بایگانی لینکده


سفارش آگهی آگهی

شهرکتابققنوس
کتاب دوشنبه

برخی آشنایان

ما می‌میریم
تا شاعران بیمار شعر بگویند
ما می‌میریم، بازی قشنگی است
وقتی مادر پوتین افسر جوان را لیس می‌زند
و روزنامه‌ها هی عکس پدر را می‌نویسند
                                                  کنار آدم‌های مهم
هر شب هزار بار عروس می‌شود
                                         و خواهرم هزار بار جیغ می‌کشد
هزار بار بازی قشنگی است
کارگران ساعت یازده احساساتی
                                          می‌شوند
فردا همه به خیابان می
                               ریز
                                   ریز
می‌کنند پارچه‌های رنگی را

آواز می‌خوانند
می‌رقصند
و البته شعار مي‌دهند

ما مي‌ميريم
تا عكاس «تايمز» جايزه بگيرد

این شعر از «سید الیاس علوی»‌ست که شعر برگزیده‌ی سومین جشن‌واره‌ی ادبی «قند پارسی» بود. سعید کمالی دهقان زحمت خبری را کشیده از همایش و جشن‌واره‌ای که نهم و دهم آبان، در همسایگی‌مان برگزار می‌شود با حضور رهنورد زریاب که به همین خاطر به ایران آمده است؛ بخوانید:

سعید کمالی دهقان: «خانه‌ی ادبیات افغانستان» نزدیک به چهار سال است که به همت گروهی از ادب‌دوستان و شاعران افغانی مقیم ایران تشکیل شده و تلاش می‌کند تا هم بین فرهنگ و هنر دو کشور همسایه ارتباطی برقرار کند و، هم کمی ذوق و شوق ایجاد کند بین ملت خموده‌ای که همیشه‌ی روزگار‌ چاره‌ای نداشته تا نگران «قند خوراکی»اش باشد.

خانه‌ی ادبیات افغانستان با همین رویکرد، از آغاز تا به امروز جدای از برگزاری مراسم داستان و شعرخوانی و برپا کردن بزرگداشت‌های متفاوت برای چهره‌های ادبی، هنری و برنامه‌های رادیویی ویژه‌ی مردم افغانستان در «رایو فرهنگ»؛ سه شماره از «فرخار» را منتشر کرده است؛ نشریه‌ای که قرار بود فصل‌نامه‌ای باشد برای مردم تاجیکستان و افغانستان، ولی به خاطر همان مشکلاتی که گریبان‌گیر نشریات داخل کشور خودمان هم هست، نتوانسته روال عادی‌اش را دنبال کند.

«خانه‌ی ادبیات افغانستان» مهرماه سال ۱۳۸۲ دومین جشن‌واره‌ی ادبی «قند پارسی» را که به مناسبت بزرگداشت «محمد کاظم کاظمی» - شاعر نام آشنای افغانستان- بود در «فرهنگ‌سرای بهمن» برگزار کرد و از آن به بعد عهده‌دار برگزاری سالانه‌ی این جشن‌واره شد. داوری بخش شعر این مراسم را مرحوم «منوچهر آتشی»، «محمدرضا عبدالملکیان» و «سید ضیاء قاسمی» و داوری بخش داستان را «حسین سناپور»، «مژده دقیقی» و «محمدحسین محمدی» برعهده داشتند.

رهنورد زریاباما چهارمین جشن‌واره‌ی «قند پارسی» برای بزرگداشت «رهنورد زریاب» شاخص‌ترین چهره‌ی امروز داستان‌نویسی ادبیات افغانستان است، تا جایی که لقب «چخوف افغانستان» را از آن خود کرده. «زریاب» نویسنده‌ی رمان «گلنار و آیینه» و مجموعه‌‌داستان‌های «آوازی از میان قرن‌ها»، «دوستی از شهر دور»، «مرد کوهستان» و آثاری دیگر است.

داوری بخش شعر امسال جشن‌واره را «حافظ موسوی»، «محمدکاظم کاظمی» و «سیدرضا محمدی» بر عهده دارند و بخش داستان را «محمدرضا گودرزی»، «سید ابوطالب مظفری» و «محمدحسین محمدی» داوری خواهند کرد. «محمود دولت‌آبادی» هم از سخنرانان مراسم بزرگداشت «زریاب» است.

چهارمین جشن‌واره‌ی «قند پارسی»:
زمان برگزاری جشن‌واره: سه‌شنبه و چهارشنبه ۹ و ۱۰ عقرب (آبان) ۱۳۸۵
گشایش جشن‌واره: ساعت ۱۶ سه‌شنبه ۹ عقرب (آبان) ۱۳۸۵
پایان جشن‌واره: ساعت ۲۱ چهارشنبه ۱۰ عقرب (آبان) ۱۳۸۵
مکان: تهران ـ خیابان ویلا (استاد نجات‌اللهی) ـ بالاتر از تقاطع طالقانی ـ نبش  کوچه‌ی ورشو ـ مجتمع فرهنگی و هنری باغ ورشو ـ سالن اجتماعات ـ فاز ۲
تلفن: 5 ـ 88911612
دبیر جشن‌واره: سیدضیاء قاسمی

پیوندها:


نظرات خوانندگان
۲۰:۲۲ ۱۳۸۵/۰۸/۰۸ غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت
طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد
و سفره ای که تهی بود بسته خواهد شد
و در حوالی شب های عید همسایه!
صدای گریه نخواهی شنید همسایه!
همان غریبه که قلک نداشت خواهد رفت
و کو دکی که عرو سک نداشت خواهد رفت
منم تمام افق را به رنج گردیده
منم که هرکه مرا دیده در گذر دیده
منم که نانی اگر داشتم از آجر بود
و سفره ام که نبود از گرسنگی پر بود
به هرچه آینه، تصویری از شکست من است
به سنگ سنگ بنا ها نشان دست من است
اگر به لطف و اگر قهر می شناسندم
تمام مردم این شهر می شناسندم
من ایستا ده ام اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم اگر شهر ابن ملجم شد
چگونه باز نگردم؟ که سنگرم آنجاست
چگونه؟ آه مزار برادرم آنجاست
چگونه باز نگردم که مسجد و محراب
و تیغ منتظر بوسه بر سرم آنجاست
به من مگوی که یک پا و یک عصا دارم
کرا نه ای که درآن خوب می پرم آنجاست
شکسته می گذرم امشب از کنار شما
وشرمسارم ازالطاف بی کران شما
من از سکوت شب سر دتان خبر دارم
شهید داده ام از دردتان خبر دارم
تو هم به سان من از یک ستاره سر دیدی
پدر ندیدی و خاکستر پدر دیدی
تو ئی که کوچه غربت سپرده ای با من
و نعش سو خته بر شانه برده ای بامن
تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم
تو سنگ خوردی اگر آ ب و دانه من خوردم
اگرچه مزرع ما دانه های جو هم داشت
وچند بوته مستو جب درو هم داشت
اگرچه تلخ شد آرامش همیشه تان
اگر چه کودک من سنگ زد به شیشه تان
اگرچه سیبی ازاین شا خه ناگهان گم شد
و مایه نگرانی برای مردم شد
اگر چه متهم جرم مستند بودم
اگرچه لایق سنگینی لحد بودم
دم سفر مپسندید نا امید مرا
و لو دروغ عزیزان بحل کنید مرا
تمام آنچه ندارم نهاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت
خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان
و مستجاب شود با قی دعا هاتان
همیشه قلک فرزند هایتان پرباد
و نان دشمن تان هر که هست آجر باد
محمد کا ظم کاظمی
۱۲:۲۶ ۱۳۸۵/۰۸/۱۰ نميدونم من چرا با اين سايت اينقدر حال ميکنم

نام
ایمیل
وب‌سایت
پیام



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.