بایگانی لینکده


سفارش آگهی آگهی

شهرکتابققنوس
عکس‌آن‌لاین دوشنبه

برخی آشنایان
پنجره پشتی
یادداشت‌های ادبی محمدحسن شهسواری

چنگی بر چند حکایت
خبر لغو مجوز چاپ پانزدهم رمان یگانه‌ی «نیمه‌ی غایب» در شهر پخش شده و من توان رفتن به سمت تلفن و زنگ زدن به «حسین سناپور» را ندارم.  



هفتانک

پیشنهاد

سایت‌ها
هفتان دوات ۳۰نما جن و پری زمانه بی‌بی‌سی پارسیک تابناک اعتماد کارگزاران روزنا جام‌جم همشهری بالاترین کارگاه هنر عکاسی مگیران ایران کیهان بلاگ‌نیوز حیاتِ نو

سایت‌های دیگر
انسان‌شناسی و فرهنگ رخداد مرور ماندگار فیروزه ۷سنگ فروغ قفسه کافه داستان دیباچه نصور آتی‌بان

اشاره: نسخه‌ی فشرده‌ی یادداشتی را که می‌خوانید، با کمی تفاوت، برای روزنامه‌ی اعتماد نوشتم که منتشر شده و در این‌جا می‌توانید ببینید.

بازداشتِ غیرقانونی حدود چهل روزه‌‌ی یعقوب یادعلی، داستان‌نویس، به اتهام نشر اکاذیب، توهین و افترا به قصد تشویش اذهان عمومی، در سطرهایی از داستان‌های چاپ‌شده‌ی قبلی‌اش، اتفاق تلخ و «بی‌سابقه‌ای» بود که به هر حال رخ داد و در تاریخ ثبت شد، و با توجه به جایگاه اجتماعی و فرهنگی متهم به عنوان یک داستان‌نویس، بیم آن می‌رفت که اصرار دادگاه محلی برای محاکمه‌ی نویسنده‌ی دربند به اتهام رفتار و گفتار شخصیت‌های داستان‌هایش، هزینه‌ای جبران‌ناشدنی برای کشور ایجاد کند.

کتاب‌های یادعلی با مجوز رسمی وزارت ارشاد در پایتخت چاپ شده‌اند و رمان موضوع پرونده، «آداب بی‌قراری» برنده‌ی دو جایزه‌ی ادبی مهم کشور،  مجوز چاپ دوم را هم از این وزارتخانه گرفته است. پس از لغو قرار بازداشت، سلبِ صلاحیتِ دادگاه محلی از خود و انتقال پرونده‌ي یادعلی از استان کهیکیلویه و بویراحمد به تهران، این امید ایجاد شد که قوه‌ي قضاییه با هوشیاری، درصددِ جبران عملکردِ دادگاه محلی برآمده، و با توجه به فقدان مستندهای حقوقیِ معین و نیز تفاوتِ ذاتی ادبیات داستانی با مقاله و گزارش و اموری از این دست، ماجرا را فیصله خواهد داد. اما اکنون اعلام شده که این پرونده مجدداً به همان شعبه از همان دادگاه بازگشت داده شده و محاکمه‌ی داستان‌نویس، در منطقه‌ای که ادعا می‌شود به قومیتِ مردم آن منطقه توهین شده، برگزار خواهد شد.

یعقوب یادعلی، به دلایلی که گفتن‌شان ضرورتی ندارد، هم‌چنان سکوت کرده است. در گفت‌وگوی مفصلی که هنگام زندانی‌بودن يعقوب يادعلي با وکیل او آقای نیکبخت کردم، از نظر حقوقی نیز برایم روشن شد که قانوناً چنین اتهاماتی را نمی‌توان بر مبنای کتاب‌های نویسنده به او وارد دانست، چه رسد به بازداشت و محاکمه و... و اگر دادگاه او در جایی مثل تهران برگزار شود، بی‌تردید، تبرئه خواهد شد. با این حال اگر ناامیدانه فرض کنیم که او به مجازات حبس محکوم خواهد شد و اگر خوش‌بین باشیم که امنیتِ جانی او در طول محاکمه یا حبس احتمالی به خطر نخواهد افتاد، نفس مجازاتِ او پیامدهای ناگواری خواهد داشت که از اکنون می‌توان به آن‌ها اندیشید.

از میان این پیامدها، قابل‌تأمل‌ترین رخدادِ ممکن این است که رویه‌ی جدیدی در سیستم قضایی ایجاد شود برای محاکمه‌ی داستان‌نویس به اتهاماتِ عجیبِ نشر اکاذیب، توهین و افترا در داستان‌هایش؛ که یعنی از آن پس، شخصیت‌های حقوقی یا حقیقیِ بسیاری که معترض به رفتار یا گفتار شخصیت‌های خیالی رمان‌ها یا داستان‌های کوتاه (که با مجوز رسمی دولت چاپ شده‌اند)، حق دارند برای شکایت صف بکشند و دادگاه نیز می‌تواند داستان‌نویسان را بازداشت، محاکمه و مجازات کند. و آیا واقعاً هر داستان‌نویسی را به استناد تک تکِ جمله‌هایی که شخصیت‌هایش بر زبان می‌آورند، می‌توان متهم و محاکمه کرد؟ آن‌ها که به این ماجرا در سکوت می‌نگرند، متوجه هستند که چه واقعه‌ی طنزآمیز و هولناکی در حال شکل گرفتن است؟ از پیامدهای احتمالیِ تلخ دیگر که بگذریم، به راستی در باره‌ی احتمالِ همین پیامدِ خاص، مسئولانِ قوه‌ی قضاییه و نیز جامعه‌ی ادبی و روشنفکری ایران چگونه می‌اندیشند، و یا چه اقدامِ پیش‌گیرانه‌ای را درست می‌دانند؟

نظرات خوانندگان
۰۱:۳۵ ۱۳۸۶/۰۵/۲۵ ... متاسفم!
(فقط همین)
۱۰:۳۶ ۱۳۸۶/۰۵/۲۵ کاش ميشد انديشه را پرواز داد بدون آنکه کرکسان زبونيشان رنجشان دهد و حضور انديشه زيباو ناب را تاب مياوردند.
کاش ميشد زندان مملو نبود از متهمان به تفکرو سخنوران انديشمند
و کاش ميشد
۱۹:۳۷ ۱۳۸۶/۰۵/۲۵ کاش بدانیم نباید سکوت کرد، منفعل نباشیم. سکوت ما ممکن است مساوی باشد با تکرار دوباره ی چنین وقایعی، هرچند با شاید با فریاد هایمان هم کاری از پیش نرود.
۱۹:۳۹ ۱۳۸۶/۰۵/۲۵ کل ماجرا چیزی کم از یک فیلم کمدی ندارد، یک فیلم کمدی پر از خنده هایی از ته دل که طعم تلخی می دهند.
۲۳:۰۳ ۱۳۸۶/۰۵/۲۵ صد حيف که فرياد من و ما به جايی نرسد
۱۱:۱۶ ۱۳۸۶/۰۵/۲۶ واقعا نگران کننده است و احتمالا موج جديدی از برخوردهای خطرناک با نويسندگان در راه است
به نظرم دليل اصلی محاکمه در دادگاه محلی فرار از دست رسانه ها و مطبوعات دمکرات است وگرنه دليلی ندارد و لازم است که ما از طريق اينترنت اين پيام را به گوش همه برسانيم .
۱۱:۵۳ ۱۳۸۶/۰۵/۲۶ وقتی بزرگان برای من و تو می‌اندیشند دیگر چه جایی است برای اندیشه‌ی من و تو ؟ خوب دوست گرامی نیاندیش! تازه گناه توی داستان نویس بسی گران‌تر است چرا که تو تخیل کرده‌ای و تخیل‌ات را نوشته‌ای و در گرانی گناه ورود به عالم خیال نیاز به سخن گفتن نیست.
به گمان من باید از قاضی بزرگوار سپاسگزار بود که داستان نویس گناهکار را به پیوند شوم با بیگانه محکوم نکرده‌اند چرا که آگاهیم خاستگاه ادبیات داستانی مدرن در باختر زمین است !!!!!!!!!!!!!
۱۹:۲۰ ۱۳۸۶/۰۵/۲۷ آقای شکراللهی عزیز
لینک شما به گزارشی است که نمی دانم از کجا آمده و تنها بخشی از آن صحت دارد. من فقط با خبرگزاری شهر مصاحبه کرده ام که لطف کنید به آن لینک بدهید. از آن عچیبتر سایت محترم هفتان است که متاسفانه نمی توانم کامنت خود را آنجا بگذارم. مطلب لید کاملا متفاوت از مطلب لینک شده است و کسی به خودش زحمت نداده این دو را با هم منطبق کند. لطف کنند ایشان هم اصلاح بفرمایند. وضع خود به اندازهء‌کافی عجیب و حیرت آور هست و لزومی نیست عجیب و غریب ترش کنیم.
با سپاس
فرزانه طاهری
۰۰:۲۱ ۱۳۸۶/۰۵/۳۰ ســــانــســورچـــی ننگت باد! شکراللهی ننگت بـاد!
۰۸:۳۴ ۱۳۸۶/۰۵/۳۰ آقا جمشید عزیز ظاهراْ شما از سانسوری که آقای شکراللهی اعمال می کند خیلی ناراحت شده اید. اما بدانید که این آقا و رئیسش (محمدخانی) سانسورچی های حرفه ای هستند و فقط ادعای آزادی اندیشه و . . . را دارند. اینها هنوز به قدرت نرسیده سانسور می کنند وای به حال زمانی که به قدرت برسند!
۱۲:۵۳ ۱۳۸۶/۰۵/۳۰ من هم دیدم که کامنتهای زیادی حذف شده؟‌ آقای شکراللهی چرا حذف میکنید و تازه بالای سایتتون مینویسید «ضد سانسور»؟‌شما که خودتون سانسورچی هستید.
۱۳:۳۲ ۱۳۸۶/۰۵/۳۰ کاش همه ی سانسورچیها مثل شکراللهی بودند! کاش! همه ی سانسورچیهای عالم!
ضمنآ! آقای شکراللهی! این کامنتها خیلی سخت ارسال می شود. ممکن است این مشکل فنی را برطرف کنید؟
۱۴:۲۹ ۱۳۸۶/۰۵/۳۰ شکراللهی پاچه خواری محمدخانی را میکنه. خب این هم کاریه. اما وقتی کسی به نام «بابک» پاچه خواری شکراللهی سانسورچی را میکنه این دیگه عالمی داره!
۱۵:۲۲ ۱۳۸۶/۰۵/۳۰ جناب آقای شخصی به نام صالح! اولآ که پاچه خاری است نه پاچه خواری! ثانیآ، خودت که داری پاچه های سیامک و جمشید را می خاری! همینکه شکراللهی برای من و تو این امکان را فراهم کرده است که حرفمان را بزنیم خودش خیلی است. شکراللهی فقط حرفهای کسانی را سانسور می کند که به دیگران توهین کنند. اگر راست می گویی برو در یکی از جلسات شهر کتاب به محمدخانی بگو تو سانسورچی هستی. چرا به حساب شکراللهی رشادت به خرج می دهی؟!
۱۶:۲۳ ۱۳۸۶/۰۵/۳۰ من روی حرفم با شخص خاصی نيست. اما کسی که فرق پاچه خاری و پاچه خواری را نمی داند فرق سانسور و آزادی بیان را می فهمد؟ نه به خدا!
۱۹:۴۹ ۱۳۸۶/۰۵/۳۰ این قبیل اشتباهات تایپی در اکثر نظراتی که اينجا نوشته می شود هست و لطفاْ قضيه را لوث نکنيد. من نه مخالف شکراللهی هستم و نه عاشق محمدخانی. اما خودم ديده ام که نظرات ابراز شده در اينجا اگر انتقادی به شکراللهی بکنند روز بعد حذف مي شوند در حالی که نظرات تایيدآميز می مانند و بايگانی هم هم می شوند. چرا کسی که برای مبارزه با سانسور سايت درست کردهُ خودش سانسور می کند؟ اگر قرار باشد ادعای موهوم «توهين کردن» را ملاک حذف نظرات اشخاص بدانيم پس فرقمان با وزارت ارشاد چيست؟‌وزارت ارشاد هم مدعی است که در کتابهای سانسور شده يا در کتابهايی که مجوز نگرفته اند به «مقدسات» و «اعتقادات«‌ و «چهره های انقلاب» و . . . توهين شده است! خيلی جالب است که از استدلال وزارت ارشاد استفاده می کنيد و خودتان را طرفدار آزادی بيان هم جا می زنيد.
۲۰:۱۲ ۱۳۸۶/۰۵/۳۰ جناب شاهین!
پس بیاییم و لطفی کنیم و هر وقت می خواهیم از کسی انتقاد کنیم لااقل با اسم حقیقی خودمان این کار را بکنیم! اگر باز هم شکراللهی کامنتها را حذف کرد آن وقت معلوم خواهد شد که شما راست می گوييد. آن جور که بعضیها در این سایت بعضیهای دیگر انتقاد می کنند، بلاتشبیه، بلاتشبیه، به نوشتن شعار و فحش و کلمات قصار و کلمات حکمت آمیز بر روی در دیوارهای داخیلی مستراحهای عمومی می ماند، که بعضی ها همراه با تخلیه ی چیزهای دیگر خودشان، آنها را هم از داخل جمجمه شان خالی می کنند! دروغ میگم؟
۲۱:۲۵ ۱۳۸۶/۰۵/۳۰ شما با نوشتن این حرفها دارید هوچیگری می کنید. اصل قضیه سانسور است. البته می توانید انتقاد به آقای محمدخانی یا شکراللهی را به نوشتن شعار روی دیوارهای توالت تشبیه کنید تا هر نتیجه ای که می خواهید بگیرید. ولی آنها که دستی در مطالعات اجتماعی دارند خوب می دانند که شعارنویسی در دیوارهای توالت ناشی از دیکتاتور بودن حکومت است.(راستی اگر این ها شعار روی دیوارهای توالت است، خود توالت . . . ؟! البته به قول خودتان بلاتشبیه)
۲۱:۵۵ ۱۳۸۶/۰۵/۳۰ من هوچیگری می کنم یا شما آقای شاهین؟ شما خیال می کنید که رضا شکراللهی وزیر ارشاد است؟ رئیس سیاستگزاری فرهنگی است؟ ...؟ حکومت هم هرچقدر دیکتاتور باشد مطمئن باشید که نمی آید شما را به خاطر اینکه از محمدخانی یا شکراللهی انتقاد می کنید به زندان بفرستد یا اعدام کنید. محمدخانی را نمی دانم، اما حداقل از شکراللهی می توانید با اسم واقعی خودتان هر انتقادی بکنید. اصلآ احتیاجی به این نیست که اینقدر «احتیاط» به خرج دهید و از اسم مستعار استفاده کنید! آنهایی هم که دستی در مطالعات روانشناسی دارند خوب می دانند که واقعآ لازم نیست که آدم برای انتقاد از شکراللهی اینقدر احتیاط به خرج دهد! در مورد آن «خود توالت...؟» هم گیرم که همان باشد که الآن در ذهن شماست، و گیرم که در آن هم دائمآ باز باشد. اما واقعآ حیای شعارنویس دیوار آن کجا رفته؟
۲۲:۰۰ ۱۳۸۶/۰۵/۳۰ این جمله ی آخر کامنت اکبر را من با اجازه ی ایشان تصحیح می کنم:
گیرم که در آن هم دائمآ باز باشد، اما واقعآ حیای مهمان داخل آن کجا رفته.
۰۰:۰۶ ۱۳۸۶/۰۵/۳۱ آقا لطفا حرف منو «تصحیح» نکنید. من میدانم که پاچه خاری را چطور مینویسند! اما منظورم دقیقاْ «پاچه خواری» بود نه پاچه خاری! يعنی منظورم اين بود که کار شکراللی از فرط چاپلوسی به جايی رسيده که پاچه محمدخانی را هم ميخوره! خواهش ميکنم آقايان فيلسوف و عضو فرهنگستان ويرايش و تصحيح نفرماييد.
۰۸:۴۱ ۱۳۸۶/۰۵/۳۱ آقا صالح! هیچ می دانی که اصلآ روش خوبی نیست که وقتی می خواهی چاپلوسی کسی را بکنی، شروع کنی به دندان فرو کردن در پاچه ی او ؟ آخر هیچ بعید نیست که آن شخص نه فقط از این کار خوشش نیاید، بلکه با نوک همان پاچه اش چنان به وسایل چاپلوسی (دندانها و بعضی اعضای دیگرت) بکوبد که هم از گه خوردن خود پشیمان شوی، و هم اینکه در بقیه ی عمرت از دندان مصنوعی و بعضی اعضای عاریتی دیگر استفاده کنی! از ما گفتن! به نظر من بهتر است حرف شاعر را گوش کنی و از همان روش سنتی این فن ستفاده کنی. بیت:
نگار کله پز من که دل سراچه ی اوست
تمام لذت دنیا میان پاچه ی اوست
شرح بیت:
آن نگاری که چنان افکار مرا به خود مشغول کرده است که کله ام از فرط فکر کردن به او داغ کرده و پخته شده...

۰۹:۴۵ ۱۳۸۶/۰۵/۳۱ جدا فحش دادن یعنی آزادی بیان؟!!!
حالا می‌فهمم چرا اینقدر عقب‌مونده‌ایم. واقعا ملت بدبختی هستیم. جای اینکه اصل قضایا را ببینیم چسبیدیم به چهار تا دقیقا مزخرف!
۱۰:۱۰ ۱۳۸۶/۰۵/۳۱ بدهی فحش به اشخاص و چو فحشت بدهند
بانگ و فریاد برآری که چه قدر در عقبیم!
۲۳:۲۵ ۱۳۸۶/۰۵/۳۱ آقای شکر اللهی ! دمت گرم که تمام نقدها را منتشر می کنی تا اين عقده ای هايی که خودشان عمری پاچه خارانده اند پوزشان کش بياد.
واقعا؛ که ما ايرانيها همه مون يه چيزيمون ميشه
۲۳:۲۹ ۱۳۸۶/۰۵/۳۱ صالح کوچولو ! بعيد ميدونم که تو قبلا فرق پاچه خواری و پاچه خاری را می دونستی ممنون باش که يکنفر يادت داده املای صحيحش را . جفتک بيخودی ننداز
۰۰:۳۵ ۱۳۸۶/۰۶/۰۱ مرسی حرام‌زاده عزيز. چون يک چيزی رو خوب ميدونم. تک تک اين آدم‌ها خودشان مجيزگوی عالم و آدم‌اند و خودشان اهل سب و البته شتم.اما اينجا که می‌رسند همه‌شون پسران پيامبرند که دموکراسی از نافشان آمده بيرون
۰۹:۵۶ ۱۳۸۶/۰۶/۰۱ آیا ضیاء موحد شاعری مدرن است؟
نه واللا! اصلآ شاعر نیست.
۲۰:۱۸ ۱۳۸۶/۰۶/۰۱ چه فرقی می‌کنه آدم پاچه‌خار سناپور باشه يا دهباشی يا محمدخانی يا طاهری يا کاشيگر يا .......؟! جدی فکر ميکنيد اونها با محمدخانی فرقی هم دارند؟! همه باندبازند. باند اين و اون نداره. و چه قدر احمقانه است فکر کنيم هر کسی به هر آدمی نزديکه يعنی طرفدار طرز فکرشه. حتی دو تا دوست نزديک هم نمی توانند مثل هم باشند و فکر کنند. خيلی بده که همه را با يک چوب برانيم.
۲۱:۰۹ ۱۳۸۶/۰۶/۰۱ من هم کاملآ با محمد حسین شفاهی همعقیده ام. البته حمل بر پاچه خاری نشود. چون من حتی ایشان را نمی شناسم. باری، ما هر چه می کشیم از دست این پاچه ها می کشیم! آن هم چه پاچه هایی!! مسلمان نشنود کافر نبیند! حالا هم که بعضیها پیدا شده اند (مثل صالح کوچولو) و می گویند خاریدن این پاچه ها کافی نیست بلکه بايد آنها را خورد!!! اه اه اه!!!! من که حاضرم گه بخورم اما از این گه ها نخورم! خواهش می کنم که ديگر اين را به اين جماعت ياد ندهيد! واقعآ بعید نیست که مثلآ در هفته های آینده يکدفعه محمد خانی با پاچه های باندپيچی شده به جلسات شهر کتاب بيايد! کاشيگر با دوتا پای مصنوعی و سوار بر ويلچر اولین همایش روزی روزگاری را افتتاح کند. دهباشی با دوتا چوب زیر بغل با بخش فرهنگی سفارتخانه ها وارد مذاکرات «فرهنگی» شود. وقس علیهذا... البته يک عده هم ممکن است برای اينکه پز بدهند و بگويند ما خيلی خاطرخواه داريم الکی پاچه شان را باندپيچی کنند! يعنی اين هم مثل چسبهايی که خانمها بعد از عمل بينی بر روی آن می چسبانند يک نوع کلاس محسوب بشود...
۲۱:۱۱ ۱۳۸۶/۰۶/۰۱ کاش به جای این‌همه به هم پریدن‌ها به اصل ماجرا فکر می‌کردیم. خسته شدم بس که هر جا رفتم و هر کس دهان باز کرده دشنام و بد و بیراه بوده. نویسنده‌ای مثله می‌شود ما به جای فکر کردن به این ماجرا هی نق می‌زنیم به جان هم. بعد داعیه دار دموکراسی هم هستیم. در قوانین صریح حقوق بشر اعدام امری مطرود است. ما به خودمان حق می‌دهیم هرجا دلمان خواست اعدام هم کنیم. ترور شخصیت که دیگه از من و ما گذشته. اگر شکراللهی چیزی مینویسه حداقل با اسم خودش هست. شما هرجا که لازم باشه می‌تونید یقه‌اش را بگیرید اما ماها چی همه یا از ترس یا از روی ناچاری چیزی می‌نویسیم با بعیدترین اسمی که در ذهن داریم. ما حتا اگر بخواهیم می‌توانیم هزار تا هم فحش بدهیم. اما این اوج بزدلی‌ست که توان آن را نداریم حتا دو کلمه رگ بگوییم با شناسه‌ی حقیقی :(
۲۱:۳۸ ۱۳۸۶/۰۶/۰۱ خودمانیم «کاش» جان! مال تو، یعنی اسمت، از همه ی مال ماها، یعنی اسمهامان، «بعید»ترتر است. نه؟
۱۳:۳۳ ۱۳۸۶/۰۶/۰۲ در خصوص این شیوه ی جدید ارادت ورزی یک سوال فنی-تخصصی داشتیم که خواستیم خدمت آقا صالح عزیز مطرح کنیم. فی الواقع عده ای هستند که اینها، مثل این مخلصها، ارادتمندان خوب و فوق العاده علاقه مندی هستند، اما حالا دیگر از نعمت دندان طبیعی محروم شده و از دندان مصنوعی استفاده می کنند. بدیهی است که، در این شیوه ی مدرن ارادتمندی و ارادت ورزی، کارایی دندان مصنوعی به مراتب کمتر از کارایی دندان طبیعی است، و بیم آن می رود که واقعآ نشود با دندان عاریتی حق مطلب را ادا کرد. و معاندان بگويند که پس چرا اينها هر کدام در هر وعده چهار پرس استيک و جوجه کباب و کباب برگ و غيره می خورند، اما کار اصلی را خوب نمی توانند انجام دهند!
۱۶:۲۳ ۱۳۸۶/۰۶/۰۲ حضور محترم «عده ای از اعضای دائمی یک جلسه ی خاص»، دامت ذلتهم الی یوم القیامت.
همچنانکه مستحضر هستید، در هر کاری نیت مهمتر از هر چیز است. فی الواقع نفس حضور شما در آن جلسات مهمتر از هر دست دندان طبیعی کامل می باشد! کمااینکه همان نفس از هر سخنرانی و حرف و اظهارنظر و نقد و غیره هم مهمتر است، و آن جلسات درواقع به بعضی از حضورداشتنها بیشتر از هر حرف و هر سخنرانی و هر کتاب و هر اثر اهمیت می دهد.
همین استفهامی هم که در قالب کامنت فوق مطرح فرموده اید، خودش به صدها دست دندان طبیعی و سالم و نیرومند و جوان می ارزد. جوانها فی الواقع پاچه ها را حرام می کنند...
۰۹:۲۱ ۱۳۸۶/۰۶/۰۳ آقای شکراللهی من کم کم دارم مطمئن می‌شم این دوستانی که از منوی غذایی این جلسات اطلاع دارند خودشان قطعا در هنگام تناول بدجور حضور داشتند. شما این طور فکر نمیکنید؟
۱۱:۴۱ ۱۳۸۶/۰۶/۰۳ ما یکی از ين اشتهاها نداريم استاد رهگذر! فقط اسممان یک کم گول زننده است. واقعیت این است که «نات انلی» حتی یک دندان درست و حسابی هم در دهانمان نیست، «بات السو» پول هم نداریم که دندان مصنوعی بگذاریم. بنابراین، نه به درد بخش اول آن جلسات می خوریم نه به درد بخش دومش. در خصوص آن منوها هم فقط تعریفشان را (از اشخاص موثق) شنيده ايم. و البته نتایجش را با چشممان دیده ایم. اینکه دلها را به غایت علاقه مند می کند و قوه ی ناطقه را به غایت فعال، و مهارتهای شگفت انگیزی پدید می آورد...راستی چطور شده که شما هم گذرتان از اين طرفها افتاده است؟ اصلآ خودتانید یا یک کس دیگر است؟ واقعآ جالب است. آخر هر کس به اینجا می آید اسم خودش را ول می کند و یک اسم مستعار برای خودش انتخاب می کند، شما اسم مستعار به آن خوبی را که از قضا خیلی هم مناسب گشت زدن در وبهاست ول کرده اید و از اسم واقعی تان استفاده می کنيد. در زمانهايی که هيچ کس از اسم مستعار استفاده نمی کرد شما از اسم مستعار کرديد و حالا که همه از اسم مستعار استفاده می کنند شما از اسم واقعی استفاده می کنيد.
۱۳:۰۲ ۱۳۸۶/۰۶/۰۳ آقای شکراللهی! من هم کم کم دارم مطمئن می شوم که همان طور که رضا رهگذر اسم مستعار محمدرضا سرشار است، محمدرضا سرشار هم بدجوری اسم مستعار یکی از این جلسه دارهاست. آره، همانکه بخش دوم جلساتش خیلی معروف است. شما این طور فکر نمی کنید؟

نام
ایمیل
وب‌سایت
پیام



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.