۲۱ تير ۱۳۸۷
دلبستگی
باز هم یک داستان تازه: ترجمهی داستان کوتاه «دلبستگی» نوشتهی Adam Hazlett را «مژده دقیقی» برای کتابخانهی خوابگرد فرستاده است. در روزگار اوج سانسور ادبی، خواندن داستانهای زیبایی مثل این داستان، بهواسطهی وب، مزه میدهد. داستان «دلبستگی» به تعبیر خانم دقیقی، داستانی ست دربارهی خویشتنداری و امنیتِ به یک حال ماندن. این داستان در سال ۲۰۰۳ در نشریهی یِیل ریویو منتشر شده و در مجموعهی بهترین داستانهای کوتاه امریکاییِ همان سال نیز آمده است. نویسندهی داستان، اَدم هَزلت (متولد ۱۹۷۰) در نیویورک زندگی میکند و مشاور حقوقی پارهوقت و استادیار دورهی نویسندگی دانشگاه کلمبیاست. اولین کتابش را در سال ۲۰۰۲ منتشر کرد که مجموعه داستانی ست با عنوان «شما اینجا غریبه نیستید». این کتاب به فهرست نهایی جایزهی ملی کتاب امریکا و جایزهی پولیتزر راه یافت و جایزهی وینشیپ/ پنِ نیوانگلند و جایزهی داستان مجلهی نیویورک را به دست آورد. امیدوارم شما هم از خواندن این داستان لذت ببرید.
دلبستگی
...دیگر اینجا آرام و قرار ندارم. همهچیز به طور مأیوسکنندهای آشنا ست و احساس میکنم قلادهای به گردنم بستهاند. وسوسه شدهام همهی خاطراتم را از آخرِ هفتههایمان، از شبهایی که با هم گذراندیم، بنویسم، فقط برای آنکه بیشتر در ذهنم بمانند، ولی سوزناک میشود و تو خوشات نمیآید؛ البته من هم برای همین دوستت دارم. اگر این رابطه تمام شده، به خاطر خدا به من بگو... [متن کامل داستان]
[۰۲:۱۸] نظر؟ (۶)
احسان
با سلام و خسته نباشید.
می خواستم پیشنهاد ی خدمتتان بگویم.
آیا امکان این هست که مانند سایت دیباچه
علاقمندان داستان ها و شهرهای خود را (البته بعد از دستچین شدن) بر روی آرشیو
سایت قرار دهند؟
بهترین ها.
۱۳۸۷/۰۴/۲۱ | ۲۲:۵۴
سمن greensaman@yahoo.com
ممنون از خانم دقيقي و از شما
۱۳۸۷/۰۴/۲۲ | ۰۱:۴۴
سروش رهگذر soroosh_rahgozar@yahoo.com
مرسی از انتخاب زیباتون...
۱۳۸۷/۰۴/۲۲ | ۲۳:۴۹
هستي mirror7007@gmail.com
سلام خوابگرد جان
من در عجبم
شما چرا اصلا به شعرا و شعر توجهي نمي كنيد؟
چگونه شده است كه در خوابگرد بزرگتان آنقدر داستان است اما دريغ از يك شعر
ظاهرا اين هم خوش شانسي ماست كه آشنايان پرتوان گوشه چشمي به شعر نمي كنند.
براي شروع مي توانيد به يكي از شعرهاي من لينك بدهيد و به اين ترتيب گامي بزگ در پرورش استعداد هاي شعري نظير اين جانب بنماييد
:)
شناختيد؟
۱۳۸۷/۰۴/۲۳ | ۱۰:۴۷
فرشته توانگر
آقای شکرالهی
ممنون برای حسن سلیقه و داستان خوبی که در اینجا گذاشته اید.
آن را با علاقه تا آخر خواندم و سادگی روایتش را پسندیدم. اما حس کردم
هر چه هست داستان خوبی است بدون اینکه شاهکار باشد. به گمانم نبض ادبیات مثل سابق
دیگر دست غربیان نیست بخصوص آمریکاییها . فضای داستان حاضر فضایی روشن و رنگارنگ
و در عین حال غنی از تجربه های انسانی است و همین به پیشبرد آن کمک می کند . داستان با انیکه
پایانی غم انگیز دارد اما این پایان برعکس اکثر داستانهای ایرانی جبری به نظر نمی رسد و خواننده حس
نمی کند که از سوی نویسنده سرنوشتی برآن تحمیل شده باشد و این خود نکته ی مهمی است که داستان را با خیال آسوده تری بخوانیم. اما شاید نوع نگاه نویسنده به دنیای دور و برش و یا خود دنیای او دنیای متوسطی باشد که از آن داستانی خوب اما نه عالی ساخته است. بهترین بخش آن به گمان من حضور پیرزن همسایه
به جای مهمان محترم و عزیزی است که اوئن و هیلاری منتظرش هستند. پیرزنی که او هم به نوعی تنهاست
و دارد روزهای آخر عمرش را می گذراند و هیچکس منتظر حضورش در جایی نیست. در این جا خیال می کردم همیشه منتظر بهترین هستیم اما گاهی چیزی را به دست می آوریم که نمی خواهیم.
۱۳۸۷/۰۴/۲۳ | ۱۱:۳۴
دلبستگي delbastegi@gmail.com
آقا من فكر كردم وبلاگه منه! شما نميدوني ما قلبمون ضعيفه!! به هر حال چيز جالبي بود پايدار باشيد
۱۳۸۷/۰۴/۲۴ | ۰۰:۱۶
©
2009, Khabgard.com. All rights reserved.
بازنشر مطلب و عکس فقط با ذکر مأخذ آزاد است.