بایگانی لینکده


سفارش آگهی آگهی

شهرکتابققنوس
کتاب دوشنبه

برخی آشنایان

رمان «بادبادک‌باز» را، اگر تا کنون نخوانده‌اید، بعید است نامش را نشنیده باشید؛ نخستین رمان خالد حسینی، پزشک و نویسنده‌ی افغان که حدود ۲۶ سال است در امریکا زندگی می‌کند و رمان‌اش که در سال ۲۰۰۳ منتشر شد، افزون بر فروش چند میلیونی در امریکا، تا کنون در بیش از ۳۵ کشور دنیا، از جمله ایران، ترجمه و منتشر شده است. بادبادک‌باز داستان سرراستِ دو پسرک است به نام امیر و حسن، كه در كنار هم در كابل، بزرگ می‌شوند. زمان شروع رمان يكی از روزهای زمستان ۱۹۷۵ است و كشور در آستانه‌ی يورش ارتش شوروی قرار دارد. امير و حسن در مسابقات سالانه‌ی بادبادک‌بازی شركت می‌كنند و امير در يكی از مسابقات به حسن كلک می‌زند و همين، سرآغاز خيانتی‌ست كه در طول داستان، مثل زنجيره‌ای گسترده می‌شود تا به رویدادهای معاصر افغانستان می‌رسد و...

این رمان اکنون دیگر شهرتی کاملاً جهانی دارد. کم کسی‌ست که از خواندن این رمان لذت نبرده باشد و خواندن‌اش را به دیگری توصیه نکرده باشد. سال گذشته خبر رسید که خالد حسيني دومین رمان‌اش را هم با نام «یک هزار خورشيد باشکوه» منتشر خواهد کرد. خبر دی‌ماه گذشته هم خبر جالبی بود که نسخه‌‌ی سینمایی «بادبادک‌باز» به کارگردانی «مارک فورست» در راه است و «همایون ارشادی» در آن بازی می‌کند. و از آن جالب‌تر، نظرسنجی جایزه‌ی «روزی روزگاری» از یک‌صد شخصیت فرهنگی، هنری، ورزشی و سیاسی بود که بر اساس آن، این کتاب، بهترین اثر داستانیِ خوانده‌شده در سال ۸۵ اعلام شد. بیش‌تر یادداشت‌ها و واکنش‌ها به این رمان نیز در این دو سه سال، بر موفقیت چشمگیر این رمان نظر کرده‌اند. اما شاید این را ندانید هنوز که، در افغانستان، نه تنها این کتاب به زبان‌های محلی برگردانده نشد، که از نسخه‌ی ایرانی آن هم استقبال نشد.

این که چطور نخستین رمان یک نویسنده‌ی افغان با این سرعت به چنین فروشی در کل دنیا رسید، نکته‌ای بود درنگیدنی که در میان انبوه یادداشت‌ها و نظرها، هیچ نشانی از توجه خاص به آن ندیدم، جز در یادداشتِ پارسال «ناصر غیاثی»، که به عنوان یک نویسنده‌ی ایرانی مقیم آلمان به این موضوع توجه کرد و درباره‌ی چرایی این موفقیت نوشت، و در کنار مقایسه‌ی جایگاه «بامداد خمار» و «بادبادک‌باز» در بازار کتاب اروپا، شباهت‌های مضمونی این دو اثر را هم بازنمایاند. ناصر غیاثی، به ارزش ادبی این رمان هم نیم‌نگاهی انداخته بود و گفته بود که «بادبادک‌باز» را نمی‌توان در ردیف ِ رمان‌های عامه‌پسند قرار دارد، اما نمی‌توان آن را رمانی نو و مدرن دانست و جزو آثار ِ ماندگار محسوب کرد. [یادداشت ناصر غیاثی]

این گذشت، تا سه‌شنبه‌ی پیش (۱۸ اردیبهشت ۸۵) که نشست بررسی این رمان در شهر کتاب برگزار شد و یکی از سخنرانان محمدحسین محمدی بود که خود از نویسندگان نسل جدید افغان است. نگاه او به این اثر، به عنوان هم‌وطن خالد حسینی، تقریباً منفی و بسیار متفاوت بود، هرچند برخی تحلیل‌های ناصر غیاثی را هم می‌شد در آن دید. محمدحسین محمدی را اگر نمی‌شناسید، بگویم که تا کنون سه مجموعه‌داستان منتشر کرده، مقام نخستِ جایزه‌ی ادبی اصفهان را برده و داستان بی‌نظیر «مردگان» او برنده‌ی جایزه‌ی سوم بهرام صادقی شده است. متن سخنان او را درباره‌ی چرایی موفقیت «بادبادک‌باز» در جهان، نگاه منفی جامعه‌ی افغانستان به این اثر، و نیز کاستی‌ها و اشکالات ساختاری آن، در این‌جا می‌آورم، تا نگاه به این اثر، و لذتی که از خواندن‌اش برده‌اید، رنگ‌های تازه‌ای بگیرد.

محمدحسین محمدی:
محمدحسین محمدیاگر بخواهم بگویم بادبادک‌باز یا به قول ما افغانی‌ها «کاغذپران‌باز»، جزئی از ادبیات افغانستان محسوب می‌شود یا نمی‌شود، باید بگویم که من ادبیات را در زبان می‌دانم و نه محتوا، و به همین دلیل من خالد حسینی و این اثر را جزئی از ادبیات افغانستان نمی‌دانم. حتا جزئی از زبان مادریِ خالد حسینی که «پشتو»ست. این اثر جزء ادبیات معاصر انگلیسی‌ست چرا که به زبان انگلیسی نوشته شده ولو این‌که ماجراها و حوادث همه در افغانستان هستند و همه‌ی شخصیت‌ها افغان هستند. از این لحاظ می‌توانم بگویم این کتاب، جایگاهی در ادبیات معاصر افغانستان ندارد و باید به دنبال جایگاه او در ادبیات معاصر انگلیسی باشیم. کمااین‌که این کتاب در افغانستان با استقبال مواجه نشد.

«کاغذپران‌باز» وقتی منتشر شد که امریکا در افغانستان دخالت مستقیم کرده بود و مردم آن کشور می‌خواستند افغانستان را بشناسند و به تبع آن، مردم دنیا می‌خواستند افغانستان را بشناسند. افغانستانی که در ینگه دنیا بود و پیش از آن شاید نام آن را نشنیده بودند. ولی یک مرتبه در تیتر اخبار جهان قرار گرفت. به همین دلیل عطشی برای شناخت افغانستان به وجود آمدو چون در غرب کالایی بهتر از رمان وجود نداشت با انتشار این رمان آن عطش سرچشمه‌ای یافت و مردم به آن رجوع کردند و من مهم‌ترین دلیل پرفروش بودن ‌آن را همین می‌دانم. نمونه‌ی واضح آن فیلم «سفر قندهار» مخملباف است که باز هم به افغانستان می‌پردازد. این فیلم حتا در کاخ سفید هم به نمایش درآمد اما در میان کارهای مخملباف یک اثر متوسط است و جزو کارهای خوب او نیست اما «سفر قندهار» بود که مخملباف را جهانی کرد.

زمانی که هنوز این کتاب منتشر نشده بود و در ایران بازتابی نداشت، یک نقل قول بسیار پر طمطراق از ایزابل آلنده دیدم که گفته بود: «این از آن رمان‌های فراموش‌نشدنی است که سال‌ها با تو می‌ماند. تمام موضوعات ادبیات و زندگی در این رمانِ فوق‌العاده جمع است: عشق، افتخار، گناه، ترس و رهایی.» در کنار این نقل قول، یک پاراگراف از «کاغذپران‌باز» هم بود. با خودم گفتم که آلنده چه در این رمان دیده که این جمله را گفته است، و عطش خواندن آن را داشتم؛ اما در آن پاراگراف چیزی نیافتم؛ چه به لحاظ تکنیک داستان، چه به لحاظ زبان. ترجمه را که خواندم متوجه شدم که کاغذپران‌باز رمان شاخصی نباید باشد. یک اثر پرخواننده و پرطرفدار و پرفروش است، اما برایِ منِ خواننده‌ی افغان و دیگر افغان‌ها به آن جذابیت نیست. دلایل متعدد هم دارد.

در رمان ما با انبوهی از اطلاعات درباره‌ی افغانستان مواجه هستیم و دقیقا به سی سال تاریخ افغانستان اشاره می‌شود، از دوران پادشاهی ظاهرشاه گرفته تا حمله امریکا به افغانستان. اما آیا کار داستان‌نویس گفتن و نوشتن تاریخ است؟ تنها توجیهی که می‌توان کرد این است که خالد حسینی این رمان را برای خواننده‌ی غیرافغانی نوشته است و به همین خاطر هم اطلاعات بسیار زیاد است. من فقط بارزترین اطلاعات را می‌گویم که هیچ ربطی به داستان و خط سیر آن ندارد. جایی که احمد ظاهر را معرفی می‌کند، برای خواننده داستان آمدن نام او کفایت می‌کند اما نویسنده نزدیک به ده سطر توضیح می‌دهد که احمد ظاهر که بود؛ بدون آن‌که از این ده سطر استفاده داستانی شود. پس منِ خواننده افغان به این ده سطر نیاز نداشتم اما خواننده غیرافغانی به این ده سطر نیاز دارد کمااین‌که این اطلاعات را می‌توانست در پاورقی بدهد. اما چرا در پاورقی نداده است؟ طبیعی است که رجوع به پاورقی مشکلات خاص خود را دارد. پس در متن حل کرده است. مثل این اطلاعات، اطلاعات زیاد دیگری هم هست.

از وقتی خبر انتشار این رمان پخش شد، تبلیغ‌ها و تحلیل‌ها پیرامون زندگی‌نامه‌ی نویسنده و افغانستان می‌گذشت و این‌که چرا این رمان پرفروش شده است، اما هیچ اشاره‌ای به ساختار رمان و داستان، نحوه تکنیک‌های روایی رمان نشد. در بین فرهنگیان افغانستان هم همین مسئله حاکم است اما به دلیل دیگری. در میان نویسندگان افغانستان با استقبال مواجه نشد چراکه ترجمه نشد. هزاره‌ها مایل نبودند این رمان را ترجمه کنند و پشتون‌ها معتقد بودند که ‌آن‌ها را محکوم کرده است. با وجود این‌که من این اثر را یک اثر کاملا شجاعانه می‌دانم چون خالد حسینی خودش یک پشتون است و آمده از پشتون‌ها نوشته است با این صراحت.

آن‌چه رمان را جنجالی و پرفروش کرد این است که خالد حسینی بسیار زیرکانه انتخاب کرده و به  اختلافات قومی در افغانستان پرداخته است. این چیزی بود که پیش چشم ما بود و ما هرروزه می‌دیدیم و جهان هم می‌دید اما هیچ‌کس قدرت پرداخت به آن را نداشت و خالد حسینی به آن پرداخت. او کسی بود که این تبعیض‌ها را در کودکی لمس کرده بود و به حق هم خوب نشان داده بود. من خودم هزاره‌ای هستم و اگر بخواهم قصه‌ها از ظلم و جوری را که بر مردم رفت، توضیح دهم بسیار بیشتر از این خواهد بود. این رمان نمونه کوچکی از این حوادث است. به همین خاطر من باید از حسینی ممنون باشم که چنین رمانی نوشته است.

اما از این جنبه‌ها که بگذرم می‌رسم به مسائل ساختاری رمان، به نظر من «کاغذپران باز»، یک اثر متوسط رو به بالاست که کمی توانسته از متوسط و رمان‌های عامه‌پسند بالاتر برود. ساختار روایی رمان کاملا بر خاطره‌گویی استوار است و هیچ پیچشی ندارد و باز هم همین ساختار روایی است که خواننده‌ها را زیاد کرده است. خواننده امروز سهل‌الوصول‌ترین چیز را می‌خواهد به دست آورد و این کاملا در رمان رعایت شده است، در نحوه‌ی اطلاعات دادن و روایت داستان پیچشی نمی‌بینیم. به نظر من بسیار بد شروع می‌شود و بسیار بد تمام می‌شود. زودتر از آن هم حتا می‌توان داستان تمام شود و این باعث اطناب در رمان شده است. اطنابی که خواننده آشنا با هنر رمان‌نویسی خسته می‌شود اما خواننده عادی این را بسیار می‌پذیرد چون باعث می‌شود که خواننده عادی فکر نکند. اگر این اطناب از رمان گرفته می‌شد، خواننده مجبور بود فکر کند و تلاش کند که رمان را حذف کند. اما الان با بستن رمان برای خواننده، تلاشی باقی نمی‌ماند.

در رمان صحنه‌پردازی و تصویرپردازی حس نمی‌شود. حتا صحنه‌ی‌ کاغذپران‌بازی و جنگ کاغذپران‌ها تصویری نیست و کل آن نقل می‌شود. خالد حسینی سال‌ها از افغانستان دور بوده است و حتا توصیف صحنه‌ای که از هزاره می‌دهد، از بوته‌ها و درختان در منطقه‌ای که بسیار کوهستانی است، غیرممکن است. منتها قسمتی که در امریکا می‌گذرد بسیار عالی است، صحنه‌ی بازار افغان‌ها، نوع آشنایی امیر با همسرش. به لحاظ صحنه‌پردازی، دیالوگ‌ها و شخصیت‌ها، آن قسمت بهترین قسمت رمان است. اتفاقا بسیاری از کسانی که درباره کاغذپران‌بازی مطلب نوشتند، این قسمت را ضعیف‌ترین قسمت گفته‌اند.

در بخش آغازین رمان، تا صفحه پنجاه یا شست، نویسنده قصه‌ای برای گفتن ندارد. فقط شخصیت معرفی می‌کند، افغانستان را معرفی می‌کند و آن هم کاملا کلاسیک و به طور مستقیم و نه همراه با عمل. اگر شخصیت‌ها را باید در بحبوحه عمل و حادثه نشان دهیم این صفحات در رمان جایی ندارد. منتها چهار شخصیت در این پنجاه صفحه معرفی شدند که به نظرم اگر نویسنده‌ای بتواند این چهار شخصیت را بسازد، کار بزرگی کرده است. چهار شخصیت بسیار جذاب که هرکدام برای یک رمان کافی‌ست. و این نشان می‌دهد که خالد حسینی ظرافت‌هایی را هم می‌شناسد اما شاید به دلایلی این‌طور نوشته باشد شاید می‌خواسته خواننده بسیار وسیعی داشته باشد یا افغانستان را معرفی کند.

خالد حسینیمشکل اساسی دیگر، درون‌مایه‌ی رمان است. همه بدون استثنا اشاره کرده‌اند که شخصیت‌های رمان ـ امیر و حسن ‌ـ دو کودک هزاره‌ای و پشتون هستند و که با توجه به درون‌مایه‌ی رمان، زیرکانه انتخاب شده‌اند، دو قومی که در افغانستان بسیار با هم زد و خورد داشتند انتخاب شدند که تا اواخر دهه پنجاه حتا هزاره‌ها به سختی حق تحصیل داشتند. نویسنده می‌خواهد بگوید که کل مردم افغانستان برادرند و عشق و زندگی مسالمت‌آمیز را در نشان دهد و خوب هم از این برادری پنهان استفاده کرده است. این معنای استعاری در این رمان هست. اما این برادری که به واسطه‌ی شیر خوردن ایجاد شده است و مرکز ثقل رمان را هم تشکیل می‌دهد، اختلافات را هم نشان می‌دهد تا جایی که این برادری به‌درستی نشان داده نمی‌شود، این ترفند خیلی خوب کار می‌کند اما از زمانی که پیوند برادری این دو ثابت می‌شود کاملا بافته‌های نویسنده از هم می‌پاشد. چراکه آن معنایی که مد نظر دارد خودش از بین می‌رود. اگر تا پایان برادر خونی نمی‌ماندند و به خاطر شیر خوردن برادر می‌ماندند، نویسنده به هدفش می‌رسید اما این طور نیست و این‌ دو کاملا برادر خونی هستند. پس امیر که پشتون است، قوم هزاره را نجات نداده است، کسی را از خون خود نجات داده است حتی اگر او هزاره‌ای باشد. این‌جا درون‌مایه‌ی رمان کاملا برعکس می‌شود.

در جامعه‌ی افغانستان تعصب، نژادپرستی و ظلم و تبعیض‌ نژادی بود، نویسنده سعی داشته آن را نشان دهد تا به گونه‌ای مردم دست از آن بکشند منتها نویسنده ناخودآگاه گرفتار همان تعصب شده است. رمان درست است که رئالیستی است اما رد پایی از نشانه‌ها دارد و نویسنده عمدا این نشانه‌ها را گذاشته است. در تمام رمان، هزاره‌ها کور و شل و معیوب و عقب‌مانده و نوکر هستند اما پشتون‌ها همه مهربان و آقا! حتا وقتی می‌خواهد طالبان را که از قوم پشتون بودند بکوبد، چه نوع طالبانی را می‌کوبد؟ آیا خالد حسینی اشاره می‌کند طالبان از پشتون‌ها بودند؟ طالبانی که کوبیده است، رگ آلمانی دارد و به گونه‌ای باز هم از پشتون‌ها دفاع کرده است و اشتباهات ‌آن‌ها پذیرفته نشده است و باز هم هزاره‌ها مظلوم واقع شده‌اند. البته این به احتمال قوی ناخودآگاه رخ داده و نویسنده متوجه آن نشده است. این چیزها زمانی مشخص می‌شود که خواننده یک افغان باشد و قضاوت کند اما یک خواننده‌ی غیرافغان به سختی این‌ها را متوجه می‌شود.

نظرات خوانندگان
۱۰:۴۷ ۱۳۸۶/۰۲/۲۰ با عرض سلام، خدمت اقای شکراللهی!
آقای شکراللهی! این بادباک بازی که بهترین ترجمه ی خوانده شده در سال ۱۳۸۵ در ایران انتخاب شده است به ترجمه ی چه کسی است؟ به ترجمه ی مهدی غبرایی؟ یا به ترجمه ی ... و ... (ببخشید! ترسیدم اسمشان را بنویسم و سانسور شود و خودم پیشدستی کردم!)
آقای شکراللهی! حالا دیگر جامعه ی ادبی ما هیچ توقعی از کاشیگر و میرعباسی و بی نیاز ندارد. هنوز کامنت کاشیگر در دفاع از دوستش در همین نزدیکیها هست. درست به این می اند که به چشم خواننده ها خاک بپاشی تا نتوانند حقیقت را ببینند! و بنابراین جای تعجب ندارد که به جای دادن لوح به دست مترجمان بادبادک باز هم، آن را به ناشر بادبادک باز بدهد! واقعا که!!!
از اقای محمدخانی و بی نیاز هم توقعی نداریم. این که چرا اولی فقط غبرایی را به عنوان مترجم بادبادک باز به جلسه اش دعوت می کند، و دومی بدون اين که زبان خارجی بداند به عنوان کارشناس ترجمه در آن جلسه حاضر می شود! آيا واقعآ لازم است بگويم که چرا؟
بله، آقای شکراللهی! از آنها هیچ توقعی نداریم. اما از شما توقع داریم که در حفظ توهماتی که در ذهن عده ای شکل گرفته و همچنین حفظ شهرتهای کاذب برخی از مترجمان با انها همگام نشوید!
۱۱:۲۸ ۱۳۸۶/۰۲/۲۰ سلام، آقای محمدی. نظرتان را خواندم و به هر حال نظر یک افغان به این رمان است و اتفاقن باید هم باشد تا ببینیم، یک افغان ِ نویسنده، یک هزاره رمان را چگونه دیده است.
در پاراگراف چهارم راجع به اطلاعاتی که خالد حسینی در مورد افغانستان و افغان ها می دهد، نوشته اید و این را از نقاط ضعف ِ کتاب برمی شمره اید. برخلاف شما فکر می کنم برای فضاسازی در ذهن خواننده ی غربی که افغانستان و فرهنگ و فضای یک کشور اسلامی را نمی شناسد، توضیحات و توصیفات اضافی، کاملن ضروری ست. یکی از علل عدم استقبال از آثار فارسی عدم وجود همین فضاسازی ست. یعنی کتاب ها را آمده اند ترجمه کرده اند، بدون اینکه اطلاعاتی را که خواننده ی غربی لازم دارد به او بدهند. شما نمی توانید در یک داستان فضای یک قبرستان را در عصر یک روز پنج شنبه برای خواننده ی غربی ترسیم کنید، بدون اینکه پیش از آن به او بگویید: پنج شنبه ها روز ِ مرده ها ست، روز زیارت اهل قبور است، حلوا می دهند و ... چنین اطلاعاتی را طبیعی ست که خواننده ی ایرانی و افغان نیاز ندارد.
این چیزی ست که حتی در ادبیات امریکای لاتین هم رخ می دهد. ادبیاتی که به یکی از گسترده ترین زبان های دنیا نوشته می شود.
۱۱:۴۰ ۱۳۸۶/۰۲/۲۰ واقعا شرم آور است. توی مراسم به اسم مترجمان مورد علاقه ی اين خانم اشاره شد اما باز هم اين کاشيگر است که بايد توهين بشنود. چقدر اصحاب آن مجله ی کذايی بيکار اند که هر جا بتوانند از هتاکی ابايی ندارند.
مهم نيست. شان و جايگاه کاشيگر بر همه معلوم است. مدعی را هم اصلا کسی نمی شناسد.
۱۲:۲۲ ۱۳۸۶/۰۲/۲۰ ishan barandeye behtari majmo'e daastaane avale golshiri ham shodand 2 saal pish
۱۵:۱۸ ۱۳۸۶/۰۲/۲۰ از این اطلاعات مفید ممنون. خواندن دیدگاه یک نویسنده افغان (آن هم هزاره) زا جع به رمان جالب وخواندنی بود.
۲۳:۵۷ ۱۳۸۶/۰۲/۲۰ این محمد حسین محمدی هم با این نقدواره اش خواسته که همه نویسنده های افغان را یک طوری به خیال خودش از دور خارج کند تا تنها باز هم به خیال خودش بهترین نویسنده افغان باشد، در نزد معدود خواننده های ایرانی یا افغان، که این روز ها تحویل اش هم می گیرند. نقدواره های او را در مذمت دیگر نویسنده های افغان آصف سلطان زاده و عتیق رحیمی را شاید خوانده باشید.
۰۹:۲۷ ۱۳۸۶/۰۲/۲۱ داستان محتواست جناب محمدی. زبان اگر بود هیچ‌کدام از شاهکارهای دنیا را نمی‌توانستی به زبان فارسی (آن هم با ترجمه‌های معلوم‌الحال) بخوانی و لذت ببری. این تخم لقی است که گلشیری در دهان همه انداخت. شادا روانش.
۱۹:۲۶ ۱۳۸۶/۰۲/۲۱ سلام/ خسته نباشيد/ من يكي از علاقمندان به عرصه ادبيات و داستان نويسي هستم. مدتي هست توي اين مساله كه تحت عنوان عناصر داستاني خوانده مي شود و همچنين فرم هاي مختلف داستاني مثل داستان كوتاه يا ميني مال يا داستانك و كلمه هايي مثل جرقه داستان
گزارش داستان . ... گير كردم مي شه چند تا كتاب تو اين زمينه به من معرفي كنين؟ ممنون
۱۹:۲۸ ۱۳۸۶/۰۲/۲۱ يادم رفت بگم که آدرس ايميلم رو گذاشتم .ممنون می شم اگه بهم کمک کنين.
۱۰:۰۱ ۱۳۸۶/۰۲/۲۲ بادبادک باز را که خواندم اتفاقا از این که رمانی خواندم که مرا با زندگی افغانها آشنا کرد ، خوشحال بودم. انگار او هم بردار ناشناخته و پنهانی من بود. به گمانم مهم نیست چه اتفاقی در زبان ،‌ساختار و ...یک اثر اتفاق می افتد. مهم اینست که خواندن اثر فهم تازهای از جهان به ما بیفزاید. بادبادک باز فهم مرا از جهان افغانی و جهان درون خودم افزود. آنهم در زمانه ای که بسیار چیزها از این فهم ما را تهی می کنند.
هر چند حرفهای این رفیق افغان هم پر بیراه نباشد!
۱۷:۰۸ ۱۳۸۶/۰۲/۲۲ این مزخرفات چی است که بنام نقد درباره رمانی که میلیون ها خواننده دارد نوشته ای ؟ مستدل حرف بزن وقتی می گویی رمان پیچش ندارد یا شروع و پایان بندی اش خوب نیست یا صحنه پردازی درست ندارد و ایراد های بنی اسراییلی دیگری که گرفته ای.
۱۹:۲۸ ۱۳۸۶/۰۲/۲۲ بسم‌الله الرحیم! از الرحمانش هم فاکتور می‌گیرم که واقعا اگر خدایی باشد رحیم بودنش هم از سر من و شما زیاد است.
بابا چه مونه؟ جدا چه مونه؟ همه‌اش به هم گیر می‌دیم اصلا نمیدونیم طرف داره چی میگه هی غر می‌زنیم. نق می‌زنیم. حتا این قدر حوصله نداریم که متن رو کامل بخونیم و ببینیم مثلا این نظر مسئول سایته یا یک خواننده یا یک نظرسنجی. همین که خط اول رو میخونیم و آخر می‌گیم خب یا علی این چماق من کو؟ بزنم تو سر این که دیگه صداش درنیاد. فکر نکنید این مخصوص کامنت‌های اینجاست. کل فضا اینطوریه. نه به هم گوش میدیم نه به هم توجه می‌کنیم کارمون هم شده زیرآب زنی و هی با مشت تو سر و کله دیگران کوبیدن. کاری نداره خیلی این مطلب به ذائقه‌تون نچسبیده این که کاری نداره بشینید یک نقد بنویسید و دونه دونه نقدهای این نویسنده افغان رو نقد کنید. حالا چه لزومی داره بهش فحش بدیم و به نویسنده فحش بدید و به هم فحش بدید رو من نمی‌فهمم. اینجاست که باید بگو ولا الضالین!
۲۰:۴۲ ۱۳۸۶/۰۲/۲۲ از فردا "گاردين ايران "روزنامه "هم ميهن "را به سر دبيري "محمد قوچاني" مي خوانيم.
۱۰:۳۲ ۱۳۸۶/۰۲/۲۳ این عمارت بی ایوان
این عمارت ابری بی ساعت
آن دم که طلوع می کنی
لبخندش را به تو می بخشم
۱۱:۴۹ ۱۳۸۶/۰۲/۲۳ آقای شکراللهی. مدت ها پیش از شما مطلبی درباره فیلم خانه جهنم خواندم. این فیلم برای دیدن در دسترس است؟ از کجا می توان این فیلم را پیدا کرد و دید؟ ممنونم اگر مرا راهنمایی کنید.
۱۲:۲۲ ۱۳۸۶/۰۲/۲۳ بابا مثل اینکه علاوه بر بر و بچز ۱۶-۱۷ ساله قشر روزنامه خوان و کتابخوان ما هم اکس زیاد میترکونند. روزنامه هم میهن، گاردین ایران!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خدا به دور !!!! من هم جنیفر لوپزم حتما!
۱۳:۴۴ ۱۳۸۶/۰۲/۲۳ کجای کاری خواهر جان! اخیرآ یکی از شاعر-مترجمهای فرض کن مثلآ درجه ی ششم هفتمان هم خودش را رودکی و فردوسی دوران معرفی کرده بود. یکی دیگر، و از همین درجات ها(!)، فرموده بود که مادريزرگ ايشان هم قصه گو بوده است (يعنی مثل گابريل گارسيا مارکز)! فکر می کنيد اين فقط کار اکس است!
۱۴:۵۳ ۱۳۸۶/۰۲/۲۴ خیلی جالب بود. برای من این تحلیل خیلی جالب بود. همین.
۱۹:۵۵ ۱۳۸۶/۰۲/۲۴ هر چه بگویی، درست یا نادرست، بادبادک باز کتاب خوبی است.
۱۹:۰۶ ۱۳۸۶/۰۲/۳۱ آقای غبرایی، مترجم ترجمه ی دیگر بادبادک باز، دیروز در مصاحبه با یکی از خبرگزاریها گفته بود که «چاپ سوم» بادبادک باز به ترجمه ی ایشان از نمایشگاه سال گذشته، یعنی از بیش از یک سال پیش، منتظر کسب مجوز نشر از وزارت ارشاد است! آقای غبرایی تا همین چند هفته پیش می گفت که «چاپ دوم» همان کتاب از يک سال پيش تا حالا منتظر دريافت مجوز نشر از وزارت ارشاد است!
آقای کاشیگر هم در مصاحبه با یکی از روزنامه های صبح و در جواب این سوال که «چرا جایزه ی رمان سال منتخب غیر نویسندگان نه به نویسنده رسید و نه به مترجمین؟» فرموده بود: «چون برای جایزه ی غیر نویسندگان نمی توانستیم ارزشگذاری داوری مان را دخالت بدهيم. بنابراين جايزه نه می توانست به نويسنده برسد و نه مترجم. دوره های بعدی نيز بر همين منوال خواهد بود.»
آقای کاشيگر ظاهرآ فراموش کرده اند که قبلآ در مصاحبه با خبرگزاری فارس فرموده بودند اين جايزه به مترجمان بادبادک باز (چاپ انتشارات مروارید) تعلق خواهد گرفت! آقای کاشیگر واقعآ مطمئن هستند که «دوره های بعد نيز بر همين منوال خواهد بود»؟
۰۹:۵۲ ۱۳۸۶/۰۳/۰۲ امروز دوم خرداد، جناب آقای غبرایی مترجم دیگر بادبادک باز مطلبی در صفحه ی اخر یکی از روزنامه ها به چاپ رسانده تحت عنوان «آنچه البته به جایی نرسد فریاد است». ايشان در قسمتی از اين مطلب در باره ی بادبادک باز می فرمايند: «جالب است که اخيرآ جايزه ی فرعی روزی روزگاری هم به ناشر اين کتاب تعلق گرفت و حرفی از ترجمه ی ديگر (منظورشان ترجمه ی خودشان است) به ميان نيامد. اما در جلسه يک يا دو هفته پيش شهر کتاب، به همت آقای محمد خانی، از ترجمه من (با حضور دوست عزيزم آقای بی نياز و محمد حسين محمدی نويسنده جوان افغانی مقيم ايران) بحث شد و ابدآ در هيچ کدام از مطبوعات انعکاس نيافت...»
البته کاملآ مشخص است که آقای غبرايی چه می خواهد بگويد. در هر حال، ترجمه ی ديگر را افراد فرهيخته و هنرمند و نويسندگان راديو تلويزيون به عنوان بهترين ترجمه ی خوانده شده در سال ۱۹۸۵ انتخاب کردند و کاملآ بدیهی است که در اين انتخاب ناشر را در نظر نداشتند بلکه ترجمه را در نظر داشتند.
جالب است که آقای غبرايی جلسه محمد خانی را با آب و تاب در مطلب خود می آورد اما به نقد آقای دکتر علی ميرزايی که در شماره ۶۹ نگاه نو و تحت عنوان به کجا چنين شتابان» به چاپ رسید هیچ اشاره ای نمی کند، که ترجمه ی ايشان از بادبادک باز را خيلی ضعيف و پرغلط نشان می دهد.
۲۰:۱۳ ۱۳۸۶/۰۳/۰۳ مشکل آقای غبرایی این است که به قول الف ن یک مترجم خیلی خیلی معمولی و حتی از بعضی جنبه ها پايينتر از معمولی است، اما خيال می کند که مترجم خوبی است...
۰۳:۱۹ ۱۳۸۶/۰۳/۰۹ بعد از مطالعه رمان من هم نقد كوتاهي بر اون نوشتم؛ تفاوت برداشت‌ها گاهی خیلی جالب هستندِ
http://samirafarahani.blogspot.com/2006/04/blog-post_26.html#links
۱۶:۱۰ ۱۳۸۶/۰۴/۰۸ به نظر من این آقای محمدی بایدخلیلی بیشتر از این در حرفه خود تلاش به خرج دهد جون همین نقد ناشیگرانه اش نشان می دهد که حتی فاقد درک یه خواننده عادی هست. چطوری امکان دارد کتابی که تا کنون ۸ میلیون نخسه آن در سرتاسر جهان به فروش رفته و دهها نقد و مقاله در تحسین از این رمان در اقصی نقاط گیتی نوشته شده رمان ضعیفی باشد. یا آن ۸ میلیون خواننده چیزی از رمان نمی فهمند یا این به این جناب محمدی
۱۶:۴۸ ۱۳۸۶/۰۷/۰۴ دوست خوبم محمد حسين محمدی داستان نويس خوبی است اما اين دليل نمی شود نظريه پرداز و منتقد خوبی هم باشد. هر وقت مصاحبه ای می خوانم آرزو می کنم کاش محمدی زياد حرف نزند و فقط داستان بنويسد.
۱۰:۰۶ ۱۳۸۶/۰۹/۱۷ تشکر از آقاي محمدی نکات خوبی در باره اين رمان خالد حسينی نوشته است. بهر صورت به نظر من اصل قضايا اين است که خالد حسيني يک پشتون متعصب است وخواسته است تعصبات کثیف خود را در قالب رمان بیرون آورد. حالانکه هزاره ها قومی است شجاع دارای شخصیت وکرامت انسانی والا وتاریخ درخشان هزاره را بودا بزرگ در بامیان به تصویر کشیده است. حسن هم شاید تقلید از ویدا صمد زی کرده باشد .
نتيجه : خالد حسينی در کودکی خودش از طرف هزاره ها مورد تجاوز حتما قرار گرفته حالا آمده جبران می کند.
۰۱:۰۳ ۱۳۸۶/۱۰/۲۲
نوسنده ای که نقدش اینقدر سطحی و با غرض باشه بهتر اصلا ننویسه هر کس از جامعه کتابخوان این کتاب رو خونده به عنوان یک اثر ماندگار یاد کرده حالا این آقا داره ازش ایرادهای بنی اسرائیلی میگیره؟
اما آقای علی هدایت شما یک آدم متعصب تنگ نظر مذهبی هستی که اگر بتونید با کارهاتون روی طالب رو هم سفید مکنید .
۱۱:۵۹ ۱۳۸۶/۱۱/۲۲ من با تذکرات محمدی در پیرامون ساختار رمان تا حدودی موافقم. اما چیز مهم برای من هزاره این است که این رمان در کلیت خود به سود تاریخ قوم من نوشته شده است.حسن بازتاب شخصیت والای خلق هزاره است هر چند که در کوران روزگار جور بسیار از نااهلان دیده است.همه جیغ می کشند که فیلم این رمان برای بیننده افغان نرسد چونکه هزاره تحت تاثیر جو و معنی این فیلم اغتشاش می کنند من مطئنم که این بیم و اضطراب نه بخاطر واکنش تند هزاره ها بلکه بخاطر واکنش دیگر اقوام افغانستان خواهد بود که ظلم تاریخی بر این اتنی راو داشته اند.خواندن این رمان و نمایش فیلم آن مایه شرم دیگران است نه هزاره ها.
۰۶:۵۴ ۱۳۸۷/۰۲/۰۹ من به نحلیلهای آقای محمّدی موافقم. ایشان سایه شوم تبعض نژادی را بهتر از خالد حسینی درک میکنند. چه بسا که موصوف ریشه در قوم مظلوم هزاره دارند. و نیز دید گاه های خواننده گان عزیز هم خیلی برایم جالب وخوندنیست. با اغتنام از فرصت میخواهم به این این چنبره ی روشنگری نکاتی را هم به عرض برسانم. شما ای نخبه گان ادب و اندیشه!!! گاهی متوجه شده اید که
واژه ای افغان چه بار معنایی را در خود جا داده است؟
بلی من با شما در این مساءله هم عقیده ام که افغان نام یکی از ملیت های افغانستان است.
این قوم دوست داشتنی را افغان ملیتها ؟ بیک قوم آقا ، بادار تبدیل نمودند.افغان مللیتیها از این هم پا فراتر نهاده با استفاده از شیوه ی نازیستهای هتلری واژه ی «پشتون»را نیز اختراع کردند و ساختند. گویا افغانها نجیب بودن و نجیب تر شدند؟ و این قبیله گرایان نام اصلی نا خوانده ی شانرا به ما چسپاندند. وما اوزبیکها ، تاجیکها ، هزاره ها ... شدیم «افغان»؟ این نام به مذاق غربیها هم خوش افتاد و انها نیز کور- کورانه ؟ نه عمداً ما را «افغان» نامیدند.چرا؟چرا؟ آیا به این چراها پاسخ دارید؟ از دیدگاه من تبعض نژادی و ملتسازی در قرن بیست ویک مردود ، محکوم و مطرود است.پش چرا خویشتن را «افغان» معرفی میکنید؟ اگرکسی به قوم و تبار افغان تعلق دارد الزامی ندارد. من شکوه از نویسنده ارجنمدم آفای محمّدی دارم بقول معروف «کفر ازکعبه خیزد کجا ماند مسلمانی!»
واسلام
۲۰:۰۷ ۱۳۸۷/۰۸/۱۹ سلام.
من فکر می کنم آقای محمد یا رمان را درک نکرده است یا اینکه برداشت غلطی از رمان داشته است. مگر می شود رمانی در مو رد افغان ها باشد ولی رمان مال آن ملت نباشد. شما اگر تصور کنید که آثار داستایفسکی در آمریکا و به زبان انگلیسی چاپ می شد حتما آن را جز ادبیات روس در نظر نمی گرفتید چنین چیز محال است روسیه بدون داستایفسکی معنا ندار همان طور که داستایفسکی بدون روسیه در مورد آقای خالد حسینی هم همین طور است او بدن سوژه افغانی بی معنی است و همچنان تاریخ افغانستان که بدون رمان او معنای چنندانی ندارد چون بادبادک باز حاشیه ایی است برای درک تاریخ سیصد ساله اخیر افغانستان. این اثری بدیع از واقیت ها تاریخی که چند قرن در حافظه تاریخی این مردم مانند عقده بند شده یود حالا از خامه خال حسینی به فریا زده است. این اثر جز ادبیات افغانستانی ها که با زبان جهانی بیان شدهاست.
۱۹:۱۹ ۱۳۸۷/۰۹/۱۶ سلام به همه افقانیها . نه به قومیتها سالها اجداد ما با جهالت به هم تاختند و البته به هزاره ها بیشتر ولی وقتی رمان میخوانی و یا نقد رمان میکنی یعنی به یک مشخصه مدرن میپردازی پس سعی به روز باشی میدانم سخت است که بپذیری یک هزاره یک پشتون رانقد کند ولی بپذیز این موج را که ما آمدیم تا تمام حقوق پایمال شده مان را که در طول قرنها بر گردن شما مانده را بستانیم البته نه به شیوه شما با اسلحه یا با سنگسار ما آمدیم با علم این کار را به سر انجام برسانیم پس برادرانه توصیه میکنم ظرفیتتان را بالا ببرین دوستارتان یک افقانی
۱۹:۴۱ ۱۳۸۷/۱۱/۲۳ سلام.من صاحبنظر نیستم .ولی فکر میکنم منم یک حرفهای کوچکی برای گفتن داشته باشم.اولا فکر کنم بهترین راه شناخت عمق تاریخها رمان باشد.چون دررمان خواننده مسائل فرهنگی وسیاسی را بهتر به ذهن می سپرد تادر کتابهای تاریخی.ودرضمن دنیا دنیایی است که شاید پیچیده ترین مسائل فلسفی به زبان ادبیات بیان می شود.مثل برادران کارامازوف، شرق بهشت و... .ثانیا نمی دانم تاچه اندازه این نظرم درست است ولی فکر می کنم خالد حسینی درپایان کتاب که سهراب به وسیله بادبادک بازی روبه بهبودی میره سعی کرده بگه بالاخره بادبادک بازی که یک سنت افغانیست باعث نجات امیروسهراب میشه وشاید برخلاف خیلی نظرها به نظر او راه نجات افغانها بازگشت به سنت هاست .
۲۱:۱۵ ۱۳۸۷/۱۱/۲۵ سلام من بادبادك باز رو هنوز نخوندم ولي اينتور كه بوش مياد رمان پر فروشيه تا اونو نخوندم نمي خام دربارش حرفي بزنم اما ميخام دربارهي الودگي هوا يه كم برا تون بگم كه اقا ما در باغ نرده زندگي ميكنيم واينجا هرروز صبح هوا وارونه ميشه وما هر روز بوي فاضلاب ميشنفيم تورو خدا دهنتونو ببنديد خفه شديم...
۲۱:۱۹ ۱۳۸۷/۱۱/۲۵ سلام من بادبادك باز رو هنوز نخوندم ولي اينتور كه بوش مياد رمان پر فروشيه تا اونو نخوندم نمي خام دربارش حرفي بزنم اما ميخام دربارهي الودگي هوا يه كم برا تون بگم كه اقا ما در باغ نرده زندگي ميكنيم واينجا هرروز صبح هوا وارونه ميشه وما هر روز بوي فاضلاب ميشنفيم تورو خدا دهنتونو ببنديد خفه شديم...
۰۲:۵۲ ۱۳۸۷/۱۲/۰۹ سلام... بالاخره بادبادک باز را خوندم. متأ سفانه هیچوقت دید خوبی نسبت به اکثریت افغانها نداشتم بدون اینکه بدونم چند قوم مختلف هستند، آخه از وقتی یادم میاد با خودشون جرم و جنایت را به ایران آوردند، که لازم به گفتن نیست... وقتی بزرگتر شدم فهمیدم همزبان و همدین ما هستند و آدمهای تحصیلکرده هم دارن و الان چندین کتاب از شاعرها و نویسنده هاش خوندم . از سایت آرمانشهر برام دعوتنامه میاد که البته نمی تونم برم. غرض: بادبادک باز یک رمان است با همه حرف و حدیثهاش برای من که هزاره و پشتون را تازه شناختم رمان تلخ و دیوانه کننده ای بود و هر چند منتقد نیستم اما نقد آقای محمدی قابل تأ مل است. به هر حال همیشه اخبار از کشورهای شرقی با سانسور به مردم در غرب می رسیده است و بر عکس... به همین خاطر من ایرانی یا همدین عرب یا همزبان افغانی من تروریستهای دسته اولیم. تنها آرزوی من نجات انسانها و رسیدن به جایگاه اصلی است تا همدیگر را ندریم و در کمترین حالت ، سر جایزه ای مجادله نکنیم که فقط به کودکان بی پناه در تمام دنیا تعلق دارد که ما را با سرنوشتشان منتقد، ناشر و نویسنده می کنند کودکانی مثل حسن ، یا سهراب یا با کمی اغماض به امیر که در پناه عمو سام به سر می برند.
۲۱:۳۶ ۱۳۸۸/۰۱/۱۰ رمانش فوقالعاده اس
کسانی که نخوندن بخونن....................
۲۰:۵۲ ۱۳۸۸/۰۱/۱۲ سلام. من کامنت های دوستان دیگر را خواندم. هر کدام به نوعی راست می گویند. اما راجع به نقد آقای محمدی، مایلم این را خدمتشان عرض کنم که مسلم است که وقتی یک کتاب که راجع به کشوری آسیایی آن هم کشور ستمدیده ای مانند افغانستان است، در غرب حتی چاپ می شود (چه رسد به اینکه بفروشد)، باید انتظار داشته باشید که دلایل آن باب میل شما نباشد. اما حداقل خوب است که این کتاب، سعی می کند افغانستان را به خواننده بشناساند و اینکه افغانستان هم زمانی از جهات بسیاری از بقیه کشورها کم نداشته است و می توانسته پیشرفت کند. به هرحال، باز هم تأکید می کنم که هم اینکه غربی ها به خودشان زحمت بدهند که درمورد آسیایی ها بخوانند، خودش بسیار مغتنم است.
۱۰:۲۲ ۱۳۸۸/۰۱/۱۸ من در این رمان زندگی کردم از اول....
۱۰:۵۱ ۱۳۸۸/۰۴/۳۰ دیروز فیلم بسیار زیبای "بادبادک باز" رو دیدم. به همه توصیه می کنم. من با پیر ترکستان موافقم. خواهش می کنم فراموش نکنیم که قومیت ها و دینها و تعصبات خرافاتی و بسیاری مسائل دیگر باعث جدایی انسان و انسانیت شده است. یا اینکه همیشه اشتباه یک نفر را به حساب تمام مردم آن قوم و یا آن ملیت می گذارند. من به مرز و ملیت اعتقادی ندارم. امیدوارم که شعر همیشه جاوید سعدی یک روز به صورت عملی در دنیا برپا شود که:
بنی آدم اعضای یکدیگرند، که در آفرینش ز یک گوهرند.
چو عضوی به درد آورد روزگار، دگر عضوها را نماند قرار.
تو کز محنت دیگران بی غمی، نشاید که نامت نهند آدمی.
۰۴:۰۲ ۱۳۸۸/۱۰/۰۳ از آمریکا برایتان مینویسم. کتاب را دوبار خواندم. دو سال بعد از آن ترجمهء آنرا نیز خواندم. ترجمه مخصوصاً برای من که از افغانستان استم خیلی بیمزه و بیحال بود، همانطوریکه این نقدگفتگی هم بیحال است.
۱۷:۴۱ ۱۳۸۹/۰۱/۰۳ بنام ایزد توانا
سلام و ادب
دین ، فرهنگ ، زبان و ادبیات . همه ای این ها با هم پیوسته بوده و از هم جدا شدنی هم نیست و چون رمان و داستان و داستان های کوتاه و غیره مربوط به ادبیات میشوند بنآ باید ما اینها را از نگاه ادبی و علمی مورد بحث قرار بدهیم
و این زبان هست که ادبیات یک مردم را انعکاس میدهد و بنآ اگر ما رمان و داستان ... را از نگاه ادبیات انتقادی مورد بحث قرار بدهیم میبینیم که هر داستان و یا ... که به هر زبانی نوشته شده باشد تنها میتواند مربوط به ادبیات همان زبان باشد نه مربوط به ادبیات کسانیکه در داستان ها از آن مردم نوشته شده است . بنآ گفته های آقای محمدی علمی و با دلیل هست و دوستان که از ادبیات انتقادی خبر ندارند لطفآ قضاوت بی جا نکنند چون ادبیات شناسی یک علم جوان میباشد و هنر داستان نویسی هم جوانتر در کشور افغانستان و یک تعدادی هم که از ادبیات شناسی سر منشا ندارند راجع به گفته های آقای محمدی عکس العمل نشان میدهند .
و گفته های آقای محمدی از نگاه ادبیات انتقادی جهانی هست نه اینکه یک نویسنده ای ایرانی به آن پرداخته باشد
محمد کریم بیژن فرحتیار دانشجوی ادبیات شناسی مسکو
۲۰:۴۸ ۱۳۸۹/۰۴/۰۵ به نظر من با توجه به موقعیت کنونی در افغانستان و مشکلاتی که ما اهل قلم داریم البته چه در خارج و چه در داخل کار آقای حسینی را میشود یک شاهکار نامید.

نام
ایمیل
وب‌سایت
پیام



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.