بایگانی لینکده


سفارش آگهی آگهی

شهرکتابققنوس
عکس‌آن‌لاین دوشنبه

برخی آشنایان
پنجره پشتی
یادداشت‌های ادبی محمدحسن شهسواری

چنگی بر چند حکایت
خبر لغو مجوز چاپ پانزدهم رمان یگانه‌ی «نیمه‌ی غایب» در شهر پخش شده و من توان رفتن به سمت تلفن و زنگ زدن به «حسین سناپور» را ندارم.  



هفتانک

پیشنهاد

سایت‌ها
هفتان دوات ۳۰نما جن و پری زمانه بی‌بی‌سی پارسیک تابناک اعتماد کارگزاران روزنا جام‌جم همشهری بالاترین کارگاه هنر عکاسی مگیران ایران کیهان بلاگ‌نیوز حیاتِ نو

سایت‌های دیگر
انسان‌شناسی و فرهنگ رخداد مرور ماندگار فیروزه ۷سنگ فروغ قفسه کافه داستان دیباچه نصور آتی‌بان

به گمانم از جعفر پناهی، یک مصاحبه‌گر خارجی پرسیده بود: «مگر شما در یک دانشکده‌ی تلویزیونی درس نخوانده‌اید؟ پس چرا این قدر کارگردان فیلم از این دانشکده فارغ‌التحصیل شده‌اند؟»
آن بنده خدای خارجی حق داشت؛ «علیرضا رئیسیان»، «بهروز افخمی»، «جعفر پناهی»، «پرویز شهبازی»، «بهمن قبادی»، و شماری از این کارگردان‌ها هستند. شمار زیادی هم هستند که اکنون با شهرتی کم‌تر، در سینما با همین عنوان یا عناوین دیگر مشغول کارند.

دانشجویان این دانشکده می‌دانند که صادرات این همه چهره لزوماً به خاطر کیفیت آموزش در دانشکده‌ی صدا و سیما نیست، چون مطمئناً آموزش در آن جا هر چه هست، [به گواهی دست‌ِ‌کم خودم] چیز دندان‌گیری نیست. به نظر من ساختار کار در تلویزیون (حداقل تا چند سال پیش)، بیش‌ترین سهم را در این موفقیت داشته. فارغ‌التحصیلان، به ویژه پس از شروع به کار در سازمان، امکان تجربه‌اندوزی زیادی دارند؛ به‌خصوص اگر در مراکز استان‌ها باشند، می‌توانند بسیار سیاه‌مشق کنند و بار خودشان را ببندند. اگر چه به محض این که خرشان از پل گذشته، تا توانسته‌اند به تلویزیون فحش داده‌اند که البته این هم به قول دوستم محمدحسن شهسواری، اشکالی ندارد چون آدمی، حسابی فراموشکار است. برای مثال از جعفر پناهی بپرسید که وقتی در مرکز بندرعباس بود، چه تجربه‌ی شیرین و مؤثری را با ساختن نخستین فیلم نیمه‌بلندش به دست آورد.


حالا اگر از زهرا کاظمی با آن عاقبتِ ناخوش بگذریم که او هم از فارغ‌التحصیلان این دانشکده‌ بود، و نیز اگر بگذریم از وجود این همه کارگردان معروف فیلم در یک دانشکده‌ی تلویزیونی، انصافاً نمی‌توان گذشت از وجود این همه نویسنده در این دانشکده؛ واقعاً عجیب‌ است. «رضا ارژنگ» (با رمان معروفش لکه‌های تهِ فنجان قهوه)، «محمدرضا کاتب» (که پرکارترین‌شان است)، «یعقوب یادعلی» (با سه کتاب مطرح) و «محمدحسن شهسواری» (که شهره‌ی آفاق است) تقریباً هم‌دوره‌اند. در دوره‌های پس از آن‌ها هم می‌توانم از «سجاد صاحبان‌زند»، «محمدحسین محمدی»، «فرهاد بردبار» و «علی کهوند» نام ببرم. و اگر کمی دندان روی جگر بگذارید، کسان دیگری هم در راه‌اند و سر وقت، سر و کله‌شان پیدا خواهد شد.

از میان نورسیده‌ها می‌خواهم «حافظ خیاوی» را معرفی کنم که چیز دیگری است! اگر بخت یار او باشد و کواکب یاری کنند و از آسمان بلایی فرود نیاید  ـ که خلاصه‌اش می‌شود انتشار کتاب ـ امسال نخستین مجموعه‌داستان او به نام «مردی که گورش گم شد» با مهر  نشر چشمه منتشر می‌شود؛ مجموعه‌داستانی کمابیش پیوسته با محوریت شهر خیاو (مشکین‌شهر) که آدم را یاد ساعدی می‌اندازد؛ البته ساعدیِ این سال‌ها و به‌روزشده.

حافظ خیاویحافظ خیاوی تا پیش از این که کتابش منتشر شود، برای من و شهسواری، یعنی جوان آذری بامزه‌ای که می‌شد ساعت‌ها کنار بوفه‌ی دانشکده با او نشست، چای کیسه‌ای بدطعم گلستان در لیوان‌های مزخرف یک‌بار مصرف خورد، زرت و زرت سیگار کشید، بدگویی استادها را کرد و، گپ‌های مجاز و ممنوع زد. حافظ هم‌اکنون در خیاو (مشکین‌شهر) زندگی می‌کند پیش از این که کتاب نخست‌اش منتشر شود، و رسماً برود قاطی نویسنده‌های نسل جدید، خوشحال‌ام که برای نخستین‌بار، داستانی از او را در کتابخانه‌ی خوابگرد منتشر می‌کنم. نام این داستان «دختر باتوم‌خور» است و اصلاً در حال و هوای داستان‌های مجموعه‌ی «مردی که گورش گم شد»، نیست. و این نشان می‌دهد که حافظ خود را دربند یک نوع نوشتن نکرده که این برای نویسنده حرفه‌ای، رویکرد مناسبی است. مطمئن باشید از خواندن داستانش پشیمان نمی‌شوید. اگر دوست داشتید نظری بدهید، برگردید همین‌جا و برایش کامنت بگذارید.

دختر باتوم‌خور ـ نوشته‌ی حافظ خیاوی
گفتم: «همین جا تشریف داشته باشید، الان صدایش می‌کنم» و از پله‌ها آمدم بالا. با لباس راحت رفته بودم پائین؛ شلوار ورزشی و زیر پیراهنی. با آن شلوار کثیف مهدی پاک آبروم رفته بود. خواستم شلوار درست و حسابی بپوشم، روی زیر پیراهنی، پیراهنی بپوشم، تنبلی کردم، نپوشیدم. من از کجا می‌دانستم که کی آن پائین منتظرم نشسته است. گفتم حتما مثل همیشه، یکی از بچه‌هاست. تعارفی که با آن‌ها نداشتم. وقتی شماره‌ی اتاق ما از بلندگو بلند شد، گفتند که یکی از اعضای اتاق 309 بیاید پائین، همین‌جوری که در خوابگاه می‌چرخیدم، رفتم پایین. اصلا فکرش را هم نمی‌کردم که همچون کسی آن پایین منتظرم نشسته باشد... [متن کامل داستان]


نظرات خوانندگان
۰۳:۰۱ ۱۳۸۵/۰۹/۱۴ من - یک خواننده کاملن آماتور- همه داستان را دوست داشتم جز جمله آخرش را:
"شتم. اگر نمی‌پراندم‌اش، اگر می‌ماند، اگر با من دوست می‌شد، لااقل می‌فهمیدم جایی که باتوم می‌خورد چه شکلی می‌شود، چه رنگی می‌شود"
دوست داشتم جمله آخر کمتر هجوآمیز می‌بود.
۰۹:۵۴ ۱۳۸۵/۰۹/۱۴ بابا تو ديگه كي هستي ، كاردرست!
۱۰:۳۳ ۱۳۸۵/۰۹/۱۴ سلام من هم از دانشجويان فارغ التحصيل صدابرداری اين دانشکده هستم. اما ۵ سال پيش در گزينش صداوسيما البته بعد از فارغ التحصيلی با معدل ۱۵.۸۰ رد شدم و الان ۴ ساله که در جنوب استخدام شرکت نفت هستم. جالبه نه؟
۱۰:۴۲ ۱۳۸۵/۰۹/۱۴ دقيقاْ نميدونم تاکيد داستان بر روی کدام موضوع بود ولی توصيف عشقی يک دختر خيلی بيشتر به چشم می‌خورد تا ياد آوری يک واقعه مهم اجتماعی .گرچه ممکنه اون واقعه بيشتر حاشيه بوده تا مسائل ديگه . به هر حال توصيف ها و صداقت راوی قابل تحسين بود.
موفق باشند.
۱۳:۵۲ ۱۳۸۵/۰۹/۱۴ داستان جالبی بود. بسيار لذن بردم. تشکر من را به نويسنده اين اثر برسانيد.
۱۴:۰۴ ۱۳۸۵/۰۹/۱۴ کارگردانی ازون هنراييه که نياز به ابزار های گران قيمت دارد شعر نيست که پس طبيعيه که هر کی به صدا و سيما نزديک تر باشه احتمال موفقيت ش هم بيشتره
۱۵:۳۴ ۱۳۸۵/۰۹/۱۴ آقای شکرالهی چندسالی است که وبسایت شمارا میبینم و از آن بهره میبرم موفق باشید.
داستان جالبی بود لذت بردم سعی میکنم که کتاب مردی که گورش گم شد را هم تهیه و مطالعه کنم.
۲۰:۰۶ ۱۳۸۵/۰۹/۱۴ سايت خوبی داريد . اما در مورد داستان زيبا بود و بدون استعاره . نميدونم درسته يا نه ، اما چون بعد از حدودا بيست و اندی سال خرمگس را مجددا در اين محيط مجازی خواندم (و البته باز هم لذت بردم) ان فضا در ذهنم تداعی شد . شايد به اين علت که در همه دنيا و همه اعصار مردم برای يک چيز واحد و با همان صداقت و ايثار و گذشت مبارزه ميکنند. به هر حال اميدوارم خيلی چرت و پرت نگفته باشم.
۰۰:۳۱ ۱۳۸۵/۰۹/۱۵ داستان بامزه ای بود.ولی فکر اینکه مصداق واقعی داشته باشه تنم و میلرزونه.
۰۵:۲۳ ۱۳۸۵/۰۹/۱۵ خوشحال می شم به پنجره ی کوچک ما هم سری بزنید.
۱۴:۳۹ ۱۳۸۵/۰۹/۱۵ ايول آقا رضا. مگه همت تو باشه که ما از همکلاسهامون خبر دار بشيم.
اينقدر خوشحال شدم که نگو. حافظ لياقت بيشتر از ايناشو داره. البته اگه از اون بلاها که گفتی نياد.
اميدوارم هر روز اسمهای آشنای بيشتری رو رو جلد کتابها و پای مقاله های جرايد و رو پرده ی سينما ببينيم. البته اگه تلويزيون هم لياقتش رو داشته باشه يا به عبارتی پيدا کنه اسم اونم به بالايی ها می شه اضافه کرد.
۱۶:۲۹ ۱۳۸۵/۰۹/۱۵ به نظرم داستان خوبی بود و غافلگيری لحظات آخرش هم همينطور اما خب انگار نوعی مضحکه در مضحکه بود و ما با يک راوی رسما سفيه سر و کار داريم لا اقل اون جمله آخر داستان اين را ثابت می‌کنه... من که از خوندنش يه دانشجوی شهرستانی رو فهميدم که چقدر بی‌چاره است و اگر نويسنده می‌خواست اين رو به من بفهمونه موفق بوده و بی‌خيال لايه های زيرین داستان! همه می‌دونن وقتی ماجرای يه دانشجوی کوی دانشگاه گفته می‌شه منظور چيه!
۰۱:۴۴ ۱۳۸۵/۰۹/۱۶ چه کرده ای حضرت والا. در اين اروپای شرقی سرد با خواندن اين داستان دستانم را بهم ماليدم و برای نوشتن آماده شدم
۱۲:۳۳ ۱۳۸۵/۰۹/۱۶ از اينکه اين همشهری و داستان نويس خوب را معرفی کرديد ممنون
۰۷:۰۴ ۱۳۸۵/۰۹/۱۷ سلام! بر رضا و حافظ
از ديدن داستان بسيار خوش شدم و دلم برايش تنگ شد. داستان را گرفتم تا بخوانم.
۱۵:۵۵ ۱۳۸۵/۰۹/۱۷ داستان خوب جولو می رفت ولی می تونست هوشمندانه تر باشه، مثلا اگر دانشجو اعتراف احمقانه بی دلیلو نمی کرد ما کمتر نمی فهمیدیم و این سو تفاهم می تونس کلی موقعیتو داستانی تر کنه، اصلا انگیزه دانشجو از نمایش بلاهتش چی بود، می دونست ما قراره داسنانشو بخونیم؟
۱۹:۳۴ ۱۳۸۵/۰۹/۱۷ سلام!
خوشحالم بابت يادآوری رفقا و دانشکده قديمی مان
اسم حافظ و رضا شاهمرادی و فرهاد بردبار و سجاد و محمدحسين محمدی و احسان کاوه را اينجا می‌خوانم و ياد خوابگاه امير آباد و اسموک‌های پشت‌بام و شب‌زنده‌داری ها و وراجی‌ها می‌افتم .
ممنون بابت زنده کردن بسيار ياد خوش
به آلن هم سلام برسانيد که گفتگويمان سر پاگرد آخرش جور نشد.
۰۰:۵۴ ۱۳۸۵/۰۹/۱۸ مانده‌ام که با اين تخيل و با اين سوژه چه‌کار بکنم. خيلی خوب بود. خيلی خوب!
۲۳:۵۸ ۱۳۸۵/۰۹/۱۸ به نظر من محور داستان مشخص نبود. یعنی آن ماجرای اصلی یک‌جورهایی در سایه‌ی توصیفاتی اروتیکی راوی از آن دختر قرار گرفته بود که آن‌ها هم سطحی و گزارش‌گونه بودند. با این حال از فضای داستان خوش آمد.
۰۸:۵۷ ۱۳۸۵/۰۹/۲۳ داستان نشاط آوری بود.چقدر خوب جايگاه اروتيک و دغدغه جنبش های سیاسی را اولويت بندی کرد.
۱۱:۳۲ ۱۳۸۵/۰۹/۲۸ حافظ بارها بهت گفتم وقتی میخوای داستانتو تمام کنی راهنما بزن.
۱۱:۴۱ ۱۳۸۵/۰۹/۲۸ داستان خيلی جالبی بود به عنوان يک همشهری به شما افتخار می‌کنم آقای شکراللهی.
۱۹:۱۰ ۱۳۸۵/۱۰/۰۱ حافظ می کشمت ...من که می دونم تو چه جونوری هستی! اخرشو پریزاد کمک کرد؟
۲۲:۴۱ ۱۳۸۵/۱۰/۱۰ خیلی خوب بود، ازین به بعد دنبال داستانهات هستم.
۱۵:۱۸ ۱۳۸۵/۱۲/۰۹ به عنوان یک زن خیلی وقت ها با مشابه این ماجرا برخورد کرده ام ... خیلی زن رو خرد می کنه
۱۲:۰۴ ۱۳۸۶/۰۱/۱۳ داستان جالبی بود.
۰۳:۰۴ ۱۳۸۷/۰۲/۰۷ ای دوست
ای دوست خوب
ای دوست بد
پرنده که بشوی آسمان اتوبان باز می کند
بیا برویم زیر سایه ها
دراز به دراز یکی شویم
چقدر ما بزیم که با این همه سبز به چرا نمی رویم!
۰۹:۱۲ ۱۳۸۷/۰۲/۰۷ به نظر من براي شروع بسيار عاليست داستان جالبی بود.
۰۹:۰۸ ۱۳۸۷/۰۲/۲۳ پرداخت شخصيت ها به اين صورت كاملا رئال بدون ترس و سانسور قابل تحسين است به اميد خريدن كتابتان
۱۵:۳۳ ۱۳۸۷/۰۳/۰۷ دلم برای حافظ و دانشکده و اتاق 309 تنگ شده یادش بخیر
۱۲:۱۸ ۱۳۸۷/۰۳/۱۲
این داستان کپی داستانی ست که چند سال پیش از یک نویسنده ی بندرعباسی خوانده ام.نامش حالا یادم نیست اما در کتاب داستانهای برگزیده ی اصفهان سال 1383 چاپ شده.اسم داستان سالامانکا بود.
۰۴:۱۰ ۱۳۸۷/۰۳/۱۴ با سلام به سيد رضاي عزيز و دير ديده ام !
داستانهاي حافظ خياوي مثل خودش شيدا و سرخوش و صميمي اند . باعث دل خوشي و افتخار ما هستيد تو و حافظ و امثالهم ...
"باقي بقايتان "
۲۱:۲۱ ۱۳۸۷/۰۳/۲۷ از اينكه جامعه ي ما اينطوريه واقعا شرمندم يه عده از جونشون ميگذرن ميجنگن زنديگشونو ميبازن و بقيه هم خوابن مثله همين از اينكه زندهام و ميبينم نميتونم واسه دوستم بكنم كه افتاده ي گوشه ي زندان و جونيشو از دست داده واسه من و امثال اين آقاي تو اين داستان
۱۰:۳۱ ۱۳۸۷/۰۴/۰۴ سلام دوست عزیز.من از دوستان دوران گذشته حافظم و به نوعی هم ولایتی.دنبال شماره ای آدرسی از حافظ می گردم خیلی وقته ندیدمش.اگه دیدیش سلام برسون و بگو |یغامی برام بذاره ممنون.
۲۱:۱۷ ۱۳۸۷/۰۴/۰۹ من ار این سبک نوشتن لذت میبرم اما هنوز کتاب حافظ به قم نیامده بخرم داستان بدی نبود برای 1 سگرمی کوتاه همین.
۰۸:۱۴ ۱۳۸۷/۰۷/۲۰ خيلي كيف دارد كفر يك دختر را در بياوري
بله همين طور است هميشه تنها مي ماني
۱۲:۴۱ ۱۳۸۷/۰۷/۲۰ فوق العاده است! نويسنده رند است بااستفاده از درون مايه طنز در اين داستان ومجموعه ي مردي كه گورش گم شد حرف مي زند ولي خواننده سطحي نگر گم راه مي شود. ونمي داند اروتيسم حرف اول را مي زند يا دردهاي اجتماعي! اصلا قبل از هر چيز بايد ديد اين داستان در كدام ژانر بايد بررسي شود خفقان ، عدم آزادي ،جواني با يك عالمه آمال وآرزو كه ... شايد رويكرد طنز باعث جذابيت وعوامپسندي داستان شود ولي باعث سردر گمي خواننده است وتمام مدت با خوانندهرا به فكر وامي داردكه نويسنده دارد اورا دستت مي اندازد...
۲۱:۵۴ ۱۳۸۷/۰۷/۲۸ سلام
واقعن عالي بود. نويسنده هم جنسانشون رو خيلي خوب شناختند. ممنون
۱۱:۵۹ ۱۳۸۷/۰۷/۲۹ مي دوني حافظ قبل از آشنائيمون فكر مي كردم فقط خواستي يه اثر هنري خلق كني ولي حالا مي بينم راوي خود خودتي
۰۷:۲۴ ۱۳۸۷/۰۸/۰۱ سلام نمي خواهيد آپ كنيد؟
۰۲:۱۲ ۱۳۸۷/۰۹/۱۴ در تو هزار مزرعه خشخاش تازه است
آدم به چشمهای تو معتاد می شود
۰۳:۵۴ ۱۳۸۷/۱۰/۱۷ قشنگ بود.کاش ان جمله ی اخر را نمی گفتید
۲۰:۴۵ ۱۳۸۷/۱۱/۰۴ سلام اقای خیاوی عزیز نمیدانم ایا این کامنت ها به روز هستند یا نه. مدتهاست کتابتان چاپ شده و غوغا کرده و مرا اسیر خود کرده است . از خواندن و باز خواندن این مجموعه خسته نمی شوم. خیلی دوست دارم از اطلاعات شما استفاده کنم و حتی شما را از نزدیک ببینم. راستش وقتی شنیدم روزی روزگاری را بردهاید خیلی خوشحال شدم گرچه یکیاز دوستان رقیب شما بود . بیصبرانه منتظرم . ممنون. ادرس وبلاگم را میگذارم.
۱۴:۵۴ ۱۳۸۷/۱۲/۱۲ در اينكه راوي خود نويسندست شكي نيست. كاراي خياوي رو اروتيك بودنشون خاص كرده ،خاص بودني كه نه از تلاش بلكه از شخصيت نويسنده نشات مي گيره .به هر حال اون دانشجو آدم بد بختي بود . بد بخت به معني كامل كلمه . و اون دختر نماد همه ي زنايي كه ميان ماه اونا تا ماه گردون ،تفاوت از زمين تا آسمان است . داستانهاي خياوي قشنگن ولي آدمو آزار ميدن.چندش آورن و اين وحشتناكه .
۱۲:۵۴ ۱۳۸۸/۰۳/۲۶ حالم خيلي بده
داستان شما رو خوندم حالم بدتر شد
منم دانشجو ام
منم..
منم...
همه شبيه هميم
دلم گرفته
۱۱:۵۲ ۱۳۸۸/۰۴/۱۳ اگه من جای دختره بودم میدونستم چه حالی ازت بگیرم . . . !!!
۰۲:۲۰ ۱۳۸۸/۰۶/۰۹ کاش جمله ی اخر را نمی گفتید .خرابش کرده!
۱۲:۵۰ ۱۳۸۸/۰۶/۲۶ آقای شکرالهی نویسنده هایی که معرفی کردی نمیشناسم کتاب رضا ارژنگ رو خوندم که افتضاح بود اما با حافظ خیاوی موافقم و امیدوارم زودتر حالش خوب بشه
۱۳:۵۶ ۱۳۸۸/۰۷/۲۶ يك داستان عالي حيف كه با حوصله نخواندم
۱۶:۴۴ ۱۳۸۸/۰۸/۰۸ ممنون بابت لینک
۰۹:۴۹ ۱۳۸۸/۰۸/۱۷ سلام
عالي بود عالي.
۲۳:۵۱ ۱۳۸۸/۱۰/۰۵ خوب بود دختره شبیه یکی از دوستای منه و من می دونم اگه ارسلان جای دوستش اومده بود این بار دختره یادش می رفت با آزادی و خفقان و این چیزها گونه هاش رو سرخ کنه من این دخترهای خوشگل و احساساتی رو می شناسم شاید به دوستم بگم این داستان رو بخونه
۱۷:۳۱ ۱۳۸۸/۱۰/۰۹ سلام
حافظ همانی هست که می شناسمش
اگه حرفای حافظ هم تبدیل به نوشته بشه هیچی از داستانهاش کم نداره.
دوست خوب من به امید سلامتی کاملت

نام
ایمیل
وب‌سایت
پیام



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.