

چنگی بر چند حکایت
خبر لغو مجوز چاپ پانزدهم رمان یگانهی «نیمهی غایب» در شهر پخش شده و من توان رفتن به سمت تلفن و زنگ زدن به «حسین سناپور» را ندارم. 
یعنی اگر روز یکم تیرماه، من با ماشینِ مثلاً پرایدم در پمپ بنزین، مشغول پر کردن باک ماشینم با بنزین صد تومانی سهمیهای باشم و چشمام بیفتد به رانندهی دیگری که بنزین پانصد و چهل تومانی سوپر در مثلاً پرادوی خودش میریزد، در بین نگاههایی که میان ما دو نفر رد و بدل میشود، چه معنا یا نداهای ذهنی، احتمالاً با لبخند پرتاب خواهد شد؟ فخر فروشی من بر او که از سوبسیدِ آشکاری برخوردارم که دولت او را از آن محروم کرده؟ فخر فروشی او بر من که هنوز نیازمندِ اعانهی دولتام و او آزاد؟ در این باره بدجوری گوگیجهی فلسفی گرفتهام. چه نداهای ذهنی دیگری ممکن است این وسط رد و بدل شود؟ و برای رفع این معضل فلسفی ـ روانشناختی، چه راه حل یا تحلیلی البته به جز «پرایدو» به ذهنتان میرسد؟
:: خوابگرد
پوپک جان، اخیراً به گوگیجه میگویند گهگیجه که اشکالی هم ندارد.