بایگانی لینکده


سفارش آگهی آگهی

شهرکتابققنوس
عکس‌آن‌لاین دوشنبه

برخی آشنایان
پنجره پشتی
یادداشت‌های ادبی محمدحسن شهسواری

چنگی بر چند حکایت
خبر لغو مجوز چاپ پانزدهم رمان یگانه‌ی «نیمه‌ی غایب» در شهر پخش شده و من توان رفتن به سمت تلفن و زنگ زدن به «حسین سناپور» را ندارم.  



هفتانک

پیشنهاد

سایت‌ها
هفتان دوات ۳۰نما جن و پری زمانه بی‌بی‌سی پارسیک تابناک اعتماد کارگزاران روزنا جام‌جم همشهری بالاترین کارگاه هنر عکاسی مگیران ایران کیهان بلاگ‌نیوز حیاتِ نو

سایت‌های دیگر
انسان‌شناسی و فرهنگ رخداد مرور ماندگار فیروزه ۷سنگ فروغ قفسه کافه داستان دیباچه نصور آتی‌بان

از جزییات قانون بازگشتِ مهاجران افغان، آگاهی ندارم، ولی دیروز که شنیدم سیدضیاء قاسمی، شاعر، منتقد و نویسنده‌ی افغان هم، بر خلافِ میل خود، باید به افغانستان بازگردد، دلم گرفت. عجیب است که در این قانون، هیچ امکانی برای ادامه‌ی زندگی اهل فرهنگ افغان در ایران پیش‌بینی نشده. سیدضیاء قاسمی بیش از بیست سال است که در ایران زندگی می‌کند (یعنی بیش از دو سوم عمرش)، در ایران تحصیل کرده، لیسانس کارگردانی سینما گرفته، برای مطبوعات و نشریات ادبی و هنری ایران و حتا رادیو فرهنگ خودمان قلم زده و گویندگی کرده، و با آرامش و ذوق و دانشی که دارد، دوستان بسیاری فرا گرد خود آورده؛ ولی افسوس که باید به سان دیگر هم‌وطنان خودش که بیش‌ترشان در ایران به کار گل مشغول‌اند، از ایران برود. و لابد از این پس فقط افغان‌هایی در ایران می‌مانند که خبرهای‌شان را در صفحه‌های حوادثِ روزنامه‌ها می‌خوانیم و خواهیم خواند!

امشب اطلاعیه‌ی حوزه‌ی هنری را دیدم که قرار است برای او مهمانی خداحافظی برگزار کنند. همکاران و مدیران او در رادیو فرهنگ هم گویا به دلجویی او برخاسته‌اند. ولی او به اجبار دولت ایران باید برود، تا باور نکنیم که موطن نویسنده، «زبان» او نیست، و آسمان در همه جای دنیا به یک رنگ است! تلخی ماجرا شاید در این باشد که او نویسنده و گوینده‌ی برنامه‌ای رادیویی بود به نام «هم‌زبانان» که شعار برنامه، پاس‌داشتِ سرمایه‌ی فرهنگی تاریخیِ مشترک کشورهای فارسی‌زبان بود. او درست در زمانی باید برود و بفمهد ایرانی نیست که این برنامه هنوز از رایو فرهنگ پخش می‌شود تا به فارسی‌زبانان همه‌ی دنیا بگوید، موطن اصلی‌شان «ایران» است! سیدضیاء قاسمی تا حدود دو سال پیش وبلاگ هم می‌نوشت که به دلایلی آن را رها کرد. در یادداشت خداحافظی وبلاگش، این رباعی را از بیدل آورده بود و حلالیت طلبیده بود: ما را نبود ز زندگی تقسيمی / جز تحفه‌ی عجز بندگی تقديمی / چون شاخه گلی که خم شود پيش نسيم / از دوست سلامی و ز ما تسليمی

پی‌نوشت:
بر خلاف تصور برخی خوانندگان، من قصد (نیت) توهین به جامعه‌ی مهاجر افغان در ایران را نداشته‌ام، و تعجب هم می‌کنم که چنین فهم بسیار دوری کرده‌اند از این یادداشت. باز هم بی هیچ قصد توهینی می‌نویسم که بیش‌تر هم‌وطنان سیدضیاء قاسمی در ایران، به کار گل مشغول‌اند، و با روندی که اجرای این قانون دارد،  باید انتظار بکشیم زمانی را که فقط آن‌هایی در ایران بمانند که خبرهای‌شان را در صفحه‌ی حوادث رونامه‌ها می‌خوانیم. این اسم‌اش «سطحی‌گرایی» نیست، بلکه باید بگویم این یادداشت دل‌جویانه را، با پیش‌داوری و ذهنیتی آزرده خوانده‌اید.

نظرات خوانندگان
۰۱:۰۲ ۱۳۸۶/۰۳/۰۹ آخرین برگ سفرنامه‌ی باران این است:
که زمین چرکین است
میان این همه دلفشردگی و دلفسردگی، چه غمناکم که در این مرز میان دوغ و دوشاب فرقی نیست. در تمام دنیا مرسوم است و متداول که نخبگان را گرد هم آورند و انسان‌های موثر را در سرزمین خود اسکان دهند، اما چه می‌توان کرد که اینجا ایران است، کشوری که یکی از افتخاراتش طرد نخبگان است. نمی‌گویم سید ضیاء قاسمی نخبه است. اما بی‌شک انسانی است که کوشیده و کوشش بس درخوری داشته. کاش نویسندگان ایرانی در حمایت از او بیانیه‌ای صادر کنند و بازدارند اداره مهاجرت را از تاراندن و شاید خشکاندن قلم و ذهن او.
۰۹:۱۲ ۱۳۸۶/۰۳/۰۹ عجب خبر افتضاحی ! آبروریزیه.... خیلی ناراحت شدم.... واقعا نمی شه کاری کرد؟
۰۹:۴۲ ۱۳۸۶/۰۳/۰۹ من هم متأسفم. فقط يك يادآوري: براي بزرگداشت و قدرشناسي از يك نفر كار درستي نيست كه ديگر هموطنانش را تحقير كرد. دو جمله تحقيرآميز در نوشته شما بود كه يكي متوجه كارگران افغاني بود و ديگري متوجه خلافكاران افغاني كه به نظر من كاملا بي‌مورد بود.
فكر كنيد يكي بخواهد از مهرجويي قدرداني كند و بگويد: او مثل ايرانيهاي ديگر .... و .... و .... نيست. او مرد بزرگي است!
۱۲:۴۹ ۱۳۸۶/۰۳/۰۹ برعکس دوستان عزيز، شکراللهی و اتابک (اعظم) و خانم توانگر و سار اخانم، بايد يگويم که فکر نمی کنم که وضع آقا ضيا ترابی آن قدرها هم از من و شما بدتر باشد. روزنامه و رسانه را نگاه کنید! پر از داد و فریاد نویسندگان و شاعران و مترجمانی که از جور متولی می نالند، از ظلم ناشر می نالند، از بیعدالتی داور و منتقد و روزنامه چی می نالند...
۱۴:۵۴ ۱۳۸۶/۰۳/۰۹ سارا جان، من هم با شما موافقم. اول باری که این نوشته را خواندم با خودم گفتم، آقای شکراللهی شما دیگر چرا به این سطحی گرایی رسیده اید که فحاشی رسانه های امروز ایران را که همیشه به نرخ روز کار می کنند و امروز گویا هیچ کاری جز بی آبرو کردن مهاجرینی که برای حفظ عزت و شرف و ناموس شان به ایران پناه آورده اند، کاری ندارند، باور می کنید. آقای شکراللهی درک هنرمندانه تان را چه شده است که ابتدا فرقی بین انسان های هم نوع افغانی ایرانی گذاشته اید. و دیگر این که از ماندن دیگر افغان ها که رقم شان اندک هم خواهند بود هراسان شده اید و همه آن ها را کسانی می دانید که موضوع صفحه حوادث روزنامه ها خواهند بود.
چند روزی به وبلاگ تان سر نخواهم زد تا این کار تان را فراموش کنم.
۱۵:۳۰ ۱۳۸۶/۰۳/۰۹ این چیزی را که می گویم حمل بر بی احترامی به شخصیت ایشان نکنید اما سرایدار افغانی را می شناسم که درگیر همین ماجرا شد او هم مدت ۲۸ سالی است که در ایران زندگی می کند و تشکیل خانواده داده است اما توانست با دادن مقداری پول مشکلش را حل کند. این را صرفا جهت اطلاع ایشان گفتم. شاید بتوانند کاری بکنند.
۱۵:۳۲ ۱۳۸۶/۰۳/۰۹ ای بابا راه و امیدی برای اهلا فرهنگ ایرانی هم نیست چه برسد به داستان نویسی و فرهنگ افغانی. چه توقعاتی دارید شما!! موفق باشید.
۱۸:۲۴ ۱۳۸۶/۰۳/۰۹ چند وقت پيش تو خونه ی يکی از دوست های خبرنگار فيلم خانم شيخ الاسلامی رو می ديديم که البته پخش خصوصی بود و هنوز مجوز نگرفته. فيلم در مورد همين موضوع برگشت افغان ها بود. زن های ايرانی که مجبورن به خاطر شوهراشون برن. به نظر من فقط رفتن اين نويسنده ی عزيز مهم نيست. همه ی افغانی ها هم که عمله بنا نيستند. خيلی هاسالهاست که توی ايران زندگی می کنن و با فرهنگ اينجا يکی شدن. در کل خيلی قانون مسخره ايه. هر قانونی که اينقدر کلی باشه بی مصرفه و اذيت کننده. فيلم خانم شيخ الاسلامی اين تلنگر رو به من زد که واقعا چرا بايد اينکه کجا به دنيا اومدی انقدر مهم باشه؟
۲۳:۱۵ ۱۳۸۶/۰۳/۰۹ هر كجا هست، خدايا به سلامت دارش!
قاسمي انسان شريفي است كه هنرمند است كه زحمت‌كش هم هست. او هر كجا باشد، با زبان فارسي است!
۰۱:۳۵ ۱۳۸۶/۰۳/۱۰ خوشحالم که از یکی در هزاران دلجویی می شود. گناه کسی که در ایران به دنیا آمده طرز فکرش و حتی غذا خوردنش ایرانیست چیست.گناه کسی که عشق را بر ملییت ترجیح داده چیست.خدائی اگر هست به همراهشان.
۱۵:۰۵ ۱۳۸۶/۰۳/۱۰ متاسفم که ایشان ناگزیر از ترک ایران هستند. حالا ایشان که یک چهره فرهنگی هستند. من معتقدم که سایر افغان ها را هم نباید از ایران اخراج کرد مگر برخی موارد استثنایی را. شاید چنین امکانی وجود نداشته باشد که بتوان به همه آنها اجازه اقامت در ایران داد اما آنها که سالیان درازی است در ایران اقامت دارند قطعا ایرانی تلقی می شوند. تصور کنید اگر یک دولت اروپایی با ایرانیان مهاجر در آن کشور چنین برخوردی کند. آیا صدای اعتراض همگی ما بلند نمی شود؟
۰۵:۱۹ ۱۳۸۶/۰۳/۱۱ شما چرا شلوغش می‌کنید. قانون است جانم. باید برود یا برای ماندنش دلیل موجهی داشته باشد. شکراللهی چرا احساساتی بازی درمی‌آوری؟ بگذارند بروند مملکتشان را بسازند و برای افغانها کار فرهنگی بکنند. نمی‌فهممم. یاد عزت الله انتظامی انداختی که اشکش دم مشکش است همیشه و شومن تلویزیون برای جمع‌آوری اعانه است همیشه.
۱۸:۲۸ ۱۳۸۶/۰۳/۱۱ آقای قاسمی ادیب و نویسندة توانایی هستند ولی این چه ربطی دارد به گله کردن از آقای شکرالهی که چرا فلان مثال را زدید و قهر کردن بچه گانه بعضی ها از کجا ایشان در کشور خودشان مفید فایده تر باشند تا در ایران .در ضمن ایرانیان دلتان به حال خودتان بیشتر بسوزد تا ...امیدوارم آقای قاسمی در هر کجا که هستند فعال و پر توان باشند.
۲۳:۴۶ ۱۳۸۶/۰۳/۱۱ با درود
به‌آهستگی را امشب ۲۰:۴۰ شبکه‌ی چهار سیما با نقد و بررسی از کمال تبریزی و مازیار میری گذاشت.
همین ساعت در روز شنبه بازپخش ِ آن از این شبکه خواهد بود.
نمی‌دانم چرا شما که در هنگام ِ پخش از سینما این‌همه از آن گفتید؛ درین‌باره چیزی ننوشتید.
۱۵:۲۷ ۱۳۸۶/۰۳/۱۲ خبر بدی بود. سيد را ديگر «بر ميزی» با دوستان نخواهيم ديد.
۱۶:۵۵ ۱۳۸۶/۰۳/۱۲ این قسم از خبرها را خوش نمی داریم . خبرهایی خوشتر بگو!
۰۰:۲۳ ۱۳۸۶/۰۳/۱۳ ممنون که وبلاگم را معرفی کردید. همچنین از تیتر انتخابیتون که از من بهتر بود.
۱۰:۱۰ ۱۳۸۷/۰۳/۲۰ چرا گریه ام گرفته ؟ هیچی...هیچی ...به هنر ارتباط ندارد...اشکم می چکد!

نام
ایمیل
وب‌سایت
پیام



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.