بایگانی لینکده


سفارش آگهی آگهی

شهرکتابققنوس
عکس‌آن‌لاین دوشنبه

برخی آشنایان
پنجره پشتی
یادداشت‌های ادبی محمدحسن شهسواری

چنگی بر چند حکایت
خبر لغو مجوز چاپ پانزدهم رمان یگانه‌ی «نیمه‌ی غایب» در شهر پخش شده و من توان رفتن به سمت تلفن و زنگ زدن به «حسین سناپور» را ندارم.  



هفتانک

پیشنهاد

سایت‌ها
هفتان دوات ۳۰نما جن و پری زمانه بی‌بی‌سی پارسیک تابناک اعتماد کارگزاران روزنا جام‌جم همشهری بالاترین کارگاه هنر عکاسی مگیران ایران کیهان بلاگ‌نیوز حیاتِ نو

سایت‌های دیگر
انسان‌شناسی و فرهنگ رخداد مرور ماندگار فیروزه ۷سنگ فروغ قفسه کافه داستان دیباچه نصور آتی‌بان

تصویر جلد مجموعه‌داستان «مردی که گورش گم شد»، نوشته‌ی حافظ خیاویحافظ خیاوی، کشف‌ِ امسال داستان کوتاه ایران خواهد بود. یک سال و نیم پیش، داستانی از حافظ خیاوی را برای اولین بار در این‌جا منتشر کردم و خبر دادم که قرار است، اگر بلایی از آسمان نازل نشود، مجموعه‌داستان نخستِ این نویسنده‌ی جوان به زودی منتشر شود. خب بلا که نازل شد،‌ ولی با یک سال تأخیر از سرش گذشت و کتاب‌اش ـ شاید به عنوان آخرین کتاب داستانی سال ۸۶ ـ منتشر شد. همان یک سال و نیم پیش هم گفتم که حال و هوای داستان‌های مجموعه‌اش آدم را یاد «غلامحسین ساعدی» از نوع به‌روز‌شده‌اش می‌اندازد و ربطی به داستان «دختر ِ باتوم‌خور» او در کتابخانه‌ی خوابگرد ندارد.

از وقتی که قصد کردم که در باره‌ی کتابش چند سطری بنویسم، یادداشت بسیار موشکافانه و تحلیل درستِ فرشته احمدی از داستان‌های خیاوی مانع شد بدجور و حالم را گرفت بدجورتر! چون چیزی را که در ذهنم بود، به هرشکلی اگر می‌نوشتم، نهایتاً به بخش‌هایی از نظرهای فرشته احمدی می‌رسید. پس پیشنهاد می‌کنم نقد او بر این کتاب را حتماً بخوانید و نگران حال من نباشید!

اگر پارسال امیرحسین خورشیدفر «پدیده»‌ی داستان کوتاه بود با مجموعه‌ی زیبای «زندگی مطابق خواسته‌ی تو پیش می‌رود»،  بی‌شک امسال حافظ خیاوی «کشف» داستان کوتاه ایران است، با این تفاوت که خیاوی نه از پیشینه‌ی ادبی خورشیدفر بهره‌مند بوده و نه هم‌چون او در فضای ادبی محافل ادبی پایتخت نفس کشیده، که اصلاً در مشکین‌شهر زندگی می‌کند.

از مجموعه‌داستان «مردی که گورش گم شد» عطر و آوایی بسیار لذت‌بخش و تازه به مشام می‌خورد و به گوش می‌رسد. کم نیست این که بتوانی با نثری چنین روان و بی‌تکلف، بی‌هیچ نمایشی از تکنیک‌های ملال‌انگیز و رایج ادبی این روزها و دور از فضاهای تک‌ساحتی مثل داستان‌های موسوم به «آپارتمانی»، داستان‌هایی بنویسی که هم رنگ ملایمی از بومی‌نگاری دارند، هم لذتِ گم‌شده‌ی داستان‌خوانی را نصیب خواننده می‌کنند، هم به دلیل رسوخ نگرش انسان‌شناختی و هستی‌شناختی نویسنده در لایه‌های زیرین ماجراهایی گاه بکر و گاه غریب، «جهان داستانی» ویژه‌ای خلق می‌کنند؛ به‌خصوص که به قول فرشته احمدی، ترتیب و چیدمانِ این داستان‌ها ساختارمند است و منطق قرارگيری‌شان در مجموعه، با منطق روايت داستانی خطی، به شکل جالبِ توجهی منطبق می‌شود. به این‌ها بیفزایید زبان شوخ و شنگی که متأثر از همین نگرش نویسنده به دنیای بومی خود، در همه‌ی داستان‌ها حضوری دل‌انگیز دارد و ما را به ظرافت، به نقطه‌ی دید فلسفی نویسنده می‌رساند.

نخستین مجموعه‌داستانِ حافظ خیاوی، در میان مجموعه‌های امسال سر بلند خواهد کرد و خوش خواهد درخشید، هم‌چنان‌که در میان نامزدهای جایزه‌ی روزی روزگاری نیز آشکارا بختِ بیش‌تری برای برنده شدن دارد. افزون بر این، می‌پندارم حافظ خیاوی، با هوشمندی عجیبی که در ناخودآگاهش موج می‌زند و شخصا‍ً در او سراغ دارم و به گواهی قدرتِ خلاقیت و پرداختی که در همین مجموعه‌ی منسجم وجود دارد، از رمان‌نویسان خوبِ سال‌های آینده نیز می‌تواند بود، البته اگر به نوشتن «رمان» هم روی بیاورد و سایه‌ی مهرورزی ممیزی ارشاد هم کمی سبک‌تر شود!

داستان‌های کتاب «مردی که گورش گم شد» بی‌شک اشکالاتی هم دارند که در خلوت به حافظ خیاوی خواهم گفت، ولی یقین دارم از مطالعه‌ی این کتاب پشیمان نخواهید شد؛ به‌خصوص داستان کم‌نظیری در این مجموعه هست به نام «صفِ دراز مورچگان» که پیشنهاد می‌کنم خود را از لذت و اثرپذیری خواندنِ آن محروم نکنید.

به زودی در باره‌ی پدیده‌ی رمان امسال نیز در این‌جا خواهم نوشت.


نظرات خوانندگان
۲۰:۱۹ ۱۳۸۷/۰۲/۲۱ سلام
کتابخانه شخصی ضد سانسور بلاگتان فیلتر است
۲۰:۴۸ ۱۳۸۷/۰۲/۲۱ پدیده ی رمان امسال: بیوتن امیرخانی ؟!!
۲۲:۴۲ ۱۳۸۷/۰۲/۲۱ عالیه! این مجموعه به راحتی خستگی ِ آدم رو از خوندن مجموعه‌های تکراری و آزاردهنده در می‌کنه! داستان ِ آخرش هم یکی از بهترین‌هاست... خوبی‌اش اینه که درست تو روزهایی که فکر می‌کنی اوضاع داستان کوتاه اون‌قدر اسف‌ناک شده که امیدی بهش نیست... یه مجموعه در میاد که مطمئن‌ات می‌کنه هنوز هم خبرهایی هست و امیدی...
۲۳:۰۵ ۱۳۸۷/۰۲/۲۱ شما دیگر چرا؟! یعنی شما هم فکر می کنید یک نویسنده ی خوب داستان کوتاه، حتما باید رمان هم بنویسد؟! واویلا به بقیه!
۲۳:۲۲ ۱۳۸۷/۰۲/۲۱ پوپک عزیز
هرچی می‌گردم تو متن خودم «حتماً» و «باید» پیدا نمی‌کنم! نه، البته که بایدی در کار نیست.
۰۰:۳۵ ۱۳۸۷/۰۲/۲۲ خوب می‌دانم وقتی حرف از قوت کارهای یک نویسنده است ٬ احساس و این‌ها مسخره است. اما خوب یادم است وقتی آن داستان دختر باتوم خورده را خواندم ٬‌خوب این اسم حافظ خیاوی را به خاطر سپردم که اگر بعدها کتابی چاپ کرد نخرم. دلیل‌ش ضعف داستان نبود ٬ حس بدی - مثل همان دختر- بود که برایم مانده بود بعد از داستان. حس این‌که چقدر ممکن است ما هم زیر همین نگاه‌های مردانه بوده باشیم٬ حس بد ممکن است بعد از خیلی از داستان‌ها برای آدم بماند ٬‌اما این‌ یکی جنس‌اش فرق می‌کرد..دقیق نمی‌دانم فرق‌اش کجاست ٬ شاید در انتخاب موضوع داستان بود ٬‌و این‌که " نویسنده همانی است که نوشته است"
۲۱:۰۱ ۱۳۸۷/۰۲/۲۲ ولی لذتی نبردم از این مجموعه و به نظر من خیلی ضعیف بود. تنها داستان جذابش برای من "ماه بر گور می تابید" بود.
شایدم من کج سلیقم چون نامزد جایزه روزی روزگاری هم شده.
۲۳:۰۰ ۱۳۸۷/۰۲/۲۲ خوبه! نگرانتون شده بودم! ولی به هر حال این انتظار رو که دارید. به سارا خانم هم بگویم که نویسنده حتما انی نیست که نوشته است. اگر نویسنده ای از زبان قاتل یا تن فروش یا ...بنویسد، آیا قاتل است؟
۰۰:۴۲ ۱۳۸۷/۰۲/۲۳ نویسنده همانی است که نوشته؟ گیریم که باشه یا نباشه. یقینا اهمیتی نداره. اگه به فرض کسی بتونه ذهنیات هانیبال رو روی کاغذ شفاف کنه اون وقت من کتابش رو می خونم. فارغ از این که خود هانیبال نوشته باشدش یا روانکاوش. مردی که... رو از نمایشگاه خریدم. خوب می شد اگه خونده بودمش تا الان بتونم چیزی بگم
۰۸:۴۵ ۱۳۸۷/۰۲/۲۳ پوپک و آرمان ٬ من در مورد کتاب حرفی نزدم ها ٬ من کتاب را نخوانده ام هنوز. من در مورد یک داستان فقط حرف زدم منظورم از اینکه " نویسنده همانی است که نوشته است" این نیست که مثلاً شخصیت اصلی داستان است. ببینید از نظر من کارور یک خدای داستان کوتاه است ٬ اما خب یک داستان کوتاه از کارور هست که حالم بد می شود وقتی می خوانمش یا مثلاً‌ یک داستان از جویس کرول اوتس ...من هم مثل شما کتاب را می‌خوانم ٬ معلوم است که می‌خوانم ٬ فضای داستان نویسی ایران طوری نیست که به راحتی بتوان یک مجموعه داستان را از دست داد٬ آن همه مجموعه ای که سفارش شده است.
۱۲:۲۲ ۱۳۸۷/۰۲/۲۴ حتما سعی می کنم بخونمش ... هر چند مدتیه کمتر فرصت می کنم کتاب بخونم و حسرت خوندن کتابای جدید بدجور به دلم می مونه
۱۲:۳۴ ۱۳۸۷/۰۲/۲۴ واقعا خسته نباشيد من هر وقت به شما سر ميزنم از اطلاعاتتون استفاده ميكنم.
۰۱:۵۰ ۱۳۸۷/۰۲/۲۷ آقای شکراللهی عزیز.
یادتان باشد که با معرفی یک داستان از دوستاننتان ده نفر از داستان نویسان واقعی را حزف کنید.شما می توانید سلیقه خودتان را داشته باشید اما اینها را به اسم نقد و....این جور چیزها به همه توصیه نکنید. یادتان باشد که شما تمام مجموعه داستانهای سال را نمی خوانید.پس برجسته کردن دوستانتان به نفع سقوط بسیاری یک جنایت است که شما یکی از آنها هستید.
دست بخوانید و درست معرفی کنید.
رفیق بازیتان را کنار بگذارید و......
موفق باشید. سایت خوبی هم دارید. من همیشه سر می زنم.
۱۶:۲۱ ۱۳۸۷/۰۲/۳۰ جناب شکراللهی.
من هم با نظر این آقا یا خانم ب.ب کاملا موافقم.
۲۱:۵۶ ۱۳۸۷/۰۲/۳۰ به ما هم سرس بزن
۲۱:۵۷ ۱۳۸۷/۰۲/۳۰ به ما هم سرس بزن
۱۳:۳۷ ۱۳۸۷/۰۲/۳۱ از خوندن این کتاب واقعا لذت بردم
فکر نمیکردم که بازم نویسنده ای پیدا بشه که بتونه راحت و بدون در نظر گرفتن مسایل بعدش
حرفاشو مکتوب کنه
۲۱:۲۱ ۱۳۸۷/۰۳/۰۶ به غیر از دو داستان صفِ دراز مورچگان و مردی که گورش گم شد، حال و هوای داستان‌ها با فاصله خیلی دوری شبیه به نثر و حس و حال داستان‌های گلی ترقی بود. مخصوصا داستان اول مجموعه که شباهت‌هایی با درخت گلابی ترقی داشت.
۲۳:۰۸ ۱۳۸۷/۰۳/۱۱ سلام
من کتاب ایشون رو خوندم، چون شما خیلی ازش تعریف کرده بودین و راستش اصلا همین جا هم باهاش آشنا شدم… به شماها خرده نمیگیرم. به هر حال دوستانش هستین و باید هم در فروش کتاب رفیق تون سهم خودتون رو ادا کنین… اما اصلا آنطور که گفته اید کتاب دندانگیری نیست… من ازش لذت ننبردم، فقط دنبال تعریف و تمجیدهای آقای شکراللهی توی خط به خط کتاب می گشتم! پیدا هم نکردم. غلام حسن ساعدی...؟ آخه چرا؟!!
۱۳:۰۶ ۱۳۸۷/۰۴/۰۶ با درود. نگاهی انتقادی به مجموع داستان "مردی که گورش گم شد" نوشته ی حافظ خیاوی در وبلاگ :
vaajeyesorkh.blogfa.com
۰۲:۳۲ ۱۳۸۷/۰۴/۱۶ من فکر میکنم اینکه خواننده چقدر از فضای داستانهای یک نویسنده خاص لذت ببره بستگی به این داره که چقدر با اون فضاها همذات پنداری میکنه .ایشون در یک محله سنتی ترکی در یک خانواده سنتی ترکی و با آداب و رسوم مذهبی خاص همون اجتماع بزرگ شدن و داستانهاشون هم در همون حال و هوا اتفاق میوفته به همین دلیل خیلی از خواننده ها نمیتونن توی فضای داستان غرق بشن.من شخصا تا داستان صف دراز مورچگان فکر میکردم نویسنده حداقل 60 سال سن داره!!فقط کلمه «سانتر» برام عجیب بود که چرا در روزگار کودکی یک آدم 60 ساله استفاده شده!بی انصاف نباشم داستان «صف دراز مورچگان »خیلی خوب بود.
۱۱:۵۱ ۱۳۸۷/۰۹/۰۶ من اصلا خوشم نیومد حس بدی داشتم شاید به عنوان یک زن
چند داستانش یه جورایی ظلم به ما بود چرا شخصیت بد بود؟
۲۰:۲۹ ۱۳۸۸/۱۰/۰۹ مطلبتان را خواندم دوست دارم یادشت من را نیز در رابطه با این کتاب در وبلاگم دیده و نظرتان را اعلام فرمایید .
آقای شکراللهی دوست دارم در وبلاگم به نمایش تصویر روی جلد کتاب بعنوان تبلیغات رایگان اقدام کنم مثل وبلاگ شما . آیا میتونید کمک در این خصوص به من بکنید . ممنونم

نام
ایمیل
وب‌سایت
پیام



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.