جان دارد.
عجب برفی...

خوابگرد: برجسته کردن برخی جمله‌ها از من است.


نظرات خوانندگان
۱۳:۲۸ ۱۳۸۸/۰۶/۰۷ حتی اگر هارای و آن ضربه نهایی که باعث مرگ دشمن مان می شود یک رویا باشد دلم میخواهد به این رویا دل خوش کنم. ممونم آقای یزدانی .
۱۳:۳۳ ۱۳۸۸/۰۶/۰۷ dar dele in siahi sayei penhan shode
hamishe az saye ha mitarsam
۱۳:۵۹ ۱۳۸۸/۰۶/۰۷ تاثيرگذار بود مهدي جان.
۱۴:۳۴ ۱۳۸۸/۰۶/۰۷ وقتی خواندم می خواستم گریه کنم اما گریه نکردم گریه مرحمی است بر روی زخم هایم.مرحم نمی خواهم "می خواهم درد بکشم "درد باعث می شود فراموش نکنم آنچه را که دیدم و آنچه را که عزیزانم دیده اند.گریه انسان را سبک می کند باعث می شود فراموش کند گریه مر حم است اما من درد کشیدن را انتخاب می کنم درد کشیدن را دوست دارم.امروز وقت ترس از آن سیا هی ها نیست وقت حک کردن آنها بر روی پوست و تنمان است وقت نوشتن آنها با خونمان است تا در فردای روشن آنها را از غارهای تاریکی که برایمان ساخته اند بیرون بکشیم و در زیر نور و در روشنایی با صدایی گریه آلود حقیقت آن سیاهی را همراه با ببرهای جوان فریاد بزنیم
گریه ها باشد برای فردای روشن امروز وقت خشم است
۱۵:۰۸ ۱۳۸۸/۰۶/۰۷ هذا شقشقتن هدره.
دعا كنيم كه يك روزنامه باز شود تا مهدی دوباره در آنجا مشغول شود. وگرنه اگر يك دو بار ديگر هم پايش به خوابگرد برسد كلك اينجا هم كنده است.
۱۵:۵۵ ۱۳۸۸/۰۶/۰۷ با خواندن این یادداشتت الان دیگه فکر کنم کم کم همه دارند با خون قلب‌شان به جاده برمی‌گردند! دم تو گرم روزمان را روز کردی برادر.
۱۶:۰۷ ۱۳۸۸/۰۶/۰۷ گاهي وقت ها برف مي‌بارد
و گاهي وقت ها بطري هاي خالي
و من گاهي وقت ها از جشم‌ان خسته‌ي خودم فرو مي‌ريزم
اما تو
يك بار براي هميشه رفته‌اي
و من گاهي وقت ها به چتر سياه تو فكر مي‌كنم
و عجيب نگران مي‌شوم
زنده باد اسطوره‌ي من يكي در نوشتن
آقاي مهدي يزداني خرم
۱۶:۱۲ ۱۳۸۸/۰۶/۰۷ آپم:
در نسيم شمال،كليات باغ بهشتِ مرحوم اشرف الدين الحسيني مدير روزنامه نسيم شمال،به شعر زير برخوردم كه گفتم بي مناسبت اين ايام نيست،خوبست نقلش كنيم:
«در بحران كابينه و نا اميدي از وكلا»
اين درشكه بشكسته لايق سواري نيست / اين سگ گر مفلوك،تازي شكاري نيست
اين خر سياه لنگ،قابل مكاري نيست
اينحـرف تـريـاكـي،پهلـوانِ كـاري نـيست
در جبين اين كشتي نور رستگاري نيست
مقصد وكيلان را عاقلانه سنجيديم / مشرب وزيران را عالمانه فهميديم
خاك پاك ايران را عارفانه گرديديم / هرچه را نبايد ديديد،ما يكان يكان ديديم
اين زميـن بي‌حـاصـل،جاي آبياري نيست
در جبين اين كشتي نور رستگاري نيست
هست مدت نه سال،خلق پارلمان دارند / هم به آسمان عدل،بسته ريسمان دارند
اندر اين بهارستان كعبه امان دارند / باز هرچه مي‌بينيم،خلق،الامان دارند
كـار مـلـت مظـلوم غير آه و زاري نيست
در جبين اين كشتي نور رستگاري نيست
جاي بلبل مسكين،در چمن كلاغ آمد / جاي باده شيرين،زهر در اياغ آمد
بهر خوردن انگور،خرس تر دماغ آمد / باغبان بيا بنگر،اجنبي* بباغ آمد
چشم و گوش را بگشا،روز ميگساري نيست
در جـبـيـن اين كشـتي نور رستگـاري نيست
ميرود زچشم خلق،اشك خون فشان،رحمي / رفت از (اروميه) بر فلك فغان،رحمي
نيست در خوي و سلماس طاقت و توان،رحمي / رفت مملكت از دست،اي برادران،رحمي
گوئيا در اين ايران هيچ مرد كاري نيست
در جبين اين كشتي نور رستگاري نيست
از خصومت اشخاص وز نفاق ديرينه / مي‌شود بهر هفته پايمال كابينه
ميزند از اين تغيير خلق بر سر و سينه / الحذر از اين بحران،الامان از اين كينه
چاره بهر اين مـلت،غير بردبـاري نيست
در جبين اين كشتي نور رستگاري نيست
گرچه ما به دام غم،همچو مرغ دربنديم / بر ترقي ايران، باز آرزومنديم
بر اميد استقلال محرمانه خرسنديم / دل ز غير ببريديم،از جهان خيمه كنديم
بهر رفع اين بحران سعي در مجاري نيست
در جبـيـن اين كشتي نور رستگـاري نـيست
*:احمدي
۱۶:۴۶ ۱۳۸۸/۰۶/۰۷ مهدی عزیزم نوشته‌ات مثل خودت زیباست
۱۸:۳۱ ۱۳۸۸/۰۶/۰۷ برف بر همه می بارد، همان برف تکراری قدیمی
و من سعی می‌کنم بین دانه‌های فقط قدم زده باشم
برف می‌بارد
بر همه یک‌سان
۱۸:۳۴ ۱۳۸۸/۰۶/۰۷ متنت دیوانم کرده زیبا بود زیبا...
۱۸:۳۷ ۱۳۸۸/۰۶/۰۷ قلم توتم من است.او نمی گذارد که فراموش کنم،که فراموش شوم.از آفتاب نگویم،دیروز را از یاد ببرم و فردا را بیاد نیاورم.که تسلیم شوم که ناامید شوم به بخشش رو کنم به تسلیم خو کنم...
۲۰:۳۹ ۱۳۸۸/۰۶/۰۷ بسیار مطلب تاثیر گذاری بود. با خواندنش به یاد دادگاه نمایشی باز هم گریه کردم. یاد مظلومیت سردبیر بهترین روزنامه های ایران افتادم. یاد معلولیت بهترین تئوریسین اصلاحات افتادم. یاد چشم های بهترین فرزندان انقلاب افتادم. یاد... آقای یزدانی خرم از شما ممنونم که باز هم با نوشته هایتان تن جنایت کاران را لرزاندید و به دوستان دیگر یاد دادید می شود روزنامه نداشت و ساکت نماند. به امید روزهای آزاد...
۲۲:۳۱ ۱۳۸۸/۰۶/۰۷ آقای یزدانی خرم، این جاو آن جا خواندم که شما هم مثل بقیه ی ببرها چندی در قفس حبس شده اید. دل نگران شدم. از خدا خواستم دل شیر بدهد بهتان ، مثل روزنامه نگارانی که وقت و بی وقت نوشته هاشان را می خواندم و مصاحبه هاشان و مقاله هاشان و به اسیری بردندشان.
خوشحالم که حالا هستید، خوشحالم.
...و این عکس با دانه های ریز و درشت برف و برف خنده ی سپید شما و همراه تان و این نوشته ..بغضی غریب گریبان آدم را می گیرد.
سبز باشید دلاور
۰۰:۱۵ ۱۳۸۸/۰۶/۰۸ لذت بردم.امید گرفتم.:)
۰۳:۴۲ ۱۳۸۸/۰۶/۰۸ انصافا این جملة جناب محمد خاتمی از آن جمله‌هاست:
‍@هر هزینه‌@ای پرداخت خواهیم کرد تا انقلاب با @کمترین هزینه@ به مسیر اصلی خود بازگردد. (به نقل از ایلنا)
هر = کم !!
شاید ترجمه اصلی این جمله این باشد:
ملت هر هزینه‌ای را پرداخت می‌کند تا ؟؟؟؟ با کمترین هزینه به مسیر اصلی خود بازگردد.
مسیر اصلی هم البته مجهول است ... یک شیرپاک خورده‌ای پیدا شود این معادله دو مجهولی را حل کند.
۱۰:۲۴ ۱۳۸۸/۰۶/۰۸ سلام
چه خوب که با سایت شما آشنا شدم
موفق باشید
۱۱:۱۸ ۱۳۸۸/۰۶/۰۸ خيلي از ته دل بود و بر دل نشست. واقعا چه بايد گفت؟ حيف كه برف ها آب شده اند و گرماي داغ اين تابستان در بيرحمي سلول هاي بي پنجره بر سر او باريد.
اما كاش اين نوشته را روز ديگري مي خواندم. صاف آمده بودم از آنچه با بغض نوشتم در وبلاگم امروز از رفتن شفيعي كدكني. آمدم اينجا هم درددل كنم. ديدم آنقدر حرف زياد است كه...
۱۷:۲۳ ۱۳۸۸/۰۶/۰۸ غمت مباد مهدی عزیز، این نیز بگذرد ....اگرچه امثال من کمی دورتر از این تلخ کامی ها ایستاده‌ایم، اما شریک اندوهان همه ی بچه‌هاییم/
۱۹:۵۵ ۱۳۸۸/۰۶/۰۸ اولا که بی خیال، دوما که اقلکن اسم نمی آوردی وقتی می گفتی ببرهای جوان چون ... چه عرض کنم... سیمندش اینکه به این جمله فکر کن: چرا حتی یک آدم نام و نشان دار یک نویسنده و وبلاگ نویس نصفه نیمه هم پای مطلبت کامنت نگذاشته با این که زور بسیار زده شده برای نوشتن؟! در وضعیتی که آقای خاتمی امروز گفته است که آبرویی برای جمهوری اسلامی نمانده شما چسبیدی به شعر نوشتن؟ [...] در پایان آقای خوابگرد هر کس خربزه می خوره پای لرزش هم می شینه، جنابعالی هم این مطلب رو توی بلاگت منتشر کردی پس این کامنت من رو هم منتشر کن چون توهین نکردم. البته بعید می دونم این کارو بکنی و مطمئنم که کسای زیادی بودن که نوشتن و احتمالا فحش دادن و منتشر نشده.
۲۰:۱۴ ۱۳۸۸/۰۶/۰۸ سخنرانی صانعی علیه احمدی نژاد 3gp برای موبایل رو برای دوستان تهیه کردیمhttp://rapidshare.com/files/271920038/Saneyi1.3gp
http://rapidshare.com/files/271920080/Saneyi2.3gp
http://rapidshare.com/files/271920051/Saneyi3.3gp
http://rapidshare.com/files/271920078/Saneyi4.3gp
http://rapidshare.com/files/271920006/Saneyi5.3gp
اگر با دانلود فایلها مشکل دارید میتوانید از این سایت rapidbaz.com/from/29512 برای مستقیم کرن لینهای بالا استفاده کنید.
۲۰:۲۴ ۱۳۸۸/۰۶/۰۸ من خیلی وقته دارم می خونم ولی با خوندن اتفاقی نمی افته
نمی دونم شاید من خیلی ناامیدم که نوشتن معجزه کنه
روزگار بهت من تمامی ندارد
کاشکی هایم تمام شد
۰۱:۵۳ ۱۳۸۸/۰۶/۰۹ هارای به ترکی یک‌جورهایی یعنی کمک! مدد خواستن! حالا در این عکس خنده‌ی این ببرها، همان هارای است!
خنده‌ی ببرها دوست داشتنی‌ست.
۱۰:۰۹ ۱۳۸۸/۰۶/۰۹ عصر چهارشنبه هفته پیش به نشر چشمه رفته بودم و باز طبق معمول مهدی یزدانی خرم چاق و ریشو را آنجا دیدم. چقدر متاسفم که که در این مملکت جلوی نوشتن چنین انسانهایی گرفته میشود.
۱۲:۰۷ ۱۳۸۸/۰۶/۰۹ آقا محموووود! من اگر اسمم محمود بود، با اوضاع و احوالِ این روزها، اسم دیگه ای برای کامنتِ به قول خودت بی نام و نشون انتخاب میکردم... در ضمن، اگه شما نویسنده ها رو نمیشناسی، مردم چه گناهی دارن. نکته سوم این که تموم آتیشا از گور همین وبلاگ نویسهای نصفه و نیمه بلند میشه...
۱۸:۱۱ ۱۳۸۸/۰۶/۰۹ یه بغضی از 23 خرداد که مادرم نشست جلو در و( قسم وآیه داد من و که حق ندارم بیام تو خیابون و اینکه چرا همیشه باید از خانواده ما کشته بشه و اینکه داییت وکشتن و شو هر خواهرت و کشتن وبابات و... به خاطر چی ؟ قاتلاشون مگه معلوم شد دختر به خدا حق نداری بری ) تو گلوم بود که امروز با خوندن این مطلب شکست .
تمام مدت تو خونه از طریق بی بی سی و فیس بوک و سایت ها و وبلاگ گردی اخبار و پیگیری می کردم تا رسیدم به اینجا ...که مردی با جثه ای تنومند وقلبی رئوف مطلبی و نوشته که قلب آدم و به درد میاره.
مرسی از تو که امید برف دادی
۲۳:۴۶ ۱۳۸۸/۰۶/۰۹ واقعا تاثیرگذار بود و عالی ، ممنون
۰۱:۵۷ ۱۳۸۸/۰۶/۱۰ خوشحالم که کسانی مثل شما ارزش نوشتن رو می دونند و می فهمند دوای درد ما این روزها نوشتن و خواندن و درک شدن است، حرف زدن فقط برای لذت حرف زدن و فهمیدن و فهمیده شدن و آگاهی از وجود دیگرانی که مثل ما خودشون رو آماده ی نبردی با قلم میکنند تا به جنگ این سیاهی های عمیقی برن که هر چند ما رو فرا گرفته اما باعث میشه بهتر دیده بشیم و سپیدی برف ها رو بیشتر بفهمیم و قدر بدونیم... قلمتان تا ابد پایدار، به امید آزادی همه اسیران قلم و اندیشه و انسانیت... هنوز در بهت این هستم که چقدر آدم های با مرام و دوست زیادند و ما هیچکدام تنها نیستیم همه با هم تا طلوع صبح بیدار خواهیم ماند.
۱۲:۳۱ ۱۳۸۸/۰۶/۱۰ نه...
اين برف را سرِ باز ايستادن نيست...
خوش نوشته بودي و خوش داشتم‌اش اين متن را مهدي جان...
تيتر مطلب شاملو را يادت هست چه زده بودي؟
روزگار تلخي‌ست...
۰۸:۲۷ ۱۳۸۸/۰۶/۱۱ سلام مهدی،
من دوست محسن ام. یادته؟ توی شرق؟
خواستم بگم مطلبت خیلی خوب بود و اینجا دورادور جویای احوال هستم خصوصا اون روزی که گرفتنت واسه یه شب.
۱۰:۴۲ ۱۳۸۸/۰۶/۱۱ ببار ای ابر بر سرزمینی که حاکمانش روی بربرها را سفید کرده، آنقدر ببار تا تمام سیاهی اش سفید شود و قفل زندانش زنگ بزند و اسرای راه آزادی اش که دربندند، رهایی یابند. خدایا به ابرت بفرما که یادش نرود، خشکسالی هم دوره ای است. دیگر دوره حاصلخیزیمان باشد. آمین!
۲۱:۱۷ ۱۳۸۸/۰۶/۱۱ زمانه ی عجیبی است.
۰۱:۱۷ ۱۳۸۸/۰۶/۱۲ برف
برف نو
ببار
خوش نشسته ای بر بام
همه آلودگی ست این ایام
۱۰:۳۵ ۱۳۸۸/۰۶/۱۲ كلمات گمند، مثل شما "خشم"گين، اما سكوت نمي كنم، تنها براي دقايقي كلمات را گم كرده‌ام
۱۹:۵۳ ۱۳۸۸/۰۶/۱۲ ممنون مهدی عزیز. تاریخ ما از عمر کوتاه سیاهی ها ، هر چند مکرر باشند، حکایت ها دارد.
۲۲:۳۱ ۱۳۸۸/۰۶/۱۳ روزگار اينگونه مي گذرد.سال هاست كه مي گذشته.سرما را.تنهايي را.يك دفعه حس مي كني همه آن وحشت ها را.{سال هاست با ماست}دستت رو بده.دستمو بگير
۱۸:۲۴ ۱۳۸۸/۰۶/۱۴ برف را که دیگر نمی شود توقیف کرد
نگاه کن
پشت پنجره چه شتابی گرفته است
۲۳:۳۱ ۱۳۸۸/۰۶/۱۶ ما نبض محمد قوچانی.محمد عزیز رو توی دستامون حس می کنیم هر چند ضعیف!!!
به پشت سرمون نگاه می کنیم.
این تاریخ!!!!!سخت وهولناک !!!وما به آن رو می کنیم!!
ما...
۰۸:۲۲ ۱۳۸۸/۰۶/۱۸ این متن مصداقِ آفتاب آمد دلیل آفتابه.
البته آفتاب طلایی ای که قصد طلوع داره.
۱۰:۳۵ ۱۳۸۸/۰۶/۲۰ خب من هم که لابد با سرویس ورزشی کار می کردم دیگه!
نثر زنده و سرکش تو روح آدم را تازه می کند.
ببر بمان و بنویس
۰۰:۳۹ ۱۳۸۸/۰۷/۱۵ روزگارت سپید باد!
آقای یزدانی....

نام
ایمیل
وب‌سایت
پیام



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.